سربهراه
هشتونیمِ صبح وضو گرفتم. زیارت عاشورایی که حاجقاسم خوندن از گوشی پخش کردم، ایستادم پای گاز، گفتم نذریِ امام زمان علیه السلام، وَ شروع کردم.
قورمهسبزیم قصیده شد؛ یه قصیدهی جاافتاده که تا ساعتِ دو وقت بُرد. اما پُرطَمطَراق و شکیل! با طعمِ غلیظِ دلتنگی...
دلتنگیم رفع نمیشد... زیارت عاشورا که تمام شد، داشتم میرفتم سمتِ گوشی که مداحی بذارم، اما زیارت آل یاسین پخش شد. قطعش نکردم. قورمهسبزیم و با «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَعْدَ اللّٰهِ الَّذِي ضَمِنَه» ادامه دادم.
دلتنگی به اوج رسیده بود... به اوج...
دلیلش و مینویسم اما میدونم ادراک نمیشه...
دلیلیش اینه که من درس خوندم؛ با بهترین نمرات و درجات در بهترین دانشگاهها. من کار کردم؛ با بهترین مدارس و مؤسسات و همیشه موفق. من فعالیت اجتماعی و کنشگری پویا داشتم؛ همیشه در رأس و با عظیمترین ارگانها. من نوشتم؛ ناشرم بعد از شش سال هنوز تماس میگیره و از نوشتهای که خودم حالا و با پختهتر شدنِ قلمم، دوستش ندارم و سرتاپا نقص میدونم، تعریف و تمجید میکنه. من بسیار سفر رفتم؛ با گروههای مختلف و شرایط متفاوت. من بسیار دوست و رفیق و همکار داشتم؛ در سطوح و عقولِ مختلف. مونده بود کارِ خونه که اونهم با فشار و همزمان با کارِ بیرون، درگیرشم.
همهچیز زیباست. همهچیز خوبه. همهچیز جذّابه.
اما نه برای ابد!
هیچچیزِ این عالَم دیگه راضیم نمیکنه. هیچچیز برای همیشه غمگین و شادم نمیکنه. انگار دیگه همهچیز تکراریه. انگار همهچیز زیادی کم و کوچیکه.
قصیدهی قورمهسبزیم به مداحی و اسمِ ائمه علیهم السلام و گریه بر حسین علیه السلام؛ نغز و پرمغز شد.
قبل از اینکه کسی بگه، خودم فهمیدم چه کردم. هم خورش عالی شد، هم برنجِ زعفرونی با تهدیگِ ماست و زعفران.
دیدم غذای خوشمزه که تنها خوردنش بیلطفه. گفتم زنگ بزنم رفیق بیاد، سر راه زنداداش رو هم برداره. زنداداش رو ولی نگفتم چون اون شاغل نیست و درک نمیکنه من بعد از نصف روز آشپزی و سه ساعت مهمونداری، باید بشینم پای برگههام و سیستم. اگه بگم بیاد دیگه روزم تا شب رفته. فقط رفیق رو گفتم که مثل خودم در بدوبدوی رسوندنِ پروژههاشه.
دو رسید و بساط ناهار و چایهلدارچین رو بهراه کردم. میخورد و میگفت تو استعدادی هستی که مامانت کشتهش :) تو آشپزِ ماهری هستی که شمِّ آشپزی داری ولی مانع شکوفاییت شدن :) گفت طرف ده ساله قورمه میپزه و این نشده، تو واقعا مستعد و مهارتِ بالقوّهای :)
وَ هفتصد تا عکس گرفت که به مادرش و مادرم و دوستامون نشون بده :)
چشمانتظار نیستید که تصویر غذا رو بذارم؟!
معلومه که نمیذارم! من فقط غذای ائمه علیهم السلام رو میذارم و نذری که آه کشیدن و خواستنتون معنا و مفهوم و رشد داشته باشه.
تصویر غذا گذاشتن به بهانهی روزمرگی و سهیم کردن در شادی و آموزش با وجود اینهمه سایت وکانال، دیگه بهانهی همهباوری نیست، فقط عقدهایهای مجازیباز اینطورن!
از طرفی من مخاطبِ مجازی رو اینقدر فرهیخته نمیدونم که به معنا برسه(!) نهایت به این میرسه که دلم خواست! پس خودش و خانوادهش و به سختی میندازه که بپزه بخوره نمیره(!) یا اینکه من دارم از خودم تعریف میکنم و عقبمونده یادش نمیاد من همونیام که کوکوی غرقشده تو روغنم رو هم نوشتم(!)
فقط دوستان مجازی که از سالهای وبلاگنویسی اینجا هستن چنین عمقی دارن. بچههای قدیمِ مجازی. اونها که سالهاست با «تفکر و باطن»ِ هم آشناییم، نه با ظاهر و ویژگیهامون...
حقیقی هم که فقط دو نفر اینجان و هر دو بزرگوار و باشناخت. اما بقیهتون برای من مجازیهای حالِ حاضرید. وَ من نسبت به مجازیهای حالِ حاضر و نسلِ عقلهای بهچشمِ اینستاگرام، خوشبین نیستم.
بعد از ناهار با هم فیلم بسیار زیبایی دیدیم. بسیار بسیار زیبا و برای من و رفیق و خاطراتِ خوشِ چابهارمون، فوقالعاده پرمفهوم... دلمون برای بلوچستان و چابهار تنگ شد و به دلتنگیهای بیقرارِ من اضافه...
یادم باشه به نازنینِ بلوچستان پیام بدم و احوالی بپرسم... تا کی عمر بچرخه و باز ما تو جادههای پر از کوههای عجیبوغریبِ زیبای مریخیِ بلوچستان باشیم...
همچنین فیلم رو در آخرین روز امتحانات به دخترام معرفی میکنم. خصوصا که مناسب با یکی از شاگردهامه و ماجراش و باید بعدها بنویسم.
بعد از فیلم با هم خرید رفتیم تا وسایل لازانیا رو بخرم. فردا شبکارم و میخوام برای همکارانم لازانیا بپزم :)
باز هم برای اولینبار :)
با این تفاوت که فردا روز سختی دارم و برای غذا پختن و خوب شدنش اضطراب!
فردا از صبح تا دو مؤسسه هستم. ساعت هفت هم باید در محل شبکارم حضور بزنم. چیزی حدود سه ساعت وقت دارم که دو بار لازانیا بپزم:
برای همکارانم،
برای بابا و داداش.
وَ رنجِ عظیمتر اینه که بابا فردا خونه است و تو دستوپام :)
میرم بخوابم. با اثر تزریقات و شربت و قرص، خوب مقاومت کردم. اما باید چهار مدل سؤال ادبیات طراحی کنم که مغزم کشش نمیده. پس میرم قبل از غذای فردای مردها، سؤالات مدرسه و دبیرستان، وَ رسیدگی به آشپزخونه کمی با کلداکس بیهوش شم.
همهچیز زیباست. همهچیز خوبه. همهچیز جذّابه.
اما نه برای ابد!
با عشق و محبّت لازانیای همکارام و پختم، اما این غذا فرنگیه و عشق و محبّت سرش نشد! چموش و وحشی بود! پا برام نموند پای گاز اما افتضاح شد😭
هم یکی همکارام، هم یکی مردها.
خستگی به تنم موند...
پرخرجِ پرکارِ بیفایده!
دقیقا مثل تو فیلما، از این ظرفای مستطیلیِ شیشهای لازم داره که اندازهی ورقههاشه. بعد درسته میذارن تو فر و خوشگل درمیاد.
با قابلمه و روی گاز فاجعه شد😭
فقط دارم میبرم که با عشق و محبّت بخورن و دربارهی عطر و طعمش با من حرف نزنن😭 اصلا هم بعدش باور نمیکنن دیروز چه قورمهسبزیای پختم😭
دو جعبه ورقه لازانیا هم برای ده نفر زیاده! فریب خوردم و یک جعبه کافی بود. تو جعبه دو بستهی ورقه بود که یه عالمه ورقه داشت! مواد زیاد درست کرده بودم و پنیر هم زیاد گرفته بودم، ولی اینقدر ورقه داشت کم بود همهچی. کامل یه جعبه موند که مامان بیاد و ببینه، شمعآجینم میکنه😭
نذر امام رضاجان هم کردم، ولی روش تربیتی امام رضاجان همیشه برای من سخت و پرچالشه😭
چشمام که نه، کل بدنم داره از خستگی بیهوش میشه و امیدوارم همکارام قهوهای، نسکافهای همراهشون باشه، با این غذا بهدست حوصلهی خرید ندارم برم خودم بخرم😭
همیشه اصرار میکردم لازانیا بپزم، مامان میگفت غذا پرخرجیه، لازم نکرده. الآن اینجا بود میدید با اینهمه خرج نتیجه چی شده، مهدورالدم بودم😭😭😭
میرم حاضر شم برم😭
نیازمند سه روز خوابِ بدون دغدغهام😭 بیفکر برگهها و سؤال و کلاس و خونه و زندگی😭
از پنجشنبه عصبانی و طوفانیام. سکوت کرده بودم و رفته بودم غارِ خودم که پرم به پرِ کسی نگیره.
تا امروز که مدیرِ دبیرستان زنگ زد!
طوفان کردم چه طوفانی😂😂😂
سربهراه
از پنجشنبه عصبانی و طوفانیام. سکوت کرده بودم و رفته بودم غارِ خودم که پرم به پرِ کسی نگیره. تا امر
عدالت.
دو روزه در سوگِ عدالت نشستم.
سربهراه
عدالت. دو روزه در سوگِ عدالت نشستم.
۱. اوّلین سؤالِ مدارس تیزهوشان رو برای ششمهای دماغوم، روی تخته نوشتم. تا قبلش که سؤالات از نمونهدولتی بود، خوشحال بودن چون میتونستن پاسخ بدن. سرِ این یکی دانشِ ادبیشون کمه هنوز، اذیت شدن.
تحلیل که تموم شد و فرصت دادم بنویسن، یکی دست بلند کرد و گفت خانم! ما تیزهوشان قبول نمیشیم. میشه فقط نمونهدولتی با ما کار کنید؟
من خندهرو پاسخ دادم: عزیز دلم! ششمهای پارسال هم سختشون بود، اما بعد از چند جلسه اندازهی نهمها بلد بودن! نگران نباشید، به سطح سؤالات تیزهوشان میرسید.
گفت نه خانم! واسه سختیش نمیگم، واسه پارتی میگم. ما پارتی نداریم که بریم تیزهوشان!
لبخندِ من محو شده بود که اون یکی دست بلند کرد و گفت خانم! پسرعموی من خنگه! واقعا خنگه! ولی باباش معلمه، بردش تیزهوشان. هنوزم خنگه، خودشم میگه، ولی همه نمرههاش و نوزده و بیست میدن.
بچهها یکییکی داشتن حرف میزدن. یکصدا میخواستن من تیزهوشان کار نکنم چون حتی نمیخوان بهش فکر کنن. چون ورود به تیزهوشان رو دیگه داشتنِ «هوش و تلاش» نمیدونن، بلکه «پول و پارتی» میدونن...
من یاد کی بودم؟
بله!
دختر شارلاتان... همونی که الآن بهجای ستایشم، پشت صندلیهای تیزهوشانه... بیکمترین بهرهای از هوش و تلاش...
من معلمی شکستخورده بودم که دیگه حنای تلاش و کوششم پیشِ شاگردام رنگ نداشت...
فروریخته پشتِ صندلیم نشسته بودم و به دردهای دلشون گوش میدادم...
فروریخته به چهرههای کوچولو و لطیفشون نگاه میکردم که هنوز برای فهمِ این سیاهیها زودشونه...
کاش نهمهام جای اونها نشسته بودن و این حرفها رو میزدن...
حرفی برای گفتن داشتم؟
تا قبل از دختر شارلاتان بله!
تا قبل از اون سینهسپر میکردم و میگفتم اینطور نیست، زورِ بازوی ما بیشتر از پول و پارتیِ اونهاست...
اما دکتر جلیلی با علم و دانش و ادب انتخاب نشد و مردم... مردم... همین مردمی که اسلام داره فداشون میشه... دم از اسلام زدن و یه لاتِ کوچه خلوت انتخاب کردن که جز تعطیلی برامون ارمغانی نداشت...
نه با انرژی و خندهرو، که شکسته و به خِسّوخِس از روی صندلی بلند شدم و کشانکشان تا پای تخته رفتم و سؤال بعدی رو هم از تیزهوشان نوشتم...
رو کردم به کوچولوهام و گفتم:
عزیزانم!
به مبارزه ادامه بدید...
در مبارزه شکست خوردن،
بهتر از عقبنشینیه...
سربهراه
عدالت. دو روزه در سوگِ عدالت نشستم.
۲. قبلا نوشته بودم در محل شبکارم، پُست بالایی داشتم. چون منتقد کژیها بودم و بهرخ میکشیدم، برام جلسهی توجیهی گذاشتن و گفتن بگو چشم و نگفتم و تنزلم دادن.
بعد از تنزل فکر میکردن از شرّم راحت شدن، اما چون کار با سیستم بلدم، برای بخشی انتخاب شدم که با مسؤولین آقا در ارتباطه و کار خیلی زیر ذرهبینه.
در بخش جدید، مسؤلین آقا حسابی از کارم راضی بودن و من رو نیروی ثابت اون بخش کردن.
شبکاری من یه کار عامالمنفعه با اجر اخرویه. حتی یک ریال درآمد نداره. حتما متعجب شدید که چطور در کاری که درآمد نداره هم این حرفا هست؟
برای خودم هم اوایل عجیب بود، اما بهمرور فهمیدم میز و قدرت و جایگاه همیشه وسوسهکننده است...
بالادستم ترسید اینقدر بالا برم که جای اون و بگیرم، من و تنزل داد و حالا که بیواسطه با مسؤولین آقا همکارم و اونها کارم و تأیید کردن، عملا جای اون رو گرفتم.
چند هفته است یه مسؤول خانم جدید برای بخش من اومده.
بدیهیات سیستم رو نمیدونه اما رئیس من میشه...
زن خوب و متین و بیعقدهایه... ولی جای یه متخصص رو گرفته...
پنجشنبه شال و کلاه کرده بود و از دفترش که فوقالعاده تا محل کار من دوره، ساعتِ دوازده و نیم شب اومده بود پیشم که با غصه... واقعا با غصهی زیاد... بهم بگه داشتم پروندهت و میخوندم...
بهش گفتن دبیر ادبیاتم و براش عجیب بوده چطور دبیر ادبیات کار سیستمی ما رو میتونه انجام بده و مشکلات رو رفع کنه... رفته پروندهم و دقیییییییق خونده... میگفت اینهمه سال مدارس مختلف و سازمانهای متفاوت کار کردی... اینجا کار کردی... چرا رسمیت نکردن؟!
من با لبخند فقط گوش میدادم...
شروع کرد روضه خوندن که حتی بیمه نیستی و تا بیمه نباشی اینهمه کار و تلاش و تخصص و مهارت محاسبه نمیشه...
من حتی نای حرف زدن نداشتم باهاش...
تو دلم با خودم گفتم اگه ماجرای ارشد و مدرکم و بفهمه که دیگه خون گریه میکنه😂
اما چیزی نگفتم. چون بهم برخورده بود...
بهم برخورده بود یکی که حتی بدیهیات سیستم رو بلد نیست، رئیس بخش کار با سیستم شده بود و داشت برای منی دل میسوزوند که با تحصیلات ادبی دارم کارشون رو راه میندازم...
یک ساعت نشسته بود کنارم و از عمق جان داشت واسم دل میسوزوند...
سربهراه
عدالت. دو روزه در سوگِ عدالت نشستم.
۳. همسایه زنگ زده بود حالم رو بپرسه. گفت درگیر نوهشه و اون و نگه میداره و نمیرسه بهم سر بزنه. پرسیدم مگه مادرش کجاست؟ گفت پسرم براش درست کرده کارمند بیمارستان شده.
دختری که سیکل هم نداره، کارمند بیمارستان شده!
شب با خنده برای داداش تعریف کردم. گفتم جای مامان خالی! اگه بود با آبوتاب برام تعریف میکرد و میگفت ماشاءالله هزار ماشاءالله لیلی کارمند بیمارستان شده!
مامانی که وقتی اولین دختر فامیل و محله بودم که سال اول با رتبهی خوب دانشگاه فردوسی قبول شدم و نگفت ماشاءالله... مامانی که وقتی بدون پول و پارتی با جلسهای چهار هزار تومان و تلاش و از این ناحیه به اون منطقه رفتن، معلم شدم و نگفت ماشاءالله... مامانی که وقتی بدون پول و پارتی و معرّف، از روی تختهی دانشگاه یه آگهی دیدم و رفتم و از بین کلی نویسنده قبول شدم و کتاب نوشتم و کتابِ چاپشدهم و آوردم خونه و نگفت ماشاءالله... مامانی که... آه! از پنجشنبه تلفنای مامان و جواب نمیدم که از دهنم در نره بگم حلالت نکردم... از پنجشنبه مامان و پیچوندم چون وقتی عصبانیام میزان صراحتم غیرقابل تحمل میشه...
داداش میگه مامان گفته خرید میوه و شیرینی و سفارش پرچم و مهمونا رو به تو بسپاریم...
وَ من یاد همهی عمری میفتم که مامان به من بیش از همه اعتماد داشت و به من بیش از همه ظلم کرد...
به داداش گفتم بهش بگو به عروسش بسپاره که بلده باهاش آرایش کنه و از این مهمونی به اون مهمونی به غیبت کردن راه بیفتن و ازش راضیه، من چرا که از دماغ فیل افتادم و شوهر نکردم و رفتم دانشگاه؟!
داداش سرش و پایین انداخت و من یاد نیّت جهادیم افتادم. گفتم بهش نگو. خودم کارا رو پیگیری میکنم.
یادم اومد خودم به دخترام گفتم:
در مبارزه شکست خوردن،
بهتر از عقبنشینیه...