eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
قبولِ متوسطه دوم با متوسطه اول، کارِ غیرتخصصی‌ای بود! یه معلم متعهد چنین کاری نمی‌کنه... چاره‌ای برام نذاشتن و به اصطلاح افتادم تو دام... اما خودم متوجهم چقدر داره اختلالِ تخصصی ایجاد می‌کنه... من همین‌جوری سطح بالا به دخترام درس می‌دادم، حالا که متوسطه دوم هم می‌رم بی‌تأثیر نیست... وقتِ طراحی سؤال باید سه_چهار روز بگذره از یه دوره، اما من فرصتش و ندارم و امروز که همه‌ی مستمرها رو طرح کردم، می‌فهمم چه اثری داره... آدم باید تخصصی روی یه کار متمرکز شه... خدا نمی‌گه صد تا کار با هم بکنین؛ می‌گه فاذا فرغت فانصب! یعنی وقتی از یه کار راحت شدی برو سراغ بعدی... خدایا در مورد خیلی کارها من حق انتخاب نداشتم چون باید برای معاش تلاش کنم و در تابستون آدمی درس نمی‌خونه که معلم خصوصی بگیره و من مشکل معاش نداشته باشم! این یه موردم افتادم توش... لطفا خودت معاش و شغل ما رو در مسیری قرار بده که تعهد و تخصص رو با هم داشته باشه و شما و ما راضی باشیم و سربلند🙏
این سه برگه رو قیاس کنید! اینها آزمون جامع متوسطه دوم هست. گفته بودن پنج سؤال تشریحی طرح کنیم. فکر کنم معلوم باشه کدوم برگه طراحی منه! این تفاوت سطح تو اون مدرسه خیلی عصبیم می‌کنه چون یادم نمی‌ره مدیرش می‌خواست با چه حقوقی با من ببنده! طفلی دوازدهمایی که با من دارن... طفلی اونا... این‌طوریه که نمراتِ یه دبیر بالا می‌ره و یکی پایین! از خوبیِ معلم نیست... از سطح معلمه! خودتون قیاس کنید و حواستون به معلم‌های بچه‌هاتون یا خودتون باشه... همیشه میانگینِ بالای نمراتِ یه کلاس، نشان از عالی بودن معلم نیست...!
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم هدیه به شهید رئیسی❣
دیشب یک ساعت خوابیدم. امروز حوالیِ ساعتِ پنج و بیست دقیقه‌ی عصر، سرِ کلاسِ خصوصی‌م، چشمام داشت می‌رفت. تو اتوبوس صوت‌های اردوی پژوهش رو فرستادم و تا رسیدم نیمه موند. شاگردم؛ مسؤول پژوهشم، از روی گروه اومد پی‌وی و نوشت خانم استراحت یادتون نره. رسیدم خونه. شام خوردم. چشمام و بدنم رو به بیهوشیه. اما تا سه‌شنبه عصر باید مقاومت کنم. باید برگه‌های اتاقم تموم شه. باید نمره‌ی آبان محاسبه شه. فردا بعد از مدرسه و خصوصی، شب‌کارم. باید دوشنبه بعد از دبیرستان برم نمرات آبان رو برسونم. سه‌شنبه عصر تا ساعت شش دیدار با والدین دارم‌. باید نمره‌هام مستدل باشه. چشمام و بدنم و مغزم داره می‌ره. فردا باید قهوه بخورم. قهوه فشارم و می‌بره. باید روی قهوه آب قند یخ بخورم. چاره‌ای نیست. باید مقاومت کنم. اون آرزوهای بزرگ، اندازه‌ی این تن کوچیک نیست. امروز ارائه‌ی نهم‌ها نیاز به اینترنت داشت. اینترنت نداشتن. گفتن خانوم نقطه اتصال می‌دین؟ موبایل رو دادم و رمز رو نشون دادم. یادم نبود رمز اتصال به نت گوشیم، تاریخ تولدمه‌. ذوووووووق کردن که سنّم و فهمیدن. نیمِ کلاس می‌گفتن خانوم چقدر خوب موندید! خانوم ما فکر می‌کردیم بیست سالتونه! نیم کلاس می‌گفتن ینی هم‌سنِ مادرمید؟! من لبخند می‌زدم و چیزی نمی‌گفتم. به این فکر می‌کردم که خسته‌ام؛ بی‌اون‌که کاری کرده باشم و دستم پُر باشه. من تا سه‌شنبه نباید بخوابم. نباید از پا بیفتم. نباید بیهوش شم. خدای فسخ العزایم! با من مدارا کن! من خسته‌ام؛ بی‌اون‌که رسیده باشم. بی‌اون‌که فتح کرده باشم. بی‌اون‌که صعود کرده باشم. درخت‌های باغم، قد کشیدن، اما خشکیده و تهی. با من مدارا کن.
سربه‌راه
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم هدیه به شهید رئیسی❣
سیدحسن نصرالله می‌دونست مبارزه‌ش نتیجه می‌ده؛ یحیی سنوار می‌دونست طوفانی که طراحی می‌کنه، فلسطین رو آزادِ آباد می‌کنه؛ اسماعیل هنیه می‌دونست حتی اگه شهید شه، از خونش گشایش و فرج موج می‌زنه؛ سردار سلیمانی می‌دونست استکبار رو کمر می‌شکونه؛ محسن حججی می‌دونست شیعه‌ی مرتضی علی پیروزِ معرکه است؛ آرمان علی‌وردی می‌دونست رهبرِ ما، نایبِ برحقِ آقا امام زمان علیه السلامه؛ اما سید ابراهیم رئیسی برای راه و مسیر و جایگاهی تلاش کرد که می‌دونست دوباره ممکنه بیفته دستِ میمون‌های بر منبرِ پیامبر! ابراهیم رئیسی برای هدفی تلاش می‌کرد و خسته نمی‌شد و فحش و طعنه و توهین و تهمت‌ها دلسردش نمی‌کرد که می‌دونست به راحتی قابل غصبه و ویرانی... همکارام از تلاش کردن برای اصلاح نسل ناامیدن، چون معتقدن یک سال دیگه این دخترا دست معلم‌های دیگه میفتن یا خونواده برشون می‌گردونه به تنظیمات کارخانه... ابراهیم رئیسی هم می‌دونست بعد از اون همه‌چیز دست نااهل میفته، اما از خدمت کوتاه نیومد! از خستگی رو به انهدامم و صلوات هدیه می‌کنم به سید ابراهیم رئیسی که وساطت کنه و در حقم دعا... ابراهیم رئیسی برای راه و روشی مایه گذاشت که همه ازش ناامید بودن!
امروز نمراتِ آبان رو وارد می‌کردم، رفتم اتاق مشاوره که دخترا من و نبینن هی نیان پیشم کارم صد ساعت طول بکشه. مشاورمون بودن. من که نمره وارد می‌کردم ایشون صحبت می‌کردن. ازم پرسیدن چرا این‌قدر کار می‌کنید؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم جانم؟ گفت شما پرکارترین دبیر اینجایید. اون روز کوله‌پشتی سنگین‌تون و دیدم از مامان مدرسه پرسیدم کوله‌شون چرا این‌قدر سنگینه گفتن تا شب کلاسید و بیرون. خسته نمی‌شید؟ خندیدم و با دست صورتم و نشون دادم و گلوم رو. گفتم چهره‌ی زرد و رنگ‌پریده‌م و با صدایی که خش‌دار شده و من نگرانم هرگز خوب نشه ندیدید و نمی‌شنوید؟! معلومه که خسته می‌شم! اما زندگی خرج داره، جوانی زکات. کار نکنم چه کار کنم؟! گفت چرا آزمون نمی‌دین رسمی شید؟ گفتم یکی_دو بار آزمون شرکت کردم ولی نخوندم. زور رفقا بوده. گفت چرا؟ گفتم چون «دلم نمی‌خواد سی سال مجبور باشم هر روز کار کنم». با بُهت نگاهم کرد و وقتی دید خیلی جدی دارم نمره وارد می‌کنم و صحبت، گفت تا حالا این‌طوری به رسمی شدن فکر نکردم! گفتم من ازدواج کنم دیگه کار اقتصادی نمی‌کنم. مسجدِ محل زندگیم و آباد می‌کنم. کار جهادی می‌کنم‌. مسجد رو محل تجمع می‌کنم و همه‌ی خلاقیتم رو خرج مسجد و برنامه‌های فرهنگی می‌کنم. نگران معاش و حقوق و خرج نیستم. همه‌ی روزها رو بیرون نیستم. اگه ازدواج نکنم هم از معاش نمی‌ترسم. خدا تنهام نمی‌ذاره. شاید بهم سخت بگیره، اما من و به کسی واگذار نمی‌کنه. من با تفکرِ سی سال در بند بودن کنار نمیام. بعد از پنجاه سالگی، می‌خوام روی تراس خونه‌م بشینم و کتاب بخونم. عکسام با شاگردام رو با لبخند و محبت به کسی نشون بدم. می‌خوام در آرامش زندگی کنم، نه در دویدن. داشت با بُهتی باورنکردنی به من نگاه می‌کرد. با بُهتی باورنکردنی که برام باورنکردنی بود! نمراتم که تموم شد و آماده شدم برم، برام بلند شد و متفاوت‌تر از همیشه، با احترامی فوق‌العاده زیاد باهام حرف زد. گفت نوع نگاه‌تون به زندگی ادبیاتی نیست. خیلی جدی و قاطع و منطقی صحبت می‌کنید. خیلی تکلیف‌تون با خودتون روشنه. گفت شما سردرگم نیستید، من و همه هستیم. مشاور مدرسه این حرف و زد. وَ من واقعا سردرگمی رو توشون دیدم. دست‌شون رو که برای خداحافظی جلو آورده بودن گرفتم و گفتم: من بسیار کار کردم. بسیار سفر. بسیار تجربه‌. بسیار معاشرت داشتم و بسیار با آدم‌ها سروکار. متأسفانه رشد نکردم اما فهمیدم همه‌چیز فانی‌ست. پس هیچ‌چیز ترسناک نیست. این خیلی در من امید به زندگی و تلاش رو بالا برده و می‌بره. شما هم بهش فکر کنید!
سربه‌راه
دیشب یک ساعت خوابیدم. امروز حوالیِ ساعتِ پنج و بیست دقیقه‌ی عصر، سرِ کلاسِ خصوصی‌م، چشمام داشت می‌ر
خان هفتم تموم شد. شنبه تا سه‌شنبه‌ی سنگین و دهشتناکم به پایان رسید. از جلسه با اولیا تا یه میدونِ خیلی خیلی دور رو پیاده اومدم که مغزم هوا بخوره؛ از ساعت دو و نیم تا پنج و نیم با بیشتر از صد گاو... ببخشید! پدر و مادر صحبت کردم. حدود بیست انسان رو فقط ملاقات کردم وَ حدود پنج انسانِ باانصاف رو. یعنی حدود سه ساعت بی‌وقفه در ارتباطِ تک‌به‌تک بودم با گاوهایی که زبان آدمیزاد نمی‌فهمن... ببخشید! منظورم پدر و مادرهاست. نق‌وناله‌های مُشتی خرس گنده رو تحمل کردم و کارم رو با دلایل توضیح می‌دادم و غالبا قانع‌نشده ولی تعیین تکلیف‌شده می‌رفتن؛ یعنی شیوه و سطح کارم رو چون خودشون تن‌پرور هستن و مفت‌خور و زورگو و بی‌خاصیت و ارباب‌منش، متوجه نمی‌شدن، اما می‌فهمیدن که من نه خریدنی‌ام، نه ترسوندنی! راهشون و می‌کشیدن و می‌رفتن. سه مورد رو هم طوری شستم که خبرش به معلم‌های دیگه هم رسیده بود و شخصا اومده بودن ازم تشکر می‌کردن(!) مثلا مادرِ یکی از نهما با توپ پر اومد و صداش و جلوی ده تا گاو... ببخشید! پدر و مادرِ دیگه انداخت سرش که دختر من فقط فارسی و املا و انشای شما رو ده گرفته... فقططططط از شما می‌ترسه و از استرس داره فلج می‌شه... شما مشکل دارید... شما بدید... صداش و انداخته بود سرش و خیال می‌کرد چون دبیر ادبیاتم الآن با قر و غمزه براش می‌خونم آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا(!) اما من براش تو دلم خوندم زدی ضربتی، ضربتی نوش کن😂 خیلی خیلی ریلکس و با لبخند گفتم پس چرا هدیه‌های آسمانی‌شم سیزدهه؟! ساکت شد و گاوای دیگه... ببخشید! ننه باباهای دیگه مردّد شدن. من با همون لبخند گفتم من بد، عربی‌ش و چرا شده چهارده و نیم؟! نمره پایینای دیگه‌شم دبیرا بد بودن؟! این آتیش گرفت و گفت به تو ربطی نداره نمره‌ها دیگه‌ش. منم خندیدم گفتم روش منم به شمای بی‌ادب ربط نداره😂 گفت می‌رم پدرت و درمیارم. با همون خنده گفتم با پدرم در خدمتیم تا خردادِ دخترت😂 حساب گاوهای دیگه دست‌شون اومد. ای بابا! ببخشید! بلانسبت بنده‌خدا گاو. منظورم از گاو، پدر و مادرا هستن. فرق انسان با حیوان؛ ذی‌شعور بودن‌شه. فاقد شعور، حیوان است. امروز تا دلتون بخواد حیوان دیدم. این کلمه نه از روی عصبانیته، نه از روی بی‌ادبی. من روی جزئیات دقیقم. خصوصا کلمات. جز انگلیسی حرف زدن که متأسفانه زیاد دارم و اونم اثرات کار کردن روی مقاله‌های خارجیه و واقعا واقعا ناخودآگاه، می‌دونم هر کلمه‌ای رو به چه دلیل و کجا استفاده کنم. پس با دلیل، با عقیده، مصرّانه و با تأکید به‌جای کلمه‌‌ی پدر و مادر، می‌نویسم گاو. و با دلیل، با عقیده، مصرّانه و با تأکید می‌نویسم بلانسبت گاو! یکی از این گاوها اومد گفت باید شیوه‌ی درس دادن‌تون رو عوض کنید. گفتم هر وقت شما شیوه‌ی تربیت‌تون رو تغییر دادید من در خدمتم. چشماش گرد شد و گفت شما حق ندارید تربیت من و زیر سؤال ببرید! گفتم شما هم حق دخالت و نظردهی تو کار من و ندارید! بقیه‌ی مادرا زیر لب گفتن راست می‌گه. گفتم بچه‌ای که اضطراب زیاد داره یعنی محیط خونوادگی امنی نداره. فکر نکنین به روتون نمیاریم نمی‌فهمیم. همکارام مراعات‌تون و می‌کنن. من ولی صریحم. یا حد و اندازه‌ی خودتون رو بدونید، یا آماده‌ی شنیدن هر حرفی باشید! مامان مدرسه موقع خداحافظی گفتن خانوم فارسی جانم؛ بد ازت ترسیده بودن... خانم مدیر نگران بودن باز برن اداره و دردسر درست کنن... من به مدیر گفتم اون‌که شارلاتان بود و زدیم زمین، اینا که دیگه کیشمیشم نیستن😂 اما اصل ماجرا اینجاست: الحمدلله که هرچه هست از فضل خداست... دخترام تو حیاط بودن. حاضر شدم و داشتم میومدم بیرون که من و دیدن و ریختن دورم. جلوی چشم گاوهایی که تحت تربیت‌شون هستن و داشتن برای ده و یازده بچه‌هاشون همه‌ی زمین و زمان رو به ناحق به هم می‌دوختن، دختراشون... دخترام... ریختن دورم. اوووووو خانوووووم! چقدر روسری بهتون میاد... (با مقنعه نمی‌تونم حجابم و حفظ کنم، خیلی عقب می‌ره، روسری سرم کرده بودم و لبنانی بسته بودم و چادرم روش، بدون آراویرای مدرسه، گاوها اول خیال می‌کردن من دبیر دینی یا قرآنم😁) وای خانوم جون فردا نیستین ما پذیرایی داریم... یکی یواشکی شکلات تو کیفم انداخت... اون‌یکی رو همین ظهری دعواش کرده بودم و این‌طور دستم رو گرفته بود و داشت باهام می‌خندید... منطق می‌گه سرنوشت‌شون همین گاوهاییه که دیدم... اما من همه‌ی همه‌ی همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که شبیه گاوهای بالاسرشون نشن... امروز وقت ناهار یکی از همکارا گفت فلانی تو نهم چنین کلمه‌ای گفته... دعواش کردم و گفتم چرا چنین حرف زشتی زدی... گفته کجاش زشته خانوم؟
سربه‌راه
دیشب یک ساعت خوابیدم. امروز حوالیِ ساعتِ پنج و بیست دقیقه‌ی عصر، سرِ کلاسِ خصوصی‌م، چشمام داشت می‌ر
گفتم به خدا نمی‌دونه. گفت مگه می‌شه. گفتم به خدا نمی‌دونن. چون پدر مادراشون همین‌طوری حرف می‌زنن... من پارسال اشک یکی‌شون و درآوردم و وقتی تا ته ماجرا رفتم دیدم واقعا اون دختر، نمی‌دونسته اون ادبیات زشته چون پدرش... مادرش... تو مهمونیا... تو دورهمیا... دارن همون‌طوری با هم حرف می‌زنن... گفتم اینا هنوز تو سه تا هفت سالِ تربیتی اسلام هستن... تقصیر زیادی به گردن‌شون نیست... شکل‌پذیرن... زلالن... حق‌فهمن... به خدا لجوج و گستاخ و دشمن نیستن... اما مشتی گاو دارن تربیت‌شون می‌کنن... شما از تربیت گاو توقع انسان نداشته باش! بعد از جلسات با والدین، دخترام و بیشتر دوست دارم... دخترام و بیشتر درک می‌کنم... اسم چند تاشون و نوشتم باهاشون بیشتر صحبت کنم... برخی دخترام خیلی در اوضاع حادتری‌ان... از این گاوها چشمم آب نمی‌خوره... کاش فردا با مدرسه‌ی خودم کلاس داشتم... دلم برای دخترام پر می‌کشه... یازده دسته برگه دارم. اما دیگه ضروری نیست. تا امشب این‌قدر روم فشار بود که قلبم صبح تیر می‌کشید... پیاده‌رویم تموم شد. دارم می‌رم سوار اتوبوس شم. جای خونه چیپس می‌خرم. می‌رم خونه. چای‌دارچین دم می‌کنم. فیلیموی مزخرف و باز می‌کنم. یکی از گندترین و بیهوده‌ترین فیلماش و دانلود می‌کنم. می‌بینم و می‌خوابم. تا جمعه می‌خوام کار کنم اما بی‌فشار. اصلا فردا هم بعد از دبیرستان می‌رم دوردور😎 خدایا شکرت که از پسش برومدم. خدایا شکرت که توانم دادی و کمکم کردی. خدایا بابت اعتبارم پیش دخترام هزار هزار بار شکرت. یادم می‌مونه سربلندم کردی❣ دمت گرم❤️
گاوها امشب اندازه‌ی زمین تا اورانوس، بین دخترا و ما دبیرا فاصله می‌ندازن و ذهن‌شون و مسموم می‌کنن... من اما دارم پیامای روی شادم رو جواب می‌دم: خانوم مامانِ من و دیدین؟ چی گفت؟ چی گفتین؟ آره عزیزم، دیدم‌شون. چقدر مادرت دوستت دارن... یادته بهم گفتی فلان روز این حرف و بهت زدن و مقایسه‌ت کردن؟ از شدت دوست داشتن بوده... نگران آینده‌تن‌.‌.. تو همه‌ی قلب و امیدشونی... خانوم بابام و دیدین؟ آره عزیزم... چه بابای زحمت‌کش و محترمی داری... چقدر دوستت دارن... چقدر دلشون می‌خواد به زبان بهت بگن دوستت دارن، اما مرد هستن و روشون نمی‌شه... امروز خیلی نگران نمره‌هات بودن... نگران بودن چیزی کم و کسر نداشته باشی که حواست رو از درس پرت کنه... خانوم به خواهرم چی گفتین؟ گفتم تو مستعدِ بهترین مدارسی؛ تیزهوشان، نمونه دولتی، امام رضا علیه السلام... نگاه به دوازدهت نکنن، حواست و به درس نمی‌دی، اما خیلی خیلی توان و استعداد داری... چقدر خواهرت دوستت داشت... چقدر نگران نمره‌هات شد... چقدر ازت تعریف کرد... چقدر بهت وابسته است... خانوم مادرم بیاد خونه کتکم می‌زنه؟ نه عزیز من! چرا کتک؟ تو که دوست نداشتی ده بگیری... درس رو جدی نگرفته بودی... ممکنه عصبانی بیان خونه، اما هرچی شد بدون من اینجا تو چشمای مادرت فقط یه چیز رو دیدم؛ که تو دنیاشونی... که قلبشون از پیشرفت نکردنت به درد میاد... که عاشقتن... که جز سربلندیت چیزی نمی‌خوان‌... وَ آماده‌ام که شنبه دخترام و با اخم‌هایی در هم و ذهن‌هایی مسموم ببینم که پادزهرشون یک هفته‌ای طول می‌کشه تا اثر کنه...
من از مبارزه با جریان با شما حرف زدم، نه از خاطرات روزمره‌م!