دو تا سرخوش بودیم که رو ابرا پرواز میکردن. رو به حرم خندان و گریان راه افتادیم و خدا رو شکر میکردیم.
با کبوترای تو خیابونِ حرم کلی بازی کردیم، عکس گرفتیم و رسیدیم ورودی. وضعیتِ فاجعهٔ حجاب کمی بُهتآلودمون کرد و با خودمون میگفتیم این آیندهٔ مشهد و قمه...
البته خادمهای ورودیِ حرم، زمین تا آسمون با خادمهای ما فرق داشتن! یه تار موی اینا رو تو تن خادمای مشهد و قم پیدا نمیکنی! طرف نگه میداشت، کسی هم جرأت نداشت اعتراض کنه دیر شد، نماز نرسیدیم، پام درد گرفت. نگه میداشت بهش دستمال مرطوب میداد، تا جلوی خودش کااااااااااااامل آرایشش رو پاک نمیکرد، اجازهٔ ورود نمیداد!
یه خانم رو جلوی من و رفیق نگه داشت، تو کیفش یه رژ لب کوچیک بود، صورتشم پُر از آرایش! خب لعنتی با این قیافه چرا میای حرم؟! خادمه ده دقیقه گشت ها! گشت بدنیِ دقیق! بعد گفت کفشات و دربیار. اگه این تو مشهد بود اون خادم و آستان قدس اخراج میکرد که کرامت زائر شکسته(!) برای همین ما تو حرم زائر لختوعور داریم(!) عوضش کرامت از حرم میباره(!)
تو کفشاش هیچی نبود ولی سر نمیدونم چی برش گردوند! یعنی بعد از بیست دقیقه گشت بدنی، پاک کردن آرایش، جستجوی لباس و کفش، با یه بچه به بغلش و دو تا بچه دستش، برش گردوند و نذاشت وارد حرم شه. آی گوشت شد به تن من و رفیق. اینقدر دعا کردیم خدا چنین حرمتداری به آستان قدس و خادمای غالبا خائنش بده که خدا میدونه :)
سرویس بهداشتی رفتیم و مسواک و وضو و وارد حرم شدیم. بابها رو غالبا مردانه کرده بودن و فقط از باب فرهادیه میشد رفتوآمد کرد. با خودمون میگفتیم چرا فرهاد؟! اینکه یه کلمهٔ فارسیه! بعدها فهمیدیم اونجا مزار فرهادمیرزا پسر عباسمیرزاست و کلی خدمات به آستان کاظمین کرده و برای همین اسمش روی باب خورده.
شب هم تو همون رواق باب فرهادیه خوابیدیم که سرد نبود، بلکه قطب جنوب بود! از کف زمین چنان سرمایی به بدن میزد که دوست داشتی بمیری ولی اون سرما رو نچشی!
بعد از کمی استراحت رفتیم سرویس و زیارت و دور دور تو حرم و بعد تصمیم گرفتیم هم بریم بیرون آبجوش بگیریم، هم کمی دور حرم بچرخیم. نیمهشعبانا دورای حرم تو عراق خیلی جشن و یزله است و شکلاتپاشی.
تو خیابون هوس بلال کردیم و رفتیم بخریم که یهو دیدیم یکی با ما سلام و علیک میکنه. نگاه کردیم دیدیم مدیره است. گفت دنبال چیاین؟ گفتیم آب جوش. گفت بیاین بریم هتل خودم بهتون میدم. اومدیم بگیم نه و فلان که رفت و یعنی ما هم باید دنبالشون بریم.
این سیستم خودش و نیروهاش بود (حاجآقا و آقای تدارکات). صبر نمیکردن ما نه بیاریم.
تو لابی هتل نشستیم و فلاسکمون و برد و بعد از بیست دقیقه با فلاسک و یه پلاستیک پُررررررر برگشت!
پلاستیک و داد دستمون و توش و که نگاه کردیم دیدیم چند تا از این آب عراقیا مربعیهاست (رفیق تذکر داد بنویسم که منِ شکمفِراخ تو حرم هی میگفتم کِی آب مربعیِ اربعینی بهم میدید؟! من آب مربعی میخوام! وَ اینگونه خدا مُرادِ شکم را رساند :) )، یه موز، یه سیب، یه نوشابه قوطیای، چند بسته قند و چند چای نپتون.
فهمیدیم سهم خودش و برای ما نگه داشته. اونجا روم نشد بهش بگم، ولی بعد تو نجف گفتم دارید از سهم خودتون میزنید با اینکه ما واقعا نیاز نداریم.
اینقدر این کار رو محترم و از روی احساس وظیفهش میکرد که هیچ حس بدی بهت منتقل نمیشد.
سر همین کارش ما نتونستیم خوراکی و کنسروای خودمون و بخوریم و تا نجف دستمون سنگین بود و هی خوراکیها رو با خودمون میکشیدیم.
حرمِ کاظمین خیلی خوراکی راه نمیداد. کیسه رو میبردیم امانت و باز میدیدیم کفشداری و امانتی حرم مُشت مُشت شکلات ریختن تو کیسهمون. چقدر این مُشتی کار کردنشون و دوست دارم.
خودم هم هر وقت عیدی میبرم مدرسه، با اینکه نهایت پنج یا ده تا اضافه میگیرم، ولی هرکی میاد میگه خانم دو تا بردارم، میگم صد تا بردار. اعتقاد دارم عیدی رو باید با روی و دل و دستِ گشاده داد. برخی عیدی میدن که داده باشن، برای همین حساب و کتاب دارن(!) غالب هیئتهای ایرانی اینطوریان(!) هیچوقت هم نشده تو مدرسه عیدی کم بیارم الحمدلله، واقعا برکت کرده و زیاد هم اومده.
یه بارم تو بازرسی حرم چاقوی فرمانده رو که همیشه کیفمه پیدا کردن و نگه داشتن که گفتن یا بده امانت یا میندازیم دور. مجبور شدم کلی بدوبدو کنم یه مسیری رو بعد از زیارت که برسیم به قرار حرکت کاروان، تا چاقو رو قبل از دور انداختن پس بگیرم که گرفتم خدا رو شکر.
کاظمین فوقالعاده چیزای قشنگ داره و من همیشه دلم خواسته از کاظمین خرید کنم. ولی با وجود اینکه مدیره دلمون و گرم کرد، ترجیح دادیم تا به وضعیت معلومی نرسیدیم خرجی نداشته باشیم که اگر به نقطهٔ بحرانی رسیدیم دستمون پر باشه. پس بدون هیچ خریدی از کاظمین عبور کردیم.
صبح بعد از نماز رفتیم هتل و با کاروان راه افتادیم سمت سیدمحمد علیه السلام.
تو دور دورمون به تابلوفروشی و کتابفروشی حرم هم سر زدیم که حکاکی روی چوبشون گرچه به ظرافت کار ایران نبود، اما ایدههای جالبی داشت.
تو کتاب هم، کتابای زنانهشون رو دوست داشتم بخرم و بخونم که چون وضعیت مالی نامعلوم بود نخریدم.
هشت و نیم رسیدیم مشهد و تا اسنپ بگیریم بیایم خونه، شد نُه و نیم.
مامان قیمه درست کرده بود که دوست دارم ولی معدهم غذای سنگین نمیکشه چون ده روزی میشه کم خوردم و دو یا یک وعدهای. گوشتاش و خوردم و بقیهش موند. حمام کردم و اومدم لباس مدرسه اتو کنم که دیدم نمیکشم. کوک کردم چهار پاشم به اتو کشیدن و کولهٔ مدرسه بستن.
همینکه دراز کشیدم و بخاریم و روشن کردم دلم برای نجف تنگ شد...
خیلی خستهام و خوابلازم اما به شدت انگیزهٔ کار کردن دارم.
باید پول دربیارم برای سفر بعدی.
اینبار من شب و روز... روز و شب... تو حرم بودم... تو حرم خوردم و خوابیدم و خندیدم و نوشتم و گریه کردم...
خیلی دعا کردم رفیق ازدواج کنه و نمیدونم کاروان دونفرهمون دفعهٔ بعد یکنفره میشه یا نه، ازش سیر نشدم، دلم میخواد بچهدار شه و ازش تو دنیا زیاد باشه. اما سفر بعدی باید زود باشه... زود چون...
چطور بگم؟
بذار اینطور بنویسم؛
توصیه میکنم این مدلی سفر برید که تو حرم ساکن بشید؟
به هیچ عنوان!
چون تا برسید خونه و در اتاقتون و باز کنید، میزنید زیر گریه و دیگه هیچ چهاردیواریای رو طاقت نمیارید...
سلام بر سرمای استخوانسوزِ صحنِ حضرت زهرای حرمِ نجف😭😭😭😭😭😭😭😭
خدای من!
همین دو یا سه شبِ پیش بود.
طبقه بالای حرمِ آقا امام حسین علیه السلام خواب بودم. یه بخاری برقی بود که جمعیت دورش جمع شده بودن و حریفِ سرمایی که از زمین بهمون میرسید نمیشد. دورِ سرم چفیه بسته بودم که گرم بشم. دیدم یکی از کبوترای حرم نشسته روی سرم.
هوهوکنان آهسته میخوند و بعد از دو_سه دقه پر کشید و رفت.
اینقدر اون صدای هوهو و پر کشیدنش شبیه انیمیشنهای پیامبرها و شِبه بهشت بود که من اون لحظه واقعا و بدون تردید خودم رو در بهشت دیدم. سرمایی که اذیتم میکرد از خاطرم رفت و تو سایهروشنی که از زیر چفیه میدیدم میگشتم دنبال کبوترا...
وَ حالا به اتاقم برگشتم...
به جایی که بهشت نیست...
آه حرم........
سربهراه
امامزاده سیدمحمّد علیه السلام (عموی امام زمان علیه السلام):
صبح از کاظمین راه افتادیم سمت سیدمحمّد علیه السلام. تو اتوبوس بازم صبحانه دادن و بازم آقای تدارکات برای ما آورد و هرچی گفتیم ما خودمون داریم گوش نکرد و گذاشت صندلی خالی کنارمون.
کاروان عتبه است و صبحانهها لاکچری؛ پنیر و کره و عسل و قاشق و ظرف و کیک و آبمیوه و موز(!)
من و رفیق پرخور و خوشخور هستیم ولی هم در سفر کمخوراک میشیم، هم تو کَتمون نمیرفت بدون هزینه غذاشون و بخوریم. خصوصا که دیگه اضطراب نداشتیم و تازه داشتیم متوجه نگاههای مسافرا میشدیم.
قبلا نوشته بودم مذهبیا اینقدر بسته و خفه بزرگ میشن که عقدهای بار میان. دختراشون به محض دیدن اولین پسر عاشق میشن و پسراشون به محض دیدن اولین دختر هوا برشون میداره. کلا سیستمشون فقط مذهبزده است نه اسلامی و اساسی.
کل اتوبوس خانواده بودن و قد و نیمقد بچه. همهشون این مدل محجبه که حتی چادر رو میندازن روی روسری. با مردجماعت هم حرف نمیزنن. اما به ما دو تا جوری نگاه میکردن انگار نعوذ بالله زنا کردیم(!)
رفیق خیلی از نگاهاشون حرص میخورد. بهش گفتم تسبیح بردار برای پدر و مادرامون صلوات بفرست که اگه هیچ دین و عقیدهای ندارن عوضش شعور دارن که دختراشون و مستقل بار بیارن و باعرضه و بهش اعتماد کنن تکوتنها بفرستن کشور دیگه. گفتم قدر بابات و بدون که وقتی یه راننده بهش گفته بود چطور دخترت و تنها میفرستی عراق، محکم جواب داده دخترم خودش اوستاست، راه و چاهبلده.
خودم هم تو دلم افتاد برای بابام سوغات خفن بیارم. بابای من هیچیش شبیه من نیست اما ده سال پیش که جوانتر بودم با قیافهٔ بچگونهتر، من و فرستاد عراقِ پر از داعش و دلشورهٔ دهروزهٔ بیخبری از من و به جون خرید، اما رو حرفم نه نیاورد و راضی نشد چشمام و گریون ببینه. وقتی هم برگشتم و تو مهمونی یه دستهبیلِ نَر باد به گلو انداخت و گفت دخترِ جوونت و چطور فرستادی کشور ناامن با داعشیای جهاد نکاح؟ بابام محکم جواب داد داعشیا با امثال دختر تو جهاد نکاح میکنن که از خیابونا جمع نمیشن، دختر من مسیرش حرم به حرمه و در پناه امامش.
آخ دردوبلاتون تو سر این مذهبی عقبموندههای عقدهای!
تنها سه نفری که نگاهشون به ما عادی و مثل همه بود؛ مدیره، حاجآقا وَ آقای تدارکات بود.
آقای تدارکات پدر سه تا بچه بود. خانمش کنارش بود. ولی هرچی باز میکرد بخوره، سر برمیگردوند عقب و به ما هم میداد. قشنگ حس پدری به ما داشت. من یادمه به دخترش زینب پرتقال داد و دخترش گفت نمیخوام. پدرانه تشر زد میوه باید بخوری. بعد سر برگردوند عقب و به ما پرتقال داد. من گفتم موز صبح و هنوز نخوردیم، نیازی نیست. قشنگ همون تشر رو زد و گفت میوه باید بخورید :)
خدا برای خونوادهش حفظش کنه و بچههای بیشتری بهش بده.
به سیدمحمد علیه السلام که رسیدیم، جلوتر از همه رفتیم سرویس و زیارت. زودتر از همه هم برگشتیم.
جا اتوبوس ایستاده بودیم و دستفروشای دور حرم و میدیدیم. با دیدن گردوها یاد فرمانده افتادیم و براشون دعا کردیم. من دلم کرهٔ تنهٔ نخل خواست که رفیق گفت تا با این عقبموندههاییم نمیخواد بری خرید. منم ناخورده از اونجا برگشتم :(
انجیرایی که به نخ میکشن هم خیلی دوست دارم که اونم نشد بخریم.
عروسکای قشنگی هم داشت و رفیق دلش میخواست که اونم پَر.
بذارید اینطور بگم تا بیشتر درک کنید؛
ما همیشه برای کربلا اومدن یا مشکل هزینه داشتیم یا کاروان. دستمون بسته میشد میرفتیم سراغ کاروانای گرونتر که فقط برسیم. بنابراین تا این سفر هرچه کربلا اومدیم به سبک فقرا بوده و دست و جیبمون خالی...
من الحمدلله از مهر خیلی کار کردم و رفیق هم پروژههای خوبی بهش خورده بود. امسال اولین سالی بود که دستمون پُر بود. اولینباری بود که من تو سفر قم و کاشان تونستم سوهان بار کنم بیارم و هم سوغاتی بدم و هم برای خودم که دیوانهٔ سوهان و غنچه گلمحمدی هستم تا چند ماهم خرید کنم.
قبل از این سفر چقدر نقشه کشیده بودیم اینبار کاظمین خرید کنیم. کاظمین همیشه روی دلمون میموند. همیشه حسرت چیزای قشنگش و داشتیم. فکر کنم ثابتای کانال یادشون باشه من تو نجف معمولا دعا میکنم یه سفر پرپول روزیم شه فقط شکمگردی کنم. عاشق حُلویات و دِهینِ نجف هستم.
فکر کنید چقدر برای این سفر نقشه کشیده بودم... چقدر خوشحال بودم جیب و دستم پُره...
اما امتحانِ اینبار فرق کرده بود... با جیب پُر باید از همهجا عبور میکردیم.
کاظمین رو چون نمیدونستیم واقعا این آقا ما رو با خودش همراه میکنه یا نه و مشکلی براش پیش میاد، اینجا رو هم چون دوست نداشتیم زیر نگاهای لجنِ مذهبیعقدهایا باشیم.