تو دیدار آقا با بانوان به مناسبت روز زن، در پشت صحنه آقا به جمعی از خانمهای فعال و تحصیلکرده و مادر فرمودن شماها رو شنیدم دو تا بچه دارید، خیلی کمه. «شماها که حزباللهید باید خیلی بچه بیارید.»
خانوادهی حزبالله.
ذریهی حزبالله.
ازدواج حزبالله.
ما اینا رو برای تمدن اسلامی که غایتِ تلاش و تفکرمونه نیاز داریم، وگرنه سگ و گربه هم جفتگیری و تولید مثل دارن(!)
تو این یه هفته مهمونداری از شهرهای مختلف و سبک زندگیهای مختلف و عقاید مختلف، خیلی حواسم بود و بررسی میکردم ببینم ازدواجها در مسیر تمدن اسلامی هست یا نه.
راستش بخشی از این زندگیها، همونهایی بود که من بهشون نه گفته بودم. میخواستم ببینم اگر بله میگفتم آیا در مسیر تمدن اسلامی قرار میگرفتم یا از همینی که هستم دور میشدم؟
نتایج اسفبار و فاجعه بود...
نه فقط در بُعدِ سطحی که حتی در بُعدِ معنایی هم فاجعه بود...
دخترخالهم قبل از ازدواج پوشیه میزد و همیشه من رو بابتِ حجابِ آزادم شماتت میکرد. مرد مذهبی هم به شوهری گرفت. اما فقط مذهبی(!)
حالا عبا میپوشه، برای استخدام دروغ میگه، ریا میکنه، نفاق داره، با شوهرش عروسیهای گناهدار هم میرن (اوایل ازدواج نمیرفتن)، بچه هم فعلا نمیخوان چون خرجها سنگینه و همون یکی هم دست خالهم بزرگ میشه و خاله هم شاغله و دستِ مربیِ تو خونه که ملاک انتخابش تقوا نبوده، بلکه حقوق مناسب درخواستی بوده... (دخترخاله و شوهرش قبلا ولایی و مطیع ولایت فقیه بودن)...
عمیقتر هم تفکراتِ رخنهکردهی غربی که زن و شوهر مذهبی و ولایی اما دو بچه آوردن که بچهها پدربزرگ و مادربزرگ رو مامان و بابا صدا میزنن و با اونا زندگی میکنن، چون پدر و مادر صبح تا شب سر کارن و شب میان خونه پدر و مادر غذایی میخورن و میخوابن و صبح دوباره سر کار... البته که اجارهخونهی خالی از سکنه رو هم میدن(!)
شبها که خونه خالی میشد به مامان میگفتم سر فلانی چقدر اذیتم کردی و زجرم دادی که مذهبیه، چرا میگم نه! دیدی عاقبتِ اون مذهبی رو که فقط نماز و روزه است؟! هیچ فرقی با زندگی داداش و زنداداش که غیرمذهبیان تو زندگیشون دیدی؟!
مامان میگفت تو زندگی که بیفتی دیگه این چیزا برات مهم نیست(!)
میگفتم پس تُف به اون زندگی و مذهب!
گفتم مامان! بعد از اربعین اولم گفتی کربلا از سرت میفته و بازم عروسی میام باهات. نیفتاد.
بعد از قبولی ارشدم گفتی دانشگاه میره و چادرش و برمیداره و دوباره با خودم میاد مهمونی. نه تنها برنداشتم که کل ارشدم و پای چادرم دادم رفت...
گفتی سی سال رو رد کنه، دیگه صبر نمیکنه یه مؤمن بیاد خواستگاریش، به یکی که دستش به دهنش میرسه بله میگه. بعد از سی سال هم دکتر و مهندسش و رد کردم و نشستم پای ایمان.
گفتم هر روزتون رو با بهانه زندگی میکنید. هر روز خودتون رو فریب میدید. وَ اگه کسی شبیه شما نباشه، کاری به کارتون هم نداشته باشه، شما هر روز تلاش میکنید اون و به عقب برگردونید... هر روز تلاش میکنید مثل خودتون بیهوده و مزخرف زندگی کنه...
با خشم و بغض به مادرم گفتم بابت همهی نههایی که گفتم به خودم افتخار میکنم و خدا رو شاکرم. دعا میکنم هرگز به زندگی سگ و گربهای تن ندم و در بهانهها و فریبها غرق نشم... چون این یک هفته، جز پَستی و بیارزشی هیچی ندیدم!
هیچکدوم از کلمات و جملاتِ این فرسته، بطنِ اندیشهم و نمیرسونه و کلام رو شهید کردم، اما خسته از چهار ساعتِ بیوقفهی کلاسِ تقویتی، خسته از اتاقی که اگر برسم حتما صدای آهنگ داره، خسته از خونهای که ممکنه باز هم مهمان داشته باشه و مهمانها خالی از هرگونه دلسپردگی به کعبه و رسولالله هستن، خسته از همهی محتواهای دیگری که در این چند روز دیدم و فهمیدم، نای پرداختن به اصل اندیشهم رو ندارم.
شاید خلاصهش بشه همین دو جمله که:
من خیلی پی زندگی توحیدی گشتم،
نبود.
ازدواجی که دین رو کامل کنه، ندیدم(!)
به زبانِ سادهتر، ازدواجی که رشد داده باشه ندیدم!
البته که منظورم از رشد، تعداد النگوها، انواع کیکی که میشه پخت، پراید یا شاسی بودنِ ماشین، خونهی بالاشهر یا پایینشهر وَ سفرِ داخلی یا خارجی نیست(!)
هیچکس
قدیمی یا جدید
از انتخابش
رشد
نکرده بود(!)
وَ من چقدر کارم سخت شده که بخوام تو چنین دنیایی به دخترام یاد بدم بهترین رو بخوان! بهترین باشن! بهترین رو انتخاب کنن! وَ برای رسیدن به بهترین تلاش کنن!
سربهراه
تو دیدار آقا با بانوان به مناسبت روز زن، در پشت صحنه آقا به جمعی از خانمهای فعال و تحصیلکرده و ماد
خاطرات زندگی امام خمینی و همسرشون،
یا شرح اسم (روایت زندگی آقا) رو که میخوندم،
انگار افسانه و اسطوره بود...
تصمیم گرفتم ماه رمضان یا تابستان که سبکترم، بازخوانی کنم.
درواقع قصدِ خودآزاری دارم!
هی بخونم و هی مقایسه کنم و هی بگردم و هی از نهایتِ خشم و بغض ویران بشم...
اما نذارم یادم بره که زندگی توحیدی شدنیه. شدنیه اگر بخوام.
نمیخوام از اعلای زندگی به پَستی راضی بشم.
سربهراه
یک ماهه تو اتوبوسهام با سارا و حافظ میگذره. وَ چه شیرین... چه شیرین... داوطلبم با برجی ده میلیون
اتوبوس حوالیِ حرمه.
قبلا شهرداریِ شهرم کمی توحیدی بود و اتوبوسها وقتی به حوالیِ حرم میرسیدن، صدای ضبطشدهی خانمی میگفت:
حرم مطهّر.
مردمِ شهر هم قبلا کمی توحیدی بودن و هر وقت حوالیِ حرم میرسیدیم، از جاشون بلند میشدن و رو به حرم، دست به سینه میذاشتن و خم میشدن.
حالا زندگیِ توحیدی مغلوب شده. نه صدایی برای اتوبوس تعبیه شده و نه حتی قدیمیها بلند میشن عرض ادب کنن(!)
داشتم میگفتم؛
اتوبوس حوالیِ حرمه.
سارا تو گوشم داره حافظ میخونه.
نوشته بودم وقتِ گریه ندارم.
اما سارا و حافظ کارِ خودشون رو کردن:
در بحر فتادهام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتادهام به زاری
آیا بُوَد آنکه دست گیرد؟
سربهراه
معلمِ فروریختهشون رو سرِ پا میکنن... وَ من بعد از هر پیام، از خدای عطاکنندهی رجب میخوام صبح من و
اهل نماز نیستن، اما من جوری پاسخ میدم که به نماز هم فکر کنن.
به ساعتِ خوابِ درست.
به زمانِ بیداریِ درست.
به توکّل بعد از تلاش.
به زندگی توحیدی...............
آه از بحرانِ معنویت... آه!
اگر داشتم براشون شکلات میخریدم و فردا موقع امتحان بهشون میدادم. در پایین اومدنِ اضطرابشون خیلی مؤثره. فردا امتحان سختی براشون طراحی کردم... خیلی خیلی سخت... با اینکه از آبان دیگه بیست نداشتم و دلم لک زده برای هدیه گرفتن، اما چارهای نیست؛ برای بهترین شدنشون باید از تلخیها عبور کنن...
خرداد همهی این تلخیها که رشدشون داده، براشون شیرین و خواستنی میشه انشاءالله😭❣
سربهراه
یکی از دوستام این ساعت زنگ زد و پرسید قسمت اول اکنون رو دیدی؟ من: قسمت اول چی؟! اکنون چیه؟! کجا؟! کد
مصاحبهها و گفتگوهای بچهمذهبیهای حسینیه هنر که زندگی شهدا رو مینویسن خوندید یا شنیدید؟
مصاحبهها و گفتگوهای بچه لامذهبهای انجمن نویسندگی که دربارهی مسائل ممنوعه به راحتی کلمات و جملات رو آلوده میکنن چطور؟
من میخونم و میشنوم.
هیچکدوم هیچی بهت اضافه نمیکنن هیچ، از هرچی کتاب و نویسندگیه بیزارت میکنن بس که هیچیندارن!
میدونین؟
من مادامی که نتونم مثل مصطفی مستور گفتگو و مصاحبه کنم، به کتاب نوشتن فکر نمیکنم.
بابتِ همهی کارگاههای نویسندگیای که برگزار کردم و باز هم خواهم کرد (چون تنها مکان و زمانیه که من رو به زندگی نویسندگی برمیگردونه) هم
شرمسارم و خجالتزده...
آقای مستور؛
از اینکه شما نویسندهی مورد علاقهمی خیلی کِیف میکنم،
وَ باید بدونی من هم «مثل یک احمق با خوندنت گریه میکنم».
سربهراه
یکی از بسیجیهای لبودهنِ پرخرجِ بیفایدهی دانشگاه که سالهای ارشد هم رو میدیدیم، پیام زده که مکتب نرجس دورهی هوش مصنوعیِ رایگان گذاشته برای بچههای مستعد. من شما رو معرفی کردم.
من محلش ندادم و به پیامش پوزخند زدم و حتی به قدرِ پاسخ دادن، وقتم و تلف نکردم.
پیام زد و پیگیری کرد. براش نوشتم من یه اشتباه رو دو بار تکرار نمیکنم.
پیامه که میفرستاد چرا دعوا داری و چطور شده و فلان! من هر پیام رو میخونم و حذف میکنم و وقتم رو برای دوباره توضیح دادن تلف نمیکنم!
از دوران ارشدم نزدیک هفت یا هشت سال میگذره. این بسیجی عقبموندهها هنوز تو خودشون میلولن! یک نفر جدید بهشون اضافه نشده و اینها هم جز به غیر خودشون رجوع نمیکنن مگر برای ارشاد و هدایتش(!)
لبریز از کارهای مقطعی و بدون استمرار و بدون فایده و نتیجهان(!)
معتقدن دارن خودشون رو رشد میدن(!) وَ مشکلات جامعه باید ریشهیابی شه پس فعلا نباید مشغول شد(!) فقط هرجا رزومهای باشه میان افراد رو به راه راست هدایت کنن و برگردن به درگاه الهی(!)
شش سال پیش میخواستن کار اقتصادی کنن چون آقا روی اقتصاد تأکید داشتن.
وقت همهی ما رو گرفتن و یه ماهی جلسه و حرفِ مفت و تهشم هرکی به بهانهی جهاد شوهرداری و فرزندآوری، گورش و گم کرد تو دخمهش(!)
چند سال بعد آقا در دوران کرونا روی ادعیه تأکید داشتن، اینا روضه و هیئت بود که گرفتن(!)
بعد آقا سخنرانی جدید کردن، باز رفتن پی اون(!)
الآنم هوش مصنوعی چون آقا دربارهش تأکید داشتن(!)
دریغ از یه نفر جدید... دریغ از وارد دنیای بزرگتر و متکثّر شدن... دریغ از استقبال از چالشها...
من همونقدر که مذهبیِ جمعِ غیرمذهبیهام، در جمعِ این مذهبیعقبموندههای بیخاصیت هم غیرمذهبیام. کوچکترین نقدی از طرف من با احادیث آبروی مؤمن و دل شکستن پاسخ داده میشه😂نه منطق و مطالعه و دین(!)
چرا نمیتونن من و رفیق رو کنار بذارن؟ چون به هوش و عرضهمون محتاجن! وگرنه از زبونِ ما بیزارن😁
هیچوقت هم درست نمیشن!
جنمِ ورود به دایرهای جز دایرهی خودشون رو ندارن. اینقدر خودشون، خودشون رو تأیید کردن که واقعا فکر کردن مؤمنانِ مخلصِ خدا هستن و واقعا هرجا ورود کردن، نیتشون هدایتِ گمراهان بوده😂😂😂 این مدلیا چی میزنین شماها؟!😁
راستی!
گفته بودم از توی مذهبیِ بیخاصیتِ بهدردنخوری که یه امر به معروف و نهی از منکرِ ساده نمیکنی و #بیتفاوت هستی، چقدر بیزارم و آرزومندم خودت و نسلت نیست و نابود شین؟!
از مذهبیهای عباپوش هم بیزارم و آرزو میکنم شهر پر از لخت و برهنه شه، اما شما مایههای ننگِ حجاب، نیست و نابود شید😊
بلند بگو الهی آمین🤲😍
سربهراه
یکی از بسیجیهای لبودهنِ پرخرجِ بیفایدهی دانشگاه که سالهای ارشد هم رو میدیدیم، پیام زده که مکتب
طرز فکر این عقبموندهها اینطوریه که هر بار من رو میبینن ازم میپرسن چند نفر از شاگردات و چادری کردی؟!
وقتی جواب میدم ترجیح میدم از من «تفکّر پوشش و عفّت» رو بگیرن که خودشون بفهمن چی رو انتخاب کنن، ترش میکنن که نوچ نوچ! این نسل بر باد رفته! باید فکری به حالش کرد(!)
#خودپیغمبرپندارها 😂
سربهراه
زنداداشم فقط تلگرام و اینستاگرام داشت. پس با من هیچ راه تماسی جز زنگ زدن و پیامک دادن نداشت.
بعد از سه سال ایتا نصب کرده و حالا عکسی، پیامی باشه روی ایتا برام میفرسته.
تو این سه سال من چیزی گفتم؟ نه.
فقط بر عقیدهم پایداری کردم و به مقاومتم استمرار دادم. تحت هیچ شرایطی کوتاه نیومدم و بیچشمداشتِ نتیجه فقط به کاری که درسته عمل کردم. بعد از هر مهمونی نشوندمش که با بلوتوث عکسا رو برام بریزه اما نه به اون گفتم ایتا بزن، نه به اون گوش دادم که تلگرام داشته باشم.
#استمرار
سربهراه
از گروه پژوهشِ امسالم اصلا راضی نیستم و نمیتونن پاسخگوی وسواس فکری من باشن و بهترینِ هر کاری رو ارائه بدن، اما دورشون نریختم، کار رو متوقف نکردم، عقب نکشیدم.
بلکه چهار ماهه دارم راههای مختلف رو در قالبهای مختلف امتحان میکنم چون خروجی کارم یه برنامه یا یه دیوار نیست، بلکه یه شخصیته. وَ من میخوام از دخترام شخصیتی پیگیر و بااراده متولد شه که اینستاگرامی و جَوزده کار نمیکنه، بلکه با فکر و بلندمدت و برای بهترین نتیجه تلاش میکنه.
در صورتی که همون آبان افراد مدرسه خسته شده بودن و وساطت میکردن به دخترای پژوهش سخت نگیرم و بذارم همون پلشتیکاریشون رو روی دیوار نگه دارن که هرگز اجازه ندادم.
تا بهترینشون رو ارائه ندن، محاله بذارم لبخند رضایتم رو ببینن.
#استمرار