eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
من خودم رو به قرارمون رسوندم. حتی تو اضطرابِ مرزِ عِراق، لحظه‌ای به ذهنم خطور نکرد برگردم. نه. من پای همونی که بلد بودم، موندم. حاضر🤚 بیا... خواهش می‌کنم بیا... از امام حسین علیه السلام خواستم کمکم کنن پات بمونم... روم حساب کنی... مسؤول خواهرانت بشم... یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد❣
تازه از جمکران راه افتادیم.‌ خیلی خسته‌ام و احتمالا تا مشهد فقط استراحت کنم. خصوصا که تا برسم باید برم مدرسه. سفرنامه رو مقطّع و مصوّر می‌نویسم. کاملش ان‌شاءالله می‌ره برای مسابقه و رتبه😎
کاظمین: همین‌که رسیدیم کاظمین، مدیره اعلام کرد شب هتل هستیم و فردا راه میفتیم. من و رفیق به هم نگاهی کردیم که پس یعنی لازمه هرچه سریع‌تر با مدیره صحبت کنیم و وضعیت‌مون رو مشخص. گذاشتیم همه‌شون پیاده شن و مدیره بنده‌خدا به کاراش برسه و ما هم عقبِ کاروان راه افتادیم. اون آقایی که بهمون صبحانه داد و ما دیگه با رفیق بین خودمون صداش می‌زدیم آقای تدارکات :) خیلی حواسش جمعِ ما بود. روبه‌روی حرمین که ایستادن سلام بدن، روز عید بود و تولد امام زمان علیه السلام و عراقیا شکلات بود که پخش می‌کردن. ما نرفتیم جلو که شکلات برداریم، ولی آقای تدارکات دو تا شکلات عیدیِ عراقیا رو آورد گذاشت دست‌مون. بقیهٔ کاروان چی؟ مُشتی مذهبی‌پولدارِ از دماغِ فیل‌افتاده که همه در سنینِ پانزده_شانزده سالگی ازدواج کردن و براشون غیرطبیعیه دو تا دختر تک و تنها تو عراق ببینن! حالادر ادامه از جذابیت‌هاشون بیشتر می‌نویسم. این‌جا ما در اضطراب بودیم و خیلی حواس‌مون به نگاهاشون نبود. هتل‌شون نزدیک حرم بود و ما دم در ایستادیم تا بنده‌خدا مدیره به کاراش برسه و اول کاروانش رو جمع‌وجور کنه. بیشتر از بیست دقیقه طول نکشید که خودش اومد و گفت خب برنامه‌مون با هم چیه؟ من خیــــــــــــــــــــــلی برام مهم بود که بدونه از اونایی نیستم که مجنون‌وار زدم به دل سفر و به عشق امام اومدم(!) این برام فحشه که احمق دیده بشم نه عاقل! گفتم ببخشید من وقت‌تون رو هم می‌گیرم اما یه توضیح کامل عرض کنم و هرچه شما بفرمایید. خیلی محترم و مؤدب گفت خواهش می‌کنم بفرمایید. به هیچ‌وجه هم سیس من نوکرِ آقام و نوکرِ زائر ارباب نداشت. آی من بیزارم از این سیس و آی از همین سیس چیزها دیددددددددددددددم! نوکرترین نوکرانِ ارباب رو این‌قدر غرق در مسؤولیت و نوکری دیدم که طفلی‌ها فرصت نمی‌کردن حرف بزنن! برعکس هرکی از این زرها زد، هیچ غلطی نمی‌کرد جز همین حرّافی(!) آقای دهقان هم که سال‌های دانشجویی باهاشون عراق میومدم و فوق‌العاده بودن و اگر مجرد بودن حتما به سبکِ حضرت خدیجه سلام الله علیها ازشون خواستگاری می‌کردم، ایشون هم کارمند عتبه بودن. نمی‌شه با همین دو نفر نتیجه گرفت اما در ذهن من این‌طور جا افتاده که عتبه تربیت نیروش درسته. به مدیره در عرض پنج دقیقه گفتم ما سفر اِنُم‌مونه و عراق رو می‌شناسیم. اربعین و شعبانا اینجاییم. تا قبل از کرونا شعبان به شلوغی اربعین بود و امن. بعد از کرونا عراق همه سرمایه‌ش و گذاشت برای اربعین و شعبان خلوت شد. نه مسألهٔ جا و خوراک داریم، نه مشکل هزینه. بی‌کله هم نزدیم به دل مرز. عاقل و بالغ از یه ماه پیش پی کاروانیم و بیست روز پیش کاروان پیدا کردیم و همه‌چی عالی بود تا این‌که خبری ازشون نشد. حتی پول‌مون و نذاشتیم بخورن و تا دقیقهٔ نود داشتیم می‌جنگیدیم. بعدش یا باید می‌موندیم مشهد و قید شعبان و قرارمون با امام زمان علیه السلام رو می‌زدیم، یا باید میومدیم. این مسأله برای ما تکلیفِ فردای ظهورمون رو مشخص می‌کنه که خودمون و به امام می‌رسونیم یا با بهانه‌ها می‌مونیم. مسأله؛ مسألهٔ عاقبت به‌خیری یا به‌شریِ فردای ماست. مسأله؛ مسألهٔ عقلِ دین‌مداره و عقلِ توجیه‌پذیر. ماجرای خونواده‌ای که ما رو امید دادن هم گفتم و این شد کل ماجرای ما. الآن ما تنها مسأله‌مون رفت‌وآمده. بسته بودیم ما رو تا کربلا برسونن، اونجا اتوبوسای عتبه هست، بعدش باز یکی و پیدا کنیم تا مرز بیارمون. هزینهٔ معقول بفرمایید تقدیم می‌کنیم که فقط تا کربلا باهاتون بیایم و بعدش چاره کنیم باز. با نهایت ادب و احترام و عقل جواب داد من با عتبه‌ام و حقوقم و عتبه می‌ده. شاید دیگران پول بگیرن به جیب خودشون بزنن ولی من به این پولا نیازی ندارم‌. پس هزینه نمی‌خواد. تو اتوبوس عراق و ایران هم جا دارم. ما از مشهدیم. پیشنهاد می‌کنم کلا با خودمون همراه شید. همه‌جا هم می‌ریم. ما گفتیم از خدامونه اما راضی نیستیم شما به دردسر بیفتید و دِینی به گردن‌تون باشه. گفت شما بین موندن و اومدن، خطر کردید و اومدید. منم اگه برام اتفاقی نیفته هیچی، ولی بیفته دیگه بد میفته. اما بین با شما همراه شدن و نشدن، شدن رو انتخاب می‌کنم. ما کلی تشکر کردیم و بنده‌خدا گفت فقط هتل رو نمی‌تونم کاری بکنم، چون هتلا فقط مسافرای عتبه رو می‌گیرن. من تأکید کردم ما مشکل هزینه و جا و خوراک نداریم و خیال‌شون آسوده باشه. گفتن کوله‌هاتون و بیارین اتاق خودم می‌ذارم، شب کجایید؟ ما با ذوق گفتیم حرم. با احترام ما رو بردن هتل، بهمون شماره‌شون رو دادن، کوله‌هامون و گرفتن و هی گفتن بشینید یه چای بخورید بعد برید که هرکدوم از همکارای نام‌برده‌م اگه بودن حتما می‌موندن و می‌خوردن... اما من و رفیق بلند شدیم، تشکر کردیم و اومدیم.
دو تا سرخوش بودیم که رو ابرا پرواز می‌کردن‌. رو به حرم خندان و گریان راه افتادیم و خدا رو شکر می‌کردیم. با کبوترای تو خیابونِ حرم کلی بازی کردیم، عکس گرفتیم و رسیدیم ورودی. وضعیتِ فاجعهٔ حجاب کمی بُهت‌آلودمون کرد و با خودمون می‌گفتیم این آیندهٔ مشهد و قمه... البته خادم‌های ورودیِ حرم، زمین تا آسمون با خادم‌های ما فرق داشتن! یه تار موی اینا رو تو تن خادمای مشهد و قم پیدا نمی‌کنی! طرف نگه می‌داشت، کسی هم جرأت نداشت اعتراض کنه دیر شد، نماز نرسیدیم، پام درد گرفت. نگه می‌داشت بهش دستمال مرطوب می‌داد، تا جلوی خودش کااااااااااااامل آرایشش رو پاک نمی‌کرد، اجازهٔ ورود نمی‌داد! یه خانم رو جلوی من و رفیق نگه داشت، تو کیفش یه رژ لب کوچیک بود، صورتشم پُر از آرایش! خب لعنتی با این قیافه چرا میای حرم؟! خادمه ده دقیقه گشت ها! گشت بدنیِ دقیق! بعد گفت کفشات و دربیار. اگه این تو مشهد بود اون خادم و آستان قدس اخراج می‌کرد که کرامت زائر شکسته(!) برای همین ما تو حرم زائر لخت‌وعور داریم(!) عوضش کرامت از حرم می‌باره(!) تو کفشاش هیچی نبود ولی سر نمی‌دونم چی برش گردوند! یعنی بعد از بیست دقیقه گشت بدنی، پاک کردن آرایش، جستجوی لباس و کفش، با یه بچه به بغلش و دو تا بچه دستش، برش گردوند و نذاشت وارد حرم شه. آی گوشت شد به تن من و رفیق. این‌قدر دعا کردیم خدا چنین حرمت‌داری به آستان قدس و خادمای غالبا خائنش بده که خدا می‌دونه :) سرویس بهداشتی رفتیم و مسواک و وضو و وارد حرم شدیم. باب‌ها رو غالبا مردانه کرده بودن و فقط از باب فرهادیه می‌شد رفت‌وآمد کرد. با خودمون می‌گفتیم چرا فرهاد؟! این‌که یه کلمهٔ فارسیه! بعدها فهمیدیم اونجا مزار فرهادمیرزا پسر عباس‌میرزاست و کلی خدمات به آستان کاظمین کرده و برای همین اسمش روی باب خورده. شب هم تو همون رواق باب فرهادیه خوابیدیم که سرد نبود، بلکه قطب جنوب بود! از کف زمین چنان سرمایی به بدن می‌زد که دوست داشتی بمیری ولی اون سرما رو نچشی! بعد از کمی استراحت رفتیم سرویس و زیارت و دور دور تو حرم و بعد تصمیم گرفتیم هم بریم بیرون آب‌جوش بگیریم، هم کمی دور حرم بچرخیم. نیمه‌شعبانا دورای حرم تو عراق خیلی جشن و یزله است و شکلات‌پاشی. تو خیابون هوس بلال کردیم و رفتیم بخریم که یهو دیدیم یکی با ما سلام و علیک می‌کنه. نگاه کردیم دیدیم مدیره است. گفت دنبال چی‌این؟ گفتیم آب جوش. گفت بیاین بریم هتل خودم بهتون می‌دم. اومدیم بگیم نه و فلان که رفت و یعنی ما هم باید دنبال‌شون بریم. این سیستم خودش و نیروهاش بود (حاج‌آقا و آقای تدارکات). صبر نمی‌کردن ما نه بیاریم. تو لابی هتل نشستیم و فلاسک‌مون و برد و بعد از بیست دقیقه با فلاسک و یه پلاستیک پُررررررر برگشت! پلاستیک و داد دستمون و توش و که نگاه کردیم دیدیم چند تا از این آب عراقیا مربعی‌هاست (رفیق تذکر داد بنویسم که منِ شکم‌فِراخ تو حرم هی می‌گفتم کِی آب مربعیِ اربعینی بهم می‌دید؟! من آب مربعی می‌خوام! وَ این‌گونه خدا مُرادِ شکم را رساند :) )، یه موز، یه سیب، یه نوشابه قوطی‌ای، چند بسته قند و چند چای نپتون. فهمیدیم سهم خودش و برای ما نگه داشته. اونجا روم نشد بهش بگم، ولی بعد تو نجف گفتم دارید از سهم خودتون می‌زنید با این‌که ما واقعا نیاز نداریم‌. این‌قدر این کار رو محترم و از روی احساس وظیفه‌ش می‌کرد که هیچ حس بدی بهت منتقل نمی‌شد. سر همین کارش ما نتونستیم خوراکی و کنسروای خودمون و بخوریم و تا نجف دستمون سنگین بود و هی خوراکی‌ها رو با خودمون می‌کشیدیم. حرمِ کاظمین خیلی خوراکی راه نمی‌داد. کیسه رو می‌بردیم امانت و باز می‌دیدیم کفشداری و امانتی حرم مُشت مُشت شکلات ریختن تو کیسه‌مون. چقدر این مُشتی کار کردن‌شون و دوست دارم. خودم هم هر وقت عیدی می‌برم مدرسه، با این‌که نهایت پنج یا ده تا اضافه می‌گیرم، ولی هرکی میاد می‌گه خانم دو تا بردارم، می‌گم صد تا بردار. اعتقاد دارم عیدی رو باید با روی و دل و دستِ گشاده داد. برخی عیدی می‌دن که داده باشن، برای همین حساب و کتاب دارن(!) غالب هیئت‌های ایرانی این‌طوری‌ان‌(!) هیچ‌وقت هم نشده تو مدرسه عیدی کم بیارم الحمدلله، واقعا برکت کرده و زیاد هم اومده. یه بارم تو بازرسی حرم چاقوی فرمانده رو که همیشه کیفمه پیدا کردن و نگه داشتن که گفتن یا بده امانت یا می‌ندازیم دور. مجبور شدم کلی بدوبدو کنم یه مسیری رو بعد از زیارت که برسیم به قرار حرکت کاروان، تا چاقو رو قبل از دور انداختن پس بگیرم که گرفتم خدا رو شکر. کاظمین فوق‌العاده چیزای قشنگ داره و من همیشه دلم خواسته از کاظمین خرید کنم. ولی با وجود این‌که مدیره دلمون و گرم کرد، ترجیح دادیم تا به وضعیت معلومی نرسیدیم خرجی نداشته باشیم که اگر به نقطهٔ بحرانی رسیدیم دست‌مون پر باشه. پس بدون هیچ خریدی از کاظمین عبور کردیم. صبح بعد از نماز رفتیم هتل و با کاروان راه افتادیم سمت سیدمحمد علیه السلام.
تو دور دورمون به تابلوفروشی و‌ کتاب‌فروشی حرم هم سر زدیم که حکاکی روی چوب‌شون گرچه به ظرافت کار ایران نبود، اما ایده‌های جالبی داشت. تو کتاب هم، کتابای زنانه‌شون رو دوست داشتم بخرم و بخونم که چون وضعیت مالی نامعلوم بود نخریدم.