میگه من که قبلا وبلاگت و میخوندم، اگه الآن هم جایی مینویسی بهم آدرسش و بده بخونم.
میگم وبلاگم و خودت پیدا کرده بودی، من که بهت آدرس ندادم.
میگه بدجنس! این یعنی دوست نداری بخونم؟
میگم جواب من که روشنه، هدف تو از خوندن من روشن نیست!
میگه من دوستتم، میشینم پامیشم میگم دوستم نویسنده است، کتابت و خوندم، بیش از یه معلم، تو رو نویسنده میبینم. خب چرا نمیذاری وبلاگت باشم؟! (نمیدونه اینبار کانالم)
میگم نوشتن دل به دریا زدنه؛ خصوصا روزمرهنویسی. دل به دریا زدن برای حقیقیها یعنی همهچیز رو به خودشون گرفتن، یعنی به خودشون اجازه میدن بعد از خوندن اندوه بِدَوَن بیان حال بپرسن یا بعد از خوشحالیم بدوبدو بیان تبریک بگن. یا اگه هوس فلان خوراکی رو کردم، زود برن برام تهیه کنن و بیارن.
میگه ایرادش چیه؟
میگم اینکه ما برای هیچکدوم از اینها نمینویسیم. درمانِ ما خود خود نوشتنه. نیاز به توجه داشتیم، بهجای نوشتن، مثل همهی آدمها جیغوداد میکردیم و قهر و ناز و جلب توجه(!)
میگه ولی تو با بعضی از مجازیها دوست حقیقی شدی، به شاگردای نویسندگیت همیشه آدرس وبلاگات و دادی!
میگم مجازیه بلده همیشه مجازی بمونه، اگه یه روز دیگه مجازی بودن رو بلد نبود، من حذفش میکنم.
شاگرد نویسندگیم هم اسمش روشه؛ شاگرد نویسندگی! یعنی اصلا اومده که اونم دلش و به دریا بزنه! نتونه استادِ در نوشتنش رو بفهمه و اون هم شجاعتِ نوشتن پیدا نکنه، همون بهتر که بره بمیره تا بنویسه! تو و حقیقیها ولی هیچکدوم از این ویژگیها رو ندارید.
دید به هیچ صراطی مستقیم نیستم، خداحافظی کرد.
آدم برای نوشتن هم باید جواب پس بده(!)
یه دانشآموز دارم که مشکل ادراکی داره. البته اولِ سال مشاور مدرسه گفت عقبمونده است و باید بره مدارس استثنائی(!) که من چنان جدی و قاطع پاسخ دادم شما مدرکتون احتمالا از دانشگاه آزاد یا پیام نوره که سطح علم و دانشتون اینقدر پایینه واگرنه دختری که خوندن و نوشتن بلده، میتونه صحبت کنه، آزار نمیرسونه، وَ فقط سطح درکش از معمولیترها پایینتره رو سریع حواله نمیدادید استثنائی که کل آینده و عمرش به هوا بره!
که اون و کللللللللل کادر مدرسه تا همین الآن ساکت شدن و پذیرفتن که دانشآموزمون باشه.
من هم نمرهش و بر مبنای ادراکش محاسبه میکنم و وقتی مستمرش رو تو سیدا شانزده وارد کردم و چند علامت تعجب داشتم، توضیح دادم هر نمره بر مبنای کشش آدمیزاده، خدا هم با ما این برخورد رو داره، با هرکس بر مبنای مخرج کسر خودش محاسبه انجام میده. وَ علامت تعجبها رو هم ساکت کردم.
شکر خدا این دانشآموز فقط با خودم ارتباط گرفته و صبحهای سرد برفی، یهلنگهپا تو حیاط میایستاد تا من برسم. روزی سیصد تا پیام هم تو شاد به من میده که من دقیق و بدون یک ثانیه تأخیر، فقط ساعتِ نه و نیم شب تا نه و چهل دقیقهی روزهای زوج، پیامش و باز میکنم و در حد نیمخط، جدی و رسمی و بامحبتِ بهاندازه پاسخ کل پیاماش رو میدم و پیامش و میبندم.
از این روش هدفی دارم که تا نتیجه نده نمیتونم دربارهش بنویسم. امشب هم هدفم از نوشتن، این روش نیست.
بلکه امشب که رفتم پیامش رو باز کنم دیدم پروفایلِ نادرستی گذاشته از خودش... البته که پروفایلهای قبلیش هم خیلی علیه السلام نبود، اما این یکی دیگه...
به کسی خبر نمیدم. فقط امشب پیامش رو باز میکنم و سینکرده و پاسخنداده میبندم.
اما ذهنم خیلی خیلی درگیر شده...
که چطور کمترین ادراکاتِ احساسی و عقلی و منطقی مختل هست اما هر گونه درک خاکبرسری اینچنین فعاله؟!
این دختر برای دبیر هنر نقاشیای در سطح مهدکودک برده و خیلی جدی رفته پای تخته و دربارهش توضیح داده...
چون متوجه نمیشه معمولی نیست!
انشایی که برای من مینویسه چیزی شبیه لیست خریده و با اعتماد به نفس هم میاد میخونه چون هیچکس جلوی من جرأت نداره مسخرهش کنه و من خیلی جدی به انشاش گوش میدم و بدون کوچکترین تفاوتی انشاش رو به تحلیل عمومی میذارم و اجازه میدم دخترا بدون مسخره کردن بگن اصلا شبیه موضوع نبود، وَ من به زبان سادهتری بهش بگم نتونستی شبیه موضوع بنویسی، دوباره سعی کن.
اون حتی حس مسخره شدن رو نمیفهمه و روزی که بچههای کلاس برده بودنش رو پله و بهش گفته بودن پانتومیم کلمات زشت رو اجرا کنه، نفهمیده بود چی شده...
بهش گفته بودن از کنار هر معلمی رد شدی بگو جوووووووووون! وَ اون مثل یه کودکِ نادان، این کار رو کرده بود...
چطور همهی ادراکات در یه انسان از کار افتاده اما میلِ به خاکبرسری درست مثل یه انسان معمولی زنده است؟!
دشمن اینقدر تمیز و خوب کار کرده که اختلال ادراکیِ ما رو هم به سلطه گرفته یا مؤمنمون اینقدر سطحش بالا رفته که این دسته رو از اهدافش خارج کرده؟!
هی پروفایل لعنتیش و نگاه میکنم و هی تو سرم هزار تا سؤالِ بیجواب چرخ میخوره...
باید شام مردا رو بدم و سؤال طرح کنم واگرنه اونقدر غصه میخوردم که سرماخوردگیِ دوباره عودکردهم از پا بندازتم!
شما چطور تو این دنیا زندگی میکنید که من دیگه نمیتونم؟!
احساس میکنم که دیگه واقعا و حقیقتا نمیتونم.
سربهراه
از پنجشنبه عصبانی و طوفانیام. سکوت کرده بودم و رفته بودم غارِ خودم که پرم به پرِ کسی نگیره. تا امر
امروز دبیرستانیا امتحان نگارش داشتن. من سؤالا رو نفرستاده بودم. معاون هی پیام داد، من هی سین کردم پاسخ ندادم. بندهخدا التماس میکرد سؤالا رو بفرستید. من چیزی نمیگفتم چون طرف حسابم اون نبود.
گوشی رو بستم و رفتم به کارام برسم.
موبایلم زنگ خورد. برداشتم دیدم شماره ناشناسه. شمّ قویِ آدمشناسیم گفت مدیره. برداشتم و مدیر بود!
سلام و علیک و چرا سؤالا رو نفرستادید!
من گفتم بهبه خانم مدیر! بالاخره ما صدای شما رو شنیدیم! پس بخواین پیدا بشید، میشید!
گفت منظورتون و متوجه نمیشم! گفتم میشدید جای تعجب داشت! به سؤالا رسید بهم زنگ زدید، ولی دو ماهه حقوق نگرفتم، اسمم رو بورد دبیرا نیست، قراردادم رو هواست، ژوریم کامل نیست، روز مراقبتهام معلوم نیست، کلاسام کنسل میشه باید بهم اطلاع بدین و نمیدادید نبودید(!)
گفت ما بند بخشنامههاییم و مراقبتها رو اداره گفته هر دبیری هر روزی که داشته بیاد!
گفتم واقعا؟! چه عجیب! من اینهمه ساله دبیرم ندیدم این قانون رو! رفتم اداره پیگیر حقوقم بشم حتما این رو هم میپرسم.
گفت شرایط این مدرسه اینطوریه. گفتم شرایط منم منظمه و شما میدونستید! چطور اون مدرسه همهچیزش سر جاشه؟
پیرزن پرحاشیه حرصش گرفت و تلفن رو قطع کرد.😂
ده دقیقهی بعد مؤسس زنگ زد. با توپ پر شروع کرد گفت من از هرکی تعریف میکنم خراب میشه. منم گفتم پس حتما مشکل از شماست که تعریفیا به شما میرسن خراب میشن! با صدای بلند گفت ساکت باشید لطفا! با صدای بلندتر گفتم شما ساکت باشید! وَ ساکت شد و یه دور همهی مسائلم رو گفتم. گفتم دوران ارباب_رعیتی گذشته، من بندهی پول شما نیستم که دنبالت بیفتم، شما به توان و عرضهی من نیازمندید و باید دنبالم باشید! تو این دو ماه کار شما راه افتاده ولی کار من نه! الآن به چه حقی با صدای بلند با من حرف میزنید؟!
صداش و آروم کرد و گفت شما مقایسه کردید، مقایسه کار بدیه. گفتم مقایسه بد بود هیچ اختراعی شکل نمیگرفت. مقایسه بد نیست، اینکه کمکاریها رو به رو میاره بده(!)
با طعنه گفت پس مقایسه خوبه خانوم فارسی؟!
منم با خنده گفتم عالیه! بسم الله اگر مقایسهای دارید!
به مِنّ و مِنّ افتاد و گفت کمکاریها رو قبول دارم و پیگیر کارتون میشم. لطفا سؤالا رو بفرستید و خودتونم تشریف بیارید بچهها سؤال داشتن بپرسن.
گفتم وقتم و از سر راه نیاوردم که هر وقت شما اراده فرمودید بدوبدو بیام! چندین ساله چیزی به اسم برنامهی مراقبت دبیران اختراع یا کشف شده، مدرسهی شما ادا و اصولش زیاده، عجیبه از این تکنولوژی کاغذی بهدور مونده(!)
گفت بله میپذیرم که کوتاهی شده... بسیار خب! میگم اگه سؤالی بود با شما تماس بگیرن.
نتیجهی این طوفان تا این لحظه:
ریختنِ برنامهی مراقبت دبیران و فرستادنش روی گروه مدرسه😂
البته خیلی ایراد داره و واقعا بلد نبودن، اما برای بار اول قابل قبوله😂😂😂
سربهراه
امروز دبیرستانیا امتحان نگارش داشتن. من سؤالا رو نفرستاده بودم. معاون هی پیام داد، من هی سین کردم پا
من همیشه معتقدم توسری زدن جوابه!
رفیق و چندی از بزرگان تلاش دارن من رو به سمت محبت بکشونن ولی حتی کار اونها هم با توسری زدنِ من راه افتاده...
از بُن جان مغموم هستم که محبت و همراهی و تواضع دیگه جواب نیست.
اگر دو ماه پیش مسیر و روش خودم رو میرفتم تکلیفم روشن بود و اعصابم آروم، رفیق هی گفت بذار حجت تمام شه و به گردنت نمونه شاید اینبار طرف با محبت و صبر رام میشد... اما همیشه وقتم تلف شده... همیشه!
از کلاس خصوصی برمیگشتم و داشتم غزلخوانیِ سارا رو گوش میدادم و تصحیح میکردم که یکی تو پیادهرو کنارم ایستاد و نگام کرد.
اوّلین دوستِ مجازی که دوازده_سیزده سالِ پیش (بلکه بیشتر و یادم نمیاد) ازاوّلین وبلاگم دوست شدیم و اون زمان که همه از مجازی و این چیزا میترسیدن، ما تو حرم هم و دیدیم و دوستیمون شکل گرفت تااااااااااااا همین حالا😍 با کلی کار و بده_بستون و حرفای مگو و ماجرا.
واقعا کانال و پیج و این مدل مجازیها، وبلاگ نمیشه... الآن اگه وبلاگ داشتیم هرکدوم یه پست مینوشتیم از دیدار ناگهانیمون😁
دوستیمون سرِ نوشتهی مرتضی آوینی بود و اگه اشتباه نکنم مکه و مدینه.
با هم رفتیم چیزی خوردیم و مغازهای گشتیم.
درواقع دو تا صفر و یک بودیم که حقیقی شدن...😊
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک ماهه تو اتوبوسهام با سارا و حافظ میگذره.
وَ چه شیرین...
چه شیرین...
داوطلبم با برجی ده میلیون، فقط ساعت اداری، بیام و براتون حافظ بخونم یا حافظخوانیتون رو اصلاح کنم. باور کنید دیگه نیازمند باشگاه و تراپی و درد و دل و غیبت و فیلم و موسیقی و مهمونیهای غیر از صلهی رحم، نخواهید شد.
صد درصد تضمینی😎
طراحی سؤالام تموم شد.
پنج باید پاشم برم مدرسه.
فردا با برگه برمیگردم.
فردا خونه پر از آدم میشه تاااااااااااا جمعه.
قراره مامان بیاد.
قراره همه بیان.
خصوصیهام و نمیتونم کنسل کنم.
برگههام و نمرههام و نمیتونم دیر بدم.
شبکاری رو نمیتونم بپیچونم.
با اینهمه دوندگی و خستگی نباید بمیرم.
همهچیزِ این دنیا توخالی بود.
باید برای ظهور زنده بمونم.
تحمل کنم.
مقاوم باشم.
در دلِ همین دوندگی و خستگی رشد کنم.
بزرگ شم.
آدم شم.
سربهراه شم.
چرا نمیشم؟!
همهچیزِ این زندگی مسخره است؛
بی ظهور.
سربهراه
«بیسیمبهدست ایستادم ضلعِ جنوبیِ مسجدِ سهله. مدیریت میکنم انتظاماتِ خواهران کارش رو دقیق انجام بده
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
تا برگهها رو گرفتم، یکی از نهما دوید و دست کرد تو جیب پالتوم و بدو بدو رفت. فکر کردم شکلات گذاشته، اما وقتی تو دفتر فرصت کردم جیبم و ببینم این شمعِ جغدِ بنفشِ کوچولو رو دیدم😍
صداش زدم و بغلش کردم و گفتم چرا نموندی ازت تشکر کنم؟
من و بوسید و گفت من جغد و بنفش خیلی دوست دارم.
خندیدم و گفتم ینی چیزی که دوست داری بهم هدیه دادی؟ پس چه قلبِ بزرگی پشتِ این کادوی ظریفه❣
دلم برای نهمام یه ذره شده بود😭 واقعا پزشکیان و لعنت میفرستم اگه بازم تعطیل کنه...
امروز چشم میکشیدم کِی ساعت ۹ شه و نهمای بلام بیان😍🥲
نه اینکه هفتم و هشتمام و با اونهمه لطف و محبّت دوست نداشته باشم، اما نهمام یه چیز دیگهان😍 همه از دستشون فراری و عاصی و من عااااااااااااشقشون❤️😍❤️
سربهراه
امروز دبیرستانیا امتحان نگارش داشتن. من سؤالا رو نفرستاده بودم. معاون هی پیام داد، من هی سین کردم پا
نتیجهی اون طوفان تا این لحظه:
واریز کامل حقوقم😁
قرار صحبت حضوری و رسیدگی به درخواستهام در یکشنبهی آینده😎
از بُن جان اندوهناکم که حافظ و سعدی و مولوی جواب نمیده اما وحشیبازیِ بروسلی همیشه جوابه!
سربهراه
مامان زنِ باعرضهایه.
خاله هم همینطور.
من بسیار بسیار کمتر از اونها، اما من هم همینطور.
در خونوادهی ما زنها از مردها باعرضهتر هستن. ریشهیابی کردم و به این رسیدم که مامان و خاله بدون بابا و برادر بزرگ شدن. باباشون در کوههای مرزیِ عِراق که دورهی صدّام قاچاقی کربلا میبرده، کشته میشه و حتی پیکر و قبر هم نداره، دایی هم در پانزده سالگی غرق میشه!
من فرزندِ همین فیلم هندی هستم وَ مادرِ پدرم هم در آتشسوزیِ چپّه شدنِ علاءالدین میسوزه و پدرش رهاش میکنه!
بله بسیار سوژهی داستانیِ پرتلاطمی هست، اما متأسفانه برای من هرگز جذاب نبوده که بنویسمش! من تنها تحلیل کردم مادرم مجبور بوده مردانه بار بیاد، وَ پدرم بهخاطر نبودِ خانواده احساسیتر و شکنندهتر بار اومده.
قطعا ترکیبی از هر دوی اینها به من هم رسیده و من هر چقدر آگاهانه تلاش کنم این موارد رو به تعادل برسونم، حتما از دستم در میره.
یکی از تلاشهام برای اصلاحات اینه که دوست ندارم بروز و ظهور مردانه داشته باشم.
من طرفدارِ سرشتِ زنانهم و همون وظایفی که خدا به دوشم گذاشته و متناسب با خلقتم هست.
میتونم یهتنه یه کاروانِ عظیمِ اربعین رو مدیریت کنم، اردوی جهادی بهتر و بیشتر از یه مرد کار کنم، حقم رو بگیرم، هر چیزی رو سریع یاد بگیرم، پول دربیارم، پسانداز کنم، زندگی بچرخونم، اما همهی اینها «مبادای یک زن» هست!
من به دانشآموزانم سخت میگیرم تا مهارتهای مختلف رو آموزش ببینن برای مبادا.
بعد از عمری تحصیل و کار، فریب نمیخورم که فلان خانم دکترِ پژوهشگر تو تلویزیون، برنامه اومده و همزمان مادرِ پنج فرزنده و کنشگریِ اجتماعی داره!
اینقدر کار کردم و در جامعه بودم که عقدهی دیده شدن نداشته باشم!
من به هیچوجه و به هیچروی مخالف تحصیل و فعالیت اقتصادی یک خانم نیستم، بطنِ صحبتم رو متوجه بشید؛
همهی اینها باید و باید در خدمتِ سرشتِ اصلی یک زن باشه.
یعنی یک زن باید مهارتهای مختلف رو داشته باشه که اگر روزی مَحرمش از دنیا رفت یا اتفاقی افتاد، بتونه گلیمش رو از آب بیرون بکشه، اما ابداً و ابداً فلان مدرک دانشگاهی و فلان شغل و فلان مهارت و فلان کنشگری، سرشت، وظیفه و غایتِ یک زن نیست.
مامان همیشه همهی کارها رو خودش میکنه. مردها در سایهی عرضهی مامان، کمی نازپرورده و تکبعدی بار اومدن. تو این ده روز آگاهانه تلاش کردم با سرشتم رفتار کنم، گرچه بسیار حرص خوردم و بسیار کارهام عقب افتاد.
از سادهترین مسألهی خونه بگیرید مثلِ بیرون بردنِ زبالهها تا کارهای عظیمتر مثل نصب پرچمهای توی کوچه.
مامان یک بار درخواست میکرد کارش انجام بشه و مردها اگر موکول میکردن به بعد یا اهمال میکردن، مامان خودش انجام میداد.
من پنج روز اول خیلی حرص خوردم اما انجام نمیدادم تا بالاخره اونها انجام بدن. این پنج روز آخر که فشار کاریم بالا رفت و خصوصا امشب که همه دور همیم و شلوغ و کارها باید سریعالسیر انجام شه، تونستم باز هم جلوی خودم رو بگیرم که کار مردانه انجام ندم، اما اونچه در تربیتم اثر گذاشته بروز کرد و مدیریت مردانه داشتم.
وقتی در جواب شنیدم حالا باشه صبح، درست مثل روزهایی که در مرزهای کلات، پای کوه، در یک روستای دورافتاده، بدون بیسیم و آنتن و مرد و پشتیبانی، فرماندهی میکردم و کارها رو پیش میبردم، اون روی فرماندهی_معلمیم بالا اومد و با خاموش کردن تلویزیون گفتم #اون_مامان_بود که لیلی به لالاتون میذاشت! فردا برای من دیره، همین الآن باید کار انجام بشه. شما از بیرون اومدید، خستهاید، من هم همینطور. پس شرایط مساویه. الآن وقت بیحوصلگی و اهمالکاری نیست. مامان که میرسه باید خونه و کل شرایط در بهترین کیفیت و حالت باشه. اگر فکر میکنید نمیتونید، بگید برم مردهای همسایه رو به کمک بیارم!
وَ خب مردها همه به رگ غیرتشون برخورد و بهپا شدن(!)
اما اینها نه سرشت یک زن هست، نه سرشت یک مرد!
نه امیرالمؤمنین علیه السلام، حضرت زهرا سلام الله علیها رو به این نقطه میرسوندن، نه بالعکس!
و دقیقا مشکل همینجاست که حتی الگوی مذهبیهای ما، ائمه علیهم السلام نیستن(!) بلکه فلان خانم مذهبیِ فعال یا فلان استاد مذهبی که هم مادره و هم شاغل هست!
کژفهمی قشر غربزده قابل توجیهه، اما کژفهمی قشر مذهبی به هیچ عنوان!
من مسابقهی #الگوی_زن_سوم رو در مذهبیها شاهدم بیاونکه محتوای این الگو رو بدونن...
ترند شدن هشتگهای #توسعه_فردی و #بولت_ژورنال و #همراهی_اقتصادی فریب تازهای در لباس اسلامه!
وَ آیا زنان مذهبی ما متوجه اصل صحبت آقا در سخنرانی روز زن شدن یا نه؟!
درسته که غایت یک زن، #زن_زندگی_آزادی نبود، اما قطعا افتادن در سراشیبیِ مدارک و مدارج علمی و مهارتی و فعالیتی هم نیست!
همونطور که زاییدن و تنها زاییدن هم نیست!
من هرچه بیشتر در زندگی مذهبیها خوض میکنم، کمتر #هرچی_آقا_بگه میبینم(!)