از بینِ برفا میام😁 امام جعفر صادق علیه السلام کنجِ یه خیابونِ برفی و خلوت و تاریک، یه موکبِ کوچولو داشتن با مداحی اربعینی عِراقی... ما به هوای چای توقف کردیم ولی بهمون آش دادن چه آشی☺️
ما اهل و عیالِ خیمهای هستیم که حتی تو سرما و برف و تعطیلی هم چشمبهراهمونن😭😍
وَ اگه قرار به تعطیلیه، فردا باید تعطیل باشه که همممممممممهچی و همممممممممهجا یخزده و سُره😒
یکی از دوستام این ساعت زنگ زد و پرسید قسمت اول اکنون رو دیدی؟
من: قسمت اول چی؟! اکنون چیه؟! کجا؟! کدوم شبکه؟! چطور؟!
گفت فیلیمویه. حتما ببین. من میدیدم گفتم این باید شوهرت میشد، این نیمهی تویه؛ از تجسّمش از شعر بگیر تا نوع نشستن و حرف زدنش!
من و گذاشت تو خماری و خداحافظی کرد😒
فردا وسطِ تصحیح برگههام، نصب فیلیمو هم دارم😂
از فارسیِ پنجم تا فارسیِ عمومی:
شنبه:
بعد از مدرسه فارسیِ کلاس پنجم دارم به امیدِ قبولی در تیزهوشان. البته این امید رو فقط خانوادهشون دارن، من مطمئنم حتی یک نفر ازشون به تیزهوشان نخواهد رسید! به زبانهای مختلف هم این و گفتم، اما پدر و مادرن دیگه؛ منشوری از توهمِ «ما بهتر میدونیم!». منم مشکلی ندارم. تو دلم گفتم خوبیِ زمان همینه که میگذره و همهچیز رو رو میکنه :)
به شدت سنِّ لوس و بدون ارتباطی دارن و اصلا کلاس بهم خوش نمیگذره. مثلِ رُبات هرچی بگم، جوابش چشمه(!) هر کار کنم، از نظرشون درسته(!) به چیزی هم معترض باشن، بهجای حرف زدن، قهر میکنن(!) منتظرن من نازشون و بکشم(!)
این کلاس فقط برای من منبعِ درآمده.
یکشنبه:
بعد از مدرسه یه دخترِ کلاسنهمی دارم که باهاش خوش میگذره بهم. پرتلاش و گیراست، اما باهوش نیست. اینم تیزهوشان قبول نمیشه. البته درسِ من رو با درصدِ بالایی خواهد زد، اما آزمون تیزهوشان فقط درس من نیست! با توجه به درسهای دیگهش میگم که قبول نخواهد شد!
مادرش هفتهی پیش تماس گرفت و گفت یه کلاس هم برای خودم میخوام. خیال کردم بازمانده از تحصیلن اما وقتی گفتن دانشجو هستن و من و برای فارسی عمومی میخوان، خیلی ذوق کردم :) گرچه خیلی مطالب متفاوت نیست اما بالاخره یه کتاب جدید با محتوای متفاوت دارم و چیزهای جدید یاد میگیرم و آموزش میدم :)
این کلاسها، هم برام خوشاینده، هم منبع درآمد.
دوشنبه:
تمام امروز به دبیرستان میگذره. برای نوشتن از دبیرستان فراغت بیشتری نیاز دارم. برام مهمه یه چیزهایی رو برای خودم ثبت کنم. از طرفی آیندهی کاریم در دبیرستان مشخص نیست. هنوز اسمم در لیست دبیران نرفته و حقوق واریز نشده. آستانهی صبرم داره به سر میرسه و مطمئنم اگه هرچه سریعتر رسیدگی نکنن، شبیه دوازدهم تجربی شورش خواهم کرد! مثل دیشب که به معاون پیام دادم: تمام درسهای من جلو هست و نیازی به کلاس مجازی نیست.
نه ازشون سؤال پرسیدم، نه اجازه گرفتم. فقط خبر دادم که دخترا رو سردرگم نکنن، موبایلم رو خاموش کردم و تا همین یک ساعت پیش خوابیدم.
خوش نمیگذره بهم، اما بد هم نمیگذره. دخترا و کتاب و محتوا رو دوست دارم، اما حتی دیدن مدیرشون مشمئزم میکنه.
سهشنبه:
بعد از مدرسه با هفتم دارم برای تیزهوشان. قبول نخواهند شد. ایضاً پدر و مادرهای متوهم متوجه نمیشن و اینها رو سپردم به زمان تا دماغشون بسوزه.
اینجا بهم خوش میگذره. من کلا کلاسهای پسرانه رو دوست دارم. بچهپرروهای بامرامی هستن که دعوا و چالشی رو کِش نمیدن، بوس و بغل و این لوسبازیها رو هم ندارن.
البته ممیّز شدن و خیلی بلا هستن!
آخرِ کلاس ازم میپرسن امروز راضی بودین؟ میگم نه خیلی، هفتهی پیش بهتر بودید. میرن هفتهی دیگه قویتر میان. انگیزهشون درس نیست، معلمه! تو این کلاس خیلی مراقبم مقنعهم عقب نره یا خیلی باهاشون تماس نداشته باشم. قد و قواره کوچیکه ولی مغزشون بالغ!
این کلاس منبع درآمد خوشایندیه برام.
چهارشنبه:
به دبیرستان میگذره. بین همکارانم شاخص شدم. حالا هر وقت وارد دفتر میشم پیشِ پام بلند میشن و وقتی میخوام برم و خداحافظی میکنم هم همینطور.
مدیر و معاون آموزشی فقط نفهم هستن، اما حتی مامان مدرسه و معاون مژهکاشته هم محترم برخورد میکنن. اینجا هم سنّت «دبیر زنگای تفریح باید دفتر باشه» رو شکستم. مثل مدرسهی خودم، یه لنگهپا، چایبهدست، بین بچههام. کلی پیشنهاد والیبال بازی کردن دارم که اگر به شورش نرسم حتما این کارم میکنم.
دبیر ادبیاتی که هَووش شدم و جاش اومدم، برای دهمها مونده. روزهای خودم هست و هم رو میبینیم. خیلی خیلی بزرگتر از من هستن اما ایشون هم خیلی خیلی دارن بهم احترام میذارن. اینجا با کسی دوست نیستم و به دخترا هم اعتماد ندارم بپرسم چی شده که همه اینجوری شدن جز مدیر و معاون آموزشی؟
بزرگترین شاخصهی اخلاقی اینجا رو نفاق تشخیص دادم. پس نه از بیتوجهی مدیر و معاون دلخور میشم، نه به احترامِ بیاندازهی همکارها دل میبندم. چرا به دخترا اعتماد نمیکنم؟ چون دانشآموزها همرنگِ گفتمانشون میشن. چون ادراک قوی دارن و میفهمن مدیرشون رفتار چندگانه و منافقانه داره یا صادق و ساده است.
مدرسهی خودم بچهها هرقدر بد باشن، اما تهش زلالن، چون مدیر و معاونهامون هم صاف و سادهان و دغل نیستن. تو مدرسهی ما کسی چغلی نمیکنه با اینکه بین دانشآموزهای همهجا رایجه، چون ما و کادر گوشی برای شنیدن چغلی نداریم. اما دبیرستان به راحتی میشه مدیر رو شستشوی مغزی داد؛ زن بزرگسالِ بیتدبیریه...
نهم دوییهای پارسال خودم و دهمهای امسالم، برای همین اینجا افسرده و مظلوم شدن.
خودشون نمیدونن اما من میدونم که در محیط پرتنش و چندصدایی اینجا هنوز حل نشدن و خدا کنه حل هم نشن...
دبیر ادبیاتی که جاش رفتم، در ده دقیقهی زنگ تفریح، پنج بار ازم میپرسه حالتون چطوره؟!
من هر پنج بار پاسخ میدم عالی هستم! بهتر از این نمیشم.
این پاسخ همیشگیمه به همه به جز پنج نفر که به اونا راستش و میگم. حتی اگر یک دقیقهی قبل کتک خورده باشم هم همین پاسخ رو میدم. آگاهانه نمیخوام نقوناله کنم و آگاهانه میخوام عالی بودن رو آموزش بدم.
اینبار من رو از حیرتِ اینکه خب چرا چند بار این سؤال رو میپرسه، درآورد و گفت: شما خیلی خیلی پرانرژی هستید! من تا بهحال در هیچ مدرسهای بین همکارانم دبیر به باانرژی بودن شما ندیدم!
بقیهی همکارها هم شروع کردن به تأیید و مصداق گفتن.
من تو دلم گفتم تازه اینجا یک هزارمِ خود واقعیم که تو مدرسه خودم هستم نیستم! و شروع کردم یواشکی لاحول ولاقوه الا بالله خوندن!
اگر رفیق باز مغزم و شستشو نده، چهارشنبه شورش میکنم! من آدم مفتکی کار کردن برای مشتی پررو نیستم! هر چیزی بهایی داره! حالا که خودشون فهمش و ندارن، من بهشون میفهمونم.
پنجشنبه:
با مؤسسه دارم و کلی ششم دماغو که میخوان برن تیزهوشان. فقط یک جلسه باهاشون داشتم و بعد رفتم سفر و هنوز نمیتونم قاطع دربارهشون نظر بدم.
اونچه آزارم میده برخورد مؤسسه است؛ داره میشه شش سال که با هم همکاری فوقالعادهای داشتیم و هر دو طرف از هم راضی بودیم. اما از وقتی هوش کلامیشون رو قبول نکردم و نهی از منکر هم کردم، رفتارشون بسیار سرد شده! رفیق میگه لعنتی تو چند میلیون بهشون خسارت زدی، میخوای دورت بگردن؟!😂😁
مؤسس هم برای همین خیلی زورش بود که من پام به دبیرستان هم برسه، چون با رفتن دختر شارلاتان از مدرسه، چندین میلیون بهش خسارت زدم😂😂😂
به هر حال مجبورشون که نکردم؛ میتونن دبیر بیچالش پیدا کنن😎😉
مؤسسه منبع درآمد خوشایندیه برام.
مدرسه:
تنها جایی که جهادی توش کار میکنم. حقوقم بالاترین حقوق اونجاست؛ حتی از مدیرم هم بیشتر... اما برابر با تلاش و وقتی که برای اونجا دارم نیست چون مدرسه و دخترام و دوست دارم. عاشقانه دوست دارم. در همهی موارد قبلی بین کلاسام حتما ساعت رو نگاه میکنم، اما در مدرسه زنگ آخر که میخوره متوجه نمیشم چطور گذشته...
هرچه رو سال قبل به صبوری و در گردبادهای نشدنها کاشته بودم، امسال جوانه زده... سبز شده... ریشه دَوونده...
سنگینترین و پراستهلاکترین چالشها رو اینجا دارم... فشار کاری اینجا واقعا روی قلبم فشار میاره... موهای شقیقههام و واقعا سفید کرده... همیشه روی میزم کوهی از برگه است و فشار رسوندن نمرات... جلسات متعدد... بخشنامههای بیهوده...
اما اینجا بهشتِ منه❣
اینجا ارتباطات همه قلبیه...
جز مدیرم کسی نمیدونست سفرم، دخترام ولی پروفایلم و که سر مزار سهراب بودم دیده بودن... از سفر که برگشتم و رفتم مدرسه، طوری اومدن استقبالم که مادرم نیومد!
من فقط دو روز کلاسی نبودم و هر کلاس میرفتم میگفتن دلمون براتون تنگ شده... کوثر هشتم اومده بود میگفت میشه دیگه تو مدرسهها سفر نرید؟ فکر کردم برنامهریزی ادارهی کلاس بد بوده و اذیت شده اما گفت من دو روزه شما رو ندیدم خانوم...
وَ گریه کرد!
دیروز که شادم قطع شده، هشتم یکیها بهجای ترک گروه، خودجوش از روی گوگل درس جدید رو دادن و تمیز حضور و غیاب کردن، با هم درس دادن، با هم خودارزیابی حل کردن و رأس ساعت کلاس رو تمام کردن... آه خدای من! باید معلم باشید که بدونید چه شاهکاری کردن... دانشآموزهایی که به راحتی کلاس مجازی دبیر دیگه رو به بهانهی قطعی اینترنت پیچوندن...
از حساب بردن نیست... بچهها به راحتی میتونن طغیان کنن!
از ارتباط قلبیه.
از منِ معلم به شما نصیحت:
که تا محبت حقیقی و قلبی نداشته باشید، هیچ دانشآموزی با شما یکی نمیشه!
محبت حقیقی و قلبی، نه به زبان!
من به ندرت پیش میاد بهشون بگم دوستتون دارم. مشاور و دبیر هنر راهبهراه این جملات رو میگن. اما بچهها خیلی خیلی این چیزها رو متوجه میشن...
شنبه یکی از هفتما اومد پیشم و گفت خانوم! شما تنها دبیری هستید که زنگای تفریح استراحت نمیکنید و با مایید!
و همون روز حدیثهی هشتم اومد گفت خانوم! روزایی که میام مدرسه و شما هستید، قلبم قوی میشه...
سواد و کلاسداری و احترام بیتأثیر نیست،
اما محبت حقیقی
محبت حقیقی
محبت حقیقی
اکسیر اعظمه!
محبت حقیقی یعنی من در سفر چهار روزهم دلم برای خانوادهم تنگ نشد، اما برای دخترام... خصوصا نهمهام... خیلی!
سربهراه
یکی از شماها قبل از جریمه شدنتون پرسیده بود شما هم اهل زیارتین، هم امامدوستین، مذهبیاین، مشهدیاین، چرا از حرم و امام رضا علیه السلام چیزی نمینویسین؟ چرا نمیرین حرم برامون فیلم بگیرید بگید نائبالزیارهام؟
امروز یکی از دوستای تهرانیم پیام داده تو تلویزیون، حرم برفی رو دیده و دلتنگ شده. میگفت تو روز برفی رفتی حرم؟ گفتم نه! گفت چطور تونستی و چطور نرفتی و برفبازی رفتی و حرم نرفتی و از این حرفا.
بهش همون جوابی رو دادم که در جواب یکی از شما نوشتم:
تصور کن خدانکرده دست چپت قطع شه. عملا زندگی عادیت تا سالها مختل خواهد شد.
تصور کن زبانم لال صبح پا شی و دیگه نبینی... ادامهی زندگی خیلی وحشتناک و اندوهناک خواهد شد...
تصور کن دور از جون همهمون مادر یا پدرمون خدایینکرده زبونم لال بمیرن... آه خدای من!
خب! آیا شما هر روز قربونصدقهی دست چپتون میرید؟! یا هر روز ساعتها جلوی آینه بابت بینایی خدا رو سپاس میکنید؟! یا هر لحظه و هر نفس مراقب دل پدر و مادرتونین؟!
نه!
این بخشیش از غفلته و بخشیش از درهمآمیختگیِ اینها با «من»ِ هرکدوممون.
دستِ من، همیشه با منه. چشم من همیشه با منه. پدر و مادرم رو انتهای هر روز و کار و چالشی میبینم. اینها با من هستن و من با اینها.
امام رضاجان برای «اغلب» مشهدیها اینن. امام رضاجان برای ما یه امامِ در حرم نیست... با من هستن... هر لحظه... هر نفس...
ببینید نمیگم من یا ما مشهدیا یادشونیم، برای همین مثال دست و بینایی و پدر و مادر زدم، شما که همیشه یادشون نیستید، چرا؟
چون اونا بیرون از شما نیستن، بلکه بخشی از شما هستن. وجود شما هستن.
ما با هوای امام رضاجان تنفس داریم. مگه آدم مدام از تنفسش مینویسه؟!
امام رضاجان ما رو به وجد نمیارن چون در وجود ما هستن.
قبلا نوشتم و حتما خیال کردید احساس و ادبیاته، اما دقیقِ واقعیته که من به خواستگار غیرمشهدی حتما جواب رد میدم. حتی زیر بار نمیرم که میخواد بیاد مشهد، چون ممکنه روزی هم بخواد برگرده بلادش و من و از هوای امام دور کنه!
تو اینهمه سال فقط یک مورد به دلم نشست و خیلی از معیارهام و داشت اما تهرانی بود... پس نه! قطعا نه!
اگر قرار باشه روزی از مشهد برم، قطعا و حتما فقط به قم یا نجف خواهم رفت.
من هفتهای یک بار حتما، یا هفتهای دو بار با عنایتِ امام رضاجان حرم میرم.
در حرم هم خیلی توقف معنویای ندارم. قبلا زمان بیشتری میموندم، الآن بهخاطر وضعیت حجاب، خادمینِ خائن، زائرینِ بیمعرفت و فضای غیردینیِ حاکم بر حرم، علاقهای به موندن ندارم و بعد از به چشم کشیدن گنبد و بوسیدن درها و دیوارها و نوشیدن آب و سرمه کردنِ خاک حرم و بوییدنِ اسپندها، سریع از حرم بیرون میام.
درواقع اونقدر که صبحها در پیادهروی و شبها در اتاقم با امام رضاجان صحبت و همهچیز رو براشون تعریف میکنم، در حرم نمیکنم!
امام رضاجان برای ما نه تنها بخشی از خانواده، نه! که بخشی از جانِ ما مشهدیها هستن. آدم هر روز که قربونصدقهی جانش نمیره، بلکه در شلوغی و خلوتی، در سختی و آسونی، با جانش زندگی میکنه.
اما میدونم در قیامت از ما مشهدیها چه حسابی بکشن...
ما اقیانوسنشینهای عطشزدهایم...
وَ این یعنی #خسران !
سعی میکنم تا جایی که یادم باشه، در دیدارهای هفتگیم نائبالزیارهتون باشم و هر از گاهی فیلمی هم براتون بگیرم🌿
به مامان میگم خواستی برای شوهر کردنم دعا کنی، قبرستان ابوطالب نزدیک مزار حضرت خدیجه سلام الله علیها دعا کن! بقیع نیست ها، تو مکه است، یادت نره.
مامانم میگه بگم سرباز امام زمان باشه؟
من مُردم از خنده😂 این و از کدوم بچهمذهبیای شنیده؟😂😁
میگم جزئیتر دعا کن! بگو از فرماندهانِ امام زمان باشه... دانشمند امام زمان باشه... مهندس و معمار امام زمان باشه... مترجم امام زمان باشه... پزشک امام زمان باشه... سفیر وزارتخونهی امام زمان باشه... مُهرهی اصلی امام زمان در ظهور و حکومتشون باشه... آقا جز سرباز، به تحصیلکرده و متخصص هم نیاز دارن! قراره برابر لشکر باطل با یارانشون سربلند باشن، نه که تهش تخصص و سواد رو از اُسرای دشمن بگیرن!
مامانم هاجوواج نگام کرد و ازم پرسید این دمپایی رو برای هتل ببرم یا اون یکی رو؟!😶🥴😂