راننده صدای زن گذاشته...
کاش میشد گوشام و دربیارم، بذارم تو جایی شبیهِ جای ایرپاد، با صوت قرآن شارژ شه...
من همیشه تو دعاهام راه رو تعیین میکردم، اما اینبار میخوام نتیجه رو دعا کنم. راه با خودشون.
مثلا همیشه میگفتم خدایا من با ادامه تحصیل خیلی حالم خوب میشه. مدرکِ نابودشدهم و بهم برگردون.
اینبار ولی زیرِ قبّه میخوام از خدای آقا آرامش بخوام. از راهی که خودشون صلاح میدونن.
من اونور نه سیمکارت میگیرم، نه اینترنت. هرجا وایفای رایگان بود استفاده میکنم.
اسماتون و زیر قبّه باز میکنم و به حرمتِ زمان و مکانی که توشم دعاتون میکنم.
تو همه حرما عالیة المضامین میخونم که هیچکس از قلم نیفته.
غمانگیزترین و بغضآلودترین عیدمون مبارک❤️
الهی به زودی اینجا بنویسم:
دعوتید سهله. جشن بزرگِ ظهور. با سخنرانیِ آقا امام زمان علیه السلام.
مسؤول خواهران امام زمان❣
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد❣
ورودِ افتخارآمیزم به مرزِ پُرگهر رو به تکتکِ شما مخاطبین، خانوادهٔ عزیزم، دوستان و آشنایان، همکارانم و خصوصا محضرِ شریفِ شاگردانم که پسفردا با من امتحان دارن،
تبریک و تسلیت عرض میکنم.
مهران هستم، بسیار خوابآلود!
کمی استراحت کنم میام مینویسم که باید به امام حسین علیه السلام اعتماد کرد❤️
سفرِ محشری شد؛
با توکل و توسل به امام حسین علیه السلام و آقا صاحبالزمان علیه السلام،
تلاش کنید و زانوی همه اُشترهاتون رو ببندید.
وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ.
شب است و آسمانِ مهران شفّاف. من پشتِ مرزِ ظهور ماندهام و روایت میخوانم که فجر شما هستی. پس سوگند به سپیدهدم که رمزِ عبورِ من است تا شناسنامهٔ شما:
اِنّ جدّی الحُسین...
آمدهام بهترین مکان برای بزرگداشتِ بهترین زمان، ای صاحبِ زمان.
پیامبرِ ناجیِ دلهای گورشدهٔ دختران؛ از کجای این تاریکی در گوشِ دلم «إِنَّا غَیْرُ مُهْمِلِینَ لِمُرَاعَاتِکُمْ» زمزمه میکنی که ذکر گرفتهام فَادْخُلِي فِي عِبَادِي، وَادْخُلِي جَنَّتِي؟!
این رو تو مرز نوشتم. وَ بعد دلهامون در لرزشی مطمئن فرورفت. یعنی مضطرب بودیم و مطمئن. ترسان و در امان.
یکِ نیمهشب رسیدیم مرز. اگر اتوبوس ما رو تا مرز نمیآورد، وَ قرار بود خودمون ماشین بگیریم، اون موقع شب واقعا خلوت بود.
مرز که رسیدیم هیچکس نبود. هیچ آدمی. هیچ خبری. اتوبوس هرچه به پایانه مرزی نزدیک میشد، تو دل من و رفیق بیشتر خالی میشد. خیلی شکرِ خدا میکردیم که ما رو تا مرز آوردن. واقعا برای اون وقتِ شب و اون خلوتی، خیلی معجزه بود.
پارکینگ پر از ماشین بود و این یعنی داخل شهرهای عراق پر از ایرانیه، اما مرز، دیگه وقتِ شلوغ بودنش نبود. دیر رسیده بودیم و دقیقه نود!
رفیق خیلی کاروانی که وقتِ ما رو کشت لعن و نفرین کرد. اگه فقط دو روز زودتر رسیده بودیم، تو این خلوتی نمیافتادیم. اما توکل به خدا.
پیاده شدیم و دنبال جمعیتِ عراقیِ اتوبوس راه افتادیم. محتاط و عقب میرفتیم که هم تنها نباشیم، هم جلب توجه نکنیم. تا اینکه به مسجدِ نیمهسازِ دمِ پایانه رسیدیم و صدای یه پسرخوزستانی به گوش رسید که بفرما چای! بفرمای شام! نذری! نذری!
همینکه صدای هموطنِ خودمون و شنیدیم از گروه عراقیها جدا شدیم و به سمتِ مسجد رفتیم. اونجا اتوبوسا نگه داشته بودن و چند تا کاروان داشتن پیاده میشدن که برن مرز.
با رفیق قرار گذاشتیم چای و شام بزنیم و بریم با کاروانا صحبت کنیم ببینیم ما رو مرز تا مرز همراه میکنن یا نه. پسر خوزستانیه و دوستش هم یه موکبِ دونفره بودن؛ تو سرمای خشکِ نیمهشبِ مرزِ برهوت، یه تریموس وصل کرده بود به آبسردکن و کنارش رو آتیش یه قابلمه خوراک بندریِ تند و فلفلی.
دوستش تبلیغات و بفرما میزد، خودش پذیرایی. همینکه چای رو داد دستمون گفت بخورید، برید داخل مسجد استراحت، صبح رد شید.
ما بعد از تدبیر و حرکت، دیگه همهچیز رو رزق میبینیم. حرفِ اون پسرِ تیز که میتونست احتمال بده از کاروان جلوتر اومدیم، اما فهمید تنهاییم رو رزق گرفتیم و رفتیم داخل مسجد. مسجد خودش نیمهساز بود، زیرزمینش که تقریبا بزرگ، با سقفی کوتاه، سرد و فوقالعاده کثیف، جای استراحت بود.
یه کاروان ایلامی و یه کاروان افغانستانی اون پایین منتظر حرکت بودن. ما رفتیم کنار سه تا خانمِ ایلامی نشستیم و با کمترین بروز اطلاعات، بیشترین اطلاعات رو ازشون گرفتیم ببینیم میتونیم با مدیرشون صحبت کنیم یا نه.
بعد از چای و شام، رفیق رفت بیرون هر کاروانی اومد باهاشون صحبت کنه و من پیش وسایل موندم. ساعت حدودِ سه نیمهشب بود و رفیق هرچی کاروان رسیده بود مهران رو خِفت کرده بود؛ یا جا نداشتن، یا با هزینهای که ما میگفتیم راضی نمیشدن. ما بیشتر از چهار تومن برای مرز تا مرز نمیدادیم. خوراک و جا یا نمیخواستیم یا حسینیه بودن و غیرمنطقی. ولی زیر پنج تومن راضی نمیشدن. ما هم قبول نمیکردیم چون قیمت کاروانای حسینیهای رو میدونیم. قیمت کاروانای خوب رو هم داریم و میدونستیم بدون جا و خوراک اینهمه که میگن نمیشه.
سرویس و وضو رفتیم و کولههامون و انداختیم و رفتیم داخلِ سولهٔ مرز که پاسپورتها رو خروج میزنن و تمام، قبل از ایکسری نشستیم که اونجا کاروانا رو خِفت کنیم.
از ایلام، ملایر، زنجان، تهران، بروجرد، قزوین، وای کلی شهر رو صحبت کردیم و یا جا... یا هزینه... وَ نمیشد.
طولِ مدتی که اونجا ایستاده بودیم، گوشهٔ دیگهٔ سالن، یه زن و مردِ مُسنِ عراقی و یه خانم بزرگسال نشسته بودن و از ایکسری رد نمیشدن. میفهمیدیم منتظرن ولی نمیفهمیدیم چرا. ما در اضطراب و استرسِ کاروان و رد شدن از مرز بودیم که خانم بزرگساله اومد به سلام و علیک و فهمیدیم ایرانی هستن که اجدادشون کربلایی بوده و دوزبانهان. همچنین فهمیدیم همسرش کیفِ کمریشون و که توش پاسپورتاشون بوده، بین راه تو سرویس بهداشتی جا گذاشته و برگشته برداره. ما هم گفتیم منتظریم به یه کاروان ملحق شیم. گفت خب بیاین با ما!
گفتیم زحمتتون میشه، شما خانوادهاید و با شخصی میتونید برید، ما شخصی سوار نمیشیم، با وَن میخوایم بریم یا اتوبوس. گفت ما با شخصی نمیریم میترسیم، بیاین با وَن میریم.
حسِ قویِ آدمشناسیم از خانمه خوشش نیومد. گفتیم باشه ولی به رفیق گفتم تا شوهرش برسه به خِفت کردنِ کاروانا ادامه بدیم. من دوست ندارم با اینا بریم.
ولی دیگه کاروانی نبود... به صبحِ جمعه و عید ساعتی نمونده بود و دیگه کاروانی نمیومد...
شوهرش از راه رسید. خیلی اکراه داشتیم اما چارهای نداشتیم... وقتی اینطرف خلوته و هرکی رفت کاروان بود، یعنی اونطرف وَنها همه خالیه... شرایط برای خودمون دو تا رفتن اصلا امن نبود. ما تلاشمون و کرده بودیم. تو سرما نشستیم بیرون و با هرکی رسید حرف زدیم. تا مغزاستخوونمون یخ زده بود. دیگه توکل بر خدا.
کولهها رو ایکسری گذاشتیم و مُهرِ خروج از ایران خوردیم و وارد سولهٔ بین ایران و عراق شدیم و عوارضی خروج پرداخت کردیم و کمی جلوتر پرچمهای کشورها فرق کرد و با مُهرِ ورود، رسما وارد خاکِ عراق شدیم.
مرزِ عراق چنان خالی و خلوت بود که فقط سه اتاقکِ فعال داشت و اونهمه اتاقکِ بررسیِ پاسپورت تو اربعین، همه خاکخورده و غیرفعال بودن. کبوتر پر نمیزد و هیچ آدمی نبود.
این چهار نفر که زن و شوهر بودن و پدر و مادرِ خانمه، واقعا فسفسو و شُل بودن. مسیر و فرآیندِ ده دقیقهای، یک سااااااااعت طول کشید و دیگه ساعت چهار و خردهای بود.
علاوه بر اون، پاسپورت خانمه رو نگه داشتن و گفتن ممنوعالخروجه. به ما گفت مالیات نداده بودم، بعد دادم ثبت نشده. رفتن اتاق مسؤول و بعد از چند دقیقه اومدن و تونستن پاسپورت رو بگیرن و مُهر بخورن.
از سولهٔ مجهّز و بزرگِ سرپوشیدهٔ عِراق که تو اربعین ازش استفاده نمیشه، عبور کردیم و اومدیم بیرون که اصلا تو دلِ من و رفیق خالی شد...
بیابونِ برهوت... پنج دستگاه وَنِ خالی از مسافر... یه ماشین شخصیِ شیشهدودی... سبیل به سبیل مردای دشداشهپوشِ عراقی و نگاههای خیره به ما شش نفر.
شوهره سرش و انداخت پایین و رفت پای ماشین شخصیه. خانمش و مادر و پدره هم دنبالش.
من و رفیق موندیم سر جامون ببینیم اینا دارن چه میکنن. به رفیق گفتم تحت هیچ شرایطی سوار شخصی نمیشیم. اصرار کردن میگیم جاتون تنگ میشه و برمیگردیم تو سولهٔ پاسپورتا.
خانمه اومد و بهم گفت شوهرم حوصلهش سر رفته میگه نماز نمونیم و با شخصی بریم، ولی من مادرم و فرستادم باهاش صحبت کنه رأیش و بزنه.
لبخند زدم و چیزی نگفتم. خیلی ناراحت شدم. ما که از اونا نخواستیم باهاشون بریم، خودش دعوت کرد و ما شرایطمون و گفتیم. تو خاکِ امنِ خودمون بودیم و ما رو آورد اینور و حالا داره زیر حرفش میزنه.
یا اندازهٔ عرضهتون کار خیر کنید، یا نکنید(!)
گفت بریم وضو بگیریم که الآن اذانه. رفیق موند جا کولهها و من و خانمه رفتیم سرویس. سرویسه روباز بود و بدون شلنگ و مایع دستشویی و جای وضو گرفتنش تو چشمِ خلایق!
به خانمه گفتم با هرچیش کنار بیام، با جای وضوش کنار نمیام. گفت چادر برای هم میگیریم. سرش و انداخت پایین و رفت پشتِ درِ سرویسی و چادرش و درآورد. من یه نگاه به دوروبر کردم و تو کتم نرفت جلو اونهمه مرد برم سرویس و بعد بیام دست بشورم و وضو و...
بدون اینکه چیزی بگم اومدم جا رفیق که پاشو بریم جلوتر. یادمه که جلوتر یه سرویس بهداشتی داشت.
راه افتادیم و شوهره و مادر و پدره که پای ماشین شخصی بودن، هی نگامون میکردن و من دیگه لازم ندونستم خبر بدم. یا جَنَم کار خیر دارن و میمونن یا ندارن و پاسخِ امید دادن به ما و اومدنمون اینور و قال گذاشتنمون باشه به قیامت.
همینطور که میرفتیم جلو، چون فقططططططططط ما دو تا دختر بودیم و بقیه همه مرددددددد، یکیشون پرسید دنبال چی؟ گفتم مَرافِق. همون قبلی رو نشونم داد. گفتم بدون پوششه. گفت عراقی چشمودلپاک.
محل ندادم و راهم و رفتم و گفتم ایرانی و عراقی نداره، حتما پاکیای نبوده که خدا مَحرم_نامحرممون کرده!
از دور چند دستگاه شاسیِ خفن دیده شد و یه طایفه شیوخِ عراقی! از این آقایونی که عبای خاص دارن و روی چفیهٔ سرشون اگه اشتباه نکنم عِقال گذاشتن. من فکر کردم حوزهٔ علمیهشون و دارن میبرن اردو که رفیق گفت همه نظامیان، ماشیناشون و ببین. داشتم نگاه میکردم که متوجه شدم همهشون با تعجب دارن ما دو تا دختر تو اون برهوت رو میپان!
رفیق از پشت سرم گفت دورشون بزن، بیا برو پایین دورشون بزن، ولی دیر بود و من درست از دلشون گذر کردم!
سرویسی که تو خاطرم بود پیدا کردم و به رفیق گفتم یکی بیرون آماده میمونه نگهبانی و اون یکی میره داخل و جهادی عمل میکنه. مو و مسواک و چادر دربیاریم نه، جهادی و فرز.
اول خودم رفتم. شلنگ و مایع داشت و زنانه کامل از مردانه تفکیک بود اما تهِ یه دالون. فکر کنم کار دو نفرمون تو ده دقه طول کشید و صدای اذان هم بلند شد.
وقتی برمیگشتیم هنوز گردناشون کج بود و ما رو میپاییدن. بهعلاوهٔ تموم رانندههای وَن. همینطور که از اونجا رد میشدیم، نامحسوس وَنها رو بررسی کردم و زیر لب و طوری که فقط رفیق بشنوه گفتم وااااااای! ونا همه خالیه... فقط تو هرکدوم دو_سه تا مرده... چه خاکی به سرمون کنیم اینجا...
وقتی رسیدیم ورودیِ سولهٔ پاسپورت، اون خانواده دیگه نبودن...
همینقدر راحت و نامرد(!)
من کاروانی که ما رو پیچوند نفرین نکردم، اما اینایی که خودشون دعوت کردن و ما گفتیم چرا اون سمت موندیم و چرا با شخصی نمیریم و ما رو کشوندن اینور و قال گذاشتن... خیـــــــــــــلی نامردیه!
به ورودیِ سوله که رسیدیم، به پلیسه که چشم از ما برنمیداشت و حق هم داشت، دو تا دختر وسط اون بیابون و خلوتی بودیم و منم مرد بودم خیرهخیره نگاه میکردم(!) گفتم مُصلّی؟ وَ داخلِ سوله، گوشه روی زمین، یه کارتن نشونم داد و گفت همین!
تا زبونم اومد بگم شلختههای بیفکر، اما نگفتم! تو خاکِ اونا بودیم و غریب و باید جلوی زبان رو میگرفتم. ولی حرصم گرفته بود سرمایه دارن ولی عرضه نه. سوله به اون عظمت ساختن، یه نمازخونه نداره(!) کولراشون و نکردن زیرسازی کنن(!) یه جارو بدن دستِ من و رفیق همین عراق و بتکونیم!
رفیق ایستاد کنار کولهها و من اول خوندم. بعد رفیق خوند و تموم این مدت پلیسه خیره به ما بود.
تو قنوتِ نمازم به خدا گفتم شماتت و سوءظنِ عالَم رو تو این راه به جون میخرم، بار اولم نیست که با اولین سختی ول کنم و برم، اما مطمئن باش باور نمیکنم من و رفیقم و بین اینهمه مرد غریب رها کنی!
رفیق هم حالش خوب نبود، اما هرکدوم به اون یکی دلداری میدادیم.
اینجاست که من دوست ندارم با کسی جز رفقای خودم همسفر بشم. نه با اونایی که فاز برمیدارن طوری نمیشه و سیس شخصی و ون میگیرن و توکل به خدا بدون تدبیر(!) نه با اونایی که با اولین مشکل عقب میکشن که قسمت نبود(!)
برگردم مشهد حتتتتتتتتما به اون همکارام که هی رفتن رو مغزم که با هم بریم میگم که شما بودید همون اول که کاروان کنسل میکرد، میگفتید قسمت نبوده، آقا نطلبیده(!) ول میکردید و به خودتون مدال میدادید که ما تلاش کردیم ولی قسمت نبود(!)
همسفر باید از جنس خودت باشه، ما میترسیدیم و نگران بودیم، اما بی تدبیر نیومده بودیم. کاروان، خانواده بودنِ طرف، صبح شدن، با شخصی نرفتن، همهچیز و مد نظر گرفتیم و نشد. این میشه تقدیر و خِیره انشاءالله. عقبنشینی هم نکردیم و بدوبدو برگردیم خونه. هر کاری یه راهی داره. باید استقامت کرد و تلاش و توکل و توسل.
نمازمون که تموم شد متوجه شدیم روبهرومون یه حاجآقا ایستاده. عبا داشت و روی عبا چفیهٔ سبز سیدی انداخته بود و عمامهٔ مشکی. خیلی جوان بودن و وقتی دو_سه پسر نوجوان از گیت رد شدن و کنارش ایستادن فهمیدیم کاروان هستن و کاروان جدیدی در راهه.
رفیق هنوز روی کارتن نشسته بود و با قیافهٔ خسته و درموندهای گفت برم به این حاجآقا هم بگم؟
من نگاهی کردم ببینم خانم هم دارن یا نه... ولی یادم اومد چارهای نداریم، دیگه این سمت مرزیم... دلم گرمِ نوجوانهای دورش شد که شاید مربی یا معلمیه. گفتم برو بگو.
رفیق خیلی خسته و نگران بود. رفته بود به حاجآقاهه رک و راست ماجرا رو گفته بود (با اینکه به بقیه نگفته بودیم) و تهشم گفته بود ببخشید مزاحم شما شدیم، راستش لباستون تنها امید ما بود...
حاجآقاهه گفت صبر کنید با مدیرمون صحبت کنم. ما همون گوشهکنار کارتن ایستادیم و نگاه پلیس عراقیه لحظهای از ما برداشته نمیشد.
کاروانشون رسیدن و حاجآقا با مدیر پچپچ کرد و مدیره اومد سمت ما. قبل از اینکه ما حرفی بزنیم سلام و علیک کرد و گفت خواهرم من مشکلی ندارم، ولی ما کاروان عتبهایم. اگه نمایندهٔ عتبه باشه برام دردسر میشه، نبود قدمتون سر چشم.
نه از جا با ما حرف زد، نه از پول.
وقتی گفت عتبه، ما دوباره دلمون خالی شد. آمار عتبه رو داریم چه کاروانای گرونی داره. ما اونقدر پول نداریم... رفیق گفت بیخشید فقط هزینه... که مدیره حرفش و قطع کرد و گفت مهم نیست. دنبال ما بیاید تا ببینم چی میشه.
راه افتادن و ما هم. اتوبوسشون که رسید و شرکت اتوبوس رو هم دیدیم و مطمئن شدیم این کاروان، از اون لوکس و خفناست، بیشتر نگران هزینه شدیم. ولی به رفیق گفتم باهاشون تا اولین حرم میریم و هزینه رو میدیم و بعد چارهای میکنیم. گفتم الآن عراق پر از ایرانیه و ما فقط باید الآن از مرز بریم.
دلِ جفتمون پر بود و گلوی هردومون خفه از بغض. رفیق گفت اگه پام به کاظمین برسه خیلی شکایت میکنم.
گفتم من از بنیان شکایت دارم... از همهٔ شماتتهای تو مشهد تا آهنگ همسایه و تنها امیدم به چنین روزی و حالا موندن و چشم به دیگران داشتن... مشکل من اساسیه و با خود خدا حرف دارم... و البته با امام رضا جان... من دخترِ طغیانگرِ امام رضام.
چشمامون نمِ سرخی برداشته بود که مدیره اومد و کاروان رو به سمتِ اتوبوس هدایت کرد و آخر اومد سراغ ما و گفت بیاین سوار شید اما با مسافرا صحبت نکنید. هرکی هم ازتون چیزی پرسید شما جزو کاروان خودم هستید. منم فلانیام و با شما هماهنگ. بهتون قولی نمیدم اما تا جایی که بتونم مشکل رو حل میکنم.
ازش تشکر کردیم و از حاجآقاهه هم. رفتیم و سوار شدیم و آخرین ردیف که هیچکس ننشسته بود، نشستیم.
«فجر» بود که گشایش اتفاق افتاد.
والفجر...
راه افتادن و فهمیدیم دارن میرن کاظمین.
خب این کافی بود که دوباره چشمام قرمز شه چون کربلا نمیرسیدیم... اما به سختی خودمون و نگه داشتیم و خیره شدیم به بیرون. شکر نعمت کردیم که نعمتمون برکت پیدا کنه.
خدا رو شکر که مرز نموندیم. خدا رو شکر که با کاروان و اتوبوس داریم میریم. خدا رو شکر که کاروان پر از خانواده و زن و بچه است.
داشتیم از بیخوابی بیهوش میشدیم. تا اومدیم بخوابیم صبحانه به کاروانشون دادن و تدارکاتشون که مردِ کت و شلواریِ بزرگسالی بودن، برای ما هم آوردن. گفتیم خودمون صبحانه داریم که اصلا حرفمون و گوش نکرد، صبحانه رو گذاشت روی کیفامون و رفت.
دومین نکته از رفیق که دوست دارم و باز برگردم به سر همون برخی میزنم، اینه که مثل خودم مغروره و غُد. ما چیزی جز حاصلِ بازوی خودمون نمیخوایم و ترحم رو نمیپذیریم. بیفکر و جنونوار به این سفر نیومدیم؛ عاقلانه یک ماه پیش تدبیر کردیم و عاقلانه بیست روز پیش بهترین کاروانِ متناسب با شرایطمون رو پیدا کردیم و عاقلانه مسیرهای زمینیِ جایگزین رو پیدا کردیم و زیر بار قرضِ هوایی نرفتیم و عاقلانه فکرِ برگشت رو هم کردیم و عاقلانه با اتوبوس اومدیم و عاقلانه در مرز صبر کردیم و عاقلانه تدبیر کردیم با کاروان یا خانواده بیایم و هیچ نیازی به ترحم نداریم.
ماجرای مُضیفِ امام حسین علیه السلام در نیمهشعبانِ پارسال رو که برای همکارام تعریف کرده بودم (چهار نفر بودیم با چهار فیش. دو غذا رو چهارتایی خوردیم و دو غذا رو گذاشتیم ببریم برای کاروان. مهماندارهای مضیف برامون دو پرس غذای دیگه آوردن که چهار تا رو بخورید و این دو تا رو ببرید. مضیف خالی از آدم بود و میدونستیم از سهم کسی نیست اما قبول نکردیم.) همکارام گفتن اون رزق شما بوده، اما من و دوستام رزقمون رو همون چهارتا میدونیم و اون دو تای اضافه رو امتحانمون. رزق یه چیزه، طمع و حرص یه چیز!
همکارام جای ما بودن میگفتن این کاروان لاکچری روزیمون بوده؛ پس خوراکش و هزینه نگرفتن ازمون هم رزقمونه، تازه طلبکارِ خدمات هم میشدن(!)
ولی ما دو تا غُد رو این مسأله داشت میکُشت...
خسته شدم. قسمت بعدی باشه بعد.
#سفرنامه
#نیمهشعبان
#عراق
سربهراه
من خودم رو به قرارمون رسوندم.
حتی تو اضطرابِ مرزِ عِراق، لحظهای به ذهنم خطور نکرد برگردم.
نه.
من پای همونی که بلد بودم، موندم.
حاضر🤚
بیا...
خواهش میکنم بیا...
از امام حسین علیه السلام خواستم کمکم کنن پات بمونم... روم حساب کنی... مسؤول خواهرانت بشم...
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد❣
تازه از جمکران راه افتادیم. خیلی خستهام و احتمالا تا مشهد فقط استراحت کنم. خصوصا که تا برسم باید برم مدرسه.
سفرنامه رو مقطّع و مصوّر مینویسم. کاملش انشاءالله میره برای مسابقه و رتبه😎