خدای اجابتکنندهی رجبِ محترم🌿؛
من لکسوس ۵۷۰ میخوام چون مردها غیرتشون آب شده و زنها حیاشون رو باد برده و اتوبوسهای کلهی صبح که میرم مدرسه مختلطه... چون من هرچقدر اعتراض کردم و پیگیری هیچکس کاری نکرد... چون من میترسم فرداروزی این قانون شه و همهی اتوبوسهای شهر و کشورم مختلط شه...
لکسوس ۵۷۰ میخوام که بیغیرتها و بیحیاهای تو اتوبوس ببینن پول و ثروت دستِ حزباللهه و تو دلشون خالی شه... لکسوس ۵۷۰ میخوام که شاگردام ببینن همون یه دونه معلمه که میگه جنگ بشه و حضور خانمها هم لازم شه، من میرم و تا آخرین قطرهی خونم از ذرهذرهی خاکم دفاع میکنم، رفت... رفتنِ معلمِ ندار به جنگ برای نسلِ عقلهای بهچشم، کژفهمی میاره! فکر میکنن به بهای پول و امکانات رفتم... اما رفتن و دفاعِ معلمِ ثروتمند، دهانِ همهی نفهمها رو نه که ببنده، که از حیرت باز میکنه!
خدایا؛
من لکسوس ۵۷۰ مشکی رو برای اعتلای جمهوری اسلامی میخوام. برای خالی کردنِ دلِ دشمناش. برای بستنِ دهانِ کژفهمها. برای بالاتر بودنِ جبههی حزبالله. برای محتاج شدنِ حزب ابلیس.
خدایا؛
من سخت کار میکنم که ثروت بهدست بیارم و تخصص و تجربه و مایهی اعتبار و احترامِ جبههی اسلام باشم.
اگر در من جنبهی ثروتی که به ایمان و اعتقادم اضافه کنه میبینی، کمِ من رو غرقِ برکات کن و زندگیم رو لبریز از ثروت.
اگر ثروت رو برای ایمانم خطرناک میبینی، ایمانم رو به حدِ ثروتمند شدن افزون کن و هرگز اجازه نده محتاجِ رعیتت بشم.
الهی آمین❣
یه بررسی کردم و متوجه شدم در هیچ روایت و حدیثی، قید نشده روزهی «مستحب» ِ ماه رجب سفارششده و قبوله.
تأکید میکنم؛
در هیچ روایت و حدیثی.
این یعنی کسی که روزههای قرضش رو هم در ماه رجب بگیره، بدون هیچ کموکاستی، دقیقا جزوِ روزهدارانِ ماه رجب حساب میشه!
با همهی مواهبی که برای روزهدارِ ماه رجب وعده داده شده!
از من گفتن بود😎
+ عکس هم برای افطار😍
سربهراه
زیارت حضرت عباس علیه السلام رو با معنی بخونید؛ شعر و ادبیّاته... ❤️«وَ روزیام را بهخاطرِ زی
این فرستهم و دوباره دیدم و از کژفهمی ترسیدم!
من هیییییییییییییچ اعتقادی به دفتر برنامهریزی ندارم. اون موقعی که این چیزا نبود، من تنها دخترِ دبیرستان بودم که برنامهریزی میکردم! اونم تو دفترچههای معمولی یا روی تکهکاغذهای باطله.
سال ۸۴ تا ۸۸ که این چیزا نبود، من با برنامهریزیِ فوقالعاده دقیقی که فطریِ خودم بود نه کانال و سایت و پیجهایی که اون موقع نبود، روزی هفده ساعت درس میخوندم!
پس خیال نکنید پولهایی که به جون کندن و دوندگی بهدست میارم رو خرج این مسخرهبازیهای تنبلخرفتای بیفایدهی الکیاَدا میکنم! حاشا و کلّا!
همهی اونچه در تصویر میبینید، هدیه است! فرستهی هدیه گرفتنِ دفتر برنامهریزی هم بالاتر هست. اگر اشتباه نکنم مهرماه از شاگرد نهمم هدیه گرفتم.
برنامهریزی به اراده و عمله، نه به این وقتکُشیهای پراسرافِ اَدااصولی(!)
شما آدمِ درس و کار و زندگی باشی، پشتِ رسیدِ عابربانکم میتونی برنامهریزی کنی! نباشی میشی همینایی که از این دفترا و بولتژورنالا زیاد دارن ولی باشگاه و تراپی هم دارن و باز افسردهان و خموده(!)
#تبیین
آقا! «مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت» دارید؟
سریع سرش رو برگردوند و با نگرانی پرسید: چرا؟ چرا در اندوه فرو رفت؟
من لبخند زدم و گفتم هنوز نمیدونم. نخوندمش.
انگشتهاش تند و تند روی دکمههای کیبورد ضربه زد و به صفحهی مانیتور خیره شد. بعد تا پیشانی در اندوه فرو رفت و با صدایی مغموم گفت: نداریمش...
گفتم ممنون و داشتم میومدم که صدا زد صبر کنید! بذارید شعبههای دیگهمون رو هم جستجو کنم. شاید اونا داشته باشن.
دوباره انگشتهاش تند و تند روی دکمههای کیبورد ضربه زد و به صفحهی مانیتور خیره شد. دوباره تا پیشانی در اندوه فرو رفت و با صدایی مغموم گفت: ندارنش... عذر میخوام ازتون...
من دوباره لبخند زدم و گفتم خواهش میکنم. ممنونم از پیگیریتون.
وَ داشتم فکر میکردم کتابفروشی که کتابفروشی شغلش نباشه، بلکه علاقهش باشه این شکلیه. ناراحت شدم دست خالی برگشتم اما رفتارش نذاشت تا پیشانی در اندوه فرو برم.
سربهراه
به خونه که برمیگردم مامان میگه پاش که از طواف زیاد درد میکرد، ورم کرده و کبود شده. من عصبانی میشم چون روز اول گفتم برو دکتر و نرفت. اما هرکی اومد گفت پماد خر بمال و عنبرنسارا بخور، کرد(!)
مهمان برامون اومد. داشتن برای پای مامان دوای جدید تجویز میکردن که گفتم ببخشید! شما سواد و تخصص دارید؟!
خسته بودم. چون تو برنامهی امروزم امضای دو دسته برگه بود. چون دو دستهی دیروزِ تو برنامهم هم موند و من داشتم مهمانداری میکردم.
بابا زنگ زد و گفت میام بریم دکتر.
رفتن. خونه ترکیده بود. مامان بستهی ماکارونی گذاشته بود بیرون و از درد نتونسته بود شام بپزه. روی میزم یازده دسته برگه بود. فردا بیام میشن هجده دسته...
دیشب همکارِ شبکارِ احمقم گفت میاوردی ما کمکت کنیم. گفتم اگه از اون معلم احمقای این مدلی بودم، الآن یا رسمی بودم یا آیفون دستم بود(!)
مگه تو معلمی؟! یا ادبیات میفهمی؟! یا شاگرد به شاگردِ من رو با روحیات میشناسی؟!
چه تجویزِ خر و عنبرنسارایی(!)
گریه داشتم اما وقت نه.
باید حمام میرفتم. لباس اتو میکردم. فردا مدرسهی خودم دخترام امتحان دارن. باید براشون خوشتیپ کنم.
خونه ترکیده و پای مامان در وضعیتِ مبهمیه.
زندگی و کارِ من ترکیده و خواب و بیداریم در وضعیتِ مبهمیه.
مهمانها تمام نمیشن.
تازه افرادی از تهران راه افتادن و امروز و فردا میرسن.
لاغرتر شدم. چهرهم زردتر. گریه دارم اما وقت ندارم.
شروع میکنم:
مدّاحی عِراقیهای مشّایه رو پخش میکنم. روی گروههای درسیم در شاد نمونهسؤال میفرستم. خونه رو گردگیری میکنم. کلاس خصوصیهام و فشرده میکنم. هدیههایی که آوردن رو تو کمدها جاسازی میکنم. پاسخگوی شاگردانم میشم. جارو میکنم. سؤالات طراحی خودم رو برای گروه ناحیه میفرستم. اسپند دود میکنم. ظرفای خشکشده رو جمع میکنم. موارد صحبتم با مؤسس دربارهی دبیرستان رو مینویسم. پیاز و سیبزمینی خرد میکنم. تاریخ کلاسام و محاسبه میکنم. پیاز و سیبزمینیها رو سرخ میکنم. پیامهای ایتا رو پاسخ میدم. سویا خیس میکنم. با مدیرم صحبت میکنم. مایهی ماکارونی رو حاضر میکنم. تاریخ اعتکاف رو میبینم. نمیتونم برم. چهارشنبه و پنجشنبه کلاس دارم. کلاسهایی که نمیتونم رهاشون کنم. دبیرستانیها اوضاع مدرسهشون به نفعشون نیست و مؤسسه و ششمها دو جلسه عقبن.
گریه دارم اما وقت ندارم. آبِ ماکارونی رو میذارم جوش بیاد. گلهایی که برای مامان آوردن سامون میدم. ظرفا رو میشورم. برای عارفه کتاب از کتابخونه برمیدارم. حسابوکتابِ اقتصادی میکنم. ماکارونی رو آبکش میکنم. برای امتحان نگارشِ دخترام موسیقی بیکلام پوشه میکنم. ماکارونی رو دم میذارم. چای رو دم میذارم. روفرشی پهن میکنم. آشپزخونه رو میسابم. خونه برق میزنه و شام و چای حاضره و کار مامان سبک میشه. ساعت شده ده.
حمام نمیرم. لباس اتو نمیکنم. اتاقم خاکی و جارولازمه اما مرتبه. برگهها رو میارم جلوم. مامان میاد. خدا رو شکر پاش طوری نیست و فقط تحت فشار بوده. باید استراحت کنه. صدا میزنه حسابوکتاب کنیم. تموم که میشه یازدهونیمه. سفره شام میندازن. من مسواک میزنم و میام بالا. کارای فردام و یادداشت میکنم. چه فردای شلوغی... مدرسه و خصوصی و برگه... اگه مهمون بیاد چی؟!
مامان صدا میزنه برم شام بخورم. گرسنهمه اما نا ندارم. گریه دارم اما وقت ندارم.
برق و خاموش میکنم. دراز میکشم. کنار بخاریم. زیر پتو. گوشیم و برای پنج کوک میکنم.
همه میان و میرن. من یهجا موندم. تلمبار شدم. قصد حرکت دارم اما موندم. وَ همه از کنارم عبور میکنن و میرن.
گوشهی ایستگاه نشستم و زمزمه میکنم:
نباید ناشکری کنی. خدا هوات و داشت. چند روز رو مجازی کرد. رفتنِ و اومدنِ مامان رو انداخت تو امتحانا که کمتر مدرسه میری. تو رو از امانتداری سربلند بیرون آورد. پای مامان خدا رو شکر طوریش نبود. پس شکر کن. برگههاتم تموم میشه. اتاقت برق میفته. وقت میکنی موهات و حنا بذاری. ناخنات و بگیری. غذا بخوری. گریه کنی.
از پسش برمیای.
از پسش برمیام.
کِیفِ زندگی به روزای سختشه.
به از پا نیفتادن.
به بلند شدن و در رفتوآمدِ بقیه، همون «ایستگاهِ موندن» رو آباد کردن.
غصه نخور؛
نوبتِ رفتنِ تو هم میشه...
سربهراه
دبیر ادبیاتِ دبیرستانم که در تغییرِ مسیرِ زندگیم فوقالعاده مؤثر بودن، بهم پیام دادن و نوشتن تو تکر
دستِ تقدیر من رو از خیابونی عبور داد که انتشارات کلهر اونجاست.
متأسفانه عنان از کف دادم و پولام از دست رفت و کارتپستال و جاکلیدیِ قلم خریدم😍
نه برای خودم ها!
من عاشق اینم که هدیه با سلیقه و با حوصله باشه. کارتپستال خریدم که با هدیه بدم. خودم که هدیهی با سلیقه و حوصله نمیگیرم، حداقل تلاش کنم این فرهنگ رو جا بندازم!
آخرین باری که کسی بهم با کارتپستال هدیه داد؛ دبیر ادبیات دبیرستانم بودن!
امیدوارم از دی یه تکبیست داشته باشم که بتونم هدیه بدم، یکی از این کارتها هم روش😍😍😍
امتحانای دی رو سخت میگیرم که از امتحان نهایی بترسن و بخونن.
امروز طبقه بالا با نهم دوییهای پارسالم بودم که چون ایامِ امتحانات اصلا دبیرستان نرفتم، دلشون برام تنگ شده و اونا اومده بودن که با هم عکس بگیریم و حتما هم باید پروفایل میذاشتم و گذاشتم😂
وَ نیم ساعت از شروعِ امتحانِ نگارش گذشته بود که معاونمون بهم خبر دادن طبقه پایین، نهما برگههاشون سفیده و هنگ کردن!
خب قابل پیشبینی بود برام چون موضوعی بهشون داده بودم که به کارگاههای نویسندگی میدم!
اوّل رفتم جای دستگاه صوتِ مدرسه و براشون موسیقی بیکلام با صدای بسیار آروم پخش کردم.
بعد رفتم جلوی آینه و خودم و بررسی کردم مرتب باشم. یه تیپِ اروپاییِ غیر مدرسهای زده بودم و فقط مقنعهم که به اون قیافه میومد مدرسهای بود.
عطرِ بهشت به خودم زدم و یه لبخندِ برّاق و درخشان گذاشتم روی صورتم و رفتم پایین.
صدای نقونالهشون میومد، همینکه من وارد سالن شدم و من و دیدن همهشون دوباره هنگ شدن😂
یکیشون بلند به بقیه گفت چقدر بلوز خانوم کیوته! وَ ذوق کردنهاشون شروع شد و تقریبا تمومِ خشم و اضطرابشون هوا رفت.
آزمونهای کلاسی و مستمر رو سؤال جواب نمیدم، اما دی رو چرا. نفر به نفر سر زدم و راهنماییشون کردم چطور به نوشتاری باکیفیت برسن.
لعنتیهای ظاهرپرست قشنگ ساکت شدن و شروع کردن به نوشتن😂
به هدف هم رسیدم و موقعِ رفتن همه داشتن به هم میگفتن اگه این انشا بود، فارسی چیه! باید بجویم کتاب رو😂
سربهراه
امتحانای دی رو سخت میگیرم که از امتحان نهایی بترسن و بخونن. امروز طبقه بالا با نهم دوییهای پارسالم
بهخاطر تیپِ امروزم هنوز دارن بهم پیام میدن😂 انشاهای مزخرفی که نوشتن رو کلّا یادشون رفته😂
هر چقدر اندوه هجوم میاره که زمینم بزنه، دخترام سرِ پا میکنن من رو...
من در معلمی زنده میشم. زنده!
یکی از دعاهای رجب رو نوشته حجر اسماعیل خوبه بخونیم.
یکی دیگه رو نوشته مسجد صعصعه.
با دعاهای رجب حتی میشه رؤیاهای قشنگ ساخت...
مثلا نشستن کنجِ مسجد صعصعه و با صدای دکتر مطیعی دعای رجب خوندن...