سربهراه
یکی از شماها قبل از جریمه شدنتون پرسیده بود شما هم اهل زیارتین، هم امامدوستین، مذهبیاین، مشهدیاین، چرا از حرم و امام رضا علیه السلام چیزی نمینویسین؟ چرا نمیرین حرم برامون فیلم بگیرید بگید نائبالزیارهام؟
امروز یکی از دوستای تهرانیم پیام داده تو تلویزیون، حرم برفی رو دیده و دلتنگ شده. میگفت تو روز برفی رفتی حرم؟ گفتم نه! گفت چطور تونستی و چطور نرفتی و برفبازی رفتی و حرم نرفتی و از این حرفا.
بهش همون جوابی رو دادم که در جواب یکی از شما نوشتم:
تصور کن خدانکرده دست چپت قطع شه. عملا زندگی عادیت تا سالها مختل خواهد شد.
تصور کن زبانم لال صبح پا شی و دیگه نبینی... ادامهی زندگی خیلی وحشتناک و اندوهناک خواهد شد...
تصور کن دور از جون همهمون مادر یا پدرمون خدایینکرده زبونم لال بمیرن... آه خدای من!
خب! آیا شما هر روز قربونصدقهی دست چپتون میرید؟! یا هر روز ساعتها جلوی آینه بابت بینایی خدا رو سپاس میکنید؟! یا هر لحظه و هر نفس مراقب دل پدر و مادرتونین؟!
نه!
این بخشیش از غفلته و بخشیش از درهمآمیختگیِ اینها با «من»ِ هرکدوممون.
دستِ من، همیشه با منه. چشم من همیشه با منه. پدر و مادرم رو انتهای هر روز و کار و چالشی میبینم. اینها با من هستن و من با اینها.
امام رضاجان برای «اغلب» مشهدیها اینن. امام رضاجان برای ما یه امامِ در حرم نیست... با من هستن... هر لحظه... هر نفس...
ببینید نمیگم من یا ما مشهدیا یادشونیم، برای همین مثال دست و بینایی و پدر و مادر زدم، شما که همیشه یادشون نیستید، چرا؟
چون اونا بیرون از شما نیستن، بلکه بخشی از شما هستن. وجود شما هستن.
ما با هوای امام رضاجان تنفس داریم. مگه آدم مدام از تنفسش مینویسه؟!
امام رضاجان ما رو به وجد نمیارن چون در وجود ما هستن.
قبلا نوشتم و حتما خیال کردید احساس و ادبیاته، اما دقیقِ واقعیته که من به خواستگار غیرمشهدی حتما جواب رد میدم. حتی زیر بار نمیرم که میخواد بیاد مشهد، چون ممکنه روزی هم بخواد برگرده بلادش و من و از هوای امام دور کنه!
تو اینهمه سال فقط یک مورد به دلم نشست و خیلی از معیارهام و داشت اما تهرانی بود... پس نه! قطعا نه!
اگر قرار باشه روزی از مشهد برم، قطعا و حتما فقط به قم یا نجف خواهم رفت.
من هفتهای یک بار حتما، یا هفتهای دو بار با عنایتِ امام رضاجان حرم میرم.
در حرم هم خیلی توقف معنویای ندارم. قبلا زمان بیشتری میموندم، الآن بهخاطر وضعیت حجاب، خادمینِ خائن، زائرینِ بیمعرفت و فضای غیردینیِ حاکم بر حرم، علاقهای به موندن ندارم و بعد از به چشم کشیدن گنبد و بوسیدن درها و دیوارها و نوشیدن آب و سرمه کردنِ خاک حرم و بوییدنِ اسپندها، سریع از حرم بیرون میام.
درواقع اونقدر که صبحها در پیادهروی و شبها در اتاقم با امام رضاجان صحبت و همهچیز رو براشون تعریف میکنم، در حرم نمیکنم!
امام رضاجان برای ما نه تنها بخشی از خانواده، نه! که بخشی از جانِ ما مشهدیها هستن. آدم هر روز که قربونصدقهی جانش نمیره، بلکه در شلوغی و خلوتی، در سختی و آسونی، با جانش زندگی میکنه.
اما میدونم در قیامت از ما مشهدیها چه حسابی بکشن...
ما اقیانوسنشینهای عطشزدهایم...
وَ این یعنی #خسران !
سعی میکنم تا جایی که یادم باشه، در دیدارهای هفتگیم نائبالزیارهتون باشم و هر از گاهی فیلمی هم براتون بگیرم🌿
به مامان میگم خواستی برای شوهر کردنم دعا کنی، قبرستان ابوطالب نزدیک مزار حضرت خدیجه سلام الله علیها دعا کن! بقیع نیست ها، تو مکه است، یادت نره.
مامانم میگه بگم سرباز امام زمان باشه؟
من مُردم از خنده😂 این و از کدوم بچهمذهبیای شنیده؟😂😁
میگم جزئیتر دعا کن! بگو از فرماندهانِ امام زمان باشه... دانشمند امام زمان باشه... مهندس و معمار امام زمان باشه... مترجم امام زمان باشه... پزشک امام زمان باشه... سفیر وزارتخونهی امام زمان باشه... مُهرهی اصلی امام زمان در ظهور و حکومتشون باشه... آقا جز سرباز، به تحصیلکرده و متخصص هم نیاز دارن! قراره برابر لشکر باطل با یارانشون سربلند باشن، نه که تهش تخصص و سواد رو از اُسرای دشمن بگیرن!
مامانم هاجوواج نگام کرد و ازم پرسید این دمپایی رو برای هتل ببرم یا اون یکی رو؟!😶🥴😂
خاطرم نیست کدوم نویسندهی خفن گفته من اگه تا آخر عمر از خونه بیرون نیام و کسی رو نبینم، تا آخر عمر سوژه برای قصه نوشتن دارم!
منظورش خاطراته وَ نویسندههای مشهور و بینالمللی و ماندگار و نوبلگرفته، تقریبا همهشون بر مبنای خاطراتشون کتابهای ماندنی نوشتن.
وقتی تو کارگاههای نویسندگی، یکی از شاگردام میگه خانم از چی بنویسیم، تقریبا دلم میخواد دست بندازم و دهنش و پاره کنم! ولی خب شأن معلمی اجازه نمیده!
منم مغزم پر از نوشتنه اما تموم کلاسای مجازی امروزم برقرار بود و تقریبا الآن دلم میخواد یه نفر رو جوری بزنم که دچار فواصلِ دندانی بشه و زینپس تو همه عکساش نتونه تا بناگوش بخنده! بنابراین حتی از کانالم که محلی برای اِحیای نوشتن در زندگیِ غیرنویسندگیه هم فیالحال بدم میاد!
امروز کلاسهای مجازیم عالی بود. مدیرم وسط یکی از کلاسا پیام گذاشت و ازم تقدیر کرد. برای آخر هفتهی دخترا فیلم و موسیقی فرستادم و یکیشونم برای من یه کلیپ سفری فرستاد چون سفر دوست دارم.
شادم پر از پیام نخونده است چون هر کلاس یه سؤال یه نمرهای دادم و همه پاسخ دادن. فردا صبح بعد از نماز میرم شاد چون همه اون ساعت خوابن و در جواب هر پیامت سیصد پیام دیگه نمیدن.
میخوام بگم اگه به معلمای دوران کروناتون دسترسی دارید ازشون تشکر کنید... یه شاخه گل براشون ببرید... دستشون و ببوسید...
اگه ننه_بابایید فقط موقع نمرهی گند گرفتن سوسک دستوپابلوریتون یاد معلمش نیفتید، شعور داشته باشید یه بارم بابت بیست گرفتن بچهتون سروکلهتون پیدا شه به تشکر و قدردانی(!) ما معلما هیییییییییییچ نیازی به چشموابروی شما ننه_باباها نداریم و اتفاقا هرچه کمتر قیافهتون رو ببینیم خوشحالتریم، اما شعور و ادب و شخصیت شما رو بچهی شما میبینه و به امید خدا مثل شما نمیشه.
پیدا کنید معلمای دوران کروناتون رو... به خدا مجازی درس دادن چیزی فراتر از عشق معلمی میطلبه... شاید ایثار... شاید درجهای از فنا شدن... شهادت...
اغراق نمیکنم؛ من همیشه بعد از کلاسهای مجازی بیاعصابم. خدا رو شکر میکنم همسری ندارم و فرزندی که اخلاق گلم روشون اثر بذاره... وَ امروز هم تمام تو اتاقم بودم که صبرِ نداشتهم به مادرم نرسه...
نمیدونم... شاید هم چون من گوشیبهدست و مجازیباز و اپلیکیشنباز نیستم اینطورم... اما به شخصه دستبوس همکارانی هستم که در دوران کرونا... دو سال... وای خدا! دو سال مجازی درس دادن و چرخهی علم رو زنده نگه داشتن...