سربهراه
هشتونیمِ صبح وضو گرفتم. زیارت عاشورایی که حاجقاسم خوندن از گوشی پخش کردم، ایستادم پای گاز، گفتم نذریِ امام زمان علیه السلام، وَ شروع کردم.
قورمهسبزیم قصیده شد؛ یه قصیدهی جاافتاده که تا ساعتِ دو وقت بُرد. اما پُرطَمطَراق و شکیل! با طعمِ غلیظِ دلتنگی...
دلتنگیم رفع نمیشد... زیارت عاشورا که تمام شد، داشتم میرفتم سمتِ گوشی که مداحی بذارم، اما زیارت آل یاسین پخش شد. قطعش نکردم. قورمهسبزیم و با «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَعْدَ اللّٰهِ الَّذِي ضَمِنَه» ادامه دادم.
دلتنگی به اوج رسیده بود... به اوج...
دلیلش و مینویسم اما میدونم ادراک نمیشه...
دلیلیش اینه که من درس خوندم؛ با بهترین نمرات و درجات در بهترین دانشگاهها. من کار کردم؛ با بهترین مدارس و مؤسسات و همیشه موفق. من فعالیت اجتماعی و کنشگری پویا داشتم؛ همیشه در رأس و با عظیمترین ارگانها. من نوشتم؛ ناشرم بعد از شش سال هنوز تماس میگیره و از نوشتهای که خودم حالا و با پختهتر شدنِ قلمم، دوستش ندارم و سرتاپا نقص میدونم، تعریف و تمجید میکنه. من بسیار سفر رفتم؛ با گروههای مختلف و شرایط متفاوت. من بسیار دوست و رفیق و همکار داشتم؛ در سطوح و عقولِ مختلف. مونده بود کارِ خونه که اونهم با فشار و همزمان با کارِ بیرون، درگیرشم.
همهچیز زیباست. همهچیز خوبه. همهچیز جذّابه.
اما نه برای ابد!
هیچچیزِ این عالَم دیگه راضیم نمیکنه. هیچچیز برای همیشه غمگین و شادم نمیکنه. انگار دیگه همهچیز تکراریه. انگار همهچیز زیادی کم و کوچیکه.
قصیدهی قورمهسبزیم به مداحی و اسمِ ائمه علیهم السلام و گریه بر حسین علیه السلام؛ نغز و پرمغز شد.
قبل از اینکه کسی بگه، خودم فهمیدم چه کردم. هم خورش عالی شد، هم برنجِ زعفرونی با تهدیگِ ماست و زعفران.
دیدم غذای خوشمزه که تنها خوردنش بیلطفه. گفتم زنگ بزنم رفیق بیاد، سر راه زنداداش رو هم برداره. زنداداش رو ولی نگفتم چون اون شاغل نیست و درک نمیکنه من بعد از نصف روز آشپزی و سه ساعت مهمونداری، باید بشینم پای برگههام و سیستم. اگه بگم بیاد دیگه روزم تا شب رفته. فقط رفیق رو گفتم که مثل خودم در بدوبدوی رسوندنِ پروژههاشه.
دو رسید و بساط ناهار و چایهلدارچین رو بهراه کردم. میخورد و میگفت تو استعدادی هستی که مامانت کشتهش :) تو آشپزِ ماهری هستی که شمِّ آشپزی داری ولی مانع شکوفاییت شدن :) گفت طرف ده ساله قورمه میپزه و این نشده، تو واقعا مستعد و مهارتِ بالقوّهای :)
وَ هفتصد تا عکس گرفت که به مادرش و مادرم و دوستامون نشون بده :)
چشمانتظار نیستید که تصویر غذا رو بذارم؟!
معلومه که نمیذارم! من فقط غذای ائمه علیهم السلام رو میذارم و نذری که آه کشیدن و خواستنتون معنا و مفهوم و رشد داشته باشه.
تصویر غذا گذاشتن به بهانهی روزمرگی و سهیم کردن در شادی و آموزش با وجود اینهمه سایت وکانال، دیگه بهانهی همهباوری نیست، فقط عقدهایهای مجازیباز اینطورن!
از طرفی من مخاطبِ مجازی رو اینقدر فرهیخته نمیدونم که به معنا برسه(!) نهایت به این میرسه که دلم خواست! پس خودش و خانوادهش و به سختی میندازه که بپزه بخوره نمیره(!) یا اینکه من دارم از خودم تعریف میکنم و عقبمونده یادش نمیاد من همونیام که کوکوی غرقشده تو روغنم رو هم نوشتم(!)
فقط دوستان مجازی که از سالهای وبلاگنویسی اینجا هستن چنین عمقی دارن. بچههای قدیمِ مجازی. اونها که سالهاست با «تفکر و باطن»ِ هم آشناییم، نه با ظاهر و ویژگیهامون...
حقیقی هم که فقط دو نفر اینجان و هر دو بزرگوار و باشناخت. اما بقیهتون برای من مجازیهای حالِ حاضرید. وَ من نسبت به مجازیهای حالِ حاضر و نسلِ عقلهای بهچشمِ اینستاگرام، خوشبین نیستم.
بعد از ناهار با هم فیلم بسیار زیبایی دیدیم. بسیار بسیار زیبا و برای من و رفیق و خاطراتِ خوشِ چابهارمون، فوقالعاده پرمفهوم... دلمون برای بلوچستان و چابهار تنگ شد و به دلتنگیهای بیقرارِ من اضافه...
یادم باشه به نازنینِ بلوچستان پیام بدم و احوالی بپرسم... تا کی عمر بچرخه و باز ما تو جادههای پر از کوههای عجیبوغریبِ زیبای مریخیِ بلوچستان باشیم...
همچنین فیلم رو در آخرین روز امتحانات به دخترام معرفی میکنم. خصوصا که مناسب با یکی از شاگردهامه و ماجراش و باید بعدها بنویسم.
بعد از فیلم با هم خرید رفتیم تا وسایل لازانیا رو بخرم. فردا شبکارم و میخوام برای همکارانم لازانیا بپزم :)
باز هم برای اولینبار :)
با این تفاوت که فردا روز سختی دارم و برای غذا پختن و خوب شدنش اضطراب!
فردا از صبح تا دو مؤسسه هستم. ساعت هفت هم باید در محل شبکارم حضور بزنم. چیزی حدود سه ساعت وقت دارم که دو بار لازانیا بپزم:
برای همکارانم،
برای بابا و داداش.
وَ رنجِ عظیمتر اینه که بابا فردا خونه است و تو دستوپام :)
میرم بخوابم. با اثر تزریقات و شربت و قرص، خوب مقاومت کردم. اما باید چهار مدل سؤال ادبیات طراحی کنم که مغزم کشش نمیده. پس میرم قبل از غذای فردای مردها، سؤالات مدرسه و دبیرستان، وَ رسیدگی به آشپزخونه کمی با کلداکس بیهوش شم.
همهچیز زیباست. همهچیز خوبه. همهچیز جذّابه.
اما نه برای ابد!
با عشق و محبّت لازانیای همکارام و پختم، اما این غذا فرنگیه و عشق و محبّت سرش نشد! چموش و وحشی بود! پا برام نموند پای گاز اما افتضاح شد😭
هم یکی همکارام، هم یکی مردها.
خستگی به تنم موند...
پرخرجِ پرکارِ بیفایده!
دقیقا مثل تو فیلما، از این ظرفای مستطیلیِ شیشهای لازم داره که اندازهی ورقههاشه. بعد درسته میذارن تو فر و خوشگل درمیاد.
با قابلمه و روی گاز فاجعه شد😭
فقط دارم میبرم که با عشق و محبّت بخورن و دربارهی عطر و طعمش با من حرف نزنن😭 اصلا هم بعدش باور نمیکنن دیروز چه قورمهسبزیای پختم😭
دو جعبه ورقه لازانیا هم برای ده نفر زیاده! فریب خوردم و یک جعبه کافی بود. تو جعبه دو بستهی ورقه بود که یه عالمه ورقه داشت! مواد زیاد درست کرده بودم و پنیر هم زیاد گرفته بودم، ولی اینقدر ورقه داشت کم بود همهچی. کامل یه جعبه موند که مامان بیاد و ببینه، شمعآجینم میکنه😭
نذر امام رضاجان هم کردم، ولی روش تربیتی امام رضاجان همیشه برای من سخت و پرچالشه😭
چشمام که نه، کل بدنم داره از خستگی بیهوش میشه و امیدوارم همکارام قهوهای، نسکافهای همراهشون باشه، با این غذا بهدست حوصلهی خرید ندارم برم خودم بخرم😭
همیشه اصرار میکردم لازانیا بپزم، مامان میگفت غذا پرخرجیه، لازم نکرده. الآن اینجا بود میدید با اینهمه خرج نتیجه چی شده، مهدورالدم بودم😭😭😭
میرم حاضر شم برم😭
نیازمند سه روز خوابِ بدون دغدغهام😭 بیفکر برگهها و سؤال و کلاس و خونه و زندگی😭
از پنجشنبه عصبانی و طوفانیام. سکوت کرده بودم و رفته بودم غارِ خودم که پرم به پرِ کسی نگیره.
تا امروز که مدیرِ دبیرستان زنگ زد!
طوفان کردم چه طوفانی😂😂😂
سربهراه
از پنجشنبه عصبانی و طوفانیام. سکوت کرده بودم و رفته بودم غارِ خودم که پرم به پرِ کسی نگیره. تا امر
عدالت.
دو روزه در سوگِ عدالت نشستم.
سربهراه
عدالت. دو روزه در سوگِ عدالت نشستم.
۱. اوّلین سؤالِ مدارس تیزهوشان رو برای ششمهای دماغوم، روی تخته نوشتم. تا قبلش که سؤالات از نمونهدولتی بود، خوشحال بودن چون میتونستن پاسخ بدن. سرِ این یکی دانشِ ادبیشون کمه هنوز، اذیت شدن.
تحلیل که تموم شد و فرصت دادم بنویسن، یکی دست بلند کرد و گفت خانم! ما تیزهوشان قبول نمیشیم. میشه فقط نمونهدولتی با ما کار کنید؟
من خندهرو پاسخ دادم: عزیز دلم! ششمهای پارسال هم سختشون بود، اما بعد از چند جلسه اندازهی نهمها بلد بودن! نگران نباشید، به سطح سؤالات تیزهوشان میرسید.
گفت نه خانم! واسه سختیش نمیگم، واسه پارتی میگم. ما پارتی نداریم که بریم تیزهوشان!
لبخندِ من محو شده بود که اون یکی دست بلند کرد و گفت خانم! پسرعموی من خنگه! واقعا خنگه! ولی باباش معلمه، بردش تیزهوشان. هنوزم خنگه، خودشم میگه، ولی همه نمرههاش و نوزده و بیست میدن.
بچهها یکییکی داشتن حرف میزدن. یکصدا میخواستن من تیزهوشان کار نکنم چون حتی نمیخوان بهش فکر کنن. چون ورود به تیزهوشان رو دیگه داشتنِ «هوش و تلاش» نمیدونن، بلکه «پول و پارتی» میدونن...
من یاد کی بودم؟
بله!
دختر شارلاتان... همونی که الآن بهجای ستایشم، پشت صندلیهای تیزهوشانه... بیکمترین بهرهای از هوش و تلاش...
من معلمی شکستخورده بودم که دیگه حنای تلاش و کوششم پیشِ شاگردام رنگ نداشت...
فروریخته پشتِ صندلیم نشسته بودم و به دردهای دلشون گوش میدادم...
فروریخته به چهرههای کوچولو و لطیفشون نگاه میکردم که هنوز برای فهمِ این سیاهیها زودشونه...
کاش نهمهام جای اونها نشسته بودن و این حرفها رو میزدن...
حرفی برای گفتن داشتم؟
تا قبل از دختر شارلاتان بله!
تا قبل از اون سینهسپر میکردم و میگفتم اینطور نیست، زورِ بازوی ما بیشتر از پول و پارتیِ اونهاست...
اما دکتر جلیلی با علم و دانش و ادب انتخاب نشد و مردم... مردم... همین مردمی که اسلام داره فداشون میشه... دم از اسلام زدن و یه لاتِ کوچه خلوت انتخاب کردن که جز تعطیلی برامون ارمغانی نداشت...
نه با انرژی و خندهرو، که شکسته و به خِسّوخِس از روی صندلی بلند شدم و کشانکشان تا پای تخته رفتم و سؤال بعدی رو هم از تیزهوشان نوشتم...
رو کردم به کوچولوهام و گفتم:
عزیزانم!
به مبارزه ادامه بدید...
در مبارزه شکست خوردن،
بهتر از عقبنشینیه...
سربهراه
عدالت. دو روزه در سوگِ عدالت نشستم.
۲. قبلا نوشته بودم در محل شبکارم، پُست بالایی داشتم. چون منتقد کژیها بودم و بهرخ میکشیدم، برام جلسهی توجیهی گذاشتن و گفتن بگو چشم و نگفتم و تنزلم دادن.
بعد از تنزل فکر میکردن از شرّم راحت شدن، اما چون کار با سیستم بلدم، برای بخشی انتخاب شدم که با مسؤولین آقا در ارتباطه و کار خیلی زیر ذرهبینه.
در بخش جدید، مسؤلین آقا حسابی از کارم راضی بودن و من رو نیروی ثابت اون بخش کردن.
شبکاری من یه کار عامالمنفعه با اجر اخرویه. حتی یک ریال درآمد نداره. حتما متعجب شدید که چطور در کاری که درآمد نداره هم این حرفا هست؟
برای خودم هم اوایل عجیب بود، اما بهمرور فهمیدم میز و قدرت و جایگاه همیشه وسوسهکننده است...
بالادستم ترسید اینقدر بالا برم که جای اون و بگیرم، من و تنزل داد و حالا که بیواسطه با مسؤولین آقا همکارم و اونها کارم و تأیید کردن، عملا جای اون رو گرفتم.
چند هفته است یه مسؤول خانم جدید برای بخش من اومده.
بدیهیات سیستم رو نمیدونه اما رئیس من میشه...
زن خوب و متین و بیعقدهایه... ولی جای یه متخصص رو گرفته...
پنجشنبه شال و کلاه کرده بود و از دفترش که فوقالعاده تا محل کار من دوره، ساعتِ دوازده و نیم شب اومده بود پیشم که با غصه... واقعا با غصهی زیاد... بهم بگه داشتم پروندهت و میخوندم...
بهش گفتن دبیر ادبیاتم و براش عجیب بوده چطور دبیر ادبیات کار سیستمی ما رو میتونه انجام بده و مشکلات رو رفع کنه... رفته پروندهم و دقیییییییق خونده... میگفت اینهمه سال مدارس مختلف و سازمانهای متفاوت کار کردی... اینجا کار کردی... چرا رسمیت نکردن؟!
من با لبخند فقط گوش میدادم...
شروع کرد روضه خوندن که حتی بیمه نیستی و تا بیمه نباشی اینهمه کار و تلاش و تخصص و مهارت محاسبه نمیشه...
من حتی نای حرف زدن نداشتم باهاش...
تو دلم با خودم گفتم اگه ماجرای ارشد و مدرکم و بفهمه که دیگه خون گریه میکنه😂
اما چیزی نگفتم. چون بهم برخورده بود...
بهم برخورده بود یکی که حتی بدیهیات سیستم رو بلد نیست، رئیس بخش کار با سیستم شده بود و داشت برای منی دل میسوزوند که با تحصیلات ادبی دارم کارشون رو راه میندازم...
یک ساعت نشسته بود کنارم و از عمق جان داشت واسم دل میسوزوند...
سربهراه
عدالت. دو روزه در سوگِ عدالت نشستم.
۳. همسایه زنگ زده بود حالم رو بپرسه. گفت درگیر نوهشه و اون و نگه میداره و نمیرسه بهم سر بزنه. پرسیدم مگه مادرش کجاست؟ گفت پسرم براش درست کرده کارمند بیمارستان شده.
دختری که سیکل هم نداره، کارمند بیمارستان شده!
شب با خنده برای داداش تعریف کردم. گفتم جای مامان خالی! اگه بود با آبوتاب برام تعریف میکرد و میگفت ماشاءالله هزار ماشاءالله لیلی کارمند بیمارستان شده!
مامانی که وقتی اولین دختر فامیل و محله بودم که سال اول با رتبهی خوب دانشگاه فردوسی قبول شدم و نگفت ماشاءالله... مامانی که وقتی بدون پول و پارتی با جلسهای چهار هزار تومان و تلاش و از این ناحیه به اون منطقه رفتن، معلم شدم و نگفت ماشاءالله... مامانی که وقتی بدون پول و پارتی و معرّف، از روی تختهی دانشگاه یه آگهی دیدم و رفتم و از بین کلی نویسنده قبول شدم و کتاب نوشتم و کتابِ چاپشدهم و آوردم خونه و نگفت ماشاءالله... مامانی که... آه! از پنجشنبه تلفنای مامان و جواب نمیدم که از دهنم در نره بگم حلالت نکردم... از پنجشنبه مامان و پیچوندم چون وقتی عصبانیام میزان صراحتم غیرقابل تحمل میشه...
داداش میگه مامان گفته خرید میوه و شیرینی و سفارش پرچم و مهمونا رو به تو بسپاریم...
وَ من یاد همهی عمری میفتم که مامان به من بیش از همه اعتماد داشت و به من بیش از همه ظلم کرد...
به داداش گفتم بهش بگو به عروسش بسپاره که بلده باهاش آرایش کنه و از این مهمونی به اون مهمونی به غیبت کردن راه بیفتن و ازش راضیه، من چرا که از دماغ فیل افتادم و شوهر نکردم و رفتم دانشگاه؟!
داداش سرش و پایین انداخت و من یاد نیّت جهادیم افتادم. گفتم بهش نگو. خودم کارا رو پیگیری میکنم.
یادم اومد خودم به دخترام گفتم:
در مبارزه شکست خوردن،
بهتر از عقبنشینیه...
میگه من که قبلا وبلاگت و میخوندم، اگه الآن هم جایی مینویسی بهم آدرسش و بده بخونم.
میگم وبلاگم و خودت پیدا کرده بودی، من که بهت آدرس ندادم.
میگه بدجنس! این یعنی دوست نداری بخونم؟
میگم جواب من که روشنه، هدف تو از خوندن من روشن نیست!
میگه من دوستتم، میشینم پامیشم میگم دوستم نویسنده است، کتابت و خوندم، بیش از یه معلم، تو رو نویسنده میبینم. خب چرا نمیذاری وبلاگت باشم؟! (نمیدونه اینبار کانالم)
میگم نوشتن دل به دریا زدنه؛ خصوصا روزمرهنویسی. دل به دریا زدن برای حقیقیها یعنی همهچیز رو به خودشون گرفتن، یعنی به خودشون اجازه میدن بعد از خوندن اندوه بِدَوَن بیان حال بپرسن یا بعد از خوشحالیم بدوبدو بیان تبریک بگن. یا اگه هوس فلان خوراکی رو کردم، زود برن برام تهیه کنن و بیارن.
میگه ایرادش چیه؟
میگم اینکه ما برای هیچکدوم از اینها نمینویسیم. درمانِ ما خود خود نوشتنه. نیاز به توجه داشتیم، بهجای نوشتن، مثل همهی آدمها جیغوداد میکردیم و قهر و ناز و جلب توجه(!)
میگه ولی تو با بعضی از مجازیها دوست حقیقی شدی، به شاگردای نویسندگیت همیشه آدرس وبلاگات و دادی!
میگم مجازیه بلده همیشه مجازی بمونه، اگه یه روز دیگه مجازی بودن رو بلد نبود، من حذفش میکنم.
شاگرد نویسندگیم هم اسمش روشه؛ شاگرد نویسندگی! یعنی اصلا اومده که اونم دلش و به دریا بزنه! نتونه استادِ در نوشتنش رو بفهمه و اون هم شجاعتِ نوشتن پیدا نکنه، همون بهتر که بره بمیره تا بنویسه! تو و حقیقیها ولی هیچکدوم از این ویژگیها رو ندارید.
دید به هیچ صراطی مستقیم نیستم، خداحافظی کرد.
آدم برای نوشتن هم باید جواب پس بده(!)
یه دانشآموز دارم که مشکل ادراکی داره. البته اولِ سال مشاور مدرسه گفت عقبمونده است و باید بره مدارس استثنائی(!) که من چنان جدی و قاطع پاسخ دادم شما مدرکتون احتمالا از دانشگاه آزاد یا پیام نوره که سطح علم و دانشتون اینقدر پایینه واگرنه دختری که خوندن و نوشتن بلده، میتونه صحبت کنه، آزار نمیرسونه، وَ فقط سطح درکش از معمولیترها پایینتره رو سریع حواله نمیدادید استثنائی که کل آینده و عمرش به هوا بره!
که اون و کللللللللل کادر مدرسه تا همین الآن ساکت شدن و پذیرفتن که دانشآموزمون باشه.
من هم نمرهش و بر مبنای ادراکش محاسبه میکنم و وقتی مستمرش رو تو سیدا شانزده وارد کردم و چند علامت تعجب داشتم، توضیح دادم هر نمره بر مبنای کشش آدمیزاده، خدا هم با ما این برخورد رو داره، با هرکس بر مبنای مخرج کسر خودش محاسبه انجام میده. وَ علامت تعجبها رو هم ساکت کردم.
شکر خدا این دانشآموز فقط با خودم ارتباط گرفته و صبحهای سرد برفی، یهلنگهپا تو حیاط میایستاد تا من برسم. روزی سیصد تا پیام هم تو شاد به من میده که من دقیق و بدون یک ثانیه تأخیر، فقط ساعتِ نه و نیم شب تا نه و چهل دقیقهی روزهای زوج، پیامش و باز میکنم و در حد نیمخط، جدی و رسمی و بامحبتِ بهاندازه پاسخ کل پیاماش رو میدم و پیامش و میبندم.
از این روش هدفی دارم که تا نتیجه نده نمیتونم دربارهش بنویسم. امشب هم هدفم از نوشتن، این روش نیست.
بلکه امشب که رفتم پیامش رو باز کنم دیدم پروفایلِ نادرستی گذاشته از خودش... البته که پروفایلهای قبلیش هم خیلی علیه السلام نبود، اما این یکی دیگه...
به کسی خبر نمیدم. فقط امشب پیامش رو باز میکنم و سینکرده و پاسخنداده میبندم.
اما ذهنم خیلی خیلی درگیر شده...
که چطور کمترین ادراکاتِ احساسی و عقلی و منطقی مختل هست اما هر گونه درک خاکبرسری اینچنین فعاله؟!
این دختر برای دبیر هنر نقاشیای در سطح مهدکودک برده و خیلی جدی رفته پای تخته و دربارهش توضیح داده...
چون متوجه نمیشه معمولی نیست!
انشایی که برای من مینویسه چیزی شبیه لیست خریده و با اعتماد به نفس هم میاد میخونه چون هیچکس جلوی من جرأت نداره مسخرهش کنه و من خیلی جدی به انشاش گوش میدم و بدون کوچکترین تفاوتی انشاش رو به تحلیل عمومی میذارم و اجازه میدم دخترا بدون مسخره کردن بگن اصلا شبیه موضوع نبود، وَ من به زبان سادهتری بهش بگم نتونستی شبیه موضوع بنویسی، دوباره سعی کن.
اون حتی حس مسخره شدن رو نمیفهمه و روزی که بچههای کلاس برده بودنش رو پله و بهش گفته بودن پانتومیم کلمات زشت رو اجرا کنه، نفهمیده بود چی شده...
بهش گفته بودن از کنار هر معلمی رد شدی بگو جوووووووووون! وَ اون مثل یه کودکِ نادان، این کار رو کرده بود...
چطور همهی ادراکات در یه انسان از کار افتاده اما میلِ به خاکبرسری درست مثل یه انسان معمولی زنده است؟!
دشمن اینقدر تمیز و خوب کار کرده که اختلال ادراکیِ ما رو هم به سلطه گرفته یا مؤمنمون اینقدر سطحش بالا رفته که این دسته رو از اهدافش خارج کرده؟!
هی پروفایل لعنتیش و نگاه میکنم و هی تو سرم هزار تا سؤالِ بیجواب چرخ میخوره...
باید شام مردا رو بدم و سؤال طرح کنم واگرنه اونقدر غصه میخوردم که سرماخوردگیِ دوباره عودکردهم از پا بندازتم!
شما چطور تو این دنیا زندگی میکنید که من دیگه نمیتونم؟!
احساس میکنم که دیگه واقعا و حقیقتا نمیتونم.
سربهراه
از پنجشنبه عصبانی و طوفانیام. سکوت کرده بودم و رفته بودم غارِ خودم که پرم به پرِ کسی نگیره. تا امر
امروز دبیرستانیا امتحان نگارش داشتن. من سؤالا رو نفرستاده بودم. معاون هی پیام داد، من هی سین کردم پاسخ ندادم. بندهخدا التماس میکرد سؤالا رو بفرستید. من چیزی نمیگفتم چون طرف حسابم اون نبود.
گوشی رو بستم و رفتم به کارام برسم.
موبایلم زنگ خورد. برداشتم دیدم شماره ناشناسه. شمّ قویِ آدمشناسیم گفت مدیره. برداشتم و مدیر بود!
سلام و علیک و چرا سؤالا رو نفرستادید!
من گفتم بهبه خانم مدیر! بالاخره ما صدای شما رو شنیدیم! پس بخواین پیدا بشید، میشید!
گفت منظورتون و متوجه نمیشم! گفتم میشدید جای تعجب داشت! به سؤالا رسید بهم زنگ زدید، ولی دو ماهه حقوق نگرفتم، اسمم رو بورد دبیرا نیست، قراردادم رو هواست، ژوریم کامل نیست، روز مراقبتهام معلوم نیست، کلاسام کنسل میشه باید بهم اطلاع بدین و نمیدادید نبودید(!)
گفت ما بند بخشنامههاییم و مراقبتها رو اداره گفته هر دبیری هر روزی که داشته بیاد!
گفتم واقعا؟! چه عجیب! من اینهمه ساله دبیرم ندیدم این قانون رو! رفتم اداره پیگیر حقوقم بشم حتما این رو هم میپرسم.
گفت شرایط این مدرسه اینطوریه. گفتم شرایط منم منظمه و شما میدونستید! چطور اون مدرسه همهچیزش سر جاشه؟
پیرزن پرحاشیه حرصش گرفت و تلفن رو قطع کرد.😂
ده دقیقهی بعد مؤسس زنگ زد. با توپ پر شروع کرد گفت من از هرکی تعریف میکنم خراب میشه. منم گفتم پس حتما مشکل از شماست که تعریفیا به شما میرسن خراب میشن! با صدای بلند گفت ساکت باشید لطفا! با صدای بلندتر گفتم شما ساکت باشید! وَ ساکت شد و یه دور همهی مسائلم رو گفتم. گفتم دوران ارباب_رعیتی گذشته، من بندهی پول شما نیستم که دنبالت بیفتم، شما به توان و عرضهی من نیازمندید و باید دنبالم باشید! تو این دو ماه کار شما راه افتاده ولی کار من نه! الآن به چه حقی با صدای بلند با من حرف میزنید؟!
صداش و آروم کرد و گفت شما مقایسه کردید، مقایسه کار بدیه. گفتم مقایسه بد بود هیچ اختراعی شکل نمیگرفت. مقایسه بد نیست، اینکه کمکاریها رو به رو میاره بده(!)
با طعنه گفت پس مقایسه خوبه خانوم فارسی؟!
منم با خنده گفتم عالیه! بسم الله اگر مقایسهای دارید!
به مِنّ و مِنّ افتاد و گفت کمکاریها رو قبول دارم و پیگیر کارتون میشم. لطفا سؤالا رو بفرستید و خودتونم تشریف بیارید بچهها سؤال داشتن بپرسن.
گفتم وقتم و از سر راه نیاوردم که هر وقت شما اراده فرمودید بدوبدو بیام! چندین ساله چیزی به اسم برنامهی مراقبت دبیران اختراع یا کشف شده، مدرسهی شما ادا و اصولش زیاده، عجیبه از این تکنولوژی کاغذی بهدور مونده(!)
گفت بله میپذیرم که کوتاهی شده... بسیار خب! میگم اگه سؤالی بود با شما تماس بگیرن.
نتیجهی این طوفان تا این لحظه:
ریختنِ برنامهی مراقبت دبیران و فرستادنش روی گروه مدرسه😂
البته خیلی ایراد داره و واقعا بلد نبودن، اما برای بار اول قابل قبوله😂😂😂
سربهراه
امروز دبیرستانیا امتحان نگارش داشتن. من سؤالا رو نفرستاده بودم. معاون هی پیام داد، من هی سین کردم پا
من همیشه معتقدم توسری زدن جوابه!
رفیق و چندی از بزرگان تلاش دارن من رو به سمت محبت بکشونن ولی حتی کار اونها هم با توسری زدنِ من راه افتاده...
از بُن جان مغموم هستم که محبت و همراهی و تواضع دیگه جواب نیست.
اگر دو ماه پیش مسیر و روش خودم رو میرفتم تکلیفم روشن بود و اعصابم آروم، رفیق هی گفت بذار حجت تمام شه و به گردنت نمونه شاید اینبار طرف با محبت و صبر رام میشد... اما همیشه وقتم تلف شده... همیشه!