eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت کردم سخنرانی امروز آقا رو ببینم. از اوجِ جایگاه زن در نگاه‌شون هزار بار از شوق قلبم از هوش رفت... وَ از نهایتِ بیهودگی‌م و حتی مُضرّ بودنم در عالَم، از خودم منزجرم... من برای ظهور هیچی ندارم... هیچی! در حالی که جمله به جمله‌ی آقا آمادگیِ هرچه سریع‌تر برای فردایی مهم و سرنوشت‌ساز بود...
من در خلوت‌ترین روزِ کاری، حداقل با صد و پنجاه نفر مستقیم در ارتباطم. در شلوغ‌ترین روزِ کاری که مدرسه و خصوصی‌ها به شب‌کاری و محیط کار شبم متصل می‌شه، حداقل با سیصد و هفتاد نفر مستقیم در ارتباطم. هیچ اغراقی در این اعداد نیست و جدّاً ارقامِ وحشتناکیه اگه شش روزِ هفته رو روی هم جمع کنیم! از اون‌طرف رفیق کارش بدون ارتباطه. یعنی در شش روز هفته فقط با هشت نفرِ ثابت و تکراری سروکار داره. چرا این حساب و کتاب رو انجام دادم؟ چون با رفیق داشتیم بگومگوی کوتاهِ قبل از سفرِ قم و کاشان رو ریشه‌یابی می‌کردیم! من قبل از همه‌ی سفرها و اعتکاف‌ها و این‌جور برنامه‌هامون، تأکید می‌کنم خواستی کمکِ پیرزنا کنی طوری کن باهامون دوست نشن هی بیان به صحبت، خواستی تو سفره انداختن و ظرف شستن کمک کنی طوری کمک کن که بعدش نیان دورمون به حرف زدن، هر جای اتوبوس شد بشین و با هیچ‌کس کل‌کل نکن بریم توی چشم، هی بیان دورمون، با بچه‌ای خواستی بازی کنی، پدر و مادرش نیان دورمون. بگومگومونم از اون‌جایی شروع شد که گفتم نشه مثل نیمه‌شعبان زن مسؤول بچسبه به ما تا وقتِ خوابم از ور دل ما نره، که رفیق گفت به‌خدا اون و دیگه دو تای دیگه‌مونم شاهدن که می‌چسبید به ما ولی همه‌ش دوست داشت با تو حرف بزنه :/ راست می‌گه و من هنوز نمی‌دونم چرا دوست داشت با منِ به‌ظاهر از دماغِ فیل‌افتاده حرف بزنه؟! راه که افتادیم رفیق گفت بیا ریشه‌یابی کنیم تو چرا جمعیت‌گریزی که گفتم عزیزم ریشه‌ش با شاخه‌هاش به هواست! یابیدن نمی‌خواد، تو چشمه! وَ این ارقام رو براش محاسبه کردم. گفتم چرا طرقبه دوست دارم ولی وقتی می‌گی کجا بریم می‌گم قبرستون، مزار شهدا یا کوه؟ چون اونجا ساکت و بدون مردمه. یا چرا روحیاتم اجتماعیه ولی تو سفرا می‌رم ته اتوبوس و دور کسی نمی‌چرخم با این‌که سر درآوردن از همه‌چیز رو دوست دارم؟! من روزانه با این تعداد آدم مستقیم وَ نه یک کلمه، دو‌ کلمه، بلکه مستقیم در ارتباط و گفتگو و تعاملم و دیگه ظرفم پر می‌شه. از اون‌ور تو در خلوت و سکوتی و روحت ارتباطات می‌طلبه. من می‌گم هر کاری می‌خوای بکن ولی کسی و نکشون سمت من. رفیق انگار ارشمیدس باشه، اورکااورکاگویان گفت آهااااااا! اینجاست که می‌فهمم بابام وقتی از سر کار میاد و مامانم اَمون نمی‌ده و شروع می‌کنه به تعریف کردن و گفتن و حرف زدن، چرا بابام بیشتر بی‌حوصله گوش می‌ده! گفتم خدا خیرت بده! من پام به خونه می‌رسه مادرم اخبار می‌گه، برادرم کل مسائلش و بدوبدو میاد بهم می‌گه! چرا اعصابم به هم می‌ریزه؟ چرا بعدِ دو بار، سه بار تحمل کردن، فنرم در میره تندی می‌کنم؟ چون نیاز دارم حداقل یک ساعت دیگه با کسی حرف نزنم. چیزی نشنوم. یه چیزی بخورم، کمی برای خودم باشم، یه نفسی بکشم... تو اضافه کن که تو اتاقمم صدای آهنگ اون از خدا بی‌خبره... ربات که نیستم تحمل کنم، آدمم و ظرفیتی دارم! فقط من دخترم، درک می‌کنم مادرم تو خونه است و تصوری از بیرون و کار بیرون و در ارتباط بودن و در استهلاکِ تردّد بین شهری بودن نداره، ولی غالبا مردها تصوری از زنِ تو خونه که هم‌صحبتی نداشته، دلخوشی‌ای نداشته و همه‌ش چشم‌به‌راه بوده شوهرش بیاد تا با اون حرف بزنه، ندارن! وَ به‌نظرم این نکته خیلی خیلی مهم‌تر از یه تفاوتِ جایگاهِ ساده است که در تعاملات بهش بی‌توجه باشیم! به‌نظرم یه نکته‌ی سبک زندگی یا زناشویی مهمه، در ارتباطات و دوستی هم قابل ذکر.
سربه‌راه
فرصت کردم سخنرانی امروز آقا رو ببینم. از اوجِ جایگاه زن در نگاه‌شون هزار بار از شوق قلبم از هوش رفت.
البتّه این بی‌بندوباری‌هایی هم که امروز در غرب وجود دارد، همیشه نبوده؛ اینها مال [عصر] جدید است؛ شاید دو قرن پیش، سه قرن پیش. انسان وقتی میخواند بعضی از کتابها را، بعضی از رمان‌های مربوط به قرن ۱۸ را، قرن ۱۹ را و توصیف زن اروپایی را انسان آنجا مشاهده میکند، میبیند ملاحظات زیادی وجود داشته که امروز آن ملاحظات در بین غربی‌ها نیست. ☝️☝️☝️این بخشی از صحبتای دیروز آقاست. من لبخندبه‌لبم که آقا وقتِ کتاب خوندن، به چه نکاتی دقت می‌کنن!
حرم هستم. به دختره می‌گم عزیزم مژ‌ه‌ها و ناخنات کاشته؟ می‌خنده می‌گه آره! می‌گم از کجا میای؟ می‌گه ایلام. می‌گم فدات شم کوبیدی از راه دور تو این سرما اومدی زیارت، حیف نیست نتونی بری دور ضریح یه بوسه بگیری دلت آروم شه؟! می‌گه ضریح رفتم! می‌گم با همین مژه و ناخنا؟! می‌خنده... می‌گم پس می‌دونی غسل و پاکی نداره... ضریح رفتن طهارت لازم داره... می‌گه امام رضا من و همین‌جوری خواسته، همین‌جوری طلبیده(!) می‌گم شاید هم خواستن اتمام حجت کنن... شاید خواستن ببینن پاسخ لطف‌شون رو شما چطور می‌دی... شاید خواستن احترام‌شون رو تو دل شما بسنجن... ببینن امام رضا رو اون‌طوری که ایشون دوست دارن دوست داری، یا اون‌طوری که خودت می‌خوای... می‌گه از کجا می‌دونی امام رضا مدل من و دوست نداره؟! می‌گم قم نرفتی؟ خواهرشون این مدلی بودن؟! مادرشون حضرت زهرا سلام الله علیها این مدلی بودن؟! معلوم نیست ایشون چه مدلی دوست دارن؟! عجیب‌ترین و دردناک‌ترین پاسخ رو بهم داد: گفت اون موقع این چیزا نبوده خب! بُهتم زد و دیگه بی‌لبخند پرسیدم: یعنی اگه بود حضرت زهرا سلام الله علیها هم ناخن می‌کاشتن؟! حضرت معصومه سلام الله علیها مژه می‌کاشتن؟! سکوت می‌کنه. می‌گم پس امام رضا برات تا وقتی حرمت داره که میل، میل تو باشه... رفت. رفت چون شهامت نداشت بگه آره!
یک. من یواشکی رفتم سفر🤫 چون به هرکی می‌گفتم می‌گفت منم باهات میام😶 خب من می‌خواستم با هرکی برم سفر، سفر نمی‌رفتم دیگه، می‌نشستم ور دل همون🙄 سفر می‌رم که از محیط و انسان‌ها دور بشم، تجدید قوا کنم برگردم سر کار و زندگیم دیگه🤨 دوستام و همکارام ولی به من می‌گن کجا می‌رن😊 چون من هرگز بهشون نمی‌گم منم با خودت ببر😂 اونا بهم می‌گن بیا با هم بریم که من قبول نمی‌کنم و می‌پیچونم😎 خب عزیزم من و تو اشتراکی داریم بریم سفر؟!😒 من برای کسی سوغاتی نمیارم که کسی نفهمه کجا رفتم، که آمارم و نگیره سال بعد همون زمان بگه اگه داری می‌ری فلان‌جا منم باهات بیام😫 نخندید! قیافه‌تونم عجیب‌غریب نکنید! واقعا می‌گن و من واقعا دورم کلی از این آدماست😬 اما اونا برام سوغاتی میارن😁 اون ترمه‌ی فیروزه‌ای زیبا، سوغاتمه از بندر گز😍 دوست و همکارِ شب‌کارم دیشب بهم هدیه داد😃 بله من هم نتیجه‌گیری شما رو قبول دارم و تأیید می‌کنم؛ من در ارتباطات اجتماعی وَ البته غالبِ عرصه‌های زندگی بسیار آدمِ روی اعصابی هستم😌 دو. رفته بودم برای مامان هدیه بگیرم که برادران کارامازوف دیدم. فکر می‌کنید چند؟ هشتصد و هفتاد هزار تومان! اون‌وقت من تو قم سر سیصد و شصت هزار تومان دل‌دل کردم و نخریدمش😩 گوش اگر گوشِ تو و ناله اگر ناله‌ی من آن‌چه البته به جایی نرسد؛ فریاد است😫😭
تکلیفِ معلمی‌م رو هم انجام دادم و به همه‌ی گروه‌های درسی‌م پیام فرستادم و چلّه رو تبریک گفتم. بریم بخوابیم که فردا و هفته‌ی پیشِ رو، شلووووووووووغ و نفس‌گیر خواهد بود! ننوشتم چرا؟!😳 چون مدیرم با داشتنِ مربّی پرورشی و دبیرِ هنر، تماس گرفتن و از من خواستن از بی‌شمار تئاتر و سرودهای کلاس‌هام، یکی رو برای جشن چلّه و روز مادر بگم دخترا برای کل مدرسه اجرا کنن. گفتم تئاتر و سرود و نگه داریم تو لُپ‌لُپ تا دهه فجر، چلّه و روز مادر با تیم پژوهشم. گفتن تو یه روز می‌تونید برنامه بریزید؟ نگران بودن روی خودم یا دخترا فشار بیارم. خندیدم و گفتم ما فردا فقط برنامه رو جمع‌بندی و آماده‌ی تقدیم می‌کنیم😎 آهنگِ گَنگ و الآن پخش کنید✌️😂 فکر کردید این یه هفته تعطیلی فقط خوردم و خوابیدم؟!😏 ما تا پرچمِ رسول الله را در افقِ عالَم نکوبیدیم، حقّ استراحت نداریم (با صدای آوینی خوندید؟)😄 بیا بزن پشتم که از قُمپُز در کردن خفه شدم😮‍💨😮‍💨😮‍💨 مدیرم این‌قددددددددر خوشحال شدن که حد نداشت😍 کلی ازم تشکر کردن و خدا خیرتون بده نصیبم شد😊 گره‌گشایی از این تعلیق هم واسه شما، باشه بعد از نقطه‌ی اوج😎
عشقِ کتاب‌های محترمی که با پُستِ اومدید اینجا اما بعید می‌دونم اهلِ باشید و عضو شدن‌تون در کانال‌ها و گروه‌ها استدلال داشته باشه(!) وظیفه‌م این بود که به‌عنوان میزبان اعلام کنم کجا تشریف آوردید که اگه صرفاً سرتون و انداختید و دنبالِ بقیه اومدید [که البته از یه کتاب‌خونِ حقیقی بعیده...!] آگاه‌تون کنم که اینجا کانال کتاب‌خونی نیست! روزمره‌نویسیِ یه معلمِ نویسنده هم نیست! بلکه روزمره‌نویسیِ اغلبْ بیهوده و گاهی اوقات باهوده‌ی یه «انسان» هست که متأسفانه مطمئنه از شماها بیشتر و بهتر کتاب خونده! برای همین به مخاطبِ بی‌فکری که ظاهراً کتاب‌خونه اما در حقیقت نیست، شناخت داره و سریع دست‌به‌کار شده و براتون توضیح نوشته تا فریب‌خوردگیِ شما در پرونده‌ی سنگینِ من نوشته نشه! از گردنِ من رد شد، بقیه‌ش با خودتونه :)
مامان با ذوق عکس‌هایی که رئیس کاروان‌شون داخل گروه گذاشته رو به من نشون می‌ده. من روی عکسِ کعبه انگشتم و نگه می‌دارم. نیم‌دایره‌ی حجر اسماعیل رو به مامان نشون می‌دم‌. می‌گم اینجا رو می‌بینی؟ اینجا مزارِ حضرت هاجر هست. بعد از یادآوریِ ماجرای خانم هاجر، دوباره انگشتم رو روی نیم‌دایره‌ی حجر می‌ذارم و می‌گم: نگاه کن مامان! کعبه تو دامنِ یک زنه! یک زنِ ساده... یک زنِ کنیز... یک زنِ سیاه‌پوست... زنی که نه دانشمند بود، نه شاغل، نه معلم، نه در جامعه سرشناس... اما مادر بود! کعبه تو دامنِ یه مادر نشسته... صفا و مروه رو که ببینی، قدمگاهِ یه مادره... مردها اونجا اگه پابه‌پای هاجر هروله نکنن و نفس‌نفس نزنن، حاجی نمی‌شن! این نیم‌دایره، حرمِ یه مادره و بچه‌ش. اینجا از زیرِ قُبّه‌ی زنانگیت با خدا حرف بزن! از ضریحِ مادرانگیت دعا کن! حتی کعبه برای یه مادر شکافته... تَرَکی که روی دیوارِ کعبه از شماها پنهانش کردن، یادگارِ زایمانِ یه زنه! زایمان! یه کارِ پر از کثیف‌کاری... تو کعبه! خونه‌ی پاکی و قداست... بعد از نمازی که پشتِ قدمگاهِ حضرتِ ابراهیم علیه السلام خوندی، بیا پایین‌پای هاجر بایست و اقتدا کن به فاطمه بنت اسد... سینه سپر کن و به خدا بگو سلام! من یه مادرم! یه زنِ ساده‌ی خونه‌دار! مثلِ هاجر... مثلِ فاطمه بنت اسد... وَ همون لحظه دعا کن! دعا... دعا... دعا.‌‌.. مامان دعای اون لحظه‌ت مستجابه... حجّته... یادت نره! روی دامنِ یه زن وایسا و رو به شکافِ کعبه، جلوتر از همه‌ی مردها، سربلند با خدا حرف بزن!
سربه‌راه
از مدرسه با رفیق بدوبدو رفتیم فرودگاه. مامان و کسی از زیر قرآن رد نکرده بود. از نمازخونه‌ی فرودگاه قرآن برداشتم و مامان و از زیر قرآن رد کردم. دلم آشوب بود. آشوب بود چون متولّیانِ حج، حق نیستن. آشوب بود چون ۱۴۰۰ سال گذشته و هنوز بقیع حرم نداره. آشوب بود چون مامان ترسید و تربتِ کربلاش و برنداشت. آشوب بود چون سرزمینِ وحی دستِ مشتی شکم‌چرانِ ضدّشیعه‌ی خون‌ریز هست. اما باید مثلِ شبی که مامان پشتم بود و از بابا رضایت گرفت تا اربعینی برم که داعش بغل‌گوشش بود، پشتش می‌بودم. زنانِ شیعه دل‌گنده‌ان و دِلیر. پس منم اَدای مامان ودرمیارم و تو دلش و خالی نمی‌کنم. نشانِ زشتی که حجّاج رو از یک‌دستیِ حج خارج می‌کنه و به‌قول دکتر شریعتی، اینجا رو هم خراب می‌کنه، به پشتِ سرش، روی چادرش نصب کردم. با هم عکس انداختیم و وقتی داشت دنبالِ شیخِ کاروان می‌گشت، من و رفیق زُل زدیم به تلویزیونی که پروازها رو نشون می‌داد. پروازِ نجف پریده بود. ما داشتیم فکر می‌‌کردیم نجف شهر رؤیاییِ ماست ولی می‌شد ما هم هفت ساعتِ دیگه روبه‌روی پیامبر می‌بودیم... من و رفیق ساکت و مغموم نشسته بودیم و به مسافرای پیامبر و خدا نگاه می‌کردیم. مامان اومد و فهمید. گفت ان‌شاءالله به زودی همسفرِ مدینه‌ی هم می‌شید. از مامان خداحافظی کردیم. مامان هم پرید. من و رفیق سربه‌هوا اما روی زمین موندیم... دور از نجف... دور از پیامبر...‌ خدا رو شکر که امام رضا جان رو داریم وگرنه باید می‌مُردیم... از فرودگاه رفتیم کتابخونه که کتاب جریمه‌خورده رو بدیم. جریمه رو ازم قبول نکرد چون با کتابخونه همکاری دارم. یه کارگاه نویسندگی هم برای تابستون قول دادم. ترجیح می‌دادم جریمه رو بگیره تا مُشتی بی‌استعدادِ متوهّم رو که میانگینِ کتابخونیشون زیر خط فقره، مُجاب کنم تا خوب نخونی، محاله خوب بنویسی(!) اومدم خونه و به این فکر کردم که یازده روز منم و پسربچه‌های مامان؛ بابام و برادرم! خیلی جانکاه و دهشتناکه برام! ولی از پسش برمیام. سه ساعت خوابیدم و با سرماخوردگی بیدار شدم. بدنم ضعیف شده. باز هم سرماخوردگی... برای دی‌ماهِ سنگینم... لباسای وسط هال رو می‌ریزم ماشین. ماشین و روشن می‌کنم و چای‌آویشن می‌ذارم‌. ظرفا رو می‌شورم. شام پاکسازی جهادی دارم؛ یعنی هرچی اژ قبل تو یخچال مونده. من از اسراف بدم میاد. مامان اهل اسراف بود. پسربچه‌هاشم. این غذا رو دوست ندارن و اون مونده رو نمی‌خورن. اما من مامان نیستم و باید مونده‌ها رو بخورن و این یازده روز هم جوری غذا بخورن که نمونه! قدر مامان رو هم بیشتر می‌دونن. یخچال رو برای شب خالی می‌کنم و برای فردای همه‌مونم گوشت‌چرخ‌کرده می‌ذارم بیرون که خوراک درست کنم. فردا همه تا شب بیرونیم و پیکرهای خسته‌مون به خونه می‌رسه. پس بهتره مغذّی و مقوّی درست کنم. سرماخوردگی شدیدتر می‌شه. آموکسی سیلین رو به‌راه می‌کنم. باید سه مدل املا طراحی کنم برای کلاس‌های متعددم. از خواب خبری نیست. وَ فردا جشن یلدا و روز مادر با تیم پژوهش منه. از پسش برمیام. وقتی دارم شجریان‌هایی که تیمم فرستادن گوش بدم و تأیید کنم تا فردا در اوقات پِرت برنامه پخش کنن که کار به لهوولعب نرسه، نیّتِ جهادی می‌کنم؛ ده روز، برای رضای خدا ان‌شاءالله، قربة الب الله! در اردو جهادی، من فراتر از خودم هستم... فراتر از همه‌ی محدودیت‌ها... فراتر از زمان...مکان... فراتر از همه‌ی نشدن‌ها... در اردو جهادی خسته می‌شم، نق می‌زنم، تندی می‌کنم، اما بی‌توقف ادامه می‌دم! در جهادی سالم باشم یا سرماخورده... خسته باشم یا شارژ... تنها باشم یا با کمک... بلد باشم یا نابلد... می‌زنم به دل کار و بی‌توقف ادامه می‌دم... منِ اردو جهادی؛ متفاوت‌ترین و جذاب‌ترین و دلخواه‌ترین منیه که دارم... شارژرِ منِ اردوجهادیم و برای این ده روز پیشِ چشم می‌ذارم: نماز اولِ وقت، زیارت عاشورا. من با این دو تا در اردو جهادی یه اَبَرانسانم! یه ناامیدنشوی بی‌کلّه‌ی نترس! از پسش برمیام.
به‌جای همه‌ی زنانی که تنهات گذاشتن؛ دورت بگردم مادرِ کوثر❣