eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
۱. معاون‌مون جلوی همکارا گفت من و به‌عنوان رابط امور بانوان گذاشته. با چشمای گرد و ابروهای بالارفته گفتم من؟! من رابط پژوهشم و به‌اندازه‌ی کافی درگیر... نمی‌رسم. معاون‌مون گفتن می‌رسید! همکارا خیره شده بودن به من و من رفتم سرِ میز معاون و با صدای آروم گفتم بقیه‌ی همکارا هم هستن. من واقعا سرشلوغم. می‌بینید هر زنگ یکی از دخترای کلاسم میاد دنبال وسایلی که جا گذاشتم... مغزم این حجم از شلوغی رو پاسخ نمی‌ده... ایشون با صدای بلند گفتن بقیه همکارا خب ویژگی‌های شما رو ندارن! ببینید اینجا نوشته رابط امور بانوان باید فعال، اهل مطالعه در حوزه‌ی زنان، محبوب بین دانش‌آموزان، دغدغه‌مند و صاحب ایده باشه. اینا جز شما تو کدوم همکاره؟! ۲. در صفِ جشنِ روز دانش‌آموز که همکارها هم به زورِ کادر بیرون اومدن، اول مسؤولِ گروهِ پژوهشم رفت و جایزه‌هایی که خودشون تهیه کرده بودن، برای مسابقه‌ای که خودشون تدارک دیده بودن و فقط ایده‌ش با من بود، به برنده‌ها داد. مدیرم از گروه پژوهش و دخترام که بی‌نمره و جهادی دارن با منِ سخت‌گیر کار می‌کنن و من کلی تشکر کردن. بعد خودم رفتم و دخترا که برای همکارا دست و جیغ نداشتن، تا من از سالن بیرون اومدم برام دست و جیغ داشتن... هدیه‌ی تک‌بیستم رو دادم و دست و جیغ و بغل‌ها بالا گرفت... فرفره‌هاشونم که داده بودم و زنگای تفریح به‌جای قر و فر گولّه‌گولّه تو حیاط فرفره‌بازی داشتن... دخترا هنوز پایین بودن و ما دبیرا برگشتیم دفتر. دبیر عربی با لحن طلبکارانه‌ای گفت: خب ما بیست زیاد داریم! بودجه‌مون نمی‌کشه هی جایزه بگیریم! می‌شد با لحنِ خوبی پاسخ بدم عزیزم! بودجه نمی‌خواد، فکر می‌خواد! من پولدار نیستم، بلدم از کجاهای مشهد چیزهای شیک اما ارزون بخرم! می‌شد بگم عزیزم! به‌خدا دماغی که تو عمل کردی و دندونای کامپوزیت‌شده‌ت یه طرفین و من و دندون عقلی که کشیدنش و عقب می‌ندازم چون هزینه‌ش فعلا برام سنگینه یک طرف! می‌شد بگم تو معلم شدی برای امنیت شغلی..‌. یا مثلا پرستیژ اجتماعی... یا تخصص نداشتن در کاری دیگه و من معلمی برام یه کار فرهنگیه و برای کار فرهنگی باااااااااااااااااااید خرج کرد! می‌شد بگم عزیزم! تو سی روزِ ماه برای اینا هدیه بخر، براشون عزیز نمی‌شی چون ماجرا فقط هدیه دادنه نیست! اینا دخترای آیفون‌به‌دستن و با یه فرفره ذوق‌ کردن و بابتِ عروسکی که منِ معلم بهش دادم این‌جوری می‌پره بغلم، پس ماجرا فقط هدیه نیست! کمی دقیق باش ببین از کی می‌ترسن و حساب می‌برن و هم‌زمان به کی اعتماد دارن و بهش علاقه! این تناقض حل‌شدنی نیست مگر به رابطه‌ی قلب‌ها و حقیقتِ توسل‌ها. می‌شد بگم عزیزم! تو جیبِ گنده داری، من دلِ گنده! برکتِ کمِ ما رو آقا امام زمان علیه السلام می‌رسونن چون اینا نسلِ آخرالزمانن... نسلی که چشم‌هاشون نزدیکه پنجره‌ی رؤیتِ ظهور بشه... تو از امام رضاجان بخواه، ببین پولِ نیت‌ت می‌رسه یا نه... می‌شد مهربان پاسخ بدم اما همکارِ من، هدفِ کارِ فرهنگیِ من نیست! همکارِ من غلط می‌کنه با لحنِ طلبکارانه، کم‌کاریِ خودش رو در پرکاریِ من بهانه می‌کنه! لبخندم اخم شد و خیلی معلمی تَشَر زدم که لازم نیست خودتون و با من مقایسه کنید! هر دبیر روشِ خودش رو داره، شما اگه روش من رو می‌پسندی تلاش کن شبیهم باشی و اگه نمی‌پسندی تلاش کن تو بهتر از من عمل کنی! اما بارِ آخرت باشه تو کار من دخالت می‌کنی. وَ حسابِ کار دستِ گروهی که با تو همراهی نمی‌کنن هیچ... روبروت هم می‌ایستن و با حسادت‌ها و خاله‌زنک‌بازی‌ها خسته‌ت می‌کنن و از کللللللللللللل خستگی‌ها و زحمت کشیدن‌ها و زنگ تفریح نداشتن‌ها و کم‌خوابی‌هات، فقط خوب خرج کردنت و می‌بینن، اومد! انتخاب کردم عزتمندانه خیال کنن ثروتمندی هستم که مثلِ ریگِ بیابون خرج می‌کنه و اونان که باید حد و حدودِ خودشون رو رعایت کنن! صدای همکارم و بقیه‌شون رو تا در نطفه بود خفه کردم. مُشتی پفیوزِ ادااصولیِ بی‌فرهنگِ فرهنگی! ۳. بهنام بانی برای دخترا و جشن گذاشته بودن. همکارم کم مونده بود بره وسط... ۴. هرکی و فرستادم پیش مشاوره، داره برمی‌گرده پیشِ خودم. مشاوره، گوش دادنِ دخترا شغلشه... من ولی واقعا گوش می‌دم... مشاوره قربون‌صدقه‌شون می‌ره، بهشون بال‌وپر می‌ده، کم‌کاری‌هاشون و گردنِ این و اون می‌ندازه، من تشر می‌زنم. انگشتِ اتهامم رو جلوی خودشون می‌گیرم. موقعِ گریه بغل‌شون نمی‌کنم. نازونوازش ندارم. اما واقعا بهشون گوش می‌دم. ماجرا فقط پول خرج کردن و هدیه دادن نیست! اونا دخترای پولدارِ مشهدن و موبایل‌هاشون حقوقِ دو سال سگ‌دو زدن‌های من! اونا تنهان.‌‌.. آدم اینجا تنهاست... وَ تشنه‌ی محبت و شنیده شدن هستن... ۵. توسل کرده بودم به امام زمان علیه السلام که از فرفره‌ها خوش‌شون بیاد... این‌قدددددددددددددر ذوق کردن که قابل تصورم نبود😍🥲 الحمدلله رب العالمین. هذا من فضل ربّی. ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
سربه‌راه
هفته‌م و با یه اشتباه شروع کردم... اشتباهم بزرگه و مؤثر در سرنوشتِ دخترم... ولی هفته‌م و با اشتباه ا
پارسال مسؤولِ گروهِ پژوهشم ستایش بود؛ دختری باسلیقه، دقیق، جزئی‌نگر، کمال‌گرا، مؤدب و محترم وَ به‌شدت نزدیک به ایده‌های من. امسال دخترِ خوبی جاش و گرفته اما اندازه‌ی ستایش باسلیقه و خوش‌فهم نیست‌. بارها باید مسأله‌ای رو توضیح بدم و آخرش هم نمی‌شه اونی که می‌خوام. برای شهدا برنامه‌ای داشتم و برای تبریک روز دانش‌آموز به فلسطینی‌ها هم. از هفته‌ی دوم مهر سپردم بهش و بچه‌های گروه و هنوز نشده اونی که می‌خوام‌. دیروز وقتی برنامه‌ریزیِ جشن کتاب رو نشونم داد و زمان‌بندی‌هاش با چیزی که من بارها گفته بودم فرق داشت، عصبانی شدم. داد نزدم... که کاش داد می‌زدم! تندی نکردم‌... که کاش تندی می‌کردم! قهر نکردم رو برگردونم... که کاش می‌کردم! اما «مقایسه» نمی‌کردم‌... لعنت به من... عصبانی شدم و گفتم ستایش پارسال این دیوار و جوری چیده بود که با ایده‌ی اولیه مو نمی‌زد... خودم همون لحظه... درست همون لحظه فهمیدم چه گندی زدم... اما... نکته‌ای کان جست ناگه از زبان همچو تیری دان که آن جست از کمان وا نگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر چون گذشت از سر جهانی را گرفت گر جهان ویران کند نبود شگفت... دیشب بهم پیام زده که خانوم! همه‌ی تلاشم و می‌کنم ستایش شم... این‌قدر از خودم عصبانی شدم که نتونستم جواب بدم... نوشتم عزیزم ستایش هم یه آدم ناقصه و الگوت آدمای کامل باشن... نوشته‌م و پاک کردم و به خودم گفتم خاک بر سرت! جهانی رو تاریک کردی و انسانی رو کُشتی، حالا با شعار و شرّوور ماست‌مالی می‌کنی... می‌خوام حضوری باهاش صحبت کنم. از مقایسه‌م عذرخواهی کنم و با این روند که قوت و ضعف‌های خودمون رو بگیم و ریل و برگردونم به تلاش برای بهتر بودن، نه ستایش و خانم فارسی بودن گندم و جبران کنم... این بزرگترین گندیه که تو این مدرسه زدم و فقط خدا کمکم کنه اثراتِ حتمی‌ش و به حداقل برسونم... بس که بی‌شعور و بی‌فکرم...
ترشیِ هفت‌میوه‌ی طرقبه تموم شد و شیرینیِ مطالعه‌ی فارسی دوازدهم نه! هم‌اکنون مَلَس‌مغزم😍
نزدیکِ مدرسه‌ی جدید جگرکیِ شبانه‌روزیه😍 خیلی خیلی خیر است😁😋
سربه‌راه
هوا بارونیه. سردِ دلپذیرِ نمناک. دوست داشتم نهم و وقتی طرقبه بودیم هوا این‌طوری باشه، اما خدای فسخ العزایم طور دیگه‌ای دوست داشته. ماکو مشکل خداجان؛ لطف آن‌چه تو اندیشی، حکم آن‌چه تو فرمایی! زمان اومده دستم و کارهای بیشتری ازم تو دفترم تیک می‌خوره. اما زندگی از دستم در رفته. مانیفستِ من تو زندگی اینه که کار کنم تا زندگی کنم، نه زندگی کنم که کار کنم! قبولِ دو مدرسه برای روز اول سنگین بود؛ باید تا بیستم سؤال تحویل بدم... باید تا آذر سامانه‌ سیدا رو تکمیل کنم... باید درس‌شون و برسونم... همه‌ی اینا علاوه شد به انبوهِ کارای مدرسه‌ی خودم... الحمدلله! نیمه‌ی پرِ لیوانم می‌بینم و ناشکر نیستم. حقوقم بیشتر شد. اعتبارم‌. رزومه‌م. برگشتم به دروسِ تخصصی. الحمدلله. من از توانِ کمِ خودم می‌نویسم. به رفیق می‌گم دوازده ساعت کار کردم. رفیق می‌گه ما باهوشیم. نباید شبیه بقیه باشیم. دوازده ساعت برای من و تو چیزی نیست. بعد با هم درباره‌ی تعداد بارهایی که ادیسون تلاش کرد و شکست خورد و خسته نشد حرف می‌زنیم. دوباره هم رو هول می‌دیم که باهوشِ سخت‌کوش باشیم. اما نمی‌ذارم زندگی کنم که کار کنم! نه! من ربات نیستم. برده‌ی پول نیستم. پول برده‌ی منه. بادِ صبا رو باز می‌کنم. چهارشنبه‌ها رو همیشه خصوصی برمی‌داشتم که زمانش دست خودم باشه و بتونم آخر هفته برم سفر یا خونه باشم. حالا چهارشنبه‌ هم شده مدرسه و دوازدهما. ینی تا تابستون جایی نرم؟! پس چرا کار می‌کنم؟! من برده‌ی بِرَندها نیستم! موبایلِ آیفون نمی‌خوام! طلاعلا به قدرِ پس‌انداز کافیه، زینتی نیاز ندارم. خوشحالی و خنده‌هام وصلِ به خرید کردن و رستوران و کافه و استوری‌شون نیست که فلانی مطمئن شه من خوشبختم(!) من با دیدنِ مغازه‌ی جیگرکیِ شبانه‌روزیِ نزدیکِ مدرسه خوشحال‌ترین دخترِ دنیام و با خودم می‌گم اولین برفی که اومد، قبلِ مدرسه می‌گم رفیق کله‌ی صبح بیاد و بریم جیگر بزنیم. پس تو بادِ صبا تاریخایی که دوست دارم و احتمال می‌دم برم سفر یا اعتکاف و انتخاب می‌کنم. تاریخ‌ها رو یادداشت می‌کنم که به مدرسه‌ی جدید اطلاع بدم در این تاریخ‌ها نیستم؛ نمی‌خواید همین اول بگید! وَ کلاسِ پنج‌شنبه‌ها رو قبول نمی‌کنم مگر به بالا بردنِ حقوق! گذشتن از روز تعطیلیِ مدرسه‌م برای تقویتیِ دوازدهما، باید در راستای زندگی کردنم باشه. نمی‌خوان ما رو بخیر و اونا رو به سلامت! مامانِ مدرسه‌ی جدید، من و که با کوله‌پشتی دید، گفت جانم عزیزم؟ مدیر و معاون هنوز نیومدن. گفتم دبیرِ جدیدِ فارسی هستم. لبخندش محو شد و با چشمای گرد گفت ببخشید... فکر کردم... عه! بفرمایید داخل، خیلی خوش اومدید! فکر کرده بود چی؟ همون که وقتی وارد ِ دفتر شدم و همکارای دیگه دیدن و فکر کردن... همون که وقتی به دوازدهما گفتم ۱۲ ساله تدریس می‌کنم با هم پچ‌پچ کردن که مگه چند سالشه؟! فکر کرده بودن دانش‌آموزم یا دانشجو! معاونشون مژه‌هاش کاشت بود و من دیگه از دیدنِ دخترای آرایش‌کرده تو کلاسم تعجب نکردم! نهم دویی‌های پارسال دوستاشون و آورده بودن و من و معرفی می‌کردن. معاونه هی میومد دعواشون می‌کرد و از من می‌خواست برم تو دفتر. نگفتم تو مدرسه‌ی خودم زنگای تفریح بین دخترام‌. گفتم زشته همین بارِ اولی جواب بدم. ولی این‌قدر نهمام و دعوا کرد که آخر اون روی گوگولیم و دید! دوازدهم‌ها نچسب بودن. من امروز دوست‌شون نداشتم. نظر اونا نسبت به من به زودی به گوشم می‌رسه. من کلا از پولدارای بی‌خاصیتِ طلبکار خوشم نمیاد! همه‌شون می‌خواستن مهاجرت کنن و ایران رو مناسبِ پیشرفت نمی‌دونستن! توان‌شون برابر با رؤیاشون بود؟ نه متأسفانه! کم‌هوش‌های به‌دردنخوری بودن که پول توجیبی‌شون قطع شه، درِ نوشابه هم نمی‌تونن باز کنن(!) من بهشون پوزخند زدم و چون قوی تدریس کرده بودم و پای تخته بادِ دماغشون و خالی، جرأت نداشتن چیزی بگن. سه تاشون بعد از ده دقیقه واردِ کلاس شدن و یکی‌شون بعد از چهل و پنج دقیقه! همراهِ همه‌شون معاونه با مژه‌هاش اومد و واردِ کلاس‌شون کرد! من دعوا و تشر و داد تو معلمی ندارم. اقتدار به داد زدن و اخم کردن نیست. من با خنده و طنز و شعر، حرفم و قاطع می‌زنم‌. خوندم: دیر آمدی ای نگارِ سرمست! زودت ندهیم دامن از دست! وَ اشاره کردم بیاد پای تخته. وقتی داشت با ترس و لرز میومد، گفتم اولین قاعده‌ی کلاسم: هر تأخیر برابر با کسرِ ۰/۲۵. آها! راستی! شما نهایی دارید و معدل‌تون می‌ره روی نتیجه‌ی کنکور! پس ۰/۲۵ براتون طلاست! وَ باز پوزخند زدم! بعد از مدرسه رفیق میاد دنبالم که بریم کتابخونه. ترفندِ خوبیه برای کار کشیدن از بدنی که خسته و خواب‌آلوده. ترفند خوبیه برای باهوشِ سخت‌کوش بودن‌.
سربه‌راه
بهش گفته بودم برام کفش بیار. پاهام دیگه این کفشای نامهربان رو نمی‌کشه... کفشای مشّایه رو آورده بود... بی‌اون‌که شسته باشه چون انباری انداخته و دیگه نمی‌خواسته... می‌گه کفشای دیگه‌م پاشنه داره که نمی‌پوشی. این کثیفه‌. می‌خوای نپوش. من فدای کثیفیِ کفش‌های طریق الحسین! مابقیِ روز رو با کفش‌های پر از خاکِ مشّایه بودم... سبک، امیر بر زمان و زندگی، با نمازهای به‌جماعت، با بدنی خسته و خواب‌آلود اما پولادین. انگشت‌های پام سرمست از خاکِ مشّایه، زندگی نوردیدن امروز! همه‌چیز برکت گرفت! کتابدار دعوتم کرد در مسابقه‌ی کتابخوانی شرکت کنم. بهم پیشنهاد داد کارگاه نویسندگی براشون بذارم. با هم معاشرت کردیم. مصرفِ چیپسم بالا رفته. این برای یه منتظر ظهور بده. می‌دونم. اما باز هم چیپس گرفتم و با رفیق خوردیم. اون باز هم کاپوچینو برام گرفت و با هم خوردیم. وَ با هم حساب کردیم خرج کردن‌مون هنوز نیمه‌ی ماه نشده به خط قرمز رسیده و باید مراعات کنیم! فردا بعد از مدرسه، همکارای شب‌کاریم میان دنبالم. قراره بریم خونه‌ی همکاری که تازه زایمان کرده. همکارم پیام داده میایم مدرسه دنبالت. یا با ماشین، یا با اسنپ. خوش‌به‌حالم با این دوست‌ها. فردا پاهام بهشون سخت نمی‌گذره... وَ این برکتِ کفش‌های مشّایه است! به جهنم که کسی باور نکنه ذره غباری از مشّایه، بارانِ رحمت میاره... مهم آسمونه که داره می‌باره؛ درست بعد از پوشیدنِ کفش‌های شسته‌نشده‌ی مشّایه!
آقا امامِ زمان! جای شما در شهرِ بارونی خیلی خالیه...
آقای امرسون تو کتابش نوشته بود: تاریخ هیچ نیست، جز زندگیِ قهرمانان. جوابِ کالبدشکافیِ پیکرِ یحیی سنوار اومده... اسرائیل با تمسخر نوشته یحیی سه روز قبل از شهادتش هیچی نخورده... نفهمیدن چی شده... نفهمیدن چی قراره بشه... به نیمه‌ی دومِ طوفانیِ سال خوش اومدیم!
امروز ستایش اومده بود مدرسه. من سرِ کلاس بودم. چون روی کلاسام حساسم اجازه نداده بودن بیاد پیشم. از دفتر بهم پیامک زد خانم نمی‌ذارن بیام سر کلاستون. خواهرم بیست دقه‌ی دیگه تعطیل می‌شه و باید برم دنبالش. موبایل و دفترنمره و همه‌ی وسایلم رو رها کردم و از کلاس زدم بیرون. بغلش کرده بودم، اما دقیق نگاهم می‌کرد و گفت می‌شه دوباره بغل‌تون کنم؟ دوباره بغلم کرد و بهم گفت چقدر نازتر شدین. احساسیه و اذیت می‌شه اینجا نیست. پس همه‌ی شوقم رو سرکوب کرده بودم و خیلی معمولی برخورد کردم. دیدار رو به بهانه‌ی کلاسم کوتاه کردم و سریع برگشتم پایین تا احساسی نشه و گریه کنه... تا فیلش یاد هندوستان نکنه... گفت کلاس‌شون شلوغ‌ترین کلاسه... دبیر ادبیات‌شون سال آخر تدریسشه و بازنشسته می‌شه... نمراتش و پرسیدم... از بیست و‌ نوزده، شده هفده... آمارِ همه‌چیزم و داشت... این‌قدر که ترسیدم حتی اینجا باشه! ستایش عزیزم! اگه اینجایی بهم بگو! بودنت اینجا خیلی خیلی ناراحتم می‌کنه... وَ یادمه خودت و به آب و آتیش می‌زدی که ناراحتم نکنی... اون تبعید شد دولتی و دختر بی‌عرضه‌ی شارلاتان بی آزمون و مصاحبه رفت تیزهوشان! با نامه‌ی همون یقه‌بسته‌هایی که دیروز بخشنامه زده بودن، دبیری که تو دفترنمره‌ش صفر و منفی نداره و نمازجماعت شرکت می‌کنه رو به‌عنوانِ دبیر برتر معرفی کنید اداره... وَ من نه دیروز، نه امروز، دیگه تو مدرسه نماز نخوندم و چک کردم حتما تو دفترنمره‌م صفرهای متعددِ نگارشم رو ثبت کرده باشم. از خدامه که بازرس بیاد و دفتر من و ببینه و صدام کنه که توبیخم کنه... از خدامه پرشون به پرم بگیره... از خدامه وعده‌ی صادقِ سه، سیلی نباشه، مُشتی دندان‌خردکن باشه!
سربه‌راه
می‌خوانْد؛ بی‌آن‌که نگاه‌ها سردش کنند. می‌خوانْد؛ بی‌آن‌که پِچ‌پِچه‌ها او را بترسانند. می‌خوانْد؛
گاهی برای تحلیل، بازنشرِ فرسته‌هام و بررسی می‌کنم. من وقتی مدلِ این فرسته می‌نویسم، بیشتر خودمم. این سبک نوشتنمه. اینجا دو_سه نفر بیشتر حقیقی نیستن و بقیه همه مجازی‌اید. وبلاگی‌ها قلمِ من و می‌شناسن. این قلم، قلمِ منِ حقیقیه. وَ فکر می‌کردم ادبی نوشتن رو دوست‌تر دارید. ولی این فرسته بازنشری نداشته! چون متوجهش نمی‌شین؟ یا چی مثلا؟