سربهراه
هوا بارونیه. سردِ دلپذیرِ نمناک.
دوست داشتم نهم و وقتی طرقبه بودیم هوا اینطوری باشه، اما خدای فسخ العزایم طور دیگهای دوست داشته. ماکو مشکل خداجان؛ لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی!
زمان اومده دستم و کارهای بیشتری ازم تو دفترم تیک میخوره. اما زندگی از دستم در رفته.
مانیفستِ من تو زندگی اینه که کار کنم تا زندگی کنم، نه زندگی کنم که کار کنم!
قبولِ دو مدرسه برای روز اول سنگین بود؛ باید تا بیستم سؤال تحویل بدم... باید تا آذر سامانه سیدا رو تکمیل کنم... باید درسشون و برسونم...
همهی اینا علاوه شد به انبوهِ کارای مدرسهی خودم...
الحمدلله! نیمهی پرِ لیوانم میبینم و ناشکر نیستم. حقوقم بیشتر شد. اعتبارم. رزومهم. برگشتم به دروسِ تخصصی. الحمدلله.
من از توانِ کمِ خودم مینویسم. به رفیق میگم دوازده ساعت کار کردم. رفیق میگه ما باهوشیم. نباید شبیه بقیه باشیم. دوازده ساعت برای من و تو چیزی نیست. بعد با هم دربارهی تعداد بارهایی که ادیسون تلاش کرد و شکست خورد و خسته نشد حرف میزنیم. دوباره هم رو هول میدیم که باهوشِ سختکوش باشیم.
اما نمیذارم زندگی کنم که کار کنم!
نه!
من ربات نیستم.
بردهی پول نیستم.
پول بردهی منه.
بادِ صبا رو باز میکنم. چهارشنبهها رو همیشه خصوصی برمیداشتم که زمانش دست خودم باشه و بتونم آخر هفته برم سفر یا خونه باشم. حالا چهارشنبه هم شده مدرسه و دوازدهما. ینی تا تابستون جایی نرم؟! پس چرا کار میکنم؟!
من بردهی بِرَندها نیستم! موبایلِ آیفون نمیخوام! طلاعلا به قدرِ پسانداز کافیه، زینتی نیاز ندارم. خوشحالی و خندههام وصلِ به خرید کردن و رستوران و کافه و استوریشون نیست که فلانی مطمئن شه من خوشبختم(!) من با دیدنِ مغازهی جیگرکیِ شبانهروزیِ نزدیکِ مدرسه خوشحالترین دخترِ دنیام و با خودم میگم اولین برفی که اومد، قبلِ مدرسه میگم رفیق کلهی صبح بیاد و بریم جیگر بزنیم.
پس تو بادِ صبا تاریخایی که دوست دارم و احتمال میدم برم سفر یا اعتکاف و انتخاب میکنم. تاریخها رو یادداشت میکنم که به مدرسهی جدید اطلاع بدم در این تاریخها نیستم؛ نمیخواید همین اول بگید!
وَ کلاسِ پنجشنبهها رو قبول نمیکنم مگر به بالا بردنِ حقوق! گذشتن از روز تعطیلیِ مدرسهم برای تقویتیِ دوازدهما، باید در راستای زندگی کردنم باشه. نمیخوان ما رو بخیر و اونا رو به سلامت!
مامانِ مدرسهی جدید، من و که با کولهپشتی دید، گفت جانم عزیزم؟ مدیر و معاون هنوز نیومدن. گفتم دبیرِ جدیدِ فارسی هستم. لبخندش محو شد و با چشمای گرد گفت ببخشید... فکر کردم... عه! بفرمایید داخل، خیلی خوش اومدید!
فکر کرده بود چی؟ همون که وقتی وارد ِ دفتر شدم و همکارای دیگه دیدن و فکر کردن... همون که وقتی به دوازدهما گفتم ۱۲ ساله تدریس میکنم با هم پچپچ کردن که مگه چند سالشه؟!
فکر کرده بودن دانشآموزم یا دانشجو!
معاونشون مژههاش کاشت بود و من دیگه از دیدنِ دخترای آرایشکرده تو کلاسم تعجب نکردم!
نهم دوییهای پارسال دوستاشون و آورده بودن و من و معرفی میکردن. معاونه هی میومد دعواشون میکرد و از من میخواست برم تو دفتر. نگفتم تو مدرسهی خودم زنگای تفریح بین دخترام. گفتم زشته همین بارِ اولی جواب بدم. ولی اینقدر نهمام و دعوا کرد که آخر اون روی گوگولیم و دید!
دوازدهمها نچسب بودن. من امروز دوستشون نداشتم. نظر اونا نسبت به من به زودی به گوشم میرسه.
من کلا از پولدارای بیخاصیتِ طلبکار خوشم نمیاد! همهشون میخواستن مهاجرت کنن و ایران رو مناسبِ پیشرفت نمیدونستن!
توانشون برابر با رؤیاشون بود؟
نه متأسفانه!
کمهوشهای بهدردنخوری بودن که پول توجیبیشون قطع شه، درِ نوشابه هم نمیتونن باز کنن(!)
من بهشون پوزخند زدم و چون قوی تدریس کرده بودم و پای تخته بادِ دماغشون و خالی، جرأت نداشتن چیزی بگن.
سه تاشون بعد از ده دقیقه واردِ کلاس شدن و یکیشون بعد از چهل و پنج دقیقه!
همراهِ همهشون معاونه با مژههاش اومد و واردِ کلاسشون کرد!
من دعوا و تشر و داد تو معلمی ندارم. اقتدار به داد زدن و اخم کردن نیست. من با خنده و طنز و شعر، حرفم و قاطع میزنم.
خوندم: دیر آمدی ای نگارِ سرمست!
زودت ندهیم دامن از دست!
وَ اشاره کردم بیاد پای تخته.
وقتی داشت با ترس و لرز میومد، گفتم اولین قاعدهی کلاسم: هر تأخیر برابر با کسرِ ۰/۲۵. آها! راستی! شما نهایی دارید و معدلتون میره روی نتیجهی کنکور! پس ۰/۲۵ براتون طلاست!
وَ باز پوزخند زدم!
بعد از مدرسه رفیق میاد دنبالم که بریم کتابخونه. ترفندِ خوبیه برای کار کشیدن از بدنی که خسته و خوابآلوده. ترفند خوبیه برای باهوشِ سختکوش بودن.
سربهراه
بهش گفته بودم برام کفش بیار. پاهام دیگه این کفشای نامهربان رو نمیکشه...
کفشای مشّایه رو آورده بود... بیاونکه شسته باشه چون انباری انداخته و دیگه نمیخواسته...
میگه کفشای دیگهم پاشنه داره که نمیپوشی. این کثیفه. میخوای نپوش.
من فدای کثیفیِ کفشهای طریق الحسین!
مابقیِ روز رو با کفشهای پر از خاکِ مشّایه بودم... سبک، امیر بر زمان و زندگی، با نمازهای بهجماعت، با بدنی خسته و خوابآلود اما پولادین.
انگشتهای پام سرمست از خاکِ مشّایه، زندگی نوردیدن امروز! همهچیز برکت گرفت! کتابدار دعوتم کرد در مسابقهی کتابخوانی شرکت کنم. بهم پیشنهاد داد کارگاه نویسندگی براشون بذارم. با هم معاشرت کردیم.
مصرفِ چیپسم بالا رفته. این برای یه منتظر ظهور بده. میدونم. اما باز هم چیپس گرفتم و با رفیق خوردیم. اون باز هم کاپوچینو برام گرفت و با هم خوردیم. وَ با هم حساب کردیم خرج کردنمون هنوز نیمهی ماه نشده به خط قرمز رسیده و باید مراعات کنیم!
فردا بعد از مدرسه، همکارای شبکاریم میان دنبالم. قراره بریم خونهی همکاری که تازه زایمان کرده. همکارم پیام داده میایم مدرسه دنبالت. یا با ماشین، یا با اسنپ.
خوشبهحالم با این دوستها. فردا پاهام بهشون سخت نمیگذره... وَ این برکتِ کفشهای مشّایه است!
به جهنم که کسی باور نکنه ذره غباری از مشّایه، بارانِ رحمت میاره... مهم آسمونه که داره میباره؛ درست بعد از پوشیدنِ کفشهای شستهنشدهی مشّایه!
امروز ستایش اومده بود مدرسه.
من سرِ کلاس بودم. چون روی کلاسام حساسم اجازه نداده بودن بیاد پیشم. از دفتر بهم پیامک زد خانم نمیذارن بیام سر کلاستون. خواهرم بیست دقهی دیگه تعطیل میشه و باید برم دنبالش.
موبایل و دفترنمره و همهی وسایلم رو رها کردم و از کلاس زدم بیرون.
بغلش کرده بودم، اما دقیق نگاهم میکرد و گفت میشه دوباره بغلتون کنم؟
دوباره بغلم کرد و بهم گفت چقدر نازتر شدین.
احساسیه و اذیت میشه اینجا نیست. پس همهی شوقم رو سرکوب کرده بودم و خیلی معمولی برخورد کردم. دیدار رو به بهانهی کلاسم کوتاه کردم و سریع برگشتم پایین تا احساسی نشه و گریه کنه... تا فیلش یاد هندوستان نکنه...
گفت کلاسشون شلوغترین کلاسه... دبیر ادبیاتشون سال آخر تدریسشه و بازنشسته میشه... نمراتش و پرسیدم... از بیست و نوزده، شده هفده...
آمارِ همهچیزم و داشت... اینقدر که ترسیدم حتی اینجا باشه!
ستایش عزیزم!
اگه اینجایی بهم بگو!
بودنت اینجا خیلی خیلی ناراحتم میکنه... وَ یادمه خودت و به آب و آتیش میزدی که ناراحتم نکنی...
اون تبعید شد دولتی و
دختر بیعرضهی شارلاتان
بی آزمون و مصاحبه
رفت تیزهوشان!
با نامهی همون یقهبستههایی که دیروز بخشنامه زده بودن، دبیری که تو دفترنمرهش صفر و منفی نداره و نمازجماعت شرکت میکنه رو بهعنوانِ دبیر برتر معرفی کنید اداره...
وَ من نه دیروز، نه امروز، دیگه تو مدرسه نماز نخوندم و چک کردم حتما تو دفترنمرهم صفرهای متعددِ نگارشم رو ثبت کرده باشم. از خدامه که بازرس بیاد و دفتر من و ببینه و صدام کنه که توبیخم کنه... از خدامه پرشون به پرم بگیره... از خدامه وعدهی صادقِ سه، سیلی نباشه، مُشتی دندانخردکن باشه!
سربهراه
میخوانْد؛ بیآنکه نگاهها سردش کنند. میخوانْد؛ بیآنکه پِچپِچهها او را بترسانند. میخوانْد؛
گاهی برای تحلیل، بازنشرِ فرستههام و بررسی میکنم.
من وقتی مدلِ این فرسته مینویسم، بیشتر خودمم. این سبک نوشتنمه. اینجا دو_سه نفر بیشتر حقیقی نیستن و بقیه همه مجازیاید. وبلاگیها قلمِ من و میشناسن. این قلم، قلمِ منِ حقیقیه. وَ فکر میکردم ادبی نوشتن رو دوستتر دارید.
ولی این فرسته بازنشری نداشته!
چون متوجهش نمیشین؟ یا چی مثلا؟
تازه رسیدم خونه.
خسته که نه، لِهَم!
کلی از مدرسه مطلب دارم بنویسم.
حتی از بارون.
حتی از روزمره.
سیاسی. اجتماعی. فرهنگی.
اما همیشه تو اتوبوسا مینوشتم و شبا که خوابم نمیبرد.
از دوشنبه که متوسطه دومم شروع شده، تو اتوبوسا مطالعه میکنم و دانش ادبیم و بهروز. شبا هم اینقدر خسته میرسم که بدون شام میخوابم و دیروز اینقدر معدهدرد شدم که به مامان مدرسه گفتم و بندهخدا از داردواهای مامانیش بهم داد و خوبم کرد.
اما خیلی خیلی خوشحالم و در بهترین روزهای ممکن.
فقط دعا میکنم اینهمه مشغله تهش یا خدمت نوشته شه برام... یا عبادت...
وگرنه که ولمعطلم...
موقع دانشآموزی من که تقریبا نیمی از دیوان هر شاعر رو حفظ بودم، از این مسابقهها و رقمهای میلیونیِ جایزه خبری نبود😒
رسمِ دنیا که نیست، رسمِ مردمِ زمانه است که قدرِ داشتهها رو نمیدونن و وقتی از دستش دادن باید برای بهدست آوردنش میلیونی خرج کنن(!)
مثلِ شیخی که دورش و کلی ولایی_مذهبیِ پایه و اصیل گرفته، اما برای عقب نموندن از ترندها و هشتگها برای مهسا امینی دعا میکنه! اصیلها رو از دست میده و از غیرحقیقیها هم روی خوش نمیبینه و تهش تنها میمونه😎
سربهراه
گاهی برای تحلیل، بازنشرِ فرستههام و بررسی میکنم. من وقتی مدلِ این فرسته مینویسم، بیشتر خودمم. این
من نمیدونستم مخاطبینم اینجا لال هستن! جوابی به این سؤالم ندادید متوجه شدم😊
پس تا سه ماه لینک ناشناس رو برمیدارم که دیگه اذیت نشید مکان برای پاسخ دادن به سؤال باشه و شما ناتوان از حرف زدن باشید😎😉
۱. بارون میاد😍
۲. امروز دبیری که جاش رفتم و تو دفتر دیدم. حسِ هَوو داشتم😫
یه دبیرِ مُسنِ رسمی، با دیسیپلینِ دبیرای قدیمی که تمیز و قشنگ ادبیاتی حرف میزدن، برابرِ منی که شبیه هرکسی هستم جز دبیر ادبیات😂
مؤسس ما رو به هم معرفی کردن. من از درِ تواضع وارد شدم و گفتم عذر میخوام کلاس شما رو گرفتم. برای من جنبهی کاری داره، و اگرنه جسارت نمیکنم.
خیلی خیلی معلمی، سر تا پای من رو دید زدن و مثلِ فیلما، چشمشون روی من اسکنی پایین به بالا اومد و روی چهرهم موند و با صدای جاافتاده و جمله و لحنی بسیار ادبی گفتن: شما چقدر جوان هستید!
(به چهرهی جوانتر از سنّم، علاوه کنید سیشرتِ کلاهدار و کولهپشتیِ یهبندهی روی شونهم و😂)
۳. نمیدونم چی شده که دوازدهمای نچسب، امروز زمین تا آسمون فرق کرده بودن😍 مِهرشون به دلم نشست. وَ البته یه چیزی هم شد که من براشون عزیز شدم.
من رو به مؤسس و پشت به درِ دفتر ایستاده بودم. شاخِ دوازدهما دمِ دفتر و پشتِ من بود. مؤسس پرسید دخترا چطور بودن؟ بیادب؟
گفتم نهههه! دخترای خوبی هستن طفلیا.
از آدابِ معلمیمه که هیچوقت پشتِ سرِ دانشآموزم حرف نمیزنم، در موردش با همکاری مشورت نمیکنم، رازش و به هیچکس نمیگم، بدش و نه به همکارا و نه به خونوادهش نمیگم، اون و جلوی همکارا، دوستاش و خونوادهش خراب نمیکنم و خونواده و دوستاشم جلو اون خراب نمیکنم. هر مشکلی هم بینمون باشه، خودم با خودش حل میکنم.
این شنیده و رفته به بچهها گفته بود. بعد از درسم، سنّم و پرسیدن و پیچوندم. بعد شاخ کلاس گفت خانوم ازمون تعریف کردید من شنیدم.
وَ همهشون ذوق کردن.
یکی گفت قبلیه خیلی بد بود، نه مثلِ آدم درس میداد، نه...
از آدابِ معلمیمه که هرگز نمیذارم حرفِ همکار دیگهای سر کلاسم پیش بیاد. تا بچهها میگن این و معلمِ پارسال یاد نداده، میگم وظیفهی خودت بوده بخونی و بحث همکار و میبندم. همکار برای من مهم نیست، اما مهمه برام دانشآموزم یاد بگیره بد نگه، بد فکر نکنه، بهانه نیاره، پشت کسی خطا و نقص و کاستیش و قایم نکنه...
و البته معتقدم وقتی بحثی جز درس و در راستای درس در کلاس پیش میاد، آغازِ هبوطِ معلمه! همکارام وقتی از چشمم میفتن که متوجه میشم سر کلاس ده دقیقه بچهها تونستن از یه بحث بیهوده حرف بزنن. این یعنی معلم نه از نظر سواد چیزی داشته که تو ده دقیقهی مونده آموزش بده، نه از نظر هوش بهرهای داشته که کلاس به بیهودگی نگذره.
مخالف استراحت نیستم؛ مخالف بیهودگی ام.
خلاصه سرِ همینکه تو دفتر تعریفشون و کرده بودم، زمین تا آسمون فرق کرده بودن😍
برای غایبها منفی یک میذاشتم که یکی گفت خانوم به خدا مریضن، موجّهه، گفتم موجّه دور از جونتون فقط مرگه (در شرایط حاد راه میام ولی رو نمیدم)، به شوخی گفتم مُردید، اولِ کلاسم به یادتون یک دقیقه سکوت میکنم و بعد درس میدم.
خندیدن و شاخه خیلی منطقی و مؤدب گفت ببخشید! میشه برامون فرجه تعیین کنید، مثلا یه سقفی برای غیبت بذارید.
از اینکه منطقی و معقول، محترم و مؤدب، بافکر و مستدل با من حرف زده کِیف کردم. همونجا مهرشون به دلم نشست. 😍 دفترچهم و باز کردم و همینطور که میخوندم، نوشتم:
به پیشنهاد معقول و منطقی فرجهی غیبت فکر میکنم و به دخترها اطلاع میدهم.
خیلی خیلی محترم از من تشکر کردن و انگار نه انگار اینا همونان که شنیدم با دبیر قبلی چه کار کردن...
الحمدلله و ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
۴. یک هفته گذشت و منتظر بودم با من قرارداد ببندن. اما مدیر هنوز حرفی نزده! خب میشناسمش و میدونم چه هردمبیلِ رو هواییه!
زنگ تفریح نشستم به چای خوردن بلکه از خودش بفهمه، چون بعد از زنگ سوم دیگه کلاس ندارم و باید میرفتم. بهم خسته نباشید گفت و چیزی به روی خودش نیاورد!
زنگ کلاس خورد و دبیرای دیگه رفتن و من بلند شدم سیشرتم و بپوشم و بازم دید و چیزی نگفت!
منم کولهم و انداختم و چادرم و گرفتم روی دستم و جلوی معاوناش گفتم من اینجا با شما صحبت کنم یا بریم بیرون؟
گفت با من کار دارید؟ گفتم بله!
لحنم اینقدر قاطع بود که قشنگ با ترسولرز از جاش بلند شد و گفت بریم بیرون.
من و برد تو اتاق پرورشی و گفت بفرمایید.
با خودم گفتم چه مدیر شوتی! همونه غیبت و تأخیر و آرایش و شورش علیه دبیر اینجا عادیه! رأس مملکتش بهدردنخوره!
هرچه در متوسطه اول با تواضع و احترام و مدارا با مدیر و معاونهای محترم و منظممون برخورد میکنم، اینجا لازم دونستم همون خیرهسری باشم که پدرم از بچگی بهم میگفت!
گفتم یک هفته گذشته و همدیگر رو محک زدیم. برای ادامهی همکاری باید وضعیت مشخص باشه.
با خندهی مسخرهای گفت آهاااااااا! قرارداد نبستیم! بله بله حتما!
وَ ایستاد و با همون خنده به من زل زد!
من خیلی جدی گفتم خب؟!
با تعجب گفت جان؟!
گفتم حقوق؟!
با خنده گفت همونی که متوسطه اول میگیرید دیگه!
حالا من گفتم جان؟!
اومد حرف بزنه، من زودتر شروع کردم.
گفتم قیافهم میگه یه دانشجوی تازهکارم، اما رزومهم به دستتون برسه متوجه میشید امسال وارد دوازدهمین سال تدریسم شدم!
این یعنی دیگه نه تنها فهمیدم حقوق متوسطه اول با دوم متفاوته، که حتی فهمیدم برحسب سابقه و مدرک دانشگاهی و رزومهی مدارس هم حقوق متفاوته! من المپیاد ادبیات و آمادگی برای آزمون مدارس خاص تدریس کردم و میکنم. حقوقم از این مقدار شروع میشه. کمتر هم نمیگیرم.
دستاش و به سینه زد و دیگه از اون لبخند قبلی خبری نبود!
سنّ مادرم و داشت، هوشِ هفتمام و با روی پزشکیان وقتی نهجالبلاغه میخونه(!)
گفت معلمی به عشق و علاقه است...
نذاشتم ادامه بده و گفتم من معلمیم فقط به پول و مادیاته.
اجازهی حتی یک ثانیه شعار و حرف مفت و سوءاستفاده از مفاهیم مقدس رو بهش ندادم.
گفتم پنجشنبهها هم بیشتر میگیرم چون روز تعطیل معلمه.
چشماش و گشاد کرد و گفت نههههههه! پنجشنبه همون قرارداد مدرسه است.
گفتم پس برای پنجشنبهتون دنبال معلم دیگه بگردید.
قرارداد روزای هفته رو الآن میارید یا صبح دوشنبه؟
با تعجب و حرص نگام میکرد و بهم گفت بذارید با مؤسس حرف بزنم خبر میدم.
چادرم و برداشتم و گفتم خیلی هم عالی. فقط تا قبل از دوشنبه اطلاع بدید و اگرنه برای دوشنبه دنبال دبیر دیگهای باشید.
و خداحافظی کردم و اومدم.
۵. انقلاب صنعتی که شد و همهی شرکتها و کارخونهها با پَستترین حقوقها زنها رو به بهانهی برابری زن و مرد، از خونه بیرون کشیدن، زنها نفهمیدن با قبول حقوق کم، آزاد نشدن، بلکه بردهی مردها شدن!
دیگه اون لجن، زمانه رو گرفت و الآن اینقدر زنها (مذهبی و غیرمذهبی) به بهانههای صد من یه غاز (مذهبی و غیرمذهبی) با حقوق پَست تن به بردگی میدن و خسته و بیاعصابشون به شوهر و بچه میرسه که دیگه رفتار امثال من میشه پولپرستی و مادیگرایی(!)
همین دیروز یکی که از ترس بیپولی راضی شده بدون اسم طراحی کنه و به بردگی کارش و بفروشه، به من گفت پولپرست(!)
ولی من باید از درست دست بکشم؟!
احتمالا برخی فکر کنن چون مجردم خرج زندگی ندارم که به درک! بهتر که نمیدونن حدود سه سال، بعد از دو اخراج، بیکار و با قرض زندگی کردم... بیاونکه خونوادهم بفهمن یا کنارم باشن...
شاید هم برخی بگن شرایط زندگی سخته و چارهای نیست که من همیشه سر این بهانه قهقهه میزنم😂
حضرت علی علیه السلام اینقدر نداشتن و اینقدر زندگی بهشون سخت گرفته بود که سپرشون و فروختن تا نون ببرن خونه... تاریخ پر از این مثالهاست! شرایط سخت؟! چرا حضرت زهرا سلام الله علیها نرفتن دنبال کاری مناسب؟!
دین دلبخواه شده😂
آدم باشید و عقدههاتون و به دین نچسبونید!
زندگیها رو خرجای الکی و حواشی برداشته (مذهبی و غیرمذهبی) بعد به شرایط اقتصادی گیر میدن(!)
بردگی و تن دادن به حقوق پَست، جابهجایی ارزش میاره.
من بیپولی کشیدم. بیکاری سه سال کشیدم. مقروض بودن کشیدم. اگه با جزئیات بگم روضه است، اما عزتم اجازه نمیده با جزئیات بگم. به خاطر مسیری خلاف خونواده رفتن هم، هرگز نتونستم بهشون بگم و با اینکه تو خونهی خونوادهم و با اونا زندگی میکنم، اما سه سال بیکاری و فشاری که روم بود رو نفهمیدن چون صبح به صبح از خونه میزدم بیرون و اونا فکر میکردن میرم سر کار و من میرفتم حرم و زر مفته که مادرا غصهی بچههاشون و از چشماش میفهمن😂 من سه سال با غصه نه، با خونغصه، جوری زندگی کردم که مادرم به یکی از خواستگارام گفته بود دخترم پولداره ماشاءالله، حالا به ما کمک نمیکنه ولی خوب کار میکنه و خوب درمیاره، تحمل نداری نداره😁...
اون سه سال، شعبِ ابیطالب من بود... با روضهی مکیدنِ هستهی خرما...
اما تن به کارِ مردانه ندادم.
محیطِ مردانه نرفتم.
به حقوقِ پَست راضی نشدم.
و خدا کمکم کرد در جابهجایی ارزشها قدمی برندارم.
الحمدلله رب العالمین. من فضل ربّی.
متوسطه دوم با کمترین حقوق هم قبول میکردم، کلی میومد روی اعتبار و حقوقم، اما راه رو برای ظلم و بیعدالتی بیشتر باز میکردم! منی که برای ایستادن روبروی بیعدالتی قشنگترین نقطهی زندگیم رو از دست دادم؛ تحصیلاتم!
من بیبهانه و بیتوجیه، با تلخی صراحت و صداقت زندگی میکنم. انشاءالله تا زندهام.
۶. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.