eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
بهش گفته بودم برام کفش بیار. پاهام دیگه این کفشای نامهربان رو نمی‌کشه... کفشای مشّایه رو آورده بود... بی‌اون‌که شسته باشه چون انباری انداخته و دیگه نمی‌خواسته... می‌گه کفشای دیگه‌م پاشنه داره که نمی‌پوشی. این کثیفه‌. می‌خوای نپوش. من فدای کثیفیِ کفش‌های طریق الحسین! مابقیِ روز رو با کفش‌های پر از خاکِ مشّایه بودم... سبک، امیر بر زمان و زندگی، با نمازهای به‌جماعت، با بدنی خسته و خواب‌آلود اما پولادین. انگشت‌های پام سرمست از خاکِ مشّایه، زندگی نوردیدن امروز! همه‌چیز برکت گرفت! کتابدار دعوتم کرد در مسابقه‌ی کتابخوانی شرکت کنم. بهم پیشنهاد داد کارگاه نویسندگی براشون بذارم. با هم معاشرت کردیم. مصرفِ چیپسم بالا رفته. این برای یه منتظر ظهور بده. می‌دونم. اما باز هم چیپس گرفتم و با رفیق خوردیم. اون باز هم کاپوچینو برام گرفت و با هم خوردیم. وَ با هم حساب کردیم خرج کردن‌مون هنوز نیمه‌ی ماه نشده به خط قرمز رسیده و باید مراعات کنیم! فردا بعد از مدرسه، همکارای شب‌کاریم میان دنبالم. قراره بریم خونه‌ی همکاری که تازه زایمان کرده. همکارم پیام داده میایم مدرسه دنبالت. یا با ماشین، یا با اسنپ. خوش‌به‌حالم با این دوست‌ها. فردا پاهام بهشون سخت نمی‌گذره... وَ این برکتِ کفش‌های مشّایه است! به جهنم که کسی باور نکنه ذره غباری از مشّایه، بارانِ رحمت میاره... مهم آسمونه که داره می‌باره؛ درست بعد از پوشیدنِ کفش‌های شسته‌نشده‌ی مشّایه!
آقا امامِ زمان! جای شما در شهرِ بارونی خیلی خالیه...
آقای امرسون تو کتابش نوشته بود: تاریخ هیچ نیست، جز زندگیِ قهرمانان. جوابِ کالبدشکافیِ پیکرِ یحیی سنوار اومده... اسرائیل با تمسخر نوشته یحیی سه روز قبل از شهادتش هیچی نخورده... نفهمیدن چی شده... نفهمیدن چی قراره بشه... به نیمه‌ی دومِ طوفانیِ سال خوش اومدیم!
امروز ستایش اومده بود مدرسه. من سرِ کلاس بودم. چون روی کلاسام حساسم اجازه نداده بودن بیاد پیشم. از دفتر بهم پیامک زد خانم نمی‌ذارن بیام سر کلاستون. خواهرم بیست دقه‌ی دیگه تعطیل می‌شه و باید برم دنبالش. موبایل و دفترنمره و همه‌ی وسایلم رو رها کردم و از کلاس زدم بیرون. بغلش کرده بودم، اما دقیق نگاهم می‌کرد و گفت می‌شه دوباره بغل‌تون کنم؟ دوباره بغلم کرد و بهم گفت چقدر نازتر شدین. احساسیه و اذیت می‌شه اینجا نیست. پس همه‌ی شوقم رو سرکوب کرده بودم و خیلی معمولی برخورد کردم. دیدار رو به بهانه‌ی کلاسم کوتاه کردم و سریع برگشتم پایین تا احساسی نشه و گریه کنه... تا فیلش یاد هندوستان نکنه... گفت کلاس‌شون شلوغ‌ترین کلاسه... دبیر ادبیات‌شون سال آخر تدریسشه و بازنشسته می‌شه... نمراتش و پرسیدم... از بیست و‌ نوزده، شده هفده... آمارِ همه‌چیزم و داشت... این‌قدر که ترسیدم حتی اینجا باشه! ستایش عزیزم! اگه اینجایی بهم بگو! بودنت اینجا خیلی خیلی ناراحتم می‌کنه... وَ یادمه خودت و به آب و آتیش می‌زدی که ناراحتم نکنی... اون تبعید شد دولتی و دختر بی‌عرضه‌ی شارلاتان بی آزمون و مصاحبه رفت تیزهوشان! با نامه‌ی همون یقه‌بسته‌هایی که دیروز بخشنامه زده بودن، دبیری که تو دفترنمره‌ش صفر و منفی نداره و نمازجماعت شرکت می‌کنه رو به‌عنوانِ دبیر برتر معرفی کنید اداره... وَ من نه دیروز، نه امروز، دیگه تو مدرسه نماز نخوندم و چک کردم حتما تو دفترنمره‌م صفرهای متعددِ نگارشم رو ثبت کرده باشم. از خدامه که بازرس بیاد و دفتر من و ببینه و صدام کنه که توبیخم کنه... از خدامه پرشون به پرم بگیره... از خدامه وعده‌ی صادقِ سه، سیلی نباشه، مُشتی دندان‌خردکن باشه!
سربه‌راه
می‌خوانْد؛ بی‌آن‌که نگاه‌ها سردش کنند. می‌خوانْد؛ بی‌آن‌که پِچ‌پِچه‌ها او را بترسانند. می‌خوانْد؛
گاهی برای تحلیل، بازنشرِ فرسته‌هام و بررسی می‌کنم. من وقتی مدلِ این فرسته می‌نویسم، بیشتر خودمم. این سبک نوشتنمه. اینجا دو_سه نفر بیشتر حقیقی نیستن و بقیه همه مجازی‌اید. وبلاگی‌ها قلمِ من و می‌شناسن. این قلم، قلمِ منِ حقیقیه. وَ فکر می‌کردم ادبی نوشتن رو دوست‌تر دارید. ولی این فرسته بازنشری نداشته! چون متوجهش نمی‌شین؟ یا چی مثلا؟
من اگه ثروتمند بودم، نه ماشین‌بازی می‌کردم، نه گوشی‌بازی، فقط هی لپ‌تاپ عوض می‌کردم! به قولِ دخترام خیییییییلی کراشن😍😍😍
تازه رسیدم خونه. خسته که نه، لِهَم! کلی از مدرسه مطلب دارم بنویسم. حتی از بارون. حتی از روزمره. سیاسی‌. اجتماعی. فرهنگی. اما همیشه تو اتوبوسا می‌نوشتم و شبا که خوابم نمی‌برد. از دوشنبه که متوسطه دومم شروع شده، تو اتوبوسا مطالعه می‌کنم و دانش ادبیم و به‌روز. شبا هم این‌قدر خسته می‌رسم که بدون شام می‌خوابم و دیروز این‌قدر معده‌درد شدم که به مامان مدرسه گفتم و بنده‌خدا از داردواهای مامانیش بهم داد و خوبم کرد. اما خیلی خیلی خوشحالم و در بهترین روزهای ممکن. فقط دعا می‌کنم این‌همه مشغله تهش یا خدمت نوشته شه برام... یا عبادت... وگرنه که ول‌معطلم...
موقع دانش‌آموزی من که تقریبا نیمی از دیوان هر شاعر رو حفظ بودم، از این مسابقه‌ها و رقم‌های میلیونیِ جایزه خبری نبود😒 رسمِ دنیا که نیست، رسمِ مردمِ زمانه است که قدرِ داشته‌ها رو نمی‌دونن و وقتی از دستش دادن باید برای به‌دست آوردنش میلیونی خرج کنن(!) مثلِ شیخی که دورش و کلی ولایی_مذهبیِ پایه و اصیل گرفته، اما برای عقب نموندن از ترندها و هشتگ‌ها برای مهسا امینی دعا می‌کنه! اصیل‌ها رو از دست می‌ده و از غیرحقیقی‌ها هم روی خوش نمی‌بینه و تهش تنها می‌مونه😎
سربه‌راه
گاهی برای تحلیل، بازنشرِ فرسته‌هام و بررسی می‌کنم. من وقتی مدلِ این فرسته می‌نویسم، بیشتر خودمم. این
من نمی‌دونستم مخاطبینم اینجا لال هستن! جوابی به این سؤالم ندادید متوجه شدم😊 پس تا سه ماه لینک ناشناس رو برمی‌دارم که دیگه اذیت نشید مکان برای پاسخ دادن به سؤال باشه و شما ناتوان از حرف زدن باشید😎😉
۱. بارون میاد😍 ۲. امروز دبیری که جاش رفتم و تو دفتر دیدم. حسِ هَوو داشتم😫 یه دبیرِ مُسنِ رسمی، با دیسیپلینِ دبیرای قدیمی که تمیز و قشنگ ادبیاتی حرف می‌زدن، برابرِ منی که شبیه هرکسی هستم جز دبیر ادبیات😂 مؤسس ما رو به هم معرفی کردن. من از درِ تواضع وارد شدم و گفتم عذر می‌خوام کلاس شما رو گرفتم. برای من جنبه‌ی کاری داره، و اگرنه جسارت نمی‌کنم. خیلی خیلی معلمی، سر تا پای من رو دید زدن و مثلِ فیلما، چشم‌شون روی من اسکنی پایین به بالا اومد و روی چهره‌م موند و با صدای جاافتاده و جمله و لحنی بسیار ادبی گفتن: شما چقدر جوان هستید! (به چهره‌ی جوان‌تر از سنّم، علاوه کنید سیشرتِ کلاه‌دار و کوله‌پشتیِ یه‌بنده‌ی روی شونه‌م و😂) ۳. نمی‌دونم چی شده که دوازدهمای نچسب، امروز زمین تا آسمون فرق کرده بودن😍 مِهرشون به دلم نشست. وَ البته یه چیزی هم شد که من براشون عزیز شدم. من رو به مؤسس و پشت به درِ دفتر ایستاده بودم. شاخِ دوازدهما دمِ دفتر و پشتِ من بود. مؤسس پرسید دخترا چطور بودن؟ بی‌ادب؟ گفتم نهههه! دخترای خوبی هستن طفلیا. از آدابِ معلمی‌مه که هیچ‌وقت پشتِ سرِ دانش‌آموزم حرف نمی‌زنم، در موردش با همکاری مشورت نمی‌کنم، رازش و به هیچ‌کس نمی‌گم، بدش و نه به همکارا و نه به خونواده‌ش نمی‌گم، اون و جلوی همکارا، دوستاش و خونواده‌ش خراب نمی‌کنم و خونواده و دوستاشم جلو اون خراب نمی‌کنم. هر مشکلی هم بین‌مون باشه، خودم با خودش حل می‌کنم. این شنیده و رفته به بچه‌ها گفته بود. بعد از درسم، سنّم و پرسیدن و پیچوندم. بعد شاخ کلاس گفت خانوم ازمون تعریف کردید من شنیدم. وَ همه‌شون ذوق کردن. یکی گفت قبلیه خیلی بد بود، نه مثلِ آدم درس می‌داد، نه... از آدابِ معلمی‌مه که هرگز نمی‌ذارم حرفِ همکار دیگه‌ای سر کلاسم پیش بیاد. تا بچه‌ها می‌گن این و معلمِ پارسال یاد نداده، می‌گم وظیفه‌ی خودت بوده بخونی و بحث همکار و می‌بندم. همکار برای من مهم نیست، اما مهمه برام دانش‌آموزم یاد بگیره بد نگه، بد فکر نکنه، بهانه نیاره، پشت کسی خطا و نقص و کاستی‌ش و قایم نکنه... و البته معتقدم وقتی بحثی جز درس و در راستای درس در کلاس پیش میاد، آغازِ هبوطِ معلمه! همکارام وقتی از چشمم میفتن که متوجه می‌شم سر کلاس ده دقیقه بچه‌ها تونستن از یه بحث بیهوده حرف بزنن. این یعنی معلم نه از نظر سواد چیزی داشته که تو ده دقیقه‌ی مونده آموزش بده، نه از نظر هوش بهره‌ای داشته که کلاس به بیهودگی نگذره. مخالف استراحت نیستم؛ مخالف بیهودگی ام. خلاصه سرِ همین‌که تو دفتر تعریف‌شون و کرده بودم، زمین تا آسمون فرق کرده بودن😍 برای غایب‌ها منفی یک می‌ذاشتم که یکی گفت خانوم به خدا مریضن، موجّهه، گفتم موجّه دور از جون‌تون فقط مرگه (در شرایط حاد راه میام ولی رو نمی‌دم)، به شوخی گفتم مُردید، اولِ کلاسم به یادتون یک دقیقه سکوت می‌کنم و بعد درس می‌دم. خندیدن و شاخه خیلی منطقی و مؤدب گفت ببخشید! می‌شه برامون فرجه تعیین کنید، مثلا یه سقفی برای غیبت بذارید. از این‌که منطقی و معقول، محترم و مؤدب، بافکر و مستدل با من حرف زده کِیف کردم. همون‌جا مهرشون به دلم نشست. 😍 دفترچه‌م و باز کردم و همین‌طور که میخوندم، نوشتم: به پیشنهاد معقول و منطقی فرجه‌ی غیبت فکر می‌کنم و به دخترها اطلاع می‌دهم. خیلی خیلی محترم از من تشکر کردن و انگار نه انگار اینا همونان که شنیدم با دبیر قبلی چه کار کردن... الحمدلله و ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله. ۴. یک هفته گذشت و منتظر بودم با من قرارداد ببندن. اما مدیر هنوز حرفی نزده! خب می‌شناسمش و می‌دونم چه هردمبیلِ رو هواییه! زنگ تفریح نشستم به چای خوردن بلکه از خودش بفهمه، چون بعد از زنگ سوم دیگه کلاس ندارم و باید می‌رفتم. بهم خسته نباشید گفت و چیزی به روی خودش نیاورد! زنگ کلاس خورد و دبیرای دیگه رفتن و من بلند شدم سیشرتم و بپوشم و بازم دید و چیزی نگفت! منم کوله‌م و انداختم و چادرم و گرفتم روی دستم و جلوی معاوناش گفتم من اینجا با شما صحبت کنم یا بریم بیرون؟ گفت با من کار دارید؟ گفتم بله! لحنم این‌قدر قاطع بود که قشنگ با ترس‌ولرز از جاش بلند شد و گفت بریم بیرون. من و برد تو اتاق پرورشی و گفت بفرمایید. با خودم گفتم چه مدیر شوتی! همونه غیبت و تأخیر و آرایش و شورش علیه دبیر اینجا عادیه! رأس مملکتش به‌دردنخوره! هرچه در متوسطه اول با تواضع و احترام و مدارا با مدیر و معاون‌های محترم‌ و منظم‌مون برخورد می‌کنم، اینجا لازم دونستم همون خیره‌سری باشم که پدرم از بچگی بهم می‌گفت! گفتم یک هفته گذشته و هم‌دیگر رو محک زدیم. برای ادامه‌ی همکاری باید وضعیت مشخص باشه. با خنده‌ی مسخره‌ای گفت آهاااااااا! قرارداد نبستیم! بله بله حتما! وَ ایستاد و با همون خنده به من زل زد! من خیلی جدی گفتم خب؟! با تعجب گفت جان؟! گفتم حقوق؟! با خنده گفت همونی که متوسطه اول می‌گیرید دیگه! حالا من گفتم جان؟!
اومد حرف بزنه، من زودتر شروع کردم. گفتم قیافه‌م می‌گه یه دانشجوی تازه‌کارم، اما رزومه‌م به دست‌تون برسه متوجه می‌شید امسال وارد دوازدهمین سال تدریسم شدم! این یعنی دیگه نه تنها فهمیدم حقوق متوسطه اول با دوم متفاوته، که حتی فهمیدم برحسب سابقه و مدرک دانشگاهی و رزومه‌ی مدارس هم حقوق متفاوته! من المپیاد ادبیات و آمادگی برای آزمون مدارس خاص تدریس کردم و می‌کنم. حقوقم از این مقدار شروع می‌شه. کمتر هم نمی‌گیرم. دستاش و به سینه زد و دیگه از اون لبخند قبلی خبری نبود! سنّ مادرم و داشت، هوشِ هفتمام و با روی پزشکیان وقتی نهج‌البلاغه می‌خونه(!) گفت معلمی به عشق و علاقه است... نذاشتم ادامه بده و گفتم من معلمیم فقط به پول و مادیاته. اجازه‌ی حتی یک ثانیه شعار و حرف مفت و سوءاستفاده از مفاهیم مقدس رو بهش ندادم. گفتم پنج‌شنبه‌ها هم بیشتر می‌گیرم چون روز تعطیل معلمه. چشماش و گشاد کرد و گفت نههههههه! پنج‌شنبه همون قرارداد مدرسه است. گفتم پس برای پنج‌شنبه‌تون دنبال معلم دیگه بگردید. قرارداد روزای هفته رو الآن میارید یا صبح دوشنبه؟ با تعجب و حرص نگام می‌کرد و بهم گفت بذارید با مؤسس حرف بزنم خبر می‌دم. چادرم و برداشتم و گفتم خیلی هم عالی. فقط تا قبل از دوشنبه اطلاع بدید و اگرنه برای دوشنبه دنبال دبیر دیگه‌ای باشید. و خداحافظی کردم و اومدم. ۵. انقلاب صنعتی که شد و همه‌ی شرکت‌ها و کارخونه‌ها با پَست‌ترین حقوق‌ها زن‌ها رو به بهانه‌ی برابری زن و مرد، از خونه بیرون کشیدن، زن‌ها نفهمیدن با قبول حقوق کم، آزاد نشدن، بلکه برده‌ی مردها شدن! دیگه اون لجن، زمانه رو گرفت و الآن این‌قدر زن‌ها (مذهبی و غیرمذهبی) به بهانه‌های صد من یه غاز (مذهبی و غیرمذهبی) با حقوق پَست تن به بردگی می‌دن و خسته و بی‌اعصاب‌شون به شوهر و بچه می‌رسه که دیگه رفتار امثال من می‌شه پول‌پرستی و مادی‌گرایی(!) همین دیروز یکی که از ترس بی‌پولی راضی شده بدون اسم طراحی کنه و به بردگی کارش و بفروشه، به من گفت پول‌پرست(!) ولی من باید از درست دست بکشم؟! احتمالا برخی فکر کنن چون مجردم خرج زندگی ندارم که به درک! بهتر که نمی‌دونن حدود سه سال، بعد از دو اخراج، بیکار و با قرض زندگی کردم... بی‌اونکه خونواده‌م بفهمن یا کنارم باشن... شاید هم برخی بگن شرایط زندگی سخته و چاره‌ای نیست که من همیشه سر این بهانه قهقهه می‌زنم😂 حضرت علی علیه السلام این‌قدر نداشتن و این‌قدر زندگی بهشون سخت گرفته بود که سپرشون و فروختن تا نون ببرن خونه... تاریخ پر از این مثال‌هاست! شرایط سخت؟! چرا حضرت زهرا سلام الله علیها نرفتن دنبال کاری مناسب؟! دین دلبخواه شده😂 آدم باشید و عقده‌هاتون و به دین نچسبونید! زندگی‌ها رو خرجای الکی و حواشی برداشته (مذهبی و غیرمذهبی) بعد به شرایط اقتصادی گیر می‌دن(!) بردگی و تن دادن به حقوق پَست، جابه‌جایی ارزش میاره. من بی‌پولی کشیدم. بیکاری سه سال کشیدم. مقروض بودن کشیدم. اگه با جزئیات بگم روضه است، اما عزتم اجازه نمی‌ده با جزئیات بگم. به خاطر مسیری خلاف خونواده رفتن هم، هرگز نتونستم بهشون بگم و با این‌که تو خونه‌ی خونواده‌م و با اونا زندگی می‌کنم، اما سه سال بیکاری و فشاری که روم بود رو نفهمیدن چون صبح به صبح از خونه می‌زدم بیرون و اونا فکر می‌کردن می‌رم سر کار و من می‌رفتم حرم و زر مفته که مادرا غصه‌ی بچه‌هاشون و از چشماش می‌فهمن😂 من سه سال با غصه نه، با خون‌غصه، جوری زندگی کردم که مادرم به یکی از خواستگارام گفته بود دخترم پولداره ماشاءالله، حالا به ما کمک نمی‌کنه ولی خوب کار می‌کنه و خوب درمیاره، تحمل نداری نداره😁... اون سه سال، شعبِ ابی‌طالب من بود... با روضه‌ی مکیدنِ هسته‌ی خرما... اما تن به کارِ مردانه ندادم. محیطِ مردانه نرفتم. به حقوقِ پَست راضی نشدم. و خدا کمکم کرد در جابه‌جایی ارزش‌ها قدمی برندارم. الحمدلله رب العالمین. من فضل ربّی. متوسطه دوم با کمترین حقوق هم قبول می‌کردم، کلی میومد روی اعتبار و حقوقم، اما راه رو برای ظلم و بی‌عدالتی بیشتر باز می‌کردم! منی که برای ایستادن روبروی بی‌عدالتی قشنگ‌ترین نقطه‌ی زندگیم رو از دست دادم؛ تحصیلاتم! من بی‌بهانه و بی‌توجیه، با تلخی صراحت و صداقت زندگی می‌کنم. ان‌شاءالله تا زنده‌ام. ۶. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.
تو مشّایه‌ی اربعین، با بچه‌ها قرار گذاشتیم آذرماه بریم سوریه. راستش رؤیاش خیلی روحبخش بود و واقعا انگیزه‌ی سخت کار کردن و پول جمع کردن... تا این‌که موشک‌های کثافتِ عالَم، به لبنان و سوریه هم رسید... سال‌های قبل پول نداشتیم و امسال امنیت... مکه و مدینه هم که مَحرم می‌خواد... دوباره من می‌مونم و شب‌های مشّایه... یا عقیلة العرب! از شما مدد...