سربهراه
از اینکه تفکّر و کمالطلبی به هوچیگری و فریب باخت، تعجب نمیکنم! من یه معلمم؛ روزانه بارها و بارها
دوازده سال گذشت؛
سه بار اخراج شدم؛
هر بار در مظانّ اتهام بودم؛
یک سالِ تمام در مسیرِ اداره رفتم و اومدم و هر مدل توهین و تحقیر و تزویر و تهدیدی رو شنیدم،
تا یکی فهمید چرا این مدلیام!
کاش یکی بلد بود برام روضهٔ حضرت نوح علیه السلام بخونه...
داره برف میاد و فردا روزِ عزّتِ منه؛ فردا افتخارِ منه؛ فردا سرِ بلندِ منه در دانشگاه، در مدرسه، در خانواده، در فامیل و محلّه، در کوچه و خیابانِ شهر، در هر فضای مجازی که فعال بودم و هستم.
۲۲ بهمن آبروی منه؛ اقتدارِ منه؛ اعتبارِ منه.
۲۲ بهمن آرمان و تحققِ آرمانهای منه؛ امیدِ ظهورِ منه؛ محرّم و صفرِ منه؛ راهِ هموارِ مشّایه و کربلای منه؛ روضههای پررونقِ فاطمیهٔ منه؛ حرفِ برای گفتنِ منه؛ شعرِ قابلِ سرودنِ منه؛ داستان، داستان، کلمههای نوشتنیِ منه.
۲۲ بهمنِ جانِ دلم❣
همسر حاجعلی چیتسازیان بود اگر اشتباه نکنم. در همون کتاب گلستان یازدهم نقل شده گویا. که به خانوادهٔ عروس گفته بودن ممکنه این جوان شهید بشه.
عروس یا پدرش گفته بود یه شب زندگی با یه مرد، بهتر از هزار سال زندگی با نامرده.
۵. چرا سمتِ انقلاب و جمهوری اسلامی ایستادم؟
#من_عزّتمندانه_انقلابیام
میتونید سرتون و بالا بگیرید
وَ بدون فکر
وَ بدون توقف
از اعتقادتون حرف بزنید؟!
از اینکه چرا انقلابی هستید؟!
چرا فردا راهپیمایی میرید؟!
با ضدّ جمهوری اسلامی کاری ندارم.
با مذهبیهای حجّتیه کاری ندارم.
با تعطیلون تا اومدنِ امام زمان علیه السلام که کاراشون و بکنه کاری ندارم.
من با توی انقلابی و ولایی کار دارم که فردا از آسمون سنگم بباره، کفِ خیابون داد میزنی #مرگ_بر_آمریکا .
اونقدر عاقلانه عاشق هستی که بتونی بی نفس گرفتن از عقیدهت حرف بزنی؟!
اونقدر به سمتی که ایستادی مطمئن هستی که بتونی از موضع قدرت و مطالبه حرف بزنی که؛ «برام عجیبه! شما چرا انقلابی نیستید؟! مگه ضریب هوشیتون چنده؟!»؟!
میتونی یهضرب پنجاه تا دلیل بگی برای انقلابی بودنت؟!
هر وقت کسی رو دیدم که خودش رو منتسب به رهبری دونست و ولایی،
شروع کردم سؤال پرسیدن از سخنرانیها و کتابهای آقا...
هر وقت داعیهٔ مذهب داشت،
از قرآن و نهجالبلاغه و تفاسیر سؤال و جوابش کردم...
هر وقت کسی مجلسی رو دست گرفت و تزهای مملکتداری داد،
سؤالهای سیاسی رو ریختم سرش...
هر وقت کسی خودش و چسبوند به شهدا،
شهید به شهید اسم بردم ببینم وصیتنامهش و خونده یا نه...
هرکی از طرح ولایت سیسِ پیغمبر گرفت، با شُبههناکترین مسائلِ دین افتادم به جونش ببینم شیش تا کتابِ طرح ولایت و فهمیده یا فقط باد کرده که ما رو ارشاد کنه...
وَ تا دلتون بخواد، متوهّم درومد(!)
همونهایی که تو اینستاگرام تهش میشن بلاگر و حجاباستایل و تو ایتا میشن ضدّ واکسن و ولیّ فقیهِ جهانِ اسلام رو «مجبور» اعلام میکنن تا عقبموندگی خودشون و توجیه کنن(!)
گرفتین که؟!
از بهترین خاطراتِ زندگیم؛ روز کنکورِ کارشناسیمه. یعنی اولین کنکوری که دادم. بعدش ارشد و بعد هم دکتری.
همیشه از امتحان دادن و قبول شدن خوشم میومده و وقتی مدرک ارشدم به فنا رفت و مسیرِ تحصیلم بسته شد، شبای دی و خرداد غصهٔ عالَم رو دلمه...
فقط هزااااااار الحمدلله که معلمم و تو مدرسه و فضای درس و امتحان... وگرنه یه چیزایی هرگز تو من تهنشین نمیشد...
من آموزش دیدن و یاد گرفتن و خیلی دوست دارم. هر چیزی که باشه. از آشپزی بگیرید تا سنگینترین محاسباتِ فیزیکیِ جهان.
همیشه تو هر رقابتی که فرصت کنم شرکت میکنم و اگه برنده نشم واقعا به هم میریزم و تا چند هفته یا حتی چند ماه عصبیام!
صبح تو کانال آموزش و پرورش دیدم گذاشته ساعت هفتِ امروز یه کارگاه آموزشیه. ساعت کوک کردم وسطِ کوووووووووه کارام حتما ببینم.
واقعا نوشتم «کووووووووووه کارام»!
وقتی وارد اسکایروم شدم، کلی اسم و کد پرسنلی دیدم(!)
هزااااااار بار خدا رو شکر کردم که برده نیستم... رسمی و استخدامی نیستم که از «ترس» یا به «امید» دنبال اینجور کارگاهها باشم...
چقدر همهچیز یه فجر لازم داره...
در رأسشون آموزش و پرورش...
فکر میکنید این چیزا به نسلِ بعدی و شاگردهامون نمیرسه؟! هه!
اثرِ وضعی...
اثرِ وضعی...
سربهراه
از بهترین خاطراتِ زندگیم؛ روز کنکورِ کارشناسیمه. یعنی اولین کنکوری که دادم. بعدش ارشد و بعد هم دکتر
آموزش و پرورشیا اگه از دانشگاههای دولتی بودن، در ساختِ پاورپوینت اینقدر اسکول عمل نمیکردن😫
یارو استادِ فلانه ها! ولی از دانشگاه فرهنگیان(!)
پاورپوینتی که گذاشته داره درس میده رو اگه به نهمای من نشون بدید، خودشون و حلقآویز میکنن چون میدونن اگه بذارن جلوی من چنین افتضاحی رو چه کار میکنم باهاشون...
فرهنگیانیهای عزیزی که اینجایید؛
لطفا «معلم» باشید و متوجه که چی میگم، نه که به تریج قباتون بربخوره!
من ویراستارم، تابستونا ویراستاری میکنم. پایاننامههای دانشجوهای غیر دانشگاه دولتیِ اساسی که زیردستم میاد، طرف بوده دکتری اما نمیدونسته نیمفاصله یعنی چی...
بهخدا بیدلیل و بدون فکر به غیر دانشگاههای دولتی نمیگم دانشگاه خنگا! با اعتقاد و دلیل میگم.
علم حرمت داره... کاش میشد جایی جز ساحتِ علم دنبالِ مدرک و شهرت و ثروت افتاد...
میرم پیام بذارم و بهرخ بکشم که پاورپوینتشون در شأن القابی که به خودشون دادن نیست... در شأن مدرکشون نیست... وَ سطح فرهنگیان اگر اینه واقعا پایینه... واقعا زشته... و خروجیش هم میشه نسل در نسل اهمالکار و سَمبَلکُن...
به رخ میکشم چون همینا در مدارس میزنن به سر نسلهامون که اینا خنگن... خنگ نیستن، خنگا بالا سرشونن، سطحشون میاد پایین(!)
میرم نقطهٔ آغاز احتمالیِ فجر باشم.
مادر و پدرم،
مثلِ بیشترِ مادرا و پدرا(!)
پسراشون و طوری بار آوردن که بابام با پایِ دردناکش که وقتِ راه رفتن از درد، نفسهای بلند میکشه، رفته داره برفای کوچه رو پارو و جارو میکنه و برادرِ جوان و تنومندم، زیرِ پتو ایرپادش و گذاشته و موسیقیش و گوش میده(!)
وَ معلومه که من دیگه دخترِ دلسوزشون نیستم که برادرام و بهخط کنم که اونا کار کنن، تا مادرم من و سختگیر و هیولا جلوه بده و نگرانِ دستوپای بلوریِ پسراش باشه!
هر پدر و مادری باید نتیجهٔ تربیتشون رو بچشن.
من فقط میتونم در پاسخِ زنداداشم که نگرانِ ازدواجم میشه و معتقده من سختگیرم، گوشزد کنم که من اگه مثلِ شوهرِ تو میخواستم که برای نصبِ بخاریِ خونهتون به بابام زنگ زد،
خب ریخته بود و هست! حتما دوست ندارم شبیهِ شوهرِ تو داشته باشم که صبر کردم! هوم؟!
بله! اینطوری پاسخگوی درد پای بابا هستم وسطِ شلپشولوپِ آبوبرفِ کوچه...
یه سالی هم چنین روزی نجف بودم. تولد آقا علیاکبر علیه السلام. نشسته بودیم روبهروی ایوان طلای آقا امیرالمؤمنین علیه السلام و ایرانی و عراقی هلهله بود که میکردن و شکلات بود که رو سر و دستامون میریخت.
من به امام حسین علیه السلام فکر میکردم. جانم فدای شادیِ علیدار شدنشون. به این فکر میکردم که همه ایشون رو به حرکت نظامی میشناسن در صورتی که ایشون اَبَراستادِ کارِ فرهنگی هستن؛
سبّ و لعنِ آقا امام علی علیه السلام رو معاویه لعنت الله علیه بنیان گذاشت. تا شصت سال بعدش هم رواج داشت و تو خطبههای نمازهای بخوره به کمرشون هم جزو اعمالشون بوده...
هرکی این کار رو نمیکرده، مجازات، تبعید یا شهید میشده. هرکی دوستدارِ آقا علی بن ابیطالب علیه السلام بوده هم یکی از همون سرنوشتها رو داشته.
اونوقت امام حسین علیه السلام پسردار میشن و اسمش رو میذارن علی! (علیاکبر)
دوباره پسردار میشن و باز اسمش و میذارن علی! (علی اوسط: امام سجاد علیه السلام)
باز پسردار میشن و اسمش و میذارن علی! (علی اصغر)
به زبانِ منِ اَلکَن اینطوریه که؛
آقای معاویه! شما از علی بدت میاد؟!
باشه!
من کاری میکنم کابوسِ شب و صبحت بشه علی!
بعد تصور کنید هر بار آقا پسراشون و صدا میزدن...
آخ!
علی جان!
علیِ بابا!
علیِ فاطمه...
آخ امام حسین! امام حسین! جانم فداتون که شما کشتید معاویه و آلش رو!
دیشب یکی رو تلویزیون آورده بود خارجی. اسمِ پسراش و دیدید چی گذاشته بود؟
روحالله خمینی!
محمدحسین بهشتی!
محمدعلی رجایی!
انگار وسطِ کشورش قد عَلَم کرده بود و گفته بود عه! از انقلاب اسلامی بدتون میاد؟!
خب!
روحالله پسرمه.
محمدعلی رجایی پسرمه.
تازه گفت باز بچه بیاره میذاره سیدحسن نصرالله!
میذاره اسماعیل هنیه!
وای خدا من چقدر دوست داشتم پسر داشتم میذاشتم یحیی!
کارِ فرهنگی یعنی این!
هدفمند و بابرنامه و جهادی کار کردن یعنی این!
#استمرار یعنی این!
آقا امام حسین! علی اکبر بس بود دیگه! کارتون و کردید! رزومه پر شد! همه دیدن و فهمیدن!
پناه بر خدا که از دست مذهبیا باید چطور بنویسم...
نه!
استمرار یعنی تکرار علی!
هم اولی علی.
هم دومی علی.
هم سومی علی.
هم تا قیامت علی.
استمرار یعنی این.
خب قربونت بشم این حرومزادهها هار شدن که... «که دشت پُر شد از علی سرتاسر...»
به مردم فکر میکنم.
برای من سردترین نقطهٔ دنیا اوّل نجفه و بعد مشهد.
تا قلهٔ کوهی که آبشار داشت همین یه ماه پیش رفتم و پالتوم رو دستم بود. اما مشهد آهولرزه میگیری!
مشهد سرده!
ولی مردم اومده بودن.
پیر و جوان. با بچه و خانوادگی. همه بودن.
چقدر عالی.
ولی اینا وقت امر به معروف و نهی از منکر کجان؟!
وقتِ مطالبه و پیگیری چطور؟!
چرا گرونفروشی رو تحریم نمیکنن؟!
چرا طلا رفت بالا متحد دست از خرید و فروش نمیکشن که دولت رو مجبور به برنامهریزی کنن؟!
من تو دانشگاه این دختر چفیهبهسرهای داغِ انقلابی رو ندیدم به استادِ ضدّولایت فقیهشون یک کلمه اعتراض کنن(!) ندیدم پسراس شلوارپارچهایپوش کلاسی رو تحریم کنن چون استادش اجازهٔ برهنه حاضر شدن سر کلاسش و میده(!)
اینا دقیقا در عرصههای فرهنگی و جهادی و اقتصادی و سیاسی کجان؟!
بهخدا من این جمعیت رو تو تابستون و تبیین انتخابات ندیدم(!)
امروز روزِ قشنگی بود ولی...
عه از علی بدت میاد؟!
باشه!
علیِ اکبرم...
علیِ اوسطم...
علیِ اصغرم...