eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
به خونه که برمی‌گردم مامان می‌گه پاش که از طواف زیاد درد می‌کرد، ورم کرده و کبود شده. من عصبانی می‌شم چون روز اول گفتم برو دکتر و نرفت. اما هرکی اومد گفت پماد خر بمال و عنبرنسارا بخور، کرد(!) مهمان برامون اومد. داشتن برای پای مامان دوای جدید تجویز می‌کردن که گفتم ببخشید! شما سواد و تخصص دارید؟! خسته بودم. چون تو برنامه‌ی امروزم امضای دو دسته برگه بود. چون دو دسته‌ی دیروزِ تو برنامه‌م هم موند و من داشتم مهمان‌داری می‌کردم. بابا زنگ زد و گفت میام بریم دکتر. رفتن. خونه ترکیده بود. مامان بسته‌ی ماکارونی گذاشته بود بیرون و از درد نتونسته بود شام بپزه. روی میزم یازده دسته برگه بود. فردا بیام می‌شن هجده دسته... دیشب همکارِ شب‌کارِ احمقم گفت میاوردی ما کمکت کنیم. گفتم اگه از اون معلم احمقای این مدلی بودم، الآن یا رسمی بودم یا آیفون دستم بود(!) مگه تو معلمی؟! یا ادبیات می‌فهمی؟! یا شاگرد به شاگردِ من رو با روحیات می‌شناسی؟! چه تجویزِ خر و عنبرنسارایی(!) گریه داشتم اما وقت نه. باید حمام می‌رفتم. لباس اتو می‌کردم. فردا مدرسه‌ی خودم دخترام امتحان دارن. باید براشون خوش‌تیپ کنم‌. خونه ترکیده و پای مامان در وضعیتِ مبهمیه. زندگی و کارِ من ترکیده و خواب و بیداریم در وضعیتِ مبهمیه. مهمان‌ها تمام نمی‌شن. تازه افرادی از تهران راه افتادن و امروز و فردا می‌رسن. لاغرتر شدم. چهره‌م زردتر. گریه دارم اما وقت ندارم. شروع می‌کنم: مدّاحی عِراقی‌های مشّایه رو پخش می‌کنم‌. روی گروه‌های درسیم در شاد نمونه‌سؤال می‌فرستم. خونه رو گردگیری می‌کنم. کلاس خصوصی‌هام و فشرده می‌کنم. هدیه‌هایی که آوردن رو تو کمدها جاسازی می‌کنم‌. پاسخگوی شاگردانم می‌شم. جارو می‌کنم. سؤالات طراحی خودم رو برای گروه ناحیه می‌فرستم. اسپند دود می‌کنم. ظرفای خشک‌شده رو جمع می‌کنم. موارد صحبتم با مؤسس درباره‌ی دبیرستان رو می‌نویسم. پیاز و سیب‌زمینی خرد می‌کنم. تاریخ کلاسام و محاسبه می‌کنم. پیاز و سیب‌زمینی‌ها رو سرخ می‌کنم. پیام‌های ایتا رو پاسخ می‌دم. سویا خیس می‌کنم‌. با مدیرم صحبت می‌کنم. مایه‌ی ماکارونی رو حاضر می‌کنم. تاریخ اعتکاف رو می‌بینم. نمی‌تونم برم. چهارشنبه و پنج‌شنبه کلاس دارم‌. کلاس‌هایی که نمی‌تونم رهاشون کنم. دبیرستانی‌ها اوضاع مدرسه‌شون به نفع‌شون نیست و مؤسسه و ششم‌ها دو جلسه عقبن. گریه دارم اما وقت ندارم. آبِ ماکارونی رو می‌ذارم جوش بیاد. گل‌هایی که برای مامان آوردن سامون می‌دم‌. ظرفا رو می‌شورم. برای عارفه کتاب از کتابخونه برمی‌دارم. حساب‌وکتابِ اقتصادی می‌کنم. ماکارونی رو آبکش می‌کنم. برای امتحان نگارشِ دخترام موسیقی بی‌کلام پوشه می‌کنم. ماکارونی رو دم می‌ذارم‌. چای رو دم می‌ذارم. روفرشی پهن می‌کنم. آشپزخونه رو می‌سابم. خونه برق می‌زنه و شام و چای حاضره و کار مامان سبک می‌شه. ساعت شده ده. حمام نمی‌رم. لباس اتو نمی‌کنم. اتاقم خاکی و جارولازمه اما مرتبه. برگه‌ها رو میارم جلوم. مامان میاد. خدا رو شکر پاش طوری نیست و فقط تحت فشار بوده‌. باید استراحت کنه. صدا می‌زنه حساب‌وکتاب کنیم. تموم که می‌شه یازده‌ونیمه. سفره شام می‌ندازن. من مسواک می‌زنم و‌ میام بالا. کارای فردام و یادداشت می‌کنم. چه فردای شلوغی... مدرسه و خصوصی و برگه... اگه مهمون بیاد چی؟! مامان صدا می‌زنه برم شام بخورم. گرسنه‌مه اما نا ندارم. گریه دارم اما وقت ندارم. برق و خاموش می‌کنم‌. دراز می‌کشم. کنار بخاریم. زیر پتو. گوشیم و برای پنج کوک می‌کنم. همه میان و می‌رن. من یه‌جا موندم. تلمبار شدم. قصد حرکت دارم اما موندم. وَ همه از کنارم عبور می‌کنن و می‌رن. گوشه‌ی ایستگاه نشستم و زمزمه می‌کنم: نباید ناشکری کنی. خدا هوات و داشت. چند روز رو مجازی کرد. رفتنِ و اومدنِ مامان رو انداخت تو امتحانا که کمتر مدرسه می‌ری. تو رو از امانت‌داری سربلند بیرون آورد. پای مامان خدا رو شکر طوریش نبود. پس شکر کن. برگه‌هاتم تموم می‌شه. اتاقت برق میفته. وقت می‌کنی موهات و حنا بذاری. ناخنات و بگیری. غذا بخوری. گریه کنی. از پسش برمیای. از پسش برمیام. کِیفِ زندگی به روزای سختشه. به از پا نیفتادن. به بلند شدن و در رفت‌وآمدِ بقیه، همون «ایستگاهِ موندن» رو آباد کردن. غصه نخور؛ نوبتِ رفتنِ تو هم می‌شه...
وَسَبيلُكَ الإِبْقآءُ عَلَى الْمُعْتَدين...
سربه‌راه
دبیر ادبیاتِ دبیرستانم که در تغییرِ مسیرِ زندگی‌م فوق‌العاده مؤثر بودن، بهم پیام دادن و نوشتن تو تکر
دستِ تقدیر من رو از خیابونی عبور داد که انتشارات کلهر اونجاست. متأسفانه عنان از کف دادم و پولام از دست رفت و کارت‌پستال و جاکلیدیِ قلم خریدم😍 نه برای خودم ها! من عاشق اینم که هدیه با سلیقه و با حوصله باشه. کارت‌پستال خریدم که با هدیه بدم. خودم که هدیه‌ی با سلیقه و حوصله نمی‌گیرم، حداقل تلاش کنم این فرهنگ رو جا بندازم! آخرین باری که کسی بهم با کارت‌پستال هدیه داد؛ دبیر ادبیات دبیرستانم بودن‌! امیدوارم از دی یه تک‌بیست داشته باشم که بتونم هدیه بدم، یکی از این کارت‌ها هم روش😍😍😍
امتحانای دی رو سخت می‌گیرم که از امتحان نهایی بترسن و بخونن. امروز طبقه بالا با نهم دویی‌های پارسالم بودم که چون ایامِ امتحانات اصلا دبیرستان نرفتم، دلشون برام تنگ شده و اونا اومده بودن که با هم عکس بگیریم و حتما هم باید پروفایل می‌ذاشتم و گذاشتم😂 وَ نیم ساعت از شروعِ امتحانِ نگارش گذشته بود که معاون‌مون بهم خبر دادن طبقه پایین، نهما برگه‌هاشون سفیده و هنگ کردن! خب قابل پیش‌بینی بود برام چون موضوعی بهشون داده بودم که به کارگاه‌های نویسندگی می‌دم! اوّل رفتم جای دستگاه صوتِ مدرسه و براشون موسیقی بی‌کلام با صدای بسیار آروم پخش کردم. بعد رفتم جلوی آینه و خودم و بررسی کردم مرتب باشم. یه تیپِ اروپاییِ غیر مدرسه‌ای زده بودم و فقط مقنعه‌م که به اون قیافه میومد مدرسه‌ای بود. عطرِ بهشت به خودم زدم و یه لبخندِ برّاق و درخشان گذاشتم روی صورتم و رفتم پایین. صدای نق‌وناله‌شون میومد، همین‌که من وارد سالن شدم و من و دیدن همه‌شون دوباره هنگ شدن😂 یکی‌شون بلند به بقیه گفت چقدر بلوز خانوم کیوته! وَ ذوق کردن‌هاشون شروع شد و تقریبا تمومِ خشم و اضطراب‌شون هوا رفت. آزمون‌های کلاسی و مستمر رو سؤال جواب نمی‌دم، اما دی رو چرا. نفر به نفر سر زدم و راهنمایی‌شون کردم چطور به نوشتاری باکیفیت برسن. لعنتی‌های ظاهرپرست قشنگ ساکت شدن و شروع کردن به نوشتن😂 به هدف هم رسیدم و موقعِ رفتن همه داشتن به هم می‌گفتن اگه این انشا بود، فارسی چیه! باید بجویم کتاب رو😂
سربه‌راه
امتحانای دی رو سخت می‌گیرم که از امتحان نهایی بترسن و بخونن. امروز طبقه بالا با نهم دویی‌های پارسالم
به‌خاطر تیپِ امروزم هنوز دارن بهم پیام می‌دن😂 انشاهای مزخرفی که نوشتن رو کلّا یادشون رفته😂 هر چقدر اندوه هجوم میاره که زمینم بزنه، دخترام سرِ پا می‌کنن من رو... من در معلمی زنده می‌شم. زنده!
یکی از دعاهای رجب رو نوشته حجر اسماعیل خوبه بخونیم. یکی دیگه رو نوشته مسجد صعصعه. با دعاهای رجب حتی می‌شه رؤیاهای قشنگ ساخت... مثلا نشستن کنجِ مسجد صعصعه و با صدای دکتر مطیعی دعای رجب خوندن...
مسجد صعصعه همونیه که چسبیده به مسجد سهله است❣
وَ صعصعه همون یارِ امیرالمؤمنین علیه السلامه که در وصفش فرمودن: کم‌خرج و پرفایده! دقیقا توصیفی که من برعکسش رو در مذهبی_ولایی‌ها در یاریِ ولایت فقیه و امام زمان علیه السلام دیدم😂😂😂 پرخرجِ بی‌فایده😁😂
وَ رِزْقُكَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصَاكَ...
دخترخاله‌م از قبولی‌های معلمیِ پارساله. داشتن با زن‌داداشم اینستاگرام رو می‌دیدن. یکی از خودش و شوهرش استوری گذاشته بود. زن‌داداشم هم یکی خودشون رو نشون داد. دخترخاله‌م گفت منِ بدبخت نمی‌تونم بذارم، آموزش و پرورش همه‌چیِ ما رو زیرِ نظر داره، مجبورم هی پروفایلای مذهبی و انقلابی بذارم که برام بد نشه(!) یادم اومد پارسال بهم گفت یه زمانی آزمون دادی و قبول شدی، تو مصاحبه خودت نباش. خودت با این زبونت رد می‌شی. هرچی گفتن باب میل اونا حرف بزن. گفتم یعنی دروغ بگم؟ تا عمر دارم حقوقم شبهه‌ناک شه؟ گفت ردت می‌کنن راست بگی. گفتم تو قبول شی دروغ می‌گی؟ گفت من می‌خوام قبول شم. فقط همین برام مهمه. نسل‌های ما آلوده بار میان چون آلوده‌ها تربیت‌شون رو بر عهده گرفتن! فریبِ پروفایل‌های کارمندانِ دولتی رو نخورید!
تماس گرفتن و گفتن همکارای بابا دارن میان دیدنِ مامان. به مامان گفتم همه مردن، کارای پذیرایی رو می‌ذارم و می‌رم بالا. بابا و پسرا پذیرایی کنن. مامان گفت باشه و زن‌داداش گفت خیالت راحت آبجی، من هستم، شما برو به کارات برس. داشتم فکر می‌کردم زن‌داداش با این پوششِ آزادش قراره بمونه و پذیرایی کنه، چرا من با حجابِ کامل برم پنهان شم؟! بحثم همیشگی نیست، «موقعیتیه». موندنم صد تا امر به معروف و نهی از منکره و مانعِ تغییرِ ذائقه‌ی آقایون. اومدم بالا و جوراب و مانتو پوشیدم و روسری‌م و لبنانی بستم. همه‌چیز هم‌رنگ و متناسب اما تیره. چادررنگه‌ی ساده‌ی کِش‌دارِ جلودوخته‌م و که تو اردوجهادی هدیه گرفتم، سرم کردم و اومدم پایین. گفتم شب کمتر می‌خوابم برگه‌هام و امضا کنم و می‌مونم کمک‌تون. فرزتر و باکیفیت‌تر و دقیق‌تر از همه پذیرایی کردم و به امور رسیدم. همکارای بابا وقتِ اومدن و رفتن، به من که می‌رسیدن برای سلام و خداحافظی، دست می‌ذاشتن رو سینه و سرشون و می‌نداختن پایین و بیشتر از همه عزّت و احترام می‌کردن. با این‌که تنها صحبتی که باهاشون داشتم، همون سلام و خداحافظی بود. بعد از رفتن‌شون زن‌داداشم گفت چقدر به شما احترام می‌ذاشتن آبجی. قبلا شما رو دیده بودن؟ گفتم نه عزیزم، به‌خاطر پوششم و فعالیتی که هم‌زمان با این پوشش داشتم بود. این پوشش و تعهد بهش برای من عزّت و احترام میاره. به موندنِ برگه‌هام و بی‌خوابیِ شب و خستگیِ فردا می‌ارزید.✌️
دلم واسه اون که پیام می‌فرستاد و صدام می‌زد: «خانم سربه‌راه» تنگ شده🥲 وَ درست یک ماه تا پایان جریمه‌تون مونده😂🥲