eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
این سه روز یه دوره‌ی فشرده‌ی سیاستِ بین‌الملل و تاریخِ اسلام داشتم! قبل از اومدنِ یه‌سری از مهمان‌ها به خودم می‌گفتم فقط پذیرایی کن! تو هیچ بحثی شرکت نکن! تبیین نکن! چون بابا خونه بود و بابا بزرگترین و اصلی‌ترین و جدی‌ترین و مهم‌ترین مخالفِ عقیدتیِ منه و اگه با هم به بحث برسیم، حتما آخرش دعوامون می‌شه... بابا دستِ بی‌بی‌سی و من و تو و ایران اینترنشنال و رسانه‌های معاند رو از پشت بسته😂 سیاه‌نماییِ هزار درصد داره😂 یه مُسکّنِ ساده برای سردرد رو ایرانی نمی‌خره، معتقده حتی از پاکستان باشه بهتر از ساختِ ایرانه😂 مامان پاش درد می‌کرد، برده بودش پیش دکتر هندی اما ایرانی نه😂 خلاصه که من کلی با خودم اتمام حجّت می‌کردم که چیزی نگم، اما خدا من رو طوری آفریده که اصلا سلول و رگ و عصبی در بدنم به اسمِ عقب‌نشینی ندارم😂 یعنی کاااااااااااااااملا ناخودآگاه و بی‌اراده دهنم باز می‌شد و تبیین می‌کردم😂 طرف می‌گفت حاج‌خانوم دیدین مغازه‌ها تا اذان می‌دادن همه ول می‌کردن می‌رفتن نماز و در و پنجره‌ای رو قفل نمی‌کردن؟! مامان می‌گفت بله حتی طلافروشی‌هاشون همین‌طور بود. طرف می‌گفت بس که مسلمانن! مثل ما ایرانی‌ها دزد و بی‌ایمون نیستن! من با خنده می‌گفتم نه بابا! چون عربستان مثل جمهوری اسلامی با مهربانی و عزّت با انسان‌ها برخورد نمی‌کنه، جمهوری اسلامی همیشه فرصت توبه و برگشت برای آدمیزاد می‌ذاره، اونا بی دادگاه و محاکمه دستگاه میارن، بی‌حسی می‌زنن انگشتِ دستِ دزد رو قطع می‌کنن! از ترس‌شونه که دزدی نمی‌کنن! بابا می‌گفت این از جَنَمِ حکومت‌شونه! اینجا دزد ماشین و برده، زنگ می‌زنیم پلیس، تا بیاد و برگه‌بازی کنه، ماشین و آب کردن! می‌گفتم اگه پلیس ایران انگشت قطع می‌کرد اولین کسی که می‌گفت اینا دیکتاتور و وحشی‌ان شماها بودید! ۴۰۱ پلیسِ بی‌گلوله وسطِ مُشتی وحشیِ اغتشاشگر بود، حتی یه سیلی به کسی نزد، یادتون رفته چطور براشون جوسازی کردید و مظلوم و ضعیف‌شون کردید؟! یا طرف میومد می‌گفت حاج‌خانوم دیدید همه‌جا اسمِ حضرت زهرا سلام الله رو با پیامبر زیاد نوشتن؟! از ما مسلمون‌ترن، الکی می‌گفتن اینا دشمنن! من می‌گفتم اسمش و همه‌جا نوشتن پس چرا قبرش و نمی‌دونن کجاست؟! مسلمان بودن چرا کوچه بنی‌هاشم رو خراب کردن؟! از یادآوری چی می‌ترسیدن؟! بابا می‌گفت هرچی بوده مال قدیما و خود عرباست، ربطی به اینا نداره! می‌گفتم پس این‌همه هزینه برای چی کردید مامان بره زیارتِ قدیمی‌های عرب‌ها؟! خدا که همین‌جا تو خونه خودمون هم هست و من و شما رو همین الآن هم می‌بینه و می‌شنوه! پس من و شما هم همین حالا حاجی هستیم؟! اون‌یکی می‌گفت کاش طلا می‌خریدید، اونجا طلاش ۲۴ عیاره. من می‌گفتم خدا رو شکر نخریده که پولش گلوله بشه و بریزه سر یمنی‌های مظلوم. بابا می‌گفت اونجا همه فروشنده‌ها ایرانی‌ان، پولش برمی‌گرده جیب خودمون! من از مامان می‌پرسیدم آره مامان؟! مامان می‌موند بین من و بابا چی بگه که جلو مهمون بحث‌مون نشه😂 می‌گفت مشهد چقدر سرده! اونجا هوا بهتر بود ها😂😁😂 یکی اومده بود می‌گفت من آرزو دارم برم مکّه. مامان می‌گفت دخترم هم عزمش و جزم کرده که بره. می‌گفت بیا با هم فیش بخریم بریم😒 من می‌گفتم ان‌شاءالله! طرف می‌گفت هم زیارته، هم سیاحت. بعد از زیارت بریم کنسرت جنیفر😶 جدی می‌گفت ها! آرزوی زیارتِ خدا و جنیفرش رو که گفت، گفتم من البته مسیرم از شما جداست، تا شما بری زیارت جنیفر، من می‌رم یمن، شده دو تا لگد یا دو تا فحش به آل سعود بدم. بابا می‌گفت لا اکراه فی الدین! خیلی خوبه که کنار خونه خدا، کاباره گذاشتن. این‌طوری اختیار با خود آدمه و ایمان واقعی معلوم می‌شه. مثل ایران ایمان اجباری نیست که به ریاکاری برسه! منم می‌نشستم و یک دوره‌ی کامل طرح اندیشه‌ی اسلامی در قرآن رو تدریس می‌کردم و فلسفه‌ی حکومت اسلامی و فراهم کردنِ فضای رشد و سعادت همه‌ی انسان‌ها رو تبیین می‌کردم😂 می‌دونین؟ من انگشت‌کوچیکه‌ی سربازِ باواسطه‌تربیت‌شده‌ی حاج‌قاسم هم نیستم، اما سه روز ابوکمالِ خونه‌ی ما در خطرِ سقوط بود. با هرچی بلد بودم از این ابوکمال مراقبت کردم... من حاج‌قاسم رو به تلاش و ناامید نشدن و نترسیدن شناختم. پروفایل عوض نکردم و هیچ همایش و روضه‌ای براش شرکت نکردم و نمی‌کنم و نخواهم کرد. حاج قاسم تو پروفایلا و روضه‌های مقطعی و بزرگداشت‌های سیزده دی تموم شد! مذهبی و ولایی‌ها تمومش کردن! شماها تمومش کردید! برای همین ابوکمالش سقوط کرد! کسی از شاهکارش حرف‌ نزد هیچ، حتی تلاش نکرد شبیهش عمل کنه(!) نه در رسانه حاج‌قاسمی داریم، نه تو یه امر به معروف و نهی از منکر ساده! من از حاج قاسمی که تموم شه بیزارم. از حاج قاسمِ شما مذهبی و ولایی‌های مسخره‌ی به‌دردنخورِ لب‌ودهن بیزارم! من فدای حاج قاسمِ هرکس که ابوکمالِ زندگیِ خودش رو شناخته و با هرچی که بلده و می‌تونه، داره ازش مراقبت می‌کنه. من فدای این حاج‌قاسم❣
خونه‌داری‌م تموم شد. مهمون‌داریم تموم شد. خونه و زندگی و پسربچه‌های مامان رو الحمدلله آبرومند و صحیح و سالم به مامان تحویل دادم و با ده روز خواب‌آلودگی و خستگی، دو تا قهوه گرفتیم و طبقِ قرارِ همیشه‌مون، اومدیم لیلة‌الرغائب رو محضرِ امام رضاجان باشیم. البته امشب به مناجات نمی‌رسیم! دفتر برنامه‌ریزی‌م و آوردم برای زندگیِ کاریِ به‌هم‌ریخته و برگه‌های تلمبارشده‌م، برنامه‌ای حیاتی و فوری بنویسم که جمع کنم این عقب‌موندگی رو. اگر وقتی هم موند، حتما در امنِ آقا چُرت خواهم زد😊 بنابراین از شما التماس دعا دارم. من حدواندازه‌م متأسفانه همین‌قدر کم و سطحیه. فقط خودم و به اقیانوس رسوندم چون می‌دونم اینجا و امشب حتی اگر به چُرت بگذره، بُرده! پس اگر به غیر چرت بگذره چیه... از شما خیلی التماس دعا: ظهور. مسؤول خواهرانِ امام زمان علیه السلام باشم. سلامتی پدرو مادرم. عاقبت‌بخیری خانواده و دوستان و عزیزانم. نیمه‌شعبان مشّایه کربلا. مکّه و مدینه. آیفون ۱۶ پرومکس. لکسوس ۵۷۰ مشکی. پولِ حلالِ بابرکتِ تموم‌نشدنیِ خیررسان و کمک‌کننده به اقتصادِ حکومت شیعه و ظهور. ذرّیه‌ای صالح و یاری‌گرِ ظهور. وَ کلی دعای دیگه که دارم🙏🌿
میسّر گر نشد لطفش، برو خود را ملامت کن! که کم لطفی ز اولاد علی باور نمی‌گردد...
زیارت حضرت عباس علیه السلام رو با معنی بخونید؛ شعر و ادبیّاته... ❤️«وَ روزی‌ام را به‌خاطرِ زیارتِ ایشان زیاد نما»❤️
خدای اجابت‌کننده‌ی رجبِ محترم🌿؛ من لکسوس ۵۷۰ می‌خوام چون مردها غیرت‌شون آب شده و زن‌ها حیاشون رو باد برده و اتوبوس‌های کله‌ی صبح که می‌رم مدرسه مختلطه... چون من هرچقدر اعتراض کردم و پیگیری هیچ‌کس کاری نکرد... چون من می‌ترسم فرداروزی این قانون شه و همه‌ی اتوبوس‌های شهر و کشورم مختلط شه... لکسوس ۵۷۰ می‌خوام که بی‌غیرت‌ها و بی‌حیاهای تو اتوبوس ببینن پول و ثروت دستِ حزب‌اللهه و تو دلشون خالی شه... لکسوس ۵۷۰ می‌خوام که شاگردام ببینن همون یه دونه معلمه که می‌گه جنگ بشه و حضور خانم‌ها هم لازم شه، من می‌رم و تا آخرین قطره‌ی خونم از ذره‌ذره‌ی خاکم دفاع می‌کنم، رفت... رفتنِ معلمِ ندار به جنگ برای نسلِ عقل‌های به‌چشم، کژفهمی میاره! فکر می‌کنن به بهای پول و امکانات رفتم... اما رفتن و دفاعِ معلمِ ثروتمند، دهانِ همه‌ی نفهم‌ها رو نه که ببنده، که از حیرت باز می‌کنه! خدایا؛ من لکسوس ۵۷۰ مشکی رو برای اعتلای جمهوری اسلامی می‌خوام. برای خالی کردنِ دلِ دشمناش. برای بستنِ دهانِ کژفهم‌ها. برای بالاتر بودنِ جبهه‌ی حزب‌الله. برای محتاج شدنِ حزب ابلیس. خدایا؛ من سخت کار می‌کنم که ثروت به‌دست بیارم و تخصص و تجربه و مایه‌ی اعتبار و احترامِ جبهه‌ی اسلام باشم. اگر در من جنبه‌ی ثروتی که به ایمان و اعتقادم اضافه کنه می‌بینی، کمِ من رو غرقِ برکات کن و زندگیم رو لبریز از ثروت. اگر ثروت رو برای ایمانم خطرناک می‌بینی، ایمانم رو به حدِ ثروتمند شدن افزون کن و هرگز اجازه نده محتاجِ رعیتت بشم. الهی آمین❣
یه بررسی کردم و متوجه شدم در هیچ روایت و حدیثی، قید نشده روزه‌ی «مستحب» ِ ماه رجب سفارش‌شده‌ و قبوله. تأکید می‌کنم؛ در هیچ روایت و حدیثی. این یعنی کسی که روزه‌های قرضش رو هم در ماه رجب بگیره، بدون هیچ کم‌وکاستی، دقیقا جزوِ روزه‌دارانِ ماه رجب حساب می‌شه! با همه‌ی مواهبی که برای روزه‌دارِ ماه رجب وعده داده شده! از من گفتن بود😎 + عکس هم برای افطار😍
سربه‌راه
زیارت حضرت عباس علیه السلام رو با معنی بخونید؛ شعر و ادبیّاته... ❤️«وَ روزی‌ام را به‌خاطرِ زی
این فرسته‌م و دوباره دیدم و از کژفهمی ترسیدم! من هیییییییییییییچ اعتقادی به دفتر برنامه‌ریزی ندارم. اون موقعی که این چیزا نبود، من تنها دخترِ دبیرستان بودم که برنامه‌ریزی می‌کردم! اونم تو دفترچه‌های معمولی یا روی تکه‌کاغذهای باطله. سال ۸۴ تا ۸۸ که این چیزا نبود، من با برنامه‌ریزیِ فوق‌العاده دقیقی که فطریِ خودم بود نه کانال و سایت و پیج‌هایی که اون موقع نبود، روزی هفده ساعت درس می‌خوندم! پس خیال نکنید پول‌هایی که به جون کندن و دوندگی به‌دست میارم رو خرج این مسخره‌بازی‌های تنبل‌خرفتای بی‌فایده‌ی الکی‌اَدا می‌کنم! حاشا و کلّا! همه‌ی اون‌چه در تصویر می‌بینید، هدیه است! فرسته‌ی هدیه گرفتنِ دفتر برنامه‌ریزی هم بالاتر هست. اگر اشتباه نکنم مهرماه از شاگرد نهمم هدیه گرفتم. برنامه‌ریزی به اراده و عمله، نه به این وقت‌کُشی‌های پراسرافِ اَدااصولی(!) شما آدمِ درس و کار و زندگی باشی، پشتِ رسیدِ عابربانکم می‌تونی برنامه‌ریزی کنی! نباشی می‌شی همینایی که از این دفترا و بولت‌ژورنالا زیاد دارن ولی باشگاه و تراپی هم دارن و باز افسرده‌ان و خموده(!)
آقا! «مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت» دارید؟ سریع سرش رو برگردوند و با نگرانی پرسید: چرا؟ چرا در اندوه فرو رفت؟ من لبخند زدم و گفتم هنوز نمی‌دونم. نخوندمش. انگشت‌هاش تند و تند روی دکمه‌های کیبورد ضربه زد و به صفحه‌ی مانیتور خیره شد. بعد تا پیشانی در اندوه فرو رفت و با صدایی مغموم گفت: نداریمش... گفتم ممنون و داشتم میومدم که صدا زد صبر کنید! بذارید شعبه‌های دیگه‌مون رو هم جستجو کنم. شاید اونا داشته باشن. دوباره انگشت‌هاش تند و تند روی دکمه‌های کیبورد ضربه زد و به صفحه‌ی مانیتور خیره شد. دوباره تا پیشانی در اندوه فرو رفت و با صدایی مغموم گفت: ندارنش‌... عذر می‌خوام ازتون... من دوباره لبخند زدم و گفتم خواهش می‌کنم. ممنونم از پیگیری‌تون. وَ داشتم فکر می‌کردم کتابفروشی که کتابفروشی شغلش نباشه، بلکه علاقه‌ش باشه این شکلیه. ناراحت شدم دست خالی برگشتم اما رفتارش نذاشت تا پیشانی در اندوه فرو برم.
سربه‌راه
به خونه که برمی‌گردم مامان می‌گه پاش که از طواف زیاد درد می‌کرد، ورم کرده و کبود شده. من عصبانی می‌شم چون روز اول گفتم برو دکتر و نرفت. اما هرکی اومد گفت پماد خر بمال و عنبرنسارا بخور، کرد(!) مهمان برامون اومد. داشتن برای پای مامان دوای جدید تجویز می‌کردن که گفتم ببخشید! شما سواد و تخصص دارید؟! خسته بودم. چون تو برنامه‌ی امروزم امضای دو دسته برگه بود. چون دو دسته‌ی دیروزِ تو برنامه‌م هم موند و من داشتم مهمان‌داری می‌کردم. بابا زنگ زد و گفت میام بریم دکتر. رفتن. خونه ترکیده بود. مامان بسته‌ی ماکارونی گذاشته بود بیرون و از درد نتونسته بود شام بپزه. روی میزم یازده دسته برگه بود. فردا بیام می‌شن هجده دسته... دیشب همکارِ شب‌کارِ احمقم گفت میاوردی ما کمکت کنیم. گفتم اگه از اون معلم احمقای این مدلی بودم، الآن یا رسمی بودم یا آیفون دستم بود(!) مگه تو معلمی؟! یا ادبیات می‌فهمی؟! یا شاگرد به شاگردِ من رو با روحیات می‌شناسی؟! چه تجویزِ خر و عنبرنسارایی(!) گریه داشتم اما وقت نه. باید حمام می‌رفتم. لباس اتو می‌کردم. فردا مدرسه‌ی خودم دخترام امتحان دارن. باید براشون خوش‌تیپ کنم‌. خونه ترکیده و پای مامان در وضعیتِ مبهمیه. زندگی و کارِ من ترکیده و خواب و بیداریم در وضعیتِ مبهمیه. مهمان‌ها تمام نمی‌شن. تازه افرادی از تهران راه افتادن و امروز و فردا می‌رسن. لاغرتر شدم. چهره‌م زردتر. گریه دارم اما وقت ندارم. شروع می‌کنم: مدّاحی عِراقی‌های مشّایه رو پخش می‌کنم‌. روی گروه‌های درسیم در شاد نمونه‌سؤال می‌فرستم. خونه رو گردگیری می‌کنم. کلاس خصوصی‌هام و فشرده می‌کنم. هدیه‌هایی که آوردن رو تو کمدها جاسازی می‌کنم‌. پاسخگوی شاگردانم می‌شم. جارو می‌کنم. سؤالات طراحی خودم رو برای گروه ناحیه می‌فرستم. اسپند دود می‌کنم. ظرفای خشک‌شده رو جمع می‌کنم. موارد صحبتم با مؤسس درباره‌ی دبیرستان رو می‌نویسم. پیاز و سیب‌زمینی خرد می‌کنم. تاریخ کلاسام و محاسبه می‌کنم. پیاز و سیب‌زمینی‌ها رو سرخ می‌کنم. پیام‌های ایتا رو پاسخ می‌دم. سویا خیس می‌کنم‌. با مدیرم صحبت می‌کنم. مایه‌ی ماکارونی رو حاضر می‌کنم. تاریخ اعتکاف رو می‌بینم. نمی‌تونم برم. چهارشنبه و پنج‌شنبه کلاس دارم‌. کلاس‌هایی که نمی‌تونم رهاشون کنم. دبیرستانی‌ها اوضاع مدرسه‌شون به نفع‌شون نیست و مؤسسه و ششم‌ها دو جلسه عقبن. گریه دارم اما وقت ندارم. آبِ ماکارونی رو می‌ذارم جوش بیاد. گل‌هایی که برای مامان آوردن سامون می‌دم‌. ظرفا رو می‌شورم. برای عارفه کتاب از کتابخونه برمی‌دارم. حساب‌وکتابِ اقتصادی می‌کنم. ماکارونی رو آبکش می‌کنم. برای امتحان نگارشِ دخترام موسیقی بی‌کلام پوشه می‌کنم. ماکارونی رو دم می‌ذارم‌. چای رو دم می‌ذارم. روفرشی پهن می‌کنم. آشپزخونه رو می‌سابم. خونه برق می‌زنه و شام و چای حاضره و کار مامان سبک می‌شه. ساعت شده ده. حمام نمی‌رم. لباس اتو نمی‌کنم. اتاقم خاکی و جارولازمه اما مرتبه. برگه‌ها رو میارم جلوم. مامان میاد. خدا رو شکر پاش طوری نیست و فقط تحت فشار بوده‌. باید استراحت کنه. صدا می‌زنه حساب‌وکتاب کنیم. تموم که می‌شه یازده‌ونیمه. سفره شام می‌ندازن. من مسواک می‌زنم و‌ میام بالا. کارای فردام و یادداشت می‌کنم. چه فردای شلوغی... مدرسه و خصوصی و برگه... اگه مهمون بیاد چی؟! مامان صدا می‌زنه برم شام بخورم. گرسنه‌مه اما نا ندارم. گریه دارم اما وقت ندارم. برق و خاموش می‌کنم‌. دراز می‌کشم. کنار بخاریم. زیر پتو. گوشیم و برای پنج کوک می‌کنم. همه میان و می‌رن. من یه‌جا موندم. تلمبار شدم. قصد حرکت دارم اما موندم. وَ همه از کنارم عبور می‌کنن و می‌رن. گوشه‌ی ایستگاه نشستم و زمزمه می‌کنم: نباید ناشکری کنی. خدا هوات و داشت. چند روز رو مجازی کرد. رفتنِ و اومدنِ مامان رو انداخت تو امتحانا که کمتر مدرسه می‌ری. تو رو از امانت‌داری سربلند بیرون آورد. پای مامان خدا رو شکر طوریش نبود. پس شکر کن. برگه‌هاتم تموم می‌شه. اتاقت برق میفته. وقت می‌کنی موهات و حنا بذاری. ناخنات و بگیری. غذا بخوری. گریه کنی. از پسش برمیای. از پسش برمیام. کِیفِ زندگی به روزای سختشه. به از پا نیفتادن. به بلند شدن و در رفت‌وآمدِ بقیه، همون «ایستگاهِ موندن» رو آباد کردن. غصه نخور؛ نوبتِ رفتنِ تو هم می‌شه...