سربهراه
چمدونِ مامان باز شد.
اوّلین باری بود که خودش سوغاتی دستِ تکتکِ افراد نداد... حتی از یه تهرانِ خودمون میومد، سوغاتیها رو به اسم میداد دستمون...
اینبار همهچیز رو ریخت وسط و گفت بیاید هرکی هرچی دوست داره برداره...
فهمیدید چرا؟
بهخاطرِ من... 😍
مامان هرجا میرفت برای من خیلی خیلی سوغات میخرید. اینبار چون گفته بودم نخری، دلش نبود جلوی من دستِ هرکی سوغاتش و بده...
اینقدر رفتارش عجیب بود که زنداداش طفلی خجالت میکشید دست به چیزی ببره... خودم شروع کردم و از بینِ هر چیز، قشنگترینش و برداشتم و گذاشتم جلوی زنداداش و برای هر کدوم هم گفتم: الهی سوغاتیهای بعدی، کمک به اقتصاد و جبههی اسلام باشه.
از خودم ذوق نشون دادم و به هرکی هرچی مناسبش بود دادم.
مامان قشنگترین شالِ عربیِ گلدوزیشده رو گرفت جلوم و گفت: این خیلی قشنگه ها!
گفتم آره و گذاشتم جلوی زنداداش.
مامان دوباره دلدل میکرد و قهوهخوریِ طلاییِ طرّاحیشده با اسم رسولالله رو گرفت جلوم و گفت:
این خیلی قشنگه ها!
گفتم آره و گذاشتم جلوی زنداداش.
مامان یه توتبگِ فوقالعاده زیبا با طرحِ پروانه رو گرفت جلوم و با هزااااااار امیدِ تو چشماش گفت:
این و ببین! خیلی قشنگه ها!
با ذوق گفتم محشره و گذاشتم جلوی زنداداش.
وقتی آینهکیفیِ آویزدارِ طرّاحیشدهی ناز و ظریفی رو گرفت جلوم، قبل از اینکه مامان تلاش کنه دلم رو بلرزونه، خودم گفتم این چقدددددددددر ناااااااازه😍
خیلی خیلی خیلی دلم براش رفت... ولی همین دیروز ارتشِ عربستان، چند یمنی رو شهید کرده بود... همین دیروز تو جستجوی اخبارِ دنیا خوندم...
پولِ این آینه گلوله میشه و سینهی کدوم یمنی رو میشکافه؟!
گذاشتمش جلوی زنداداش.
دست بُردم تو چمدون و چادرِ اِحرامِ مامان رو برداشتم. گفتم این سوغاتِ منه؛ پاک و منزّه از خونِ مظلوم.
از مامان پرسیدم شُستیش؟
مامان پایینش و نشون داد که وقتی از طواف برمیگشته، یکی که کفش پاش بوده، پاش و گذاشته رو چادرش و هنوز ردّ کفشش مونده بود... نشُسته بود😍
شستنش سهمِ خودمه؛
مثلِ چادرم وقتی از مشّایهی اربعین برمیگردم، میندازمش تو تشتِ آب و با اون آب غسلِ توبه میکنم...
مامان از کیفِ دستیش یه تیکه سنگ درآورد و داد دستم و گفت این از مکّه است... شاید پنج متریِ کعبه بود... داشتن بنّایی میکردن... برداشتم و هرجا فرش بود هم یواشکی روش نماز خوندم...
برقِ چشمام و دید...
سنگ و به چشمام کشیدم...
به قلبم...
بلند شدم با سوغاتیهام بیام اتاقم عشق کنم که مامان با صدای بلند و رو به همه گفت: سفرِ بعدیم حتی اگه دوقدمیمون باشه، فقط برای دخترم سوغاتی میارم...
داشت خطونشون میکشید که همه امشب رو یادشون بمونه که من از اولّین حجِّ مادرم هیچ سوغاتی نگرفتم و بعد نگن چرا برای دخترت بیشتر.
با مهربونی گفتم مامان! خودت و اذیت نکن! سفرِ بعدی که پوستت و میکّنم سرِ سوغاتی😁
اما دخترت شاگرد اوّله! زبله! میدونه چی برداره!
من همیشه بهترینِ هر چیزی رو میخوام.
از تو چمدونت هم بهترین رو برداشتم.
بهترین و گرونترین سوغاتی رو.
وَ اومدم اتاقم که با بهترین و گرونترین سوغاتیِ مادرم که سهمِ من شد؛ عشق کنم😍😍😍
سربهراه
این سه روز یه دورهی فشردهی سیاستِ بینالملل و تاریخِ اسلام داشتم!
قبل از اومدنِ یهسری از مهمانها به خودم میگفتم فقط پذیرایی کن! تو هیچ بحثی شرکت نکن! تبیین نکن!
چون بابا خونه بود و بابا بزرگترین و اصلیترین و جدیترین و مهمترین مخالفِ عقیدتیِ منه و اگه با هم به بحث برسیم، حتما آخرش دعوامون میشه... بابا دستِ بیبیسی و من و تو و ایران اینترنشنال و رسانههای معاند رو از پشت بسته😂 سیاهنماییِ هزار درصد داره😂 یه مُسکّنِ ساده برای سردرد رو ایرانی نمیخره، معتقده حتی از پاکستان باشه بهتر از ساختِ ایرانه😂 مامان پاش درد میکرد، برده بودش پیش دکتر هندی اما ایرانی نه😂
خلاصه که من کلی با خودم اتمام حجّت میکردم که چیزی نگم، اما خدا من رو طوری آفریده که اصلا سلول و رگ و عصبی در بدنم به اسمِ عقبنشینی ندارم😂
یعنی کاااااااااااااااملا ناخودآگاه و بیاراده دهنم باز میشد و تبیین میکردم😂
طرف میگفت حاجخانوم دیدین مغازهها تا اذان میدادن همه ول میکردن میرفتن نماز و در و پنجرهای رو قفل نمیکردن؟! مامان میگفت بله حتی طلافروشیهاشون همینطور بود. طرف میگفت بس که مسلمانن! مثل ما ایرانیها دزد و بیایمون نیستن!
من با خنده میگفتم نه بابا! چون عربستان مثل جمهوری اسلامی با مهربانی و عزّت با انسانها برخورد نمیکنه، جمهوری اسلامی همیشه فرصت توبه و برگشت برای آدمیزاد میذاره، اونا بی دادگاه و محاکمه دستگاه میارن، بیحسی میزنن انگشتِ دستِ دزد رو قطع میکنن! از ترسشونه که دزدی نمیکنن!
بابا میگفت این از جَنَمِ حکومتشونه! اینجا دزد ماشین و برده، زنگ میزنیم پلیس، تا بیاد و برگهبازی کنه، ماشین و آب کردن!
میگفتم اگه پلیس ایران انگشت قطع میکرد اولین کسی که میگفت اینا دیکتاتور و وحشیان شماها بودید! ۴۰۱ پلیسِ بیگلوله وسطِ مُشتی وحشیِ اغتشاشگر بود، حتی یه سیلی به کسی نزد، یادتون رفته چطور براشون جوسازی کردید و مظلوم و ضعیفشون کردید؟!
یا طرف میومد میگفت حاجخانوم دیدید همهجا اسمِ حضرت زهرا سلام الله رو با پیامبر زیاد نوشتن؟! از ما مسلمونترن، الکی میگفتن اینا دشمنن!
من میگفتم اسمش و همهجا نوشتن پس چرا قبرش و نمیدونن کجاست؟! مسلمان بودن چرا کوچه بنیهاشم رو خراب کردن؟! از یادآوری چی میترسیدن؟!
بابا میگفت هرچی بوده مال قدیما و خود عرباست، ربطی به اینا نداره!
میگفتم پس اینهمه هزینه برای چی کردید مامان بره زیارتِ قدیمیهای عربها؟! خدا که همینجا تو خونه خودمون هم هست و من و شما رو همین الآن هم میبینه و میشنوه! پس من و شما هم همین حالا حاجی هستیم؟!
اونیکی میگفت کاش طلا میخریدید، اونجا طلاش ۲۴ عیاره. من میگفتم خدا رو شکر نخریده که پولش گلوله بشه و بریزه سر یمنیهای مظلوم.
بابا میگفت اونجا همه فروشندهها ایرانیان، پولش برمیگرده جیب خودمون!
من از مامان میپرسیدم آره مامان؟! مامان میموند بین من و بابا چی بگه که جلو مهمون بحثمون نشه😂 میگفت مشهد چقدر سرده! اونجا هوا بهتر بود ها😂😁😂
یکی اومده بود میگفت من آرزو دارم برم مکّه. مامان میگفت دخترم هم عزمش و جزم کرده که بره. میگفت بیا با هم فیش بخریم بریم😒 من میگفتم انشاءالله! طرف میگفت هم زیارته، هم سیاحت. بعد از زیارت بریم کنسرت جنیفر😶
جدی میگفت ها!
آرزوی زیارتِ خدا و جنیفرش رو که گفت، گفتم من البته مسیرم از شما جداست، تا شما بری زیارت جنیفر، من میرم یمن، شده دو تا لگد یا دو تا فحش به آل سعود بدم.
بابا میگفت لا اکراه فی الدین! خیلی خوبه که کنار خونه خدا، کاباره گذاشتن. اینطوری اختیار با خود آدمه و ایمان واقعی معلوم میشه. مثل ایران ایمان اجباری نیست که به ریاکاری برسه!
منم مینشستم و یک دورهی کامل طرح اندیشهی اسلامی در قرآن رو تدریس میکردم و فلسفهی حکومت اسلامی و فراهم کردنِ فضای رشد و سعادت همهی انسانها رو تبیین میکردم😂
میدونین؟
من انگشتکوچیکهی سربازِ باواسطهتربیتشدهی حاجقاسم هم نیستم، اما سه روز ابوکمالِ خونهی ما در خطرِ سقوط بود. با هرچی بلد بودم از این ابوکمال مراقبت کردم...
من حاجقاسم رو به تلاش و ناامید نشدن و نترسیدن شناختم. پروفایل عوض نکردم و هیچ همایش و روضهای براش شرکت نکردم و نمیکنم و نخواهم کرد. حاج قاسم تو پروفایلا و روضههای مقطعی و بزرگداشتهای سیزده دی تموم شد! مذهبی و ولاییها تمومش کردن! شماها تمومش کردید! برای همین ابوکمالش سقوط کرد! کسی از شاهکارش حرف نزد هیچ، حتی تلاش نکرد شبیهش عمل کنه(!)
نه در رسانه حاجقاسمی داریم، نه تو یه امر به معروف و نهی از منکر ساده!
من از حاج قاسمی که تموم شه بیزارم. از حاج قاسمِ شما مذهبی و ولاییهای مسخرهی بهدردنخورِ لبودهن بیزارم!
من فدای حاج قاسمِ هرکس که ابوکمالِ زندگیِ خودش رو شناخته و با هرچی که بلده و میتونه، داره ازش مراقبت میکنه.
من فدای این حاجقاسم❣
خونهداریم تموم شد.
مهمونداریم تموم شد.
خونه و زندگی و پسربچههای مامان رو الحمدلله آبرومند و صحیح و سالم به مامان تحویل دادم و با ده روز خوابآلودگی و خستگی، دو تا قهوه گرفتیم و طبقِ قرارِ همیشهمون، اومدیم لیلةالرغائب رو محضرِ امام رضاجان باشیم.
البته امشب به مناجات نمیرسیم! دفتر برنامهریزیم و آوردم برای زندگیِ کاریِ بههمریخته و برگههای تلمبارشدهم، برنامهای حیاتی و فوری بنویسم که جمع کنم این عقبموندگی رو.
اگر وقتی هم موند، حتما در امنِ آقا چُرت خواهم زد😊
بنابراین از شما التماس دعا دارم. من حدواندازهم متأسفانه همینقدر کم و سطحیه. فقط خودم و به اقیانوس رسوندم چون میدونم اینجا و امشب حتی اگر به چُرت بگذره، بُرده! پس اگر به غیر چرت بگذره چیه...
از شما خیلی التماس دعا:
ظهور.
مسؤول خواهرانِ امام زمان علیه السلام باشم.
سلامتی پدرو مادرم.
عاقبتبخیری خانواده و دوستان و عزیزانم.
نیمهشعبان مشّایه کربلا.
مکّه و مدینه.
آیفون ۱۶ پرومکس.
لکسوس ۵۷۰ مشکی.
پولِ حلالِ بابرکتِ تمومنشدنیِ خیررسان و کمککننده به اقتصادِ حکومت شیعه و ظهور.
ذرّیهای صالح و یاریگرِ ظهور.
وَ کلی دعای دیگه که دارم🙏🌿
میسّر گر نشد لطفش، برو خود را ملامت کن!
که کم لطفی ز اولاد علی باور نمیگردد...
#آرزوهای_نزدیک
خدای اجابتکنندهی رجبِ محترم🌿؛
من لکسوس ۵۷۰ میخوام چون مردها غیرتشون آب شده و زنها حیاشون رو باد برده و اتوبوسهای کلهی صبح که میرم مدرسه مختلطه... چون من هرچقدر اعتراض کردم و پیگیری هیچکس کاری نکرد... چون من میترسم فرداروزی این قانون شه و همهی اتوبوسهای شهر و کشورم مختلط شه...
لکسوس ۵۷۰ میخوام که بیغیرتها و بیحیاهای تو اتوبوس ببینن پول و ثروت دستِ حزباللهه و تو دلشون خالی شه... لکسوس ۵۷۰ میخوام که شاگردام ببینن همون یه دونه معلمه که میگه جنگ بشه و حضور خانمها هم لازم شه، من میرم و تا آخرین قطرهی خونم از ذرهذرهی خاکم دفاع میکنم، رفت... رفتنِ معلمِ ندار به جنگ برای نسلِ عقلهای بهچشم، کژفهمی میاره! فکر میکنن به بهای پول و امکانات رفتم... اما رفتن و دفاعِ معلمِ ثروتمند، دهانِ همهی نفهمها رو نه که ببنده، که از حیرت باز میکنه!
خدایا؛
من لکسوس ۵۷۰ مشکی رو برای اعتلای جمهوری اسلامی میخوام. برای خالی کردنِ دلِ دشمناش. برای بستنِ دهانِ کژفهمها. برای بالاتر بودنِ جبههی حزبالله. برای محتاج شدنِ حزب ابلیس.
خدایا؛
من سخت کار میکنم که ثروت بهدست بیارم و تخصص و تجربه و مایهی اعتبار و احترامِ جبههی اسلام باشم.
اگر در من جنبهی ثروتی که به ایمان و اعتقادم اضافه کنه میبینی، کمِ من رو غرقِ برکات کن و زندگیم رو لبریز از ثروت.
اگر ثروت رو برای ایمانم خطرناک میبینی، ایمانم رو به حدِ ثروتمند شدن افزون کن و هرگز اجازه نده محتاجِ رعیتت بشم.
الهی آمین❣
یه بررسی کردم و متوجه شدم در هیچ روایت و حدیثی، قید نشده روزهی «مستحب» ِ ماه رجب سفارششده و قبوله.
تأکید میکنم؛
در هیچ روایت و حدیثی.
این یعنی کسی که روزههای قرضش رو هم در ماه رجب بگیره، بدون هیچ کموکاستی، دقیقا جزوِ روزهدارانِ ماه رجب حساب میشه!
با همهی مواهبی که برای روزهدارِ ماه رجب وعده داده شده!
از من گفتن بود😎
+ عکس هم برای افطار😍
سربهراه
زیارت حضرت عباس علیه السلام رو با معنی بخونید؛ شعر و ادبیّاته... ❤️«وَ روزیام را بهخاطرِ زی
این فرستهم و دوباره دیدم و از کژفهمی ترسیدم!
من هیییییییییییییچ اعتقادی به دفتر برنامهریزی ندارم. اون موقعی که این چیزا نبود، من تنها دخترِ دبیرستان بودم که برنامهریزی میکردم! اونم تو دفترچههای معمولی یا روی تکهکاغذهای باطله.
سال ۸۴ تا ۸۸ که این چیزا نبود، من با برنامهریزیِ فوقالعاده دقیقی که فطریِ خودم بود نه کانال و سایت و پیجهایی که اون موقع نبود، روزی هفده ساعت درس میخوندم!
پس خیال نکنید پولهایی که به جون کندن و دوندگی بهدست میارم رو خرج این مسخرهبازیهای تنبلخرفتای بیفایدهی الکیاَدا میکنم! حاشا و کلّا!
همهی اونچه در تصویر میبینید، هدیه است! فرستهی هدیه گرفتنِ دفتر برنامهریزی هم بالاتر هست. اگر اشتباه نکنم مهرماه از شاگرد نهمم هدیه گرفتم.
برنامهریزی به اراده و عمله، نه به این وقتکُشیهای پراسرافِ اَدااصولی(!)
شما آدمِ درس و کار و زندگی باشی، پشتِ رسیدِ عابربانکم میتونی برنامهریزی کنی! نباشی میشی همینایی که از این دفترا و بولتژورنالا زیاد دارن ولی باشگاه و تراپی هم دارن و باز افسردهان و خموده(!)
#تبیین
آقا! «مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت» دارید؟
سریع سرش رو برگردوند و با نگرانی پرسید: چرا؟ چرا در اندوه فرو رفت؟
من لبخند زدم و گفتم هنوز نمیدونم. نخوندمش.
انگشتهاش تند و تند روی دکمههای کیبورد ضربه زد و به صفحهی مانیتور خیره شد. بعد تا پیشانی در اندوه فرو رفت و با صدایی مغموم گفت: نداریمش...
گفتم ممنون و داشتم میومدم که صدا زد صبر کنید! بذارید شعبههای دیگهمون رو هم جستجو کنم. شاید اونا داشته باشن.
دوباره انگشتهاش تند و تند روی دکمههای کیبورد ضربه زد و به صفحهی مانیتور خیره شد. دوباره تا پیشانی در اندوه فرو رفت و با صدایی مغموم گفت: ندارنش... عذر میخوام ازتون...
من دوباره لبخند زدم و گفتم خواهش میکنم. ممنونم از پیگیریتون.
وَ داشتم فکر میکردم کتابفروشی که کتابفروشی شغلش نباشه، بلکه علاقهش باشه این شکلیه. ناراحت شدم دست خالی برگشتم اما رفتارش نذاشت تا پیشانی در اندوه فرو برم.