۳. درس چهارم و خودم تدریس میکنم تا یک هفته تنفس کنن. درس پنج آزاده و درس ششم رو ایدهی جدید دادم.
بنا به مناسباتی (ضعیف و قوی و خلاق و منزوی) چهار نفر و خودم انتخاب کردم و گفتم یکی مسؤول شه پیوی من پیام بده و دستورالعمل بگیره.
این کلیپِ بیهودهی بالفعل اما باایدهی بالقوه رو براشون فرستادم و گفتم بدون کپیبرداری، ازش برای تدریس درس ششم ایده بگیرید.
برای همهی کلاسها یکسان گرفتم که بتونم مقایسهشون کنم.
منتظرم باز هم من رو به شگفتی وادار کنن و اینقدر سر شوقم بیارن که مثل امروز دیگه نتونم تحمل کنم و از انتهای کلاس بیام جلوی کلاس و باران رو به خاطر این حجم از خلاقیت و ذوق و استعداد، بغل کنم و به دانشآموزی که درساش خوب نیست اما ذهنش پویاست بگم دنیا با تو جای قشنگی برای زیستنه❣
۴. پژوهشم اصلا خوب پیش نمیره؛ از وضعیت دیوار پژوهش ناراضیام... از هدررفتِ ایدهی هفتهی کتابم که با پایینترین کیفیت داره پیش میره ناراضیام... از گروه ناتوانی که هوش و سلیقه و عُرضهی کافی ندارن ناراضیام... وَ امروز به رخ مدیرم کشیدم که این مدرسه با از دست دادن ستایش، ضرر کرد.
اما ادامه میدم و هر روز راههای جدید رو امتحان میکنم.
از پسش برمیام.
خدا کمکم میکنه.
۵. شاگردهای خصوصیِ جدیدم باهوش نیستن. پولدارن. وَ هیچ گزینهای برای به وجد آوردنِ من ندارن.
۶. آزمونهای شبهسمپاد رو دادن امضا کنم. کلید رو آماده میکنم و میدم برادر کوچکترم تصحیح کنه. من وقت میکنم با خانواده چای بنوشم. سر سفره شام بخورم. دلم برای سفره بینهایت تنگ شده...
صبحانه، ساندویچ، سیب، اتوبوس.
ناهار، ساندویچ، سیب، اتوبوس.
عصرانه، ساندویچ، سیب، اتوبوس.
فقط زرنگی کردم برای تقویت جسمانی سیبزمینی آبپز میبرم. البته اینقدر مشغولم که مدام گرسنهام و هیچچیز سیرم نمیکنه. و چون تو اتوبوسا مشغول بررسی شادم هستم و کارهای بچهها، هیچی از ساندویچه متوجه نمیشم.
۷. خدایا من از شما برکت میطلبم.
هدف.
نیّت.
خلوص.
اراده.
صبر.
وَ یاری.
۸. یا صاحبالزمان!
از شما مدد❣
۱. از یه خیابون اصلی و شلوغ دارم میرم که صدای موسیقی حماسی ضدصهیون به گوشم میخوره. یه موکب میبینم با پرچمای لبنان و فلسطین و پرچم عزیزِ خودم.
میرم میبینم کلللللللی خانوم محجبهی خادم داره برای ده قدم موکب(!)
روی میز و نگاه میکنم میبینم سینی پر از آشه. روی آشها کشک😍 دلم ضعف رفت و داشتم میرفتم سمتشون که دیدم هرکی رد میشه، با وجود اینکه دعوتش میکنن به آش، ولی کسی برنمیداره!
خب این مسأله تا جایی که میدونم تو مشهد غیرطبیعیه😂 ما هرجا چیزی مُفت باشه براش سرودست میشکونیم😂خصووووووووصا شکم😁
لذا مشکوک شدم و ایستادم نزدیکتر تا وضعیت رو رصد کنم.
دیدم مردمِ بندهخدا تا با ذوق میان برن آش بردارن، صندوقی که گذاشتن و نشون میدن که هزینهش به جبههی مقاومت کمک میشه!
وَ مردم یا در رودربایستی که تا آش رفتن مجبور میشن پولی به صندوق بریزن، یا شجاعتراش، راهشون و میگیرن و میرن!
خب مذهبیعقبموندهها! اگه چیزی میخوای بفروشی و هزینهش و بدی مقاومت، بنویس که این بازارچه است یا خرید این محصول برای کمک به جبهه است.
اما موکب ینی نذری! ینی رایگان!
یاد اربعین میفتم؛ نوشتم که موکبای ایرانی تا میرفتی یه لیوان آب ازشون بگیری صندوق نشونت میدادن، اما من ندیدم حقیرترین موکب عراقی (از نظر ظاهر) کلمهای چیزی بگه. معمولا دم در موکبشون گهواره حضرت علی اصغر علیه السلام دارن که هرکی دوست داره کمکی میکنه.
امروز به دخترای پژوهشم گفتم کار بد کردن، بدتر از کار نکردنه!
۲. امروز اینقدر دخترای پژوهشم و دعوا کردم که اینقدر روی مسؤول گروهم فشار اومد که زنگ مطالعات که امتحان داشتن زده زیر گریه و گفته نمیتونم امتحان بدم و معلمش و قورت داده!
آورده بودنش دفتر و میپرسیدن چته و هی دبیر بدبختِ مطالعات رو هورت میکشید.
من تازه از کلاس اومده بودم. پشت سرش بودم و من و ندید. عصبی و به همریخته بود. دیدم داره دبیر مطالعات و میشوره، اشاره کردم مدیرمون که یه دقه ولش کنین. مدیرمون به بهانهی تلفن، بحث و رها کردن و رفتن. من رفتم کنار دخترم و گفتم چی شده؟
تا من و دید اشکاش گولّه گولّه ریخت. دستش و گرفتم بردم بیرون. وایسادم گریه کنه. سبک که شد بیمقدمه گفتم حالا وقت درست کردنشه. پشت چیزی قایم نشو. گندی که زدی درست کن. گفتم همهی گرههایی که برات کور شده بنویس روی کاغذ، بیار با هم برنامه بریزیم براش.
تو این خشم و طوفانِ امروزم، یکی از هفتما اومده دفتر صدام میزنه میگه خانوم! این کارای پژوهش که کردن رو دوست ندارین؟ عصبانی گفتم افتضاحه. گفت میخوام بسپارینش به من. انجامش میدم.
ایستادم و جدی نگاهش کردم. گفتم اینا که با من کار کردن، بزرگترامن نتونستن، تو که دو ماهه شاگردمی! برو بچه من تو کار بداخلاقم، اذیت میشی.
ایستاده بود وسط سالن و من دمِ دفتر. صاف وایساد جلوم گفت من هستم.
آی من از کلهخرای جسور خوشم میاد😁 آی خوشم میاد😁
دفترم و گذاشتم روی صندلی. رفتم تو سالن. در دفتر و بستم. ایستادم روبهروش. تو چشماش نگاه کردم و گفتم بچههای پژوهش بابت تلاشی که میکنن، دعوایی که میشن، سختیای که میکشن، حتی ۰/۲۵ نمیگیرن! مفت و مجانی دارن با من سروکله میزنن. اینجا نمرهای نیستا!
صاف تو چشمام نگاه کرد و گفت نمره نمیخوام. میخوام این دیوار رو بسازم.
آی من از کلهخرای جسور خوشم میاد😁
خدا کنه با جَنَم و عُرضه هم باشه.
درجا به گروه پژوهشم اضافهش کردم و گفتم برات صوت میفرستم چی میخوام ازت.
دستش و مشت کرد و گفت آخ جون و رفت!
دخترام دیوونهان😂😂😂 فشار و سختگیری و دعوا براشون آخ جون داره😂😂😂
۳. بُکش و خوشگلم کن؛
شرح حال معلمی که خدا تومن پول داده کفشی خریده که رنگش با کیف و مانتو و ساعت و پنس و جورابش هماهنگ باشه و رگههای کنارش با بند کیف و کیف موبایل،
اما پاهاش پر از تاول شده، مچ هر دو پاش دردناکه و از ساعتِ چهار به بعد،کلاسها رو میلنگه!
۴. با حقوقم موافقت کردن😂
فردا بازم متوسطه دومم😂
خدا رو شکر حلال_حروم سرم میشه و بیشتر از چیزی که اصوله و درست نمیخوام، وگرنه الآن در وضعیتیان که هرچقدر بگم، مجبورن قبول کنن😂😎
نهم دوییهام پیام دادن خانوووووووم! چشممون روشن! پروفایل دخترای جدیدتون و میذارین؟! نو که اومد به بازار، کهنه شده دلآزار؟!
فردا قول دادم با هم عکس بگیریم بذارم پروفایلم😁 کسی جرأت داره با اینا دربیفته؟!😂😂😂
۵. قبلا سالنها و حیاط دوربین داشت، اما حالا حتی کلاسهای مدرسه رو دوربین و شنود گذاشتن!
امروز همهی دخترا تو حیاط بودن چون تو کلاس نمیتونستن حرف بزنن...
دوست داشتم اعتراض کنم اما دلایل محکمتری برای سکوت داشتم.
دخترام شاکی میومدن بهم میگفتن خانوم دیگه تو کلاس نمیشه حرف زد!
یاد پارسال افتادم که یکی از شاگردام گفت خانوم این خارجیا خیلی باشعورن! آشغال نمیریزن تو خیابون! هر روز دوش میگیرن!
گفتم عزیزم از باشعوریشون نیست، مجبورن! آشغال بریزن جریمه نقدی میشن. دوش نگیرن چون دستشویی خودشون و نمیشورن، از بوی خودشون خفه میشن!
حالا ماجرای مدارس ما شده!
ما خیلی دخترامون خوب خواهند شد، اما نه از ایمان و شعورشون، بلکه از ترسشون(!)
حذف خداباوری و رشد سکولاریسم و دموکراسی (دیکتاتوری مدرن) یعنی همین:
بهجای تقوا، ترس تو دلها بکار. دیگه کسی عبد نخواهد شد، برده میشه؛
خوش به حالِ بردهدارها(!)
هدایت شده از بهشت توس ☫
سلام ای خسته زائرها
وای تشنه مسافرها
سلام ای چشم برراه شماچشم مجاورها
سلام ای قطره های راهی دریا
ولادت امام رضا(ع)
#صحن_انقلاب
https://eitaa.com/beheshtetoos
سربهراه
سلام ای خسته زائرها وای تشنه مسافرها سلام ای چشم برراه شماچشم مجاورها سلام ای قطره های راهی دریا ول
چقدر عکس و شعرِ این فرسته دلنشینه❣
بعد از مدرسه با رفیق اومدیم کتابخونه. برقا رفت. همه گفتن اَهههههه!
رفیق گفت خدا لعنت کنه هرکی به پزشکیان رأی داد، سه سال قطعی برق نداشتیم با آقای رئیسی!
همه ساکت شدن😂
یه عده رفتن بیرون و من و رفیق و دو نفر دیگه به کار و درس ادامه دادیم.
در تاریکی.
در سرمای خاموش شدنِ شوفاژها.
یک ساعت گذشت باز دخترا غُر زدن، من گفتم عوضش فیلترینگ حل میشه. دوباره همه ساکت شدن😂
بعد از دو ساعت برقا اومد.
اونا که رفتن، برگشتن و پرسیدن شما تو تاریکی چه کار کردید؟
ما گفتیم به کارمون ادامه دادیم😁
یکی از دخترایی که با ما مونده بود گفت:
آدم بخواد درس بخونه، کار کنه، هیچ بهانهای نداره✌️😎
این حرفش و باید با آبطلا کوبید فرقِ سرِ خیلیها!
سربهراه
تو دندانپزشکی منتظر دکتریم، رفیق میگه ماشین دکتر لکسوس سیصده. میگم از لکسوس ۵۷۰ من پایینتره هنوز
اوندفه دندون عقلم و نکشیدم؛ هم ترسیدم، هم پولم کم بود.
امشبم همهی تلاشم و کردم بپیچونم، اما رفیق خِفتم کرد و بُرد.
خیلی خیلی میترسیدم. رفیق به دکتر گفت خیلی میترسه آقای دکتر. دکتر هم کشو رو باز کرد و مثلِ یه پسربچهی تُخسِ شیطون، آمپول و یهو از کشو بیرون کشید و مثلِ برادری که خواهرش و اذیت میکنه و سوسک میگیره جلوش، آمپول و گرفت جلوم و منِ ترسیده رو خندوند😂
حالا سنِ پدرم و داره ها، ولی شرارت هنوز در وجودش موج میزنه😂
این خاصیتِ کساییه که کارشون و دوست دارن😊
موقعِ کشیدن که انبر و آورد، دیگه خییییییییییلی ترسیده بودم. بالای سرم ایستاد و پرسید چند سالته؟
من مُردم از خنده😂 داشتم فکر میکردم بگم بیست سالمه نمیفهمه دروغ گفتم، ولی دقیقهی آخر زبونم راست گفت الحمدلله. گفتم بالای سی.
حالا دکتر مُرده بود از خنده و مسخرهم میکرد😂
هرچی گفتم دندون قبلی که کشیدم خیلی اذیتم کرد و واقعا ترسیدم، بازم نگاهش بهم درست نشد😂😂😂
ولی به خدا قبلیه رو کشیدم، اینقدر اذیت شدم که فشار من و مادرم با هم افتاد و مادرم زیر بغلم و گرفته بود از روی یونیت بلند شم و من دستِ اون و گرفته بودم نیفته😢 دندونم کشیده نمیشد و هی انبر لعنتی رو تو دهنم میچرخوند...😫
اون موقع بیپول بودم نتونستم پیش دکتر ادیب بیام. دیگه هم نمیتونستم درد بکشم. دکتر ادیب؛ دکتر گرونیه که هرچی میگیره نوش جونش، پول تخصص و کار خوب و تمیزشه.
وقتی کشید، هنوز گاز نذاشته بود میپرسیدم تموم شد؟! واقعا تموم شد؟!
وَ اینقدر تشکر کردم ازش که باورکردنی نبود همون ترسوی دودقیقهی پیشم! همونکه بالای سی سالشه ولی قدّ بچهی سه ساله ترسیده بود😂😂😂
این جشنوارهها و مسابقات رو اینجا میفرستم چون یکیتون پیام داده بود و این چیزا رو دوست داشت.
من دیر و زود پاسخگو بودم و هستم، ولی شما پاسخگو نبودید و حق حرف زدن رو از دست دادید😎
نمیشه خدمات از دنیا خواست و خدمتی به دنیا نکرد! اینطوری روحیهی ارباب_رعیتی گسترش پیدا میکنه.
اینقدر تو مجازی کانالدارها لیلی به لالاتون گذاشتن، خیال کردید ۴۱ بشه ۴۲ ممبر، باید پاتون و بوسید(!)
از آسیبهای فجازی همین کاهش شعور و افزایش طلب هست.
مذهبی و غیرمذهبی هم نداره.
مبتلا بهش زیاده...
کاش ضد این فرهنگ عمل کنیم...
من دلم برای اونی که در مواقع حساس و دقیق برام کلیپای خفن میفرستاد خیلی تنگ شده😢
یا اونی که با ذوق برام از کتاب خوندناش میگفت و من واقعا کِیف میکردم😍
وای اونی که برام کادوی تولد حافظ خونده بود... بعد لینک ناشناس، صوت نمیفرستاد کانال زده بود... 🥰
اما خب، همونام جواب یه سوالم و ندادن و این یعنی شروع دومینوی طلبکار شدن.
نه سؤاله مهمه، نه جوابه، مهم نقش داشتن در شیوع بیتفاوتیه.
من تو این دومینو و شیوع شرکت نمیکنم😎
+کادوی تولدم از شما: لینک