eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
مسجد صعصعه همونیه که چسبیده به مسجد سهله است❣
وَ صعصعه همون یارِ امیرالمؤمنین علیه السلامه که در وصفش فرمودن: کم‌خرج و پرفایده! دقیقا توصیفی که من برعکسش رو در مذهبی_ولایی‌ها در یاریِ ولایت فقیه و امام زمان علیه السلام دیدم😂😂😂 پرخرجِ بی‌فایده😁😂
وَ رِزْقُكَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصَاكَ...
دخترخاله‌م از قبولی‌های معلمیِ پارساله. داشتن با زن‌داداشم اینستاگرام رو می‌دیدن. یکی از خودش و شوهرش استوری گذاشته بود. زن‌داداشم هم یکی خودشون رو نشون داد. دخترخاله‌م گفت منِ بدبخت نمی‌تونم بذارم، آموزش و پرورش همه‌چیِ ما رو زیرِ نظر داره، مجبورم هی پروفایلای مذهبی و انقلابی بذارم که برام بد نشه(!) یادم اومد پارسال بهم گفت یه زمانی آزمون دادی و قبول شدی، تو مصاحبه خودت نباش. خودت با این زبونت رد می‌شی. هرچی گفتن باب میل اونا حرف بزن. گفتم یعنی دروغ بگم؟ تا عمر دارم حقوقم شبهه‌ناک شه؟ گفت ردت می‌کنن راست بگی. گفتم تو قبول شی دروغ می‌گی؟ گفت من می‌خوام قبول شم. فقط همین برام مهمه. نسل‌های ما آلوده بار میان چون آلوده‌ها تربیت‌شون رو بر عهده گرفتن! فریبِ پروفایل‌های کارمندانِ دولتی رو نخورید!
تماس گرفتن و گفتن همکارای بابا دارن میان دیدنِ مامان. به مامان گفتم همه مردن، کارای پذیرایی رو می‌ذارم و می‌رم بالا. بابا و پسرا پذیرایی کنن. مامان گفت باشه و زن‌داداش گفت خیالت راحت آبجی، من هستم، شما برو به کارات برس. داشتم فکر می‌کردم زن‌داداش با این پوششِ آزادش قراره بمونه و پذیرایی کنه، چرا من با حجابِ کامل برم پنهان شم؟! بحثم همیشگی نیست، «موقعیتیه». موندنم صد تا امر به معروف و نهی از منکره و مانعِ تغییرِ ذائقه‌ی آقایون. اومدم بالا و جوراب و مانتو پوشیدم و روسری‌م و لبنانی بستم. همه‌چیز هم‌رنگ و متناسب اما تیره. چادررنگه‌ی ساده‌ی کِش‌دارِ جلودوخته‌م و که تو اردوجهادی هدیه گرفتم، سرم کردم و اومدم پایین. گفتم شب کمتر می‌خوابم برگه‌هام و امضا کنم و می‌مونم کمک‌تون. فرزتر و باکیفیت‌تر و دقیق‌تر از همه پذیرایی کردم و به امور رسیدم. همکارای بابا وقتِ اومدن و رفتن، به من که می‌رسیدن برای سلام و خداحافظی، دست می‌ذاشتن رو سینه و سرشون و می‌نداختن پایین و بیشتر از همه عزّت و احترام می‌کردن. با این‌که تنها صحبتی که باهاشون داشتم، همون سلام و خداحافظی بود. بعد از رفتن‌شون زن‌داداشم گفت چقدر به شما احترام می‌ذاشتن آبجی. قبلا شما رو دیده بودن؟ گفتم نه عزیزم، به‌خاطر پوششم و فعالیتی که هم‌زمان با این پوشش داشتم بود. این پوشش و تعهد بهش برای من عزّت و احترام میاره. به موندنِ برگه‌هام و بی‌خوابیِ شب و خستگیِ فردا می‌ارزید.✌️
دلم واسه اون که پیام می‌فرستاد و صدام می‌زد: «خانم سربه‌راه» تنگ شده🥲 وَ درست یک ماه تا پایان جریمه‌تون مونده😂🥲
تو دیدار آقا با بانوان به مناسبت روز زن، در پشت صحنه آقا به جمعی از خانم‌های فعال و تحصیل‌کرده و مادر فرمودن شماها رو شنیدم دو تا بچه دارید، خیلی کمه. «شماها که حزب‌اللهید باید خیلی بچه بیارید.» خانواده‌ی حزب‌الله. ذریه‌ی حزب‌الله. ازدواج حزب‌الله. ما اینا رو برای تمدن اسلامی که غایتِ تلاش و تفکرمونه نیاز داریم، وگرنه سگ و گربه هم جفت‌گیری و تولید مثل دارن(!) تو این یه هفته مهمون‌داری از شهرهای مختلف و سبک زندگی‌های مختلف و عقاید مختلف، خیلی حواسم بود و بررسی می‌کردم ببینم ازدواج‌ها در مسیر تمدن اسلامی هست یا نه. راستش بخشی از این زندگی‌ها، همون‌هایی بود که من بهشون نه گفته بودم. می‌خواستم ببینم اگر بله می‌گفتم آیا در مسیر تمدن اسلامی قرار می‌گرفتم یا از همینی که هستم دور می‌شدم؟ نتایج اسف‌بار و فاجعه بود... نه فقط در بُعدِ سطحی که حتی در بُعدِ معنایی هم فاجعه بود... دخترخاله‌م قبل از ازدواج پوشیه می‌زد و همیشه من رو بابتِ حجابِ آزادم شماتت می‌کرد. مرد مذهبی هم به شوهری گرفت. اما فقط مذهبی(!) حالا عبا می‌پوشه، برای استخدام دروغ می‌گه، ریا می‌کنه، نفاق داره، با شوهرش عروسی‌های گناه‌دار هم می‌رن (اوایل ازدواج نمی‌رفتن)، بچه هم فعلا نمی‌خوان چون خرج‌ها سنگینه و همون یکی هم دست خاله‌م بزرگ می‌شه و خاله هم شاغله و دستِ مربیِ تو خونه که ملاک انتخابش تقوا نبوده، بلکه حقوق مناسب درخواستی بوده... (دخترخاله و شوهرش قبلا ولایی و مطیع ولایت فقیه بودن)... عمیق‌تر هم تفکراتِ رخنه‌کرده‌ی غربی که زن و شوهر مذهبی و ولایی اما دو بچه آوردن که بچه‌ها پدربزرگ و مادربزرگ رو مامان و بابا صدا می‌زنن و با اونا زندگی می‌کنن، چون پدر و مادر صبح تا شب سر کارن و شب میان خونه پدر و مادر غذایی می‌خورن و می‌خوابن و صبح دوباره سر کار... البته که اجاره‌خونه‌ی خالی از سکنه رو هم می‌دن(!) شب‌ها که خونه خالی می‌شد به مامان می‌گفتم سر فلانی چقدر اذیتم کردی و زجرم دادی که مذهبیه، چرا می‌گم نه! دیدی عاقبتِ اون مذهبی رو که فقط نماز و روزه است؟! هیچ فرقی با زندگی داداش و زن‌داداش که غیرمذهبی‌ان تو زندگی‌شون دیدی؟! مامان می‌گفت تو زندگی که بیفتی دیگه این چیزا برات مهم نیست(!) می‌گفتم پس تُف به اون زندگی و مذهب! گفتم مامان! بعد از اربعین اولم گفتی کربلا از سرت میفته و بازم عروسی میام باهات. نیفتاد. بعد از قبولی ارشدم گفتی دانشگاه می‌ره و چادرش و برمی‌داره و دوباره با خودم میاد مهمونی. نه تنها برنداشتم که کل ارشدم و پای چادرم دادم رفت... گفتی سی سال رو رد کنه، دیگه صبر نمی‌کنه یه مؤمن بیاد خواستگاریش، به یکی که دستش به دهنش می‌رسه بله می‌گه. بعد از سی سال هم دکتر و مهندسش و رد کردم و نشستم پای ایمان. گفتم هر روزتون رو با بهانه زندگی می‌کنید. هر روز خودتون رو فریب می‌دید. وَ اگه کسی شبیه شما نباشه، کاری به کارتون هم نداشته باشه، شما هر روز تلاش می‌کنید اون و به عقب برگردونید... هر روز تلاش می‌کنید مثل خودتون بیهوده و مزخرف زندگی کنه... با خشم و بغض به مادرم گفتم بابت همه‌ی نه‌هایی که گفتم به خودم افتخار می‌کنم و خدا رو شاکرم. دعا می‌کنم هرگز به زندگی سگ و گربه‌ای تن ندم و در بهانه‌ها و فریب‌ها غرق نشم... چون این یک هفته، جز پَستی و بی‌ارزشی هیچی ندیدم! هیچ‌کدوم از کلمات و جملاتِ این فرسته، بطنِ اندیشه‌م و نمی‌رسونه و کلام رو شهید کردم، اما خسته از چهار ساعتِ بی‌وقفه‌ی کلاسِ تقویتی، خسته از اتاقی که اگر برسم حتما صدای آهنگ داره، خسته از خونه‌ای که ممکنه باز هم مهمان داشته باشه و مهمان‌ها خالی از هرگونه دل‌سپردگی به کعبه و رسول‌الله هستن، خسته از همه‌ی محتواهای دیگری که در این چند روز دیدم و فهمیدم، نای پرداختن به اصل اندیشه‌م رو ندارم. شاید خلاصه‌ش بشه همین دو جمله که: من خیلی پی زندگی توحیدی گشتم، نبود. ازدواجی که دین رو کامل کنه، ندیدم(!) به زبانِ ساده‌تر، ازدواجی که رشد داده باشه ندیدم! البته که منظورم از رشد، تعداد النگوها، انواع کیکی که می‌شه پخت، پراید یا شاسی بودنِ ماشین، خونه‌ی بالاشهر یا پایین‌شهر وَ سفرِ داخلی یا خارجی نیست(!) هیچ‌کس قدیمی یا جدید از انتخابش رشد نکرده بود(!) وَ من چقدر کارم سخت شده که بخوام تو چنین دنیایی به دخترام یاد بدم بهترین رو بخوان! بهترین باشن! بهترین رو انتخاب کنن! وَ برای رسیدن به بهترین تلاش کنن!
سربه‌راه
تو دیدار آقا با بانوان به مناسبت روز زن، در پشت صحنه آقا به جمعی از خانم‌های فعال و تحصیل‌کرده و ماد
خاطرات زندگی امام خمینی و همسرشون، یا شرح اسم (روایت زندگی آقا) رو که می‌خوندم، انگار افسانه و اسطوره بود... تصمیم گرفتم ماه رمضان یا تابستان که سبک‌ترم، بازخوانی کنم. درواقع قصدِ خودآزاری دارم! هی بخونم و هی مقایسه کنم و هی بگردم و هی از نهایتِ خشم و بغض ویران بشم... اما نذارم یادم بره که زندگی توحیدی شدنیه. شدنیه اگر بخوام. نمی‌خوام از اعلای زندگی به پَستی راضی بشم.
سربه‌راه
یک ماهه تو اتوبوس‌هام با سارا و حافظ می‌گذره. وَ چه شیرین... چه شیرین... داوطلبم با برجی ده میلیون
اتوبوس حوالیِ حرمه. قبلا شهرداریِ شهرم کمی توحیدی بود و اتوبوس‌ها وقتی به حوالیِ حرم می‌رسیدن، صدای ضبط‌شده‌ی خانمی می‌گفت: حرم مطهّر. مردمِ شهر هم قبلا کمی توحیدی بودن و هر وقت حوالیِ حرم می‌رسیدیم، از جاشون بلند می‌شدن و رو به حرم، دست به سینه می‌ذاشتن و خم می‌شدن. حالا زندگیِ توحیدی مغلوب شده. نه صدایی برای اتوبوس تعبیه شده و نه حتی قدیمی‌ها بلند می‌شن عرض ادب کنن(!) داشتم می‌گفتم؛ اتوبوس حوالیِ حرمه. سارا تو گوشم داره حافظ می‌خونه. نوشته بودم وقتِ گریه ندارم. اما سارا و حافظ کارِ خودشون رو کردن: در بحر فتاده‌ام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد در پاش فتاده‌ام به زاری آیا بُوَد آن‌که دست گیرد؟
معلمِ فروریخته‌شون رو سرِ پا می‌کنن... وَ من بعد از هر پیام، از خدای عطاکننده‌ی رجب می‌خوام صبح من و دخترام رو در موکبی حوالیِ عمودِ ۳۱۳ بیدار کنه... آه از صبح‌های بی‌فروغ و شب‌های دیرپا! آه...
سربه‌راه
معلمِ فروریخته‌شون رو سرِ پا می‌کنن... وَ من بعد از هر پیام، از خدای عطاکننده‌ی رجب می‌خوام صبح من و
اهل نماز نیستن، اما من جوری پاسخ می‌دم که به نماز هم فکر کنن. به ساعتِ خوابِ درست. به زمانِ بیداریِ درست. به توکّل بعد از تلاش. به زندگی توحیدی............... آه از بحرانِ معنویت... آه! اگر داشتم براشون شکلات می‌خریدم و فردا موقع امتحان بهشون می‌دادم. در پایین اومدنِ اضطراب‌شون خیلی مؤثره. فردا امتحان سختی براشون طراحی کردم... خیلی خیلی سخت... با این‌که از آبان دیگه بیست نداشتم و دلم لک زده برای هدیه گرفتن، اما چاره‌ای نیست؛ برای بهترین شدن‌شون باید از تلخی‌ها عبور کنن... خرداد همه‌ی این تلخی‌ها که رشدشون داده، براشون شیرین و خواستنی می‌شه ان‌شاءالله😭❣
سربه‌راه
یکی از دوستام این ساعت زنگ زد و پرسید قسمت اول اکنون رو دیدی؟ من: قسمت اول چی؟! اکنون چیه؟! کجا؟! کد
مصاحبه‌ها و گفتگوهای بچه‌مذهبی‌های حسینیه هنر که زندگی شهدا رو می‌نویسن خوندید یا شنیدید؟ مصاحبه‌ها و گفتگوهای بچه‌ لامذهب‌های انجمن نویسندگی که درباره‌ی مسائل ممنوعه به راحتی کلمات و جملات رو آلوده می‌کنن چطور؟ من می‌خونم و می‌شنوم. هیچ‌کدوم هیچی بهت اضافه نمی‌کنن هیچ، از هرچی کتاب و نویسندگیه بیزارت می‌کنن بس که هیچی‌ندارن! می‌دونین؟ من مادامی که نتونم مثل مصطفی مستور گفتگو و مصاحبه کنم، به کتاب نوشتن فکر نمی‌کنم. بابتِ همه‌ی کارگاه‌های نویسندگی‌ای که برگزار کردم و باز هم خواهم کرد (چون تنها مکان و زمانیه که من رو به زندگی نویسندگی برمی‌گردونه) هم شرمسارم و خجالت‌زده... آقای مستور؛ از این‌که شما نویسنده‌ی مورد علاقه‌می خیلی کِیف می‌کنم، وَ باید بدونی من هم «مثل یک احمق با خوندنت گریه می‌کنم».