سربهراه
هفتهم و با یه اشتباه شروع کردم... اشتباهم بزرگه و مؤثر در سرنوشتِ دخترم... ولی هفتهم و با اشتباه ا
پارسال مسؤولِ گروهِ پژوهشم ستایش بود؛ دختری باسلیقه، دقیق، جزئینگر، کمالگرا، مؤدب و محترم وَ بهشدت نزدیک به ایدههای من.
امسال دخترِ خوبی جاش و گرفته اما اندازهی ستایش باسلیقه و خوشفهم نیست. بارها باید مسألهای رو توضیح بدم و آخرش هم نمیشه اونی که میخوام.
برای شهدا برنامهای داشتم و برای تبریک روز دانشآموز به فلسطینیها هم. از هفتهی دوم مهر سپردم بهش و بچههای گروه و هنوز نشده اونی که میخوام.
دیروز وقتی برنامهریزیِ جشن کتاب رو نشونم داد و زمانبندیهاش با چیزی که من بارها گفته بودم فرق داشت، عصبانی شدم.
داد نزدم... که کاش داد میزدم!
تندی نکردم... که کاش تندی میکردم!
قهر نکردم رو برگردونم... که کاش میکردم!
اما «مقایسه» نمیکردم...
لعنت به من...
عصبانی شدم و گفتم ستایش پارسال این دیوار و جوری چیده بود که با ایدهی اولیه مو نمیزد...
خودم همون لحظه... درست همون لحظه فهمیدم چه گندی زدم... اما...
نکتهای کان جست ناگه از زبان
همچو تیری دان که آن جست از کمان
وا نگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبود شگفت...
دیشب بهم پیام زده که خانوم! همهی تلاشم و میکنم ستایش شم...
اینقدر از خودم عصبانی شدم که نتونستم جواب بدم...
نوشتم عزیزم ستایش هم یه آدم ناقصه و الگوت آدمای کامل باشن...
نوشتهم و پاک کردم و به خودم گفتم خاک بر سرت! جهانی رو تاریک کردی و انسانی رو کُشتی، حالا با شعار و شرّوور ماستمالی میکنی...
میخوام حضوری باهاش صحبت کنم. از مقایسهم عذرخواهی کنم و با این روند که قوت و ضعفهای خودمون رو بگیم و ریل و برگردونم به تلاش برای بهتر بودن، نه ستایش و خانم فارسی بودن گندم و جبران کنم...
این بزرگترین گندیه که تو این مدرسه زدم و فقط خدا کمکم کنه اثراتِ حتمیش و به حداقل برسونم...
بس که بیشعور و بیفکرم...
سربهراه
هوا بارونیه. سردِ دلپذیرِ نمناک.
دوست داشتم نهم و وقتی طرقبه بودیم هوا اینطوری باشه، اما خدای فسخ العزایم طور دیگهای دوست داشته. ماکو مشکل خداجان؛ لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی!
زمان اومده دستم و کارهای بیشتری ازم تو دفترم تیک میخوره. اما زندگی از دستم در رفته.
مانیفستِ من تو زندگی اینه که کار کنم تا زندگی کنم، نه زندگی کنم که کار کنم!
قبولِ دو مدرسه برای روز اول سنگین بود؛ باید تا بیستم سؤال تحویل بدم... باید تا آذر سامانه سیدا رو تکمیل کنم... باید درسشون و برسونم...
همهی اینا علاوه شد به انبوهِ کارای مدرسهی خودم...
الحمدلله! نیمهی پرِ لیوانم میبینم و ناشکر نیستم. حقوقم بیشتر شد. اعتبارم. رزومهم. برگشتم به دروسِ تخصصی. الحمدلله.
من از توانِ کمِ خودم مینویسم. به رفیق میگم دوازده ساعت کار کردم. رفیق میگه ما باهوشیم. نباید شبیه بقیه باشیم. دوازده ساعت برای من و تو چیزی نیست. بعد با هم دربارهی تعداد بارهایی که ادیسون تلاش کرد و شکست خورد و خسته نشد حرف میزنیم. دوباره هم رو هول میدیم که باهوشِ سختکوش باشیم.
اما نمیذارم زندگی کنم که کار کنم!
نه!
من ربات نیستم.
بردهی پول نیستم.
پول بردهی منه.
بادِ صبا رو باز میکنم. چهارشنبهها رو همیشه خصوصی برمیداشتم که زمانش دست خودم باشه و بتونم آخر هفته برم سفر یا خونه باشم. حالا چهارشنبه هم شده مدرسه و دوازدهما. ینی تا تابستون جایی نرم؟! پس چرا کار میکنم؟!
من بردهی بِرَندها نیستم! موبایلِ آیفون نمیخوام! طلاعلا به قدرِ پسانداز کافیه، زینتی نیاز ندارم. خوشحالی و خندههام وصلِ به خرید کردن و رستوران و کافه و استوریشون نیست که فلانی مطمئن شه من خوشبختم(!) من با دیدنِ مغازهی جیگرکیِ شبانهروزیِ نزدیکِ مدرسه خوشحالترین دخترِ دنیام و با خودم میگم اولین برفی که اومد، قبلِ مدرسه میگم رفیق کلهی صبح بیاد و بریم جیگر بزنیم.
پس تو بادِ صبا تاریخایی که دوست دارم و احتمال میدم برم سفر یا اعتکاف و انتخاب میکنم. تاریخها رو یادداشت میکنم که به مدرسهی جدید اطلاع بدم در این تاریخها نیستم؛ نمیخواید همین اول بگید!
وَ کلاسِ پنجشنبهها رو قبول نمیکنم مگر به بالا بردنِ حقوق! گذشتن از روز تعطیلیِ مدرسهم برای تقویتیِ دوازدهما، باید در راستای زندگی کردنم باشه. نمیخوان ما رو بخیر و اونا رو به سلامت!
مامانِ مدرسهی جدید، من و که با کولهپشتی دید، گفت جانم عزیزم؟ مدیر و معاون هنوز نیومدن. گفتم دبیرِ جدیدِ فارسی هستم. لبخندش محو شد و با چشمای گرد گفت ببخشید... فکر کردم... عه! بفرمایید داخل، خیلی خوش اومدید!
فکر کرده بود چی؟ همون که وقتی وارد ِ دفتر شدم و همکارای دیگه دیدن و فکر کردن... همون که وقتی به دوازدهما گفتم ۱۲ ساله تدریس میکنم با هم پچپچ کردن که مگه چند سالشه؟!
فکر کرده بودن دانشآموزم یا دانشجو!
معاونشون مژههاش کاشت بود و من دیگه از دیدنِ دخترای آرایشکرده تو کلاسم تعجب نکردم!
نهم دوییهای پارسال دوستاشون و آورده بودن و من و معرفی میکردن. معاونه هی میومد دعواشون میکرد و از من میخواست برم تو دفتر. نگفتم تو مدرسهی خودم زنگای تفریح بین دخترام. گفتم زشته همین بارِ اولی جواب بدم. ولی اینقدر نهمام و دعوا کرد که آخر اون روی گوگولیم و دید!
دوازدهمها نچسب بودن. من امروز دوستشون نداشتم. نظر اونا نسبت به من به زودی به گوشم میرسه.
من کلا از پولدارای بیخاصیتِ طلبکار خوشم نمیاد! همهشون میخواستن مهاجرت کنن و ایران رو مناسبِ پیشرفت نمیدونستن!
توانشون برابر با رؤیاشون بود؟
نه متأسفانه!
کمهوشهای بهدردنخوری بودن که پول توجیبیشون قطع شه، درِ نوشابه هم نمیتونن باز کنن(!)
من بهشون پوزخند زدم و چون قوی تدریس کرده بودم و پای تخته بادِ دماغشون و خالی، جرأت نداشتن چیزی بگن.
سه تاشون بعد از ده دقیقه واردِ کلاس شدن و یکیشون بعد از چهل و پنج دقیقه!
همراهِ همهشون معاونه با مژههاش اومد و واردِ کلاسشون کرد!
من دعوا و تشر و داد تو معلمی ندارم. اقتدار به داد زدن و اخم کردن نیست. من با خنده و طنز و شعر، حرفم و قاطع میزنم.
خوندم: دیر آمدی ای نگارِ سرمست!
زودت ندهیم دامن از دست!
وَ اشاره کردم بیاد پای تخته.
وقتی داشت با ترس و لرز میومد، گفتم اولین قاعدهی کلاسم: هر تأخیر برابر با کسرِ ۰/۲۵. آها! راستی! شما نهایی دارید و معدلتون میره روی نتیجهی کنکور! پس ۰/۲۵ براتون طلاست!
وَ باز پوزخند زدم!
بعد از مدرسه رفیق میاد دنبالم که بریم کتابخونه. ترفندِ خوبیه برای کار کشیدن از بدنی که خسته و خوابآلوده. ترفند خوبیه برای باهوشِ سختکوش بودن.
سربهراه
بهش گفته بودم برام کفش بیار. پاهام دیگه این کفشای نامهربان رو نمیکشه...
کفشای مشّایه رو آورده بود... بیاونکه شسته باشه چون انباری انداخته و دیگه نمیخواسته...
میگه کفشای دیگهم پاشنه داره که نمیپوشی. این کثیفه. میخوای نپوش.
من فدای کثیفیِ کفشهای طریق الحسین!
مابقیِ روز رو با کفشهای پر از خاکِ مشّایه بودم... سبک، امیر بر زمان و زندگی، با نمازهای بهجماعت، با بدنی خسته و خوابآلود اما پولادین.
انگشتهای پام سرمست از خاکِ مشّایه، زندگی نوردیدن امروز! همهچیز برکت گرفت! کتابدار دعوتم کرد در مسابقهی کتابخوانی شرکت کنم. بهم پیشنهاد داد کارگاه نویسندگی براشون بذارم. با هم معاشرت کردیم.
مصرفِ چیپسم بالا رفته. این برای یه منتظر ظهور بده. میدونم. اما باز هم چیپس گرفتم و با رفیق خوردیم. اون باز هم کاپوچینو برام گرفت و با هم خوردیم. وَ با هم حساب کردیم خرج کردنمون هنوز نیمهی ماه نشده به خط قرمز رسیده و باید مراعات کنیم!
فردا بعد از مدرسه، همکارای شبکاریم میان دنبالم. قراره بریم خونهی همکاری که تازه زایمان کرده. همکارم پیام داده میایم مدرسه دنبالت. یا با ماشین، یا با اسنپ.
خوشبهحالم با این دوستها. فردا پاهام بهشون سخت نمیگذره... وَ این برکتِ کفشهای مشّایه است!
به جهنم که کسی باور نکنه ذره غباری از مشّایه، بارانِ رحمت میاره... مهم آسمونه که داره میباره؛ درست بعد از پوشیدنِ کفشهای شستهنشدهی مشّایه!
امروز ستایش اومده بود مدرسه.
من سرِ کلاس بودم. چون روی کلاسام حساسم اجازه نداده بودن بیاد پیشم. از دفتر بهم پیامک زد خانم نمیذارن بیام سر کلاستون. خواهرم بیست دقهی دیگه تعطیل میشه و باید برم دنبالش.
موبایل و دفترنمره و همهی وسایلم رو رها کردم و از کلاس زدم بیرون.
بغلش کرده بودم، اما دقیق نگاهم میکرد و گفت میشه دوباره بغلتون کنم؟
دوباره بغلم کرد و بهم گفت چقدر نازتر شدین.
احساسیه و اذیت میشه اینجا نیست. پس همهی شوقم رو سرکوب کرده بودم و خیلی معمولی برخورد کردم. دیدار رو به بهانهی کلاسم کوتاه کردم و سریع برگشتم پایین تا احساسی نشه و گریه کنه... تا فیلش یاد هندوستان نکنه...
گفت کلاسشون شلوغترین کلاسه... دبیر ادبیاتشون سال آخر تدریسشه و بازنشسته میشه... نمراتش و پرسیدم... از بیست و نوزده، شده هفده...
آمارِ همهچیزم و داشت... اینقدر که ترسیدم حتی اینجا باشه!
ستایش عزیزم!
اگه اینجایی بهم بگو!
بودنت اینجا خیلی خیلی ناراحتم میکنه... وَ یادمه خودت و به آب و آتیش میزدی که ناراحتم نکنی...
اون تبعید شد دولتی و
دختر بیعرضهی شارلاتان
بی آزمون و مصاحبه
رفت تیزهوشان!
با نامهی همون یقهبستههایی که دیروز بخشنامه زده بودن، دبیری که تو دفترنمرهش صفر و منفی نداره و نمازجماعت شرکت میکنه رو بهعنوانِ دبیر برتر معرفی کنید اداره...
وَ من نه دیروز، نه امروز، دیگه تو مدرسه نماز نخوندم و چک کردم حتما تو دفترنمرهم صفرهای متعددِ نگارشم رو ثبت کرده باشم. از خدامه که بازرس بیاد و دفتر من و ببینه و صدام کنه که توبیخم کنه... از خدامه پرشون به پرم بگیره... از خدامه وعدهی صادقِ سه، سیلی نباشه، مُشتی دندانخردکن باشه!
سربهراه
میخوانْد؛ بیآنکه نگاهها سردش کنند. میخوانْد؛ بیآنکه پِچپِچهها او را بترسانند. میخوانْد؛
گاهی برای تحلیل، بازنشرِ فرستههام و بررسی میکنم.
من وقتی مدلِ این فرسته مینویسم، بیشتر خودمم. این سبک نوشتنمه. اینجا دو_سه نفر بیشتر حقیقی نیستن و بقیه همه مجازیاید. وبلاگیها قلمِ من و میشناسن. این قلم، قلمِ منِ حقیقیه. وَ فکر میکردم ادبی نوشتن رو دوستتر دارید.
ولی این فرسته بازنشری نداشته!
چون متوجهش نمیشین؟ یا چی مثلا؟
تازه رسیدم خونه.
خسته که نه، لِهَم!
کلی از مدرسه مطلب دارم بنویسم.
حتی از بارون.
حتی از روزمره.
سیاسی. اجتماعی. فرهنگی.
اما همیشه تو اتوبوسا مینوشتم و شبا که خوابم نمیبرد.
از دوشنبه که متوسطه دومم شروع شده، تو اتوبوسا مطالعه میکنم و دانش ادبیم و بهروز. شبا هم اینقدر خسته میرسم که بدون شام میخوابم و دیروز اینقدر معدهدرد شدم که به مامان مدرسه گفتم و بندهخدا از داردواهای مامانیش بهم داد و خوبم کرد.
اما خیلی خیلی خوشحالم و در بهترین روزهای ممکن.
فقط دعا میکنم اینهمه مشغله تهش یا خدمت نوشته شه برام... یا عبادت...
وگرنه که ولمعطلم...