eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یک. من یواشکی رفتم سفر🤫 چون به هرکی می‌گفتم می‌گفت منم باهات میام😶 خب من می‌خواستم با هرکی برم سفر، سفر نمی‌رفتم دیگه، می‌نشستم ور دل همون🙄 سفر می‌رم که از محیط و انسان‌ها دور بشم، تجدید قوا کنم برگردم سر کار و زندگیم دیگه🤨 دوستام و همکارام ولی به من می‌گن کجا می‌رن😊 چون من هرگز بهشون نمی‌گم منم با خودت ببر😂 اونا بهم می‌گن بیا با هم بریم که من قبول نمی‌کنم و می‌پیچونم😎 خب عزیزم من و تو اشتراکی داریم بریم سفر؟!😒 من برای کسی سوغاتی نمیارم که کسی نفهمه کجا رفتم، که آمارم و نگیره سال بعد همون زمان بگه اگه داری می‌ری فلان‌جا منم باهات بیام😫 نخندید! قیافه‌تونم عجیب‌غریب نکنید! واقعا می‌گن و من واقعا دورم کلی از این آدماست😬 اما اونا برام سوغاتی میارن😁 اون ترمه‌ی فیروزه‌ای زیبا، سوغاتمه از بندر گز😍 دوست و همکارِ شب‌کارم دیشب بهم هدیه داد😃 بله من هم نتیجه‌گیری شما رو قبول دارم و تأیید می‌کنم؛ من در ارتباطات اجتماعی وَ البته غالبِ عرصه‌های زندگی بسیار آدمِ روی اعصابی هستم😌 دو. رفته بودم برای مامان هدیه بگیرم که برادران کارامازوف دیدم. فکر می‌کنید چند؟ هشتصد و هفتاد هزار تومان! اون‌وقت من تو قم سر سیصد و شصت هزار تومان دل‌دل کردم و نخریدمش😩 گوش اگر گوشِ تو و ناله اگر ناله‌ی من آن‌چه البته به جایی نرسد؛ فریاد است😫😭
تکلیفِ معلمی‌م رو هم انجام دادم و به همه‌ی گروه‌های درسی‌م پیام فرستادم و چلّه رو تبریک گفتم. بریم بخوابیم که فردا و هفته‌ی پیشِ رو، شلووووووووووغ و نفس‌گیر خواهد بود! ننوشتم چرا؟!😳 چون مدیرم با داشتنِ مربّی پرورشی و دبیرِ هنر، تماس گرفتن و از من خواستن از بی‌شمار تئاتر و سرودهای کلاس‌هام، یکی رو برای جشن چلّه و روز مادر بگم دخترا برای کل مدرسه اجرا کنن. گفتم تئاتر و سرود و نگه داریم تو لُپ‌لُپ تا دهه فجر، چلّه و روز مادر با تیم پژوهشم. گفتن تو یه روز می‌تونید برنامه بریزید؟ نگران بودن روی خودم یا دخترا فشار بیارم. خندیدم و گفتم ما فردا فقط برنامه رو جمع‌بندی و آماده‌ی تقدیم می‌کنیم😎 آهنگِ گَنگ و الآن پخش کنید✌️😂 فکر کردید این یه هفته تعطیلی فقط خوردم و خوابیدم؟!😏 ما تا پرچمِ رسول الله را در افقِ عالَم نکوبیدیم، حقّ استراحت نداریم (با صدای آوینی خوندید؟)😄 بیا بزن پشتم که از قُمپُز در کردن خفه شدم😮‍💨😮‍💨😮‍💨 مدیرم این‌قددددددددر خوشحال شدن که حد نداشت😍 کلی ازم تشکر کردن و خدا خیرتون بده نصیبم شد😊 گره‌گشایی از این تعلیق هم واسه شما، باشه بعد از نقطه‌ی اوج😎
عشقِ کتاب‌های محترمی که با پُستِ اومدید اینجا اما بعید می‌دونم اهلِ باشید و عضو شدن‌تون در کانال‌ها و گروه‌ها استدلال داشته باشه(!) وظیفه‌م این بود که به‌عنوان میزبان اعلام کنم کجا تشریف آوردید که اگه صرفاً سرتون و انداختید و دنبالِ بقیه اومدید [که البته از یه کتاب‌خونِ حقیقی بعیده...!] آگاه‌تون کنم که اینجا کانال کتاب‌خونی نیست! روزمره‌نویسیِ یه معلمِ نویسنده هم نیست! بلکه روزمره‌نویسیِ اغلبْ بیهوده و گاهی اوقات باهوده‌ی یه «انسان» هست که متأسفانه مطمئنه از شماها بیشتر و بهتر کتاب خونده! برای همین به مخاطبِ بی‌فکری که ظاهراً کتاب‌خونه اما در حقیقت نیست، شناخت داره و سریع دست‌به‌کار شده و براتون توضیح نوشته تا فریب‌خوردگیِ شما در پرونده‌ی سنگینِ من نوشته نشه! از گردنِ من رد شد، بقیه‌ش با خودتونه :)
مامان با ذوق عکس‌هایی که رئیس کاروان‌شون داخل گروه گذاشته رو به من نشون می‌ده. من روی عکسِ کعبه انگشتم و نگه می‌دارم. نیم‌دایره‌ی حجر اسماعیل رو به مامان نشون می‌دم‌. می‌گم اینجا رو می‌بینی؟ اینجا مزارِ حضرت هاجر هست. بعد از یادآوریِ ماجرای خانم هاجر، دوباره انگشتم رو روی نیم‌دایره‌ی حجر می‌ذارم و می‌گم: نگاه کن مامان! کعبه تو دامنِ یک زنه! یک زنِ ساده... یک زنِ کنیز... یک زنِ سیاه‌پوست... زنی که نه دانشمند بود، نه شاغل، نه معلم، نه در جامعه سرشناس... اما مادر بود! کعبه تو دامنِ یه مادر نشسته... صفا و مروه رو که ببینی، قدمگاهِ یه مادره... مردها اونجا اگه پابه‌پای هاجر هروله نکنن و نفس‌نفس نزنن، حاجی نمی‌شن! این نیم‌دایره، حرمِ یه مادره و بچه‌ش. اینجا از زیرِ قُبّه‌ی زنانگیت با خدا حرف بزن! از ضریحِ مادرانگیت دعا کن! حتی کعبه برای یه مادر شکافته... تَرَکی که روی دیوارِ کعبه از شماها پنهانش کردن، یادگارِ زایمانِ یه زنه! زایمان! یه کارِ پر از کثیف‌کاری... تو کعبه! خونه‌ی پاکی و قداست... بعد از نمازی که پشتِ قدمگاهِ حضرتِ ابراهیم علیه السلام خوندی، بیا پایین‌پای هاجر بایست و اقتدا کن به فاطمه بنت اسد... سینه سپر کن و به خدا بگو سلام! من یه مادرم! یه زنِ ساده‌ی خونه‌دار! مثلِ هاجر... مثلِ فاطمه بنت اسد... وَ همون لحظه دعا کن! دعا... دعا... دعا.‌‌.. مامان دعای اون لحظه‌ت مستجابه... حجّته... یادت نره! روی دامنِ یه زن وایسا و رو به شکافِ کعبه، جلوتر از همه‌ی مردها، سربلند با خدا حرف بزن!
سربه‌راه
از مدرسه با رفیق بدوبدو رفتیم فرودگاه. مامان و کسی از زیر قرآن رد نکرده بود. از نمازخونه‌ی فرودگاه قرآن برداشتم و مامان و از زیر قرآن رد کردم. دلم آشوب بود. آشوب بود چون متولّیانِ حج، حق نیستن. آشوب بود چون ۱۴۰۰ سال گذشته و هنوز بقیع حرم نداره. آشوب بود چون مامان ترسید و تربتِ کربلاش و برنداشت. آشوب بود چون سرزمینِ وحی دستِ مشتی شکم‌چرانِ ضدّشیعه‌ی خون‌ریز هست. اما باید مثلِ شبی که مامان پشتم بود و از بابا رضایت گرفت تا اربعینی برم که داعش بغل‌گوشش بود، پشتش می‌بودم. زنانِ شیعه دل‌گنده‌ان و دِلیر. پس منم اَدای مامان ودرمیارم و تو دلش و خالی نمی‌کنم. نشانِ زشتی که حجّاج رو از یک‌دستیِ حج خارج می‌کنه و به‌قول دکتر شریعتی، اینجا رو هم خراب می‌کنه، به پشتِ سرش، روی چادرش نصب کردم. با هم عکس انداختیم و وقتی داشت دنبالِ شیخِ کاروان می‌گشت، من و رفیق زُل زدیم به تلویزیونی که پروازها رو نشون می‌داد. پروازِ نجف پریده بود. ما داشتیم فکر می‌‌کردیم نجف شهر رؤیاییِ ماست ولی می‌شد ما هم هفت ساعتِ دیگه روبه‌روی پیامبر می‌بودیم... من و رفیق ساکت و مغموم نشسته بودیم و به مسافرای پیامبر و خدا نگاه می‌کردیم. مامان اومد و فهمید. گفت ان‌شاءالله به زودی همسفرِ مدینه‌ی هم می‌شید. از مامان خداحافظی کردیم. مامان هم پرید. من و رفیق سربه‌هوا اما روی زمین موندیم... دور از نجف... دور از پیامبر...‌ خدا رو شکر که امام رضا جان رو داریم وگرنه باید می‌مُردیم... از فرودگاه رفتیم کتابخونه که کتاب جریمه‌خورده رو بدیم. جریمه رو ازم قبول نکرد چون با کتابخونه همکاری دارم. یه کارگاه نویسندگی هم برای تابستون قول دادم. ترجیح می‌دادم جریمه رو بگیره تا مُشتی بی‌استعدادِ متوهّم رو که میانگینِ کتابخونیشون زیر خط فقره، مُجاب کنم تا خوب نخونی، محاله خوب بنویسی(!) اومدم خونه و به این فکر کردم که یازده روز منم و پسربچه‌های مامان؛ بابام و برادرم! خیلی جانکاه و دهشتناکه برام! ولی از پسش برمیام. سه ساعت خوابیدم و با سرماخوردگی بیدار شدم. بدنم ضعیف شده. باز هم سرماخوردگی... برای دی‌ماهِ سنگینم... لباسای وسط هال رو می‌ریزم ماشین. ماشین و روشن می‌کنم و چای‌آویشن می‌ذارم‌. ظرفا رو می‌شورم. شام پاکسازی جهادی دارم؛ یعنی هرچی اژ قبل تو یخچال مونده. من از اسراف بدم میاد. مامان اهل اسراف بود. پسربچه‌هاشم. این غذا رو دوست ندارن و اون مونده رو نمی‌خورن. اما من مامان نیستم و باید مونده‌ها رو بخورن و این یازده روز هم جوری غذا بخورن که نمونه! قدر مامان رو هم بیشتر می‌دونن. یخچال رو برای شب خالی می‌کنم و برای فردای همه‌مونم گوشت‌چرخ‌کرده می‌ذارم بیرون که خوراک درست کنم. فردا همه تا شب بیرونیم و پیکرهای خسته‌مون به خونه می‌رسه. پس بهتره مغذّی و مقوّی درست کنم. سرماخوردگی شدیدتر می‌شه. آموکسی سیلین رو به‌راه می‌کنم. باید سه مدل املا طراحی کنم برای کلاس‌های متعددم. از خواب خبری نیست. وَ فردا جشن یلدا و روز مادر با تیم پژوهش منه. از پسش برمیام. وقتی دارم شجریان‌هایی که تیمم فرستادن گوش بدم و تأیید کنم تا فردا در اوقات پِرت برنامه پخش کنن که کار به لهوولعب نرسه، نیّتِ جهادی می‌کنم؛ ده روز، برای رضای خدا ان‌شاءالله، قربة الب الله! در اردو جهادی، من فراتر از خودم هستم... فراتر از همه‌ی محدودیت‌ها... فراتر از زمان...مکان... فراتر از همه‌ی نشدن‌ها... در اردو جهادی خسته می‌شم، نق می‌زنم، تندی می‌کنم، اما بی‌توقف ادامه می‌دم! در جهادی سالم باشم یا سرماخورده... خسته باشم یا شارژ... تنها باشم یا با کمک... بلد باشم یا نابلد... می‌زنم به دل کار و بی‌توقف ادامه می‌دم... منِ اردو جهادی؛ متفاوت‌ترین و جذاب‌ترین و دلخواه‌ترین منیه که دارم... شارژرِ منِ اردوجهادیم و برای این ده روز پیشِ چشم می‌ذارم: نماز اولِ وقت، زیارت عاشورا. من با این دو تا در اردو جهادی یه اَبَرانسانم! یه ناامیدنشوی بی‌کلّه‌ی نترس! از پسش برمیام.
به‌جای همه‌ی زنانی که تنهات گذاشتن؛ دورت بگردم مادرِ کوثر❣
بیرون سرده و اومدم یه‌جای مذهبی_عرفانی که زمان بگذره و برم کلاس خصوصیم‌. مردهایی که این‌جان یه‌جوووووووری اقامه می‌گن که صداش تا سه خیابون اون‌طرف می‌ره(!) حاجی الآن نمازت از وقت‌گذشته است، سرت و بنداز پایین و فقط بخون! با عین و غینِ حلقیت هم خودت و شکافتی، هم تمرکز برای من نذاشتی(!) یه زن هم اینجاست که محجبه نیست و فاجعه است ولی داره می‌چرخه کتابا و چادرا و جانمازا رو مرتب می‌کنه(!) من همه‌ش یاد فراز «اِحیای دین» تو دعای عهد هستم... اینم بگم که شما باکلاسا اهل قضاوت نیستین، من هستم! به شاگردامم یاد دادم هرکی می‌گه من و قضاوت نکن، مطمئن باشین یه گندی زده! تو غار که زندگی نمی‌کنیم؛ هر عمل و رفتار و گفتار ما برای دیگران فکر و قضاوت ایجاد می‌کنه. یا مثل آدم زندگی کنیم کمتر قضاوت شیم، یا دیگه سیس اومانیسم برنداریم(!) این‌قدرم اینجا خیرات می‌کنن که دو دقه نذاشتن سرم به کارم باشه برنامه‌ریزی کنم! شکلاته که جمع کردم! همه رو هم می‌خوام بریزم بیرون. مذهبی و عارفی که وضع حجاب براش مهم نباشه و به‌جای نماز اول وقت، به عین و غینش گیره، خیراتش عاقبت بخیر نیست!
سربه‌راه
بیرون سرده و اومدم یه‌جای مذهبی_عرفانی که زمان بگذره و برم کلاس خصوصیم‌. مردهایی که این‌جان یه‌جوووو
با ناخن کاشت می‌رن زیارت امام رضا جان... با برهنگی خادمی می‌کنن... چه دنیای ترسناکی(!)
سربه‌راه
بیرون سرده و اومدم یه‌جای مذهبی_عرفانی که زمان بگذره و برم کلاس خصوصیم‌. مردهایی که این‌جان یه‌جوووو
چند تایی ظاهرا مذهبیِ درست هم که اومدن زیارت، حتی یک کلمه به این وضع اعتراض نکردن... زیارت کردن و رفتن(!) چه دنیای وحشتناکی.......
گفتم برای مامانم آش پشت پا بپزم. رفتم فروشگاه گفتم رشته‌ی آش بدید. نایلون داد دستم، اشاره کرد جلوی مغازه، گفت بردارید. سر چرخوندم دیدم هشت تا استوانه پر از رشته‌هایی هستن که کوتاه و بلند و ضخیم و نازک و زرد و سفیدن! خب! کدوم‌شون رشته‌ی آشه؟!😢 مشتری اومد، حواس فروشنده پرت شد. یواشکی عکس گرفتم دادم هوش مصنوعی و پرسیدم کدوم رشته‌ی آش پشت پاست؟ اما هوش مصنوعیِ من کندذهنه! عقب‌مونده است! روان‌پریشه!😡 یه لیست بلندبالا فرستاده که ما چه انواعی از رشته داریم و به چه درد می‌خوره(!) لعنتیِ ورّاج تهشم تیکه انداخته «امیدوارم از طعم آش پشت پا لذت ببری»! مرگ! درد! مصنوعیِ به‌دردنخور چی همه از تو می‌ترسن؟! تو هم که کارِ خونه‌نکرده‌ای(!) الآن من از کدوم بردارم؟! چقدر بردارم؟! 😫 خیلی نامحسوس نایلون رو گذاشتم روی استوانه‌ها و محل رو ترک کردم😮‍💨 فعلا پشتِ پا آش نداریم، برسم خونه دمی‌گوجه پشتِ پا درست می‌کنم😶 فرصتی که در بحران‌ها وجود داره، در خود فرصت‌ها نیست؛ به‌شرطی که نترسیم و نترسونیم😤