ایتا زده و من و پروفایلام و بررسی میکنه...
عکس مزار شهیده و شمع و بادکنکا رو گذاشته بودم و فهمیده.
بهانهی اندوهِ امروزم جور شد...
با دولتی رفتنِ ستایش اونی که ضرر کرد، ستایش نبود، مدرسه بود!
هنوز حتی یک نفر شبیهش رو پیدا نکردن(!)
وَ دخترِ شارلاتان...
بی هیچ شایستگی...
با نامهی یقهبستهها...
رفت تیزهوشان...
+ لینک ستایش
هفتهم و با یه اشتباه شروع کردم...
اشتباهم بزرگه و مؤثر در سرنوشتِ دخترم...
ولی هفتهم و با اشتباه ادامه نمیدم.
تا بتونم جبران میکنم و اصلاح.
گرچه حق نداشتم این کار رو بکنم و فقط خدا از اثر خطای من کم کنه...
فردا مینویسم.
امشب دارم بیهوش میشم.
همهی کارهای برنامهم تیک خورد الحمدلله و فقط دو مورد موند.
خدا رو شکر که دارم بیهوش میشم.
خدا رو شکر به خاطر نعمت خواب.
با خوشی و رضایت از روزهای مدرسه و بودن با دخترام،
خراااااااابْ خستهام وُ دلم میخواد یه توک/ نوک پا برم مشّایه وُ تا خرخره و از سرِ آرامش خوراکی بخورم و یه کمرباریک چایترش روی همه وُ برم تو موکبی حوالیِ عمودِ هفتصد و سیزده وُ کولهپشتیم و بذارم وُ تختتتتت بخوابم وُ با نوای مداحی عِراقیِ پرشورِ عصرهاش بیدار شم...
سخت خستهام وُ
سخت دلتنگِ مشّایه؛ مرکزِ ثقلِ زندگی کردنِ من.
وَ امروز و با چه توانی دارم ادامه میدم؟
عصر فرصت دارم دیدار آقا با دانشآموزها رو ببینم😍
نه مانتوی سوسول، نه مانتوی اداری؛ مانتوی نازِ دانشجویی با شلوار و مقنعه و ساعتِ مشکی.
کفشای اسپرت.
پنس همرنگِ مانتو اما نه با مقنعهی خیلی عقب و موهای خیلی افشون.
آراویرای ملیح.
کولهپشتیِ نو و خوشایست.
یه تیپِ دانشجویی.
اونا فقط رؤیای دانشگاه دارن و معلم و دبیر نمیپسندن؛
بلکه مَنشِ استادی به چشمشون میاد.
دیگه جایی برای کارِ فرهنگی نیست.
ناامید نیستم، واقعنگرم؛ ۹۹٪ کارِ آموزشیه و باید دیسیپلینِ آموزشی داشت.
محترم و مهربان و باحوصله،
اما قاطع و جدی و دستبهنمره.
دارم برنامهی فردا رو تو ذهنم میچینم؛
بعد از پنج سال دوباره با دوازدهمها کلاسِ مدرسه دارم.❣
سربهراه
۱. معاونمون جلوی همکارا گفت من و بهعنوان رابط امور بانوان گذاشته.
با چشمای گرد و ابروهای بالارفته گفتم من؟! من رابط پژوهشم و بهاندازهی کافی درگیر... نمیرسم.
معاونمون گفتن میرسید!
همکارا خیره شده بودن به من و من رفتم سرِ میز معاون و با صدای آروم گفتم بقیهی همکارا هم هستن. من واقعا سرشلوغم. میبینید هر زنگ یکی از دخترای کلاسم میاد دنبال وسایلی که جا گذاشتم... مغزم این حجم از شلوغی رو پاسخ نمیده...
ایشون با صدای بلند گفتن بقیه همکارا خب ویژگیهای شما رو ندارن! ببینید اینجا نوشته رابط امور بانوان باید فعال، اهل مطالعه در حوزهی زنان، محبوب بین دانشآموزان، دغدغهمند و صاحب ایده باشه. اینا جز شما تو کدوم همکاره؟!
۲. در صفِ جشنِ روز دانشآموز که همکارها هم به زورِ کادر بیرون اومدن، اول مسؤولِ گروهِ پژوهشم رفت و جایزههایی که خودشون تهیه کرده بودن، برای مسابقهای که خودشون تدارک دیده بودن و فقط ایدهش با من بود، به برندهها داد. مدیرم از گروه پژوهش و دخترام که بینمره و جهادی دارن با منِ سختگیر کار میکنن و من کلی تشکر کردن.
بعد خودم رفتم و دخترا که برای همکارا دست و جیغ نداشتن، تا من از سالن بیرون اومدم برام دست و جیغ داشتن... هدیهی تکبیستم رو دادم و دست و جیغ و بغلها بالا گرفت...
فرفرههاشونم که داده بودم و زنگای تفریح بهجای قر و فر گولّهگولّه تو حیاط فرفرهبازی داشتن...
دخترا هنوز پایین بودن و ما دبیرا برگشتیم دفتر. دبیر عربی با لحن طلبکارانهای گفت: خب ما بیست زیاد داریم! بودجهمون نمیکشه هی جایزه بگیریم!
میشد با لحنِ خوبی پاسخ بدم عزیزم! بودجه نمیخواد، فکر میخواد! من پولدار نیستم، بلدم از کجاهای مشهد چیزهای شیک اما ارزون بخرم!
میشد بگم عزیزم! بهخدا دماغی که تو عمل کردی و دندونای کامپوزیتشدهت یه طرفین و من و دندون عقلی که کشیدنش و عقب میندازم چون هزینهش فعلا برام سنگینه یک طرف!
میشد بگم تو معلم شدی برای امنیت شغلی... یا مثلا پرستیژ اجتماعی... یا تخصص نداشتن در کاری دیگه و من معلمی برام یه کار فرهنگیه و برای کار فرهنگی باااااااااااااااااااید خرج کرد!
میشد بگم عزیزم! تو سی روزِ ماه برای اینا هدیه بخر، براشون عزیز نمیشی چون ماجرا فقط هدیه دادنه نیست! اینا دخترای آیفونبهدستن و با یه فرفره ذوق کردن و بابتِ عروسکی که منِ معلم بهش دادم اینجوری میپره بغلم، پس ماجرا فقط هدیه نیست! کمی دقیق باش ببین از کی میترسن و حساب میبرن و همزمان به کی اعتماد دارن و بهش علاقه! این تناقض حلشدنی نیست مگر به رابطهی قلبها و حقیقتِ توسلها.
میشد بگم عزیزم! تو جیبِ گنده داری، من دلِ گنده! برکتِ کمِ ما رو آقا امام زمان علیه السلام میرسونن چون اینا نسلِ آخرالزمانن... نسلی که چشمهاشون نزدیکه پنجرهی رؤیتِ ظهور بشه... تو از امام رضاجان بخواه، ببین پولِ نیتت میرسه یا نه...
میشد مهربان پاسخ بدم اما همکارِ من، هدفِ کارِ فرهنگیِ من نیست!
همکارِ من غلط میکنه با لحنِ طلبکارانه، کمکاریِ خودش رو در پرکاریِ من بهانه میکنه!
لبخندم اخم شد و خیلی معلمی تَشَر زدم که لازم نیست خودتون و با من مقایسه کنید! هر دبیر روشِ خودش رو داره، شما اگه روش من رو میپسندی تلاش کن شبیهم باشی و اگه نمیپسندی تلاش کن تو بهتر از من عمل کنی! اما بارِ آخرت باشه تو کار من دخالت میکنی.
وَ حسابِ کار دستِ گروهی که با تو همراهی نمیکنن هیچ... روبروت هم میایستن و با حسادتها و خالهزنکبازیها خستهت میکنن و از کللللللللللللل خستگیها و زحمت کشیدنها و زنگ تفریح نداشتنها و کمخوابیهات، فقط خوب خرج کردنت و میبینن، اومد!
انتخاب کردم عزتمندانه خیال کنن ثروتمندی هستم که مثلِ ریگِ بیابون خرج میکنه و اونان که باید حد و حدودِ خودشون رو رعایت کنن!
صدای همکارم و بقیهشون رو تا در نطفه بود خفه کردم.
مُشتی پفیوزِ ادااصولیِ بیفرهنگِ فرهنگی!
۳. بهنام بانی برای دخترا و جشن گذاشته بودن. همکارم کم مونده بود بره وسط...
۴. هرکی و فرستادم پیش مشاوره، داره برمیگرده پیشِ خودم. مشاوره، گوش دادنِ دخترا شغلشه... من ولی واقعا گوش میدم...
مشاوره قربونصدقهشون میره، بهشون بالوپر میده، کمکاریهاشون و گردنِ این و اون میندازه،
من تشر میزنم. انگشتِ اتهامم رو جلوی خودشون میگیرم. موقعِ گریه بغلشون نمیکنم. نازونوازش ندارم.
اما واقعا بهشون گوش میدم.
ماجرا فقط پول خرج کردن و هدیه دادن نیست!
اونا دخترای پولدارِ مشهدن و موبایلهاشون حقوقِ دو سال سگدو زدنهای من!
اونا تنهان... آدم اینجا تنهاست... وَ تشنهی محبت و شنیده شدن هستن...
۵. توسل کرده بودم به امام زمان علیه السلام که از فرفرهها خوششون بیاد...
اینقدددددددددددددر ذوق کردن که قابل تصورم نبود😍🥲
الحمدلله رب العالمین.
هذا من فضل ربّی.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
سربهراه
هفتهم و با یه اشتباه شروع کردم... اشتباهم بزرگه و مؤثر در سرنوشتِ دخترم... ولی هفتهم و با اشتباه ا
پارسال مسؤولِ گروهِ پژوهشم ستایش بود؛ دختری باسلیقه، دقیق، جزئینگر، کمالگرا، مؤدب و محترم وَ بهشدت نزدیک به ایدههای من.
امسال دخترِ خوبی جاش و گرفته اما اندازهی ستایش باسلیقه و خوشفهم نیست. بارها باید مسألهای رو توضیح بدم و آخرش هم نمیشه اونی که میخوام.
برای شهدا برنامهای داشتم و برای تبریک روز دانشآموز به فلسطینیها هم. از هفتهی دوم مهر سپردم بهش و بچههای گروه و هنوز نشده اونی که میخوام.
دیروز وقتی برنامهریزیِ جشن کتاب رو نشونم داد و زمانبندیهاش با چیزی که من بارها گفته بودم فرق داشت، عصبانی شدم.
داد نزدم... که کاش داد میزدم!
تندی نکردم... که کاش تندی میکردم!
قهر نکردم رو برگردونم... که کاش میکردم!
اما «مقایسه» نمیکردم...
لعنت به من...
عصبانی شدم و گفتم ستایش پارسال این دیوار و جوری چیده بود که با ایدهی اولیه مو نمیزد...
خودم همون لحظه... درست همون لحظه فهمیدم چه گندی زدم... اما...
نکتهای کان جست ناگه از زبان
همچو تیری دان که آن جست از کمان
وا نگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبود شگفت...
دیشب بهم پیام زده که خانوم! همهی تلاشم و میکنم ستایش شم...
اینقدر از خودم عصبانی شدم که نتونستم جواب بدم...
نوشتم عزیزم ستایش هم یه آدم ناقصه و الگوت آدمای کامل باشن...
نوشتهم و پاک کردم و به خودم گفتم خاک بر سرت! جهانی رو تاریک کردی و انسانی رو کُشتی، حالا با شعار و شرّوور ماستمالی میکنی...
میخوام حضوری باهاش صحبت کنم. از مقایسهم عذرخواهی کنم و با این روند که قوت و ضعفهای خودمون رو بگیم و ریل و برگردونم به تلاش برای بهتر بودن، نه ستایش و خانم فارسی بودن گندم و جبران کنم...
این بزرگترین گندیه که تو این مدرسه زدم و فقط خدا کمکم کنه اثراتِ حتمیش و به حداقل برسونم...
بس که بیشعور و بیفکرم...