eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
حسِ قویِ آدم‌شناسی‌م از خانمه خوشش نیومد. گفتیم باشه ولی به رفیق گفتم تا شوهرش برسه به خِفت کردنِ کاروانا ادامه بدیم. من دوست ندارم با اینا بریم. ولی دیگه کاروانی نبود... به صبحِ جمعه و عید ساعتی نمونده بود و دیگه کاروانی نمیومد... شوهرش از راه رسید. خیلی اکراه داشتیم اما چاره‌ای نداشتیم... وقتی این‌طرف خلوته و هرکی رفت کاروان بود، یعنی اون‌طرف وَن‌ها همه خالیه... شرایط برای خودمون دو تا رفتن اصلا امن نبود. ما تلاش‌مون و کرده بودیم. تو سرما نشستیم بیرون و با هرکی رسید حرف زدیم. تا مغزاستخوون‌مون یخ زده بود. دیگه توکل بر خدا. کوله‌ها رو ایکس‌ری گذاشتیم و مُهرِ خروج از ایران خوردیم و وارد سولهٔ بین ایران و عراق شدیم و عوارضی خروج پرداخت کردیم و کمی جلوتر پرچم‌های کشورها فرق کرد و با مُهرِ ورود، رسما وارد خاکِ عراق شدیم. مرزِ عراق چنان خالی و خلوت بود که فقط سه اتاقکِ فعال داشت و اون‌همه اتاقکِ بررسیِ پاسپورت تو اربعین، همه خاک‌خورده و غیرفعال بودن. کبوتر پر نمی‌زد و هیچ آدمی نبود. این چهار نفر که زن و شوهر بودن و پدر و مادرِ خانمه، واقعا فس‌فسو و شُل بودن‌. مسیر و فرآیندِ ده دقیقه‌ای، یک سااااااااعت طول کشید و دیگه ساعت چهار و خرده‌ای بود. علاوه بر اون، پاسپورت خانمه رو نگه داشتن و گفتن ممنوع‌الخروجه. به ما گفت مالیات نداده بودم، بعد دادم ثبت نشده. رفتن اتاق مسؤول و بعد از چند دقیقه اومدن و تونستن پاسپورت رو بگیرن و مُهر بخورن. از سولهٔ مجهّز و بزرگِ سرپوشیدهٔ عِراق که تو اربعین ازش استفاده نمی‌شه، عبور کردیم و اومدیم بیرون که اصلا تو دلِ من و رفیق خالی شد... بیابونِ برهوت... پنج دستگاه وَنِ خالی از مسافر... یه ماشین شخصیِ شیشه‌دودی... سبیل به سبیل مردای دشداشه‌پوشِ عراقی و نگاه‌های خیره‌ به ما شش نفر. شوهره سرش و انداخت پایین و رفت پای ماشین شخصیه. خانمش و مادر و پدره هم دنبالش. من و رفیق موندیم سر جامون ببینیم اینا دارن چه می‌کنن. به رفیق گفتم تحت هیچ شرایطی سوار شخصی نمی‌شیم. اصرار کردن می‌گیم جاتون تنگ می‌شه و برمی‌گردیم تو سولهٔ پاسپورتا. خانمه اومد و بهم گفت شوهرم حوصله‌ش سر رفته می‌گه نماز نمونیم و با شخصی بریم، ولی من مادرم و فرستادم باهاش صحبت کنه رأیش و بزنه. لبخند زدم و چیزی نگفتم. خیلی ناراحت شدم. ما که از اونا نخواستیم باهاشون بریم، خودش دعوت کرد و ما شرایط‌مون و گفتیم. تو خاکِ امنِ خودمون بودیم و ما رو آورد این‌ور و حالا داره زیر حرفش می‌زنه. یا اندازهٔ عرضه‌تون کار خیر کنید، یا نکنید(!) گفت بریم وضو بگیریم که الآن اذانه. رفیق موند جا کوله‌ها و من و خانمه رفتیم سرویس. سرویسه روباز بود و بدون شلنگ و مایع دستشویی و جای وضو گرفتنش تو چشمِ خلایق! به خانمه گفتم با هرچیش کنار بیام، با جای وضوش کنار نمیام. گفت چادر برای هم می‌گیریم. سرش و انداخت پایین و رفت پشتِ درِ سرویسی و چادرش و درآورد. من یه نگاه به دوروبر کردم و تو کتم نرفت جلو اون‌همه مرد برم سرویس و بعد بیام دست بشورم و وضو و... بدون این‌که چیزی بگم اومدم جا رفیق که پاشو بریم جلوتر. یادمه که جلوتر یه سرویس بهداشتی داشت. راه افتادیم و شوهره و مادر و پدره که پای ماشین شخصی بودن، هی نگامون می‌کردن و من دیگه لازم ندونستم خبر بدم‌. یا جَنَم کار خیر دارن و می‌مونن یا ندارن و پاسخِ امید دادن به ما و اومدن‌مون این‌ور و قال گذاشتن‌مون باشه به قیامت‌. همین‌طور که می‌رفتیم جلو، چون فقططططططططط ما دو تا دختر بودیم و بقیه همه مرددددددد، یکی‌شون پرسید دنبال چی‌؟ گفتم مَرافِق. همون قبلی رو نشونم داد. گفتم بدون پوششه. گفت عراقی چشم‌ودل‌پاک. محل ندادم و راهم و رفتم و گفتم ایرانی و عراقی نداره، حتما پاکی‌ای نبوده که خدا مَحرم_نامحرم‌مون کرده! از دور چند دستگاه شاسیِ خفن دیده شد و یه طایفه شیوخِ عراقی! از این آقایونی که عبای خاص دارن و روی چفیهٔ سرشون اگه اشتباه نکنم عِقال گذاشتن. من فکر کردم حوزهٔ علمیه‌شون و دارن می‌برن اردو که رفیق گفت همه نظامی‌ان، ماشیناشون و ببین. داشتم نگاه می‌کردم که متوجه شدم همه‌شون با تعجب دارن ما دو تا دختر تو اون برهوت رو می‌پان! رفیق از پشت سرم گفت دورشون بزن، بیا برو پایین دورشون بزن، ولی دیر بود و من درست از دل‌شون گذر کردم! سرویسی که تو خاطرم بود پیدا کردم و به رفیق گفتم یکی بیرون آماده می‌مونه نگهبانی و اون یکی می‌ره داخل و جهادی عمل می‌کنه. مو و مسواک و چادر دربیاریم نه، جهادی و فرز. اول خودم رفتم. شلنگ و مایع داشت و زنانه کامل از مردانه تفکیک بود اما تهِ یه دالون. فکر کنم کار دو نفرمون تو ده دقه طول کشید و صدای اذان هم بلند شد.
وقتی برمی‌گشتیم هنوز گردناشون کج بود و ما رو می‌پاییدن. به‌علاوهٔ تموم راننده‌های وَن. همین‌طور که از اونجا رد می‌شدیم، نامحسوس وَن‌ها رو بررسی کردم و زیر لب و طوری که فقط رفیق بشنوه گفتم وااااااای! ونا همه خالیه... فقط تو هرکدوم دو_سه تا مرده... چه خاکی به سرمون کنیم اینجا... وقتی رسیدیم ورودیِ سولهٔ پاسپورت، اون خانواده دیگه نبودن... همین‌قدر راحت و نامرد(!) من کاروانی که ما رو پیچوند نفرین نکردم، اما اینایی که خودشون دعوت کردن و ما گفتیم چرا اون سمت موندیم و چرا با شخصی نمی‌ریم و ما رو کشوندن این‌ور و قال گذاشتن... خیـــــــــــــلی نامردیه! به ورودیِ سوله که رسیدیم، به پلیسه که چشم از ما برنمی‌داشت و حق هم داشت، دو تا دختر وسط اون بیابون و خلوتی بودیم و منم مرد بودم خیره‌خیره نگاه می‌کردم(!) گفتم مُصلّی؟ وَ داخلِ سوله، گوشه روی زمین، یه کارتن نشونم داد و گفت همین! تا زبونم اومد بگم شلخته‌های بی‌فکر، اما نگفتم! تو خاکِ اونا بودیم و غریب و باید جلوی زبان رو می‌گرفتم. ولی حرصم گرفته بود سرمایه دارن ولی عرضه نه. سوله به اون عظمت ساختن، یه نمازخونه نداره(!) کولراشون و نکردن زیرسازی کنن(!) یه جارو بدن دستِ من و رفیق همین عراق و بتکونیم! رفیق ایستاد کنار کوله‌ها و من اول خوندم. بعد رفیق خوند و تموم این مدت پلیسه خیره به ما بود. تو قنوتِ نمازم به خدا گفتم شماتت و سوءظنِ عالَم رو تو این راه به جون می‌خرم، بار اولم نیست که با اولین سختی ول کنم و برم، اما مطمئن باش باور نمی‌کنم من و رفیقم و بین این‌همه مرد غریب رها کنی! رفیق هم حالش خوب نبود، اما هرکدوم به اون یکی دلداری می‌دادیم. این‌جاست که من دوست ندارم با کسی جز رفقای خودم همسفر بشم. نه با اونایی که فاز برمی‌دارن طوری نمی‌شه و سیس شخصی و ون می‌گیرن و توکل به خدا بدون تدبیر(!) نه با اونایی که با اولین مشکل عقب می‌کشن که قسمت نبود(!) برگردم مشهد حتتتتتتتتما به اون همکارام که هی رفتن رو مغزم که با هم بریم می‌گم که شما بودید همون اول که کاروان کنسل می‌کرد، می‌گفتید قسمت نبوده، آقا نطلبیده(!) ول می‌کردید و به خودتون مدال می‌دادید که ما تلاش کردیم ولی قسمت نبود(!) همسفر باید از جنس خودت باشه، ما می‌ترسیدیم و نگران بودیم، اما بی تدبیر نیومده بودیم‌. کاروان، خانواده بودنِ طرف، صبح شدن، با شخصی نرفتن، همه‌چیز و مد نظر گرفتیم و نشد. این می‌شه تقدیر و خِیره ان‌شاءالله. عقب‌نشینی هم نکردیم و بدوبدو برگردیم خونه. هر کاری یه راهی داره. باید استقامت کرد و تلاش و‌ توکل و توسل. نمازمون که تموم شد متوجه شدیم روبه‌رومون یه حاج‌آقا ایستاده. عبا داشت و روی عبا چفیهٔ سبز سیدی انداخته بود و عمامهٔ مشکی. خیلی جوان بودن و وقتی دو_سه پسر نوجوان از گیت رد شدن و کنارش ایستادن فهمیدیم کاروان هستن و کاروان جدیدی در راهه. رفیق هنوز روی کارتن نشسته بود و با قیافهٔ خسته و درمونده‌ای گفت برم به این حاج‌آقا هم بگم؟ من نگاهی کردم ببینم خانم هم دارن یا نه... ولی یادم اومد چاره‌ای نداریم، دیگه این سمت مرزیم... دلم گرمِ نوجوان‌های دورش شد که شاید مربی یا معلمیه. گفتم برو بگو. رفیق خیلی خسته و نگران بود. رفته بود به حاج‌آقاهه رک و راست ماجرا رو گفته بود (با این‌که به بقیه نگفته بودیم) و تهشم گفته بود ببخشید مزاحم شما شدیم، راستش لباس‌تون تنها امید ما بود... حاج‌آقاهه گفت صبر کنید با مدیرمون صحبت کنم. ما همون گوشه‌کنار کارتن ایستادیم و نگاه پلیس عراقیه لحظه‌ای از ما برداشته نمی‌شد. کاروان‌شون رسیدن و حاج‌آقا با مدیر پچ‌پچ کرد و مدیره اومد سمت ما. قبل از این‌که ما حرفی بزنیم سلام و علیک کرد و گفت خواهرم من مشکلی ندارم، ولی ما کاروان عتبه‌ایم. اگه نمایندهٔ عتبه باشه برام دردسر می‌شه، نبود قدم‌تون سر چشم. نه از جا با ما حرف زد، نه از پول. وقتی گفت عتبه، ما دوباره دل‌مون خالی شد. آمار عتبه رو داریم چه کاروانای گرونی داره. ما اون‌قدر پول نداریم... رفیق گفت بیخشید فقط هزینه... که مدیره حرفش و قطع کرد و گفت مهم نیست. دنبال ما بیاید تا ببینم چی می‌شه. راه افتادن و ما هم. اتوبوس‌شون که رسید و شرکت اتوبوس رو هم دیدیم و مطمئن شدیم این کاروان، از اون لوکس و خفناست، بیشتر نگران هزینه شدیم. ولی به رفیق گفتم باهاشون تا اولین حرم می‌ریم و هزینه رو می‌دیم و بعد چاره‌ای می‌کنیم. گفتم الآن عراق پر از ایرانیه و ما فقط باید الآن از مرز بریم. دلِ جفت‌مون پر بود و گلوی هردومون خفه از بغض. رفیق گفت اگه پام به کاظمین برسه خیلی شکایت می‌کنم.
گفتم من از بنیان شکایت دارم... از همهٔ شماتت‌های تو مشهد تا آهنگ همسایه و تنها امیدم به چنین روزی و حالا موندن و چشم به دیگران داشتن... مشکل من اساسیه و با خود خدا حرف دارم... و البته با امام رضا جان... من دخترِ طغیان‌گرِ امام رضام. چشمامون نمِ سرخی برداشته بود که مدیره اومد و کاروان رو به سمتِ اتوبوس هدایت کرد و آخر اومد سراغ ما و گفت بیاین سوار شید اما با مسافرا صحبت نکنید. هرکی هم ازتون چیزی پرسید شما جزو کاروان خودم هستید. منم فلانی‌ام و با شما هماهنگ. بهتون قولی نمی‌دم اما تا جایی که بتونم مشکل رو حل می‌کنم. ازش تشکر کردیم و از حاج‌آقاهه هم. رفتیم و سوار شدیم و آخرین ردیف که هیچ‌کس ننشسته بود، نشستیم. «فجر» بود که گشایش اتفاق افتاد. والفجر... راه افتادن و فهمیدیم دارن می‌رن کاظمین. خب این کافی بود که دوباره چشمام قرمز شه چون کربلا نمی‌رسیدیم... اما به سختی خودمون و نگه داشتیم و خیره شدیم به بیرون. شکر نعمت کردیم که نعمت‌مون برکت پیدا کنه. خدا رو شکر که مرز نموندیم. خدا رو شکر که با کاروان و اتوبوس داریم می‌ریم. خدا رو شکر که کاروان پر از خانواده و زن و بچه است. داشتیم از بی‌خوابی بیهوش می‌شدیم. تا اومدیم بخوابیم صبحانه به کاروان‌شون دادن و تدارکات‌شون که مردِ کت و شلواریِ بزرگسالی بودن، برای ما هم آوردن. گفتیم خودمون صبحانه داریم که اصلا حرف‌مون و گوش نکرد، صبحانه رو گذاشت روی کیفامون و رفت. دومین نکته از رفیق که دوست دارم و باز برگردم به سر همون برخی می‌زنم، اینه که مثل خودم مغروره و غُد. ما چیزی جز حاصلِ بازوی خودمون نمی‌خوایم و ترحم رو نمی‌پذیریم. بی‌فکر و جنون‌وار به این سفر نیومدیم؛ عاقلانه یک ماه پیش تدبیر کردیم و عاقلانه بیست روز پیش بهترین کاروانِ متناسب با شرایط‌مون رو پیدا کردیم و عاقلانه مسیرهای زمینیِ جایگزین رو پیدا کردیم و زیر بار قرضِ هوایی نرفتیم و عاقلانه فکرِ برگشت رو هم کردیم و عاقلانه با اتوبوس اومدیم و عاقلانه در مرز صبر کردیم و عاقلانه تدبیر کردیم با کاروان یا خانواده بیایم و هیچ نیازی به ترحم نداریم. ماجرای مُضیفِ امام حسین علیه السلام در نیمه‌شعبانِ پارسال رو که برای همکارام تعریف کرده بودم (چهار نفر بودیم با چهار فیش. دو غذا رو چهارتایی خوردیم و دو غذا رو گذاشتیم ببریم برای کاروان. مهمان‌دارهای مضیف برامون دو پرس غذای دیگه آوردن که چهار تا رو بخورید و این دو تا رو ببرید. مضیف خالی از آدم بود و می‌دونستیم از سهم کسی نیست اما قبول‌ نکردیم.) همکارام گفتن اون رزق شما بوده، اما من و دوستام رزق‌مون رو همون چهارتا می‌دونیم و اون دو تای اضافه رو امتحان‌مون. رزق یه چیزه، طمع و حرص یه چیز! همکارام جای ما بودن می‌گفتن این کاروان لاکچری روزی‌مون بوده؛ پس خوراکش و هزینه نگرفتن ازمون هم رزقمونه، تازه طلبکارِ خدمات هم می‌شدن(!) ولی ما دو تا غُد رو این مسأله داشت می‌کُشت... خسته شدم. قسمت بعدی باشه بعد.
سربه‌راه
من خودم رو به قرارمون رسوندم. حتی تو اضطرابِ مرزِ عِراق، لحظه‌ای به ذهنم خطور نکرد برگردم. نه. من پای همونی که بلد بودم، موندم. حاضر🤚 بیا... خواهش می‌کنم بیا... از امام حسین علیه السلام خواستم کمکم کنن پات بمونم... روم حساب کنی... مسؤول خواهرانت بشم... یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد❣
تازه از جمکران راه افتادیم.‌ خیلی خسته‌ام و احتمالا تا مشهد فقط استراحت کنم. خصوصا که تا برسم باید برم مدرسه. سفرنامه رو مقطّع و مصوّر می‌نویسم. کاملش ان‌شاءالله می‌ره برای مسابقه و رتبه😎
کاظمین: همین‌که رسیدیم کاظمین، مدیره اعلام کرد شب هتل هستیم و فردا راه میفتیم. من و رفیق به هم نگاهی کردیم که پس یعنی لازمه هرچه سریع‌تر با مدیره صحبت کنیم و وضعیت‌مون رو مشخص. گذاشتیم همه‌شون پیاده شن و مدیره بنده‌خدا به کاراش برسه و ما هم عقبِ کاروان راه افتادیم. اون آقایی که بهمون صبحانه داد و ما دیگه با رفیق بین خودمون صداش می‌زدیم آقای تدارکات :) خیلی حواسش جمعِ ما بود. روبه‌روی حرمین که ایستادن سلام بدن، روز عید بود و تولد امام زمان علیه السلام و عراقیا شکلات بود که پخش می‌کردن. ما نرفتیم جلو که شکلات برداریم، ولی آقای تدارکات دو تا شکلات عیدیِ عراقیا رو آورد گذاشت دست‌مون. بقیهٔ کاروان چی؟ مُشتی مذهبی‌پولدارِ از دماغِ فیل‌افتاده که همه در سنینِ پانزده_شانزده سالگی ازدواج کردن و براشون غیرطبیعیه دو تا دختر تک و تنها تو عراق ببینن! حالادر ادامه از جذابیت‌هاشون بیشتر می‌نویسم. این‌جا ما در اضطراب بودیم و خیلی حواس‌مون به نگاهاشون نبود. هتل‌شون نزدیک حرم بود و ما دم در ایستادیم تا بنده‌خدا مدیره به کاراش برسه و اول کاروانش رو جمع‌وجور کنه. بیشتر از بیست دقیقه طول نکشید که خودش اومد و گفت خب برنامه‌مون با هم چیه؟ من خیــــــــــــــــــــــلی برام مهم بود که بدونه از اونایی نیستم که مجنون‌وار زدم به دل سفر و به عشق امام اومدم(!) این برام فحشه که احمق دیده بشم نه عاقل! گفتم ببخشید من وقت‌تون رو هم می‌گیرم اما یه توضیح کامل عرض کنم و هرچه شما بفرمایید. خیلی محترم و مؤدب گفت خواهش می‌کنم بفرمایید. به هیچ‌وجه هم سیس من نوکرِ آقام و نوکرِ زائر ارباب نداشت. آی من بیزارم از این سیس و آی از همین سیس چیزها دیددددددددددددددم! نوکرترین نوکرانِ ارباب رو این‌قدر غرق در مسؤولیت و نوکری دیدم که طفلی‌ها فرصت نمی‌کردن حرف بزنن! برعکس هرکی از این زرها زد، هیچ غلطی نمی‌کرد جز همین حرّافی(!) آقای دهقان هم که سال‌های دانشجویی باهاشون عراق میومدم و فوق‌العاده بودن و اگر مجرد بودن حتما به سبکِ حضرت خدیجه سلام الله علیها ازشون خواستگاری می‌کردم، ایشون هم کارمند عتبه بودن. نمی‌شه با همین دو نفر نتیجه گرفت اما در ذهن من این‌طور جا افتاده که عتبه تربیت نیروش درسته. به مدیره در عرض پنج دقیقه گفتم ما سفر اِنُم‌مونه و عراق رو می‌شناسیم. اربعین و شعبانا اینجاییم. تا قبل از کرونا شعبان به شلوغی اربعین بود و امن. بعد از کرونا عراق همه سرمایه‌ش و گذاشت برای اربعین و شعبان خلوت شد. نه مسألهٔ جا و خوراک داریم، نه مشکل هزینه. بی‌کله هم نزدیم به دل مرز. عاقل و بالغ از یه ماه پیش پی کاروانیم و بیست روز پیش کاروان پیدا کردیم و همه‌چی عالی بود تا این‌که خبری ازشون نشد. حتی پول‌مون و نذاشتیم بخورن و تا دقیقهٔ نود داشتیم می‌جنگیدیم. بعدش یا باید می‌موندیم مشهد و قید شعبان و قرارمون با امام زمان علیه السلام رو می‌زدیم، یا باید میومدیم. این مسأله برای ما تکلیفِ فردای ظهورمون رو مشخص می‌کنه که خودمون و به امام می‌رسونیم یا با بهانه‌ها می‌مونیم. مسأله؛ مسألهٔ عاقبت به‌خیری یا به‌شریِ فردای ماست. مسأله؛ مسألهٔ عقلِ دین‌مداره و عقلِ توجیه‌پذیر. ماجرای خونواده‌ای که ما رو امید دادن هم گفتم و این شد کل ماجرای ما. الآن ما تنها مسأله‌مون رفت‌وآمده. بسته بودیم ما رو تا کربلا برسونن، اونجا اتوبوسای عتبه هست، بعدش باز یکی و پیدا کنیم تا مرز بیارمون. هزینهٔ معقول بفرمایید تقدیم می‌کنیم که فقط تا کربلا باهاتون بیایم و بعدش چاره کنیم باز. با نهایت ادب و احترام و عقل جواب داد من با عتبه‌ام و حقوقم و عتبه می‌ده. شاید دیگران پول بگیرن به جیب خودشون بزنن ولی من به این پولا نیازی ندارم‌. پس هزینه نمی‌خواد. تو اتوبوس عراق و ایران هم جا دارم. ما از مشهدیم. پیشنهاد می‌کنم کلا با خودمون همراه شید. همه‌جا هم می‌ریم. ما گفتیم از خدامونه اما راضی نیستیم شما به دردسر بیفتید و دِینی به گردن‌تون باشه. گفت شما بین موندن و اومدن، خطر کردید و اومدید. منم اگه برام اتفاقی نیفته هیچی، ولی بیفته دیگه بد میفته. اما بین با شما همراه شدن و نشدن، شدن رو انتخاب می‌کنم. ما کلی تشکر کردیم و بنده‌خدا گفت فقط هتل رو نمی‌تونم کاری بکنم، چون هتلا فقط مسافرای عتبه رو می‌گیرن. من تأکید کردم ما مشکل هزینه و جا و خوراک نداریم و خیال‌شون آسوده باشه. گفتن کوله‌هاتون و بیارین اتاق خودم می‌ذارم، شب کجایید؟ ما با ذوق گفتیم حرم. با احترام ما رو بردن هتل، بهمون شماره‌شون رو دادن، کوله‌هامون و گرفتن و هی گفتن بشینید یه چای بخورید بعد برید که هرکدوم از همکارای نام‌برده‌م اگه بودن حتما می‌موندن و می‌خوردن... اما من و رفیق بلند شدیم، تشکر کردیم و اومدیم.
دو تا سرخوش بودیم که رو ابرا پرواز می‌کردن‌. رو به حرم خندان و گریان راه افتادیم و خدا رو شکر می‌کردیم. با کبوترای تو خیابونِ حرم کلی بازی کردیم، عکس گرفتیم و رسیدیم ورودی. وضعیتِ فاجعهٔ حجاب کمی بُهت‌آلودمون کرد و با خودمون می‌گفتیم این آیندهٔ مشهد و قمه... البته خادم‌های ورودیِ حرم، زمین تا آسمون با خادم‌های ما فرق داشتن! یه تار موی اینا رو تو تن خادمای مشهد و قم پیدا نمی‌کنی! طرف نگه می‌داشت، کسی هم جرأت نداشت اعتراض کنه دیر شد، نماز نرسیدیم، پام درد گرفت. نگه می‌داشت بهش دستمال مرطوب می‌داد، تا جلوی خودش کااااااااااااامل آرایشش رو پاک نمی‌کرد، اجازهٔ ورود نمی‌داد! یه خانم رو جلوی من و رفیق نگه داشت، تو کیفش یه رژ لب کوچیک بود، صورتشم پُر از آرایش! خب لعنتی با این قیافه چرا میای حرم؟! خادمه ده دقیقه گشت ها! گشت بدنیِ دقیق! بعد گفت کفشات و دربیار. اگه این تو مشهد بود اون خادم و آستان قدس اخراج می‌کرد که کرامت زائر شکسته(!) برای همین ما تو حرم زائر لخت‌وعور داریم(!) عوضش کرامت از حرم می‌باره(!) تو کفشاش هیچی نبود ولی سر نمی‌دونم چی برش گردوند! یعنی بعد از بیست دقیقه گشت بدنی، پاک کردن آرایش، جستجوی لباس و کفش، با یه بچه به بغلش و دو تا بچه دستش، برش گردوند و نذاشت وارد حرم شه. آی گوشت شد به تن من و رفیق. این‌قدر دعا کردیم خدا چنین حرمت‌داری به آستان قدس و خادمای غالبا خائنش بده که خدا می‌دونه :) سرویس بهداشتی رفتیم و مسواک و وضو و وارد حرم شدیم. باب‌ها رو غالبا مردانه کرده بودن و فقط از باب فرهادیه می‌شد رفت‌وآمد کرد. با خودمون می‌گفتیم چرا فرهاد؟! این‌که یه کلمهٔ فارسیه! بعدها فهمیدیم اونجا مزار فرهادمیرزا پسر عباس‌میرزاست و کلی خدمات به آستان کاظمین کرده و برای همین اسمش روی باب خورده. شب هم تو همون رواق باب فرهادیه خوابیدیم که سرد نبود، بلکه قطب جنوب بود! از کف زمین چنان سرمایی به بدن می‌زد که دوست داشتی بمیری ولی اون سرما رو نچشی! بعد از کمی استراحت رفتیم سرویس و زیارت و دور دور تو حرم و بعد تصمیم گرفتیم هم بریم بیرون آب‌جوش بگیریم، هم کمی دور حرم بچرخیم. نیمه‌شعبانا دورای حرم تو عراق خیلی جشن و یزله است و شکلات‌پاشی. تو خیابون هوس بلال کردیم و رفتیم بخریم که یهو دیدیم یکی با ما سلام و علیک می‌کنه. نگاه کردیم دیدیم مدیره است. گفت دنبال چی‌این؟ گفتیم آب جوش. گفت بیاین بریم هتل خودم بهتون می‌دم. اومدیم بگیم نه و فلان که رفت و یعنی ما هم باید دنبال‌شون بریم. این سیستم خودش و نیروهاش بود (حاج‌آقا و آقای تدارکات). صبر نمی‌کردن ما نه بیاریم. تو لابی هتل نشستیم و فلاسک‌مون و برد و بعد از بیست دقیقه با فلاسک و یه پلاستیک پُررررررر برگشت! پلاستیک و داد دستمون و توش و که نگاه کردیم دیدیم چند تا از این آب عراقیا مربعی‌هاست (رفیق تذکر داد بنویسم که منِ شکم‌فِراخ تو حرم هی می‌گفتم کِی آب مربعیِ اربعینی بهم می‌دید؟! من آب مربعی می‌خوام! وَ این‌گونه خدا مُرادِ شکم را رساند :) )، یه موز، یه سیب، یه نوشابه قوطی‌ای، چند بسته قند و چند چای نپتون. فهمیدیم سهم خودش و برای ما نگه داشته. اونجا روم نشد بهش بگم، ولی بعد تو نجف گفتم دارید از سهم خودتون می‌زنید با این‌که ما واقعا نیاز نداریم‌. این‌قدر این کار رو محترم و از روی احساس وظیفه‌ش می‌کرد که هیچ حس بدی بهت منتقل نمی‌شد. سر همین کارش ما نتونستیم خوراکی و کنسروای خودمون و بخوریم و تا نجف دستمون سنگین بود و هی خوراکی‌ها رو با خودمون می‌کشیدیم. حرمِ کاظمین خیلی خوراکی راه نمی‌داد. کیسه رو می‌بردیم امانت و باز می‌دیدیم کفشداری و امانتی حرم مُشت مُشت شکلات ریختن تو کیسه‌مون. چقدر این مُشتی کار کردن‌شون و دوست دارم. خودم هم هر وقت عیدی می‌برم مدرسه، با این‌که نهایت پنج یا ده تا اضافه می‌گیرم، ولی هرکی میاد می‌گه خانم دو تا بردارم، می‌گم صد تا بردار. اعتقاد دارم عیدی رو باید با روی و دل و دستِ گشاده داد. برخی عیدی می‌دن که داده باشن، برای همین حساب و کتاب دارن(!) غالب هیئت‌های ایرانی این‌طوری‌ان‌(!) هیچ‌وقت هم نشده تو مدرسه عیدی کم بیارم الحمدلله، واقعا برکت کرده و زیاد هم اومده. یه بارم تو بازرسی حرم چاقوی فرمانده رو که همیشه کیفمه پیدا کردن و نگه داشتن که گفتن یا بده امانت یا می‌ندازیم دور. مجبور شدم کلی بدوبدو کنم یه مسیری رو بعد از زیارت که برسیم به قرار حرکت کاروان، تا چاقو رو قبل از دور انداختن پس بگیرم که گرفتم خدا رو شکر. کاظمین فوق‌العاده چیزای قشنگ داره و من همیشه دلم خواسته از کاظمین خرید کنم. ولی با وجود این‌که مدیره دلمون و گرم کرد، ترجیح دادیم تا به وضعیت معلومی نرسیدیم خرجی نداشته باشیم که اگر به نقطهٔ بحرانی رسیدیم دست‌مون پر باشه. پس بدون هیچ خریدی از کاظمین عبور کردیم. صبح بعد از نماز رفتیم هتل و با کاروان راه افتادیم سمت سیدمحمد علیه السلام.