eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
تو دور دورمون به تابلوفروشی و‌ کتاب‌فروشی حرم هم سر زدیم که حکاکی روی چوب‌شون گرچه به ظرافت کار ایران نبود، اما ایده‌های جالبی داشت. تو کتاب هم، کتابای زنانه‌شون رو دوست داشتم بخرم و بخونم که چون وضعیت مالی نامعلوم بود نخریدم.
هشت و نیم رسیدیم مشهد و تا اسنپ بگیریم بیایم خونه، شد نُه و نیم. مامان قیمه درست کرده بود که دوست دارم ولی معده‌م غذای سنگین نمی‌کشه چون ده روزی می‌شه کم خوردم و دو یا یک وعده‌ای. گوشتاش و خوردم و بقیه‌ش موند. حمام کردم و اومدم لباس مدرسه اتو کنم که دیدم نمی‌کشم. کوک کردم چهار پاشم به اتو کشیدن و کولهٔ مدرسه بستن. همین‌که دراز کشیدم و بخاری‌م و روشن کردم دلم برای نجف تنگ شد... خیلی خسته‌ام و خواب‌لازم اما به شدت انگیزهٔ کار کردن دارم. باید پول دربیارم برای سفر بعدی. این‌بار من شب و روز... روز و شب... تو حرم بودم... تو حرم خوردم و خوابیدم و خندیدم و نوشتم و گریه کردم... خیلی دعا کردم رفیق ازدواج کنه و نمی‌دونم کاروان دونفره‌مون دفعهٔ بعد یک‌نفره می‌شه یا نه، ازش سیر نشدم، دلم می‌خواد بچه‌دار شه و ازش تو دنیا زیاد باشه. اما سفر بعدی باید زود باشه... زود چون... چطور بگم؟ بذار این‌طور بنویسم؛ توصیه می‌کنم این مدلی سفر برید که تو حرم ساکن بشید؟ به هیچ عنوان! چون تا برسید خونه و در اتاق‌تون و باز کنید، می‌زنید زیر گریه و دیگه هیچ چهاردیواری‌ای رو طاقت نمیارید... سلام بر سرمای استخوان‌سوزِ صحنِ حضرت زهرای حرمِ نجف😭😭😭😭😭😭😭😭
خدای من! همین دو یا سه شبِ پیش بود. طبقه بالای حرمِ آقا امام حسین علیه السلام خواب بودم. یه بخاری برقی بود که جمعیت دورش جمع شده بودن و حریفِ سرمایی که از زمین بهمون می‌رسید نمی‌شد. دورِ سرم چفیه بسته بودم که گرم بشم. دیدم یکی از کبوترای حرم نشسته روی سرم. هوهوکنان آهسته می‌خوند و بعد از دو_سه دقه پر کشید و رفت. این‌قدر اون صدای هوهو و پر کشیدنش شبیه انیمیشن‌های پیامبرها و شِبه بهشت بود که من اون لحظه واقعا و بدون تردید خودم رو در بهشت دیدم. سرمایی که اذیتم می‌کرد از خاطرم رفت و تو سایه‌روشنی که از زیر چفیه می‌دیدم می‌گشتم دنبال کبوترا... وَ حالا به اتاقم برگشتم... به جایی که بهشت نیست... آه حرم........
سربه‌راه
امامزاده سیدمحمّد علیه السلام (عموی امام زمان علیه السلام): صبح از کاظمین راه افتادیم سمت سیدمحمّد علیه السلام. تو اتوبوس بازم صبحانه دادن و بازم آقای تدارکات برای ما آورد و هرچی گفتیم ما خودمون داریم گوش نکرد و گذاشت صندلی خالی کنارمون. کاروان عتبه است و صبحانه‌ها لاکچری؛ پنیر و کره و عسل و قاشق و ظرف و کیک و آبمیوه و موز(!) من و رفیق پرخور و خوش‌خور هستیم ولی هم در سفر کم‌خوراک می‌شیم، هم تو کَت‌مون نمی‌رفت بدون هزینه غذاشون و بخوریم. خصوصا که دیگه اضطراب نداشتیم و تازه داشتیم متوجه نگاه‌های مسافرا می‌شدیم. قبلا نوشته بودم مذهبیا این‌قدر بسته و خفه بزرگ می‌شن که عقده‌ای بار میان. دختراشون به محض دیدن اولین پسر عاشق می‌شن و پسراشون به محض دیدن اولین دختر هوا برشون می‌داره. کلا سیستم‌شون فقط مذهب‌زده است نه اسلامی و اساسی. کل اتوبوس خانواده بودن و قد و نیم‌قد بچه. همه‌شون این مدل محجبه که حتی چادر رو می‌ندازن روی روسری. با مردجماعت هم حرف نمی‌زنن. اما به ما دو تا جوری نگاه می‌کردن انگار نعوذ بالله زنا کردیم(!) رفیق خیلی از نگاهاشون حرص می‌خورد. بهش گفتم تسبیح بردار برای پدر و مادرامون صلوات بفرست که اگه هیچ دین و عقیده‌ای ندارن عوضش شعور دارن که دختراشون و مستقل بار بیارن و باعرضه و بهش اعتماد کنن تک‌وتنها بفرستن کشور دیگه. گفتم قدر بابات و بدون که وقتی یه راننده بهش گفته بود چطور دخترت و تنها می‌فرستی عراق، محکم جواب داده دخترم خودش اوستاست، راه و چاه‌بلده. خودم هم تو دلم افتاد برای بابام سوغات خفن بیارم. بابای من هیچیش شبیه من نیست اما ده سال پیش که جوان‌تر بودم با قیافهٔ بچگونه‌تر، من و فرستاد عراقِ پر از داعش و دلشورهٔ ده‌روزهٔ بی‌خبری از من و به جون خرید، اما رو حرفم نه نیاورد و راضی نشد چشمام و گریون ببینه. وقتی هم برگشتم و تو‌ مهمونی یه دسته‌بیلِ نَر باد به گلو انداخت و گفت دخترِ جوونت و چطور فرستادی کشور ناامن با داعشیای جهاد نکاح؟ بابام محکم جواب داد داعشیا با امثال دختر تو جهاد نکاح می‌کنن که از خیابونا جمع نمی‌شن، دختر من مسیرش حرم به حرمه و در پناه امامش. آخ دردوبلاتون تو سر این مذهبی عقب‌مونده‌های عقده‌ای! تنها سه نفری که نگاه‌شون به ما عادی و مثل همه بود؛ مدیره، حاج‌آقا وَ آقای تدارکات بود. آقای تدارکات پدر سه تا بچه بود. خانمش کنارش بود. ولی هرچی باز می‌کرد بخوره، سر برمی‌گردوند عقب و به ما هم می‌داد. قشنگ حس‌ پدری به ما داشت. من یادمه به دخترش زینب پرتقال داد و دخترش گفت نمی‌خوام‌. پدرانه تشر زد میوه باید بخوری. بعد سر برگردوند عقب و به ما پرتقال داد. من گفتم موز صبح و هنوز نخوردیم، نیازی نیست. قشنگ همون تشر رو زد و گفت میوه باید بخورید :) خدا برای خونواده‌ش حفظش کنه و بچه‌های بیشتری بهش بده. به سیدمحمد علیه السلام که رسیدیم، جلوتر از همه رفتیم سرویس و زیارت. زودتر از همه هم برگشتیم. جا اتوبوس ایستاده بودیم و دست‌فروشای دور حرم و می‌دیدیم. با دیدن گردوها یاد فرمانده افتادیم و براشون دعا کردیم. من دلم کره‌ٔ تنهٔ نخل خواست که رفیق گفت تا با این عقب‌مونده‌هاییم نمی‌خواد بری خرید. منم ناخورده از اونجا برگشتم :( انجیرایی که به نخ می‌کشن هم خیلی دوست دارم که اونم نشد بخریم. عروسکای قشنگی هم داشت و رفیق دلش می‌خواست که اونم پَر. بذارید این‌طور بگم تا بیشتر درک کنید؛ ما همیشه برای کربلا اومدن یا مشکل هزینه داشتیم یا کاروان. دست‌مون بسته می‌شد می‌رفتیم سراغ کاروانای گرون‌تر که فقط برسیم. بنابراین تا این سفر هرچه کربلا اومدیم به سبک فقرا بوده و دست و جیب‌مون خالی... من الحمدلله از مهر خیلی کار کردم و رفیق هم پروژه‌های خوبی بهش خورده بود. امسال اولین سالی بود که دستمون پُر بود. اولین‌باری بود که من تو‌ سفر قم و کاشان تونستم سوهان بار کنم بیارم و هم سوغاتی بدم و هم برای خودم که دیوانهٔ سوهان و غنچه گل‌محمدی هستم تا چند ماهم خرید کنم. قبل از این سفر چقدر نقشه کشیده بودیم این‌بار کاظمین خرید کنیم. کاظمین همیشه روی دلمون می‌موند. همیشه حسرت چیزای قشنگش و داشتیم. فکر کنم ثابتای کانال یادشون باشه من تو نجف معمولا دعا می‌کنم یه سفر پرپول روزیم شه فقط شکم‌گردی کنم. عاشق حُلویات و دِهینِ نجف هستم. فکر کنید چقدر برای این سفر نقشه کشیده بودم... چقدر خوشحال بودم جیب و دستم پُره... اما امتحانِ این‌بار فرق کرده بود... با جیب پُر باید از همه‌جا عبور می‌کردیم. کاظمین رو چون نمی‌دونستیم واقعا این آقا ما رو با خودش همراه می‌کنه یا نه و مشکلی براش پیش میاد، اینجا رو هم چون دوست نداشتیم زیر نگاهای لجنِ مذهبی‌عقده‌ایا باشیم.
سربه‌راه
روبه‌روی حرم و نزدیک اتوبوس ایستاده بودیم که رفیق با بغض شروع کرد به گفتن: چقدر این‌بار ذوق داشتی که از کاظمین خرید کنی... چقدر برای انجیرای اینجا دلت و صابون زدی... ولی حالا یه کرهٔ نخل رو نمی‌تونی بچشی... گناه کردیم دختریم و دلمون حرم می‌خواد؟! گناه کردیم مثل این عقب‌مونده‌های چادریِ نمازخون، همه فکروذکرمون شوهر کردن نیست و درس خوندیم و کار کردیم و خودمون زندگی‌مون و ساختیم؟! این‌قدر خودشون آویزون شوهرن که مثل بی‌کس‌وکارا نگامون می‌کنن... وَ اشکاش ریخت... دلِ منم خون بود ولی اونجا باید به دلِ رفیقم می‌رسیدم. با خنده گفتم کاروانِ دونفره‌مون و عشقه. دقت کردی خیلی خودجوش تقسیم وظیفه کردیم؟ من که تدارکات و لیدر و راه‌بلد و اجرایی و رسانه شدم، تو هم مفاتیح به‌دست، آخوندِ کاروانی و حسابدار و مادرخرج و طبیب :) هی مراقبی زیاد نخورم، کم بخورم، پول‌مون و تموم نکنم، دینار کی بگیریم، در حرم به‌جای شعر خوندن و دنبال کفترا دویدن، چه اعمالی انجام بدم :) اگه گفتی فقط چی کم داریم؟ رفیق که دیگه گریه نمی‌کرد و از خنده دلش و گرفته بود، پرسید چی؟ گفتم کاروان‌سالار! ما رئیس نداریم! گفت امام زمان؟ گفتم آقا که همه‌کارهٔ ماست، ولی بلیط اتوبوس مهرانِ ما رو کی پیدا کرد؟ جفت‌مون خندیدیم. گفتم اگه خانم قبول کنن، ایشون با ما همراه شن و کاروان‌مون بشه سه نفره به مدیریت ایشون. دیگه همه‌چی دست خودشون. دستای هم و گرفتیم و شدیم مسافرای کاروانِ سه‌نفرهٔ خانم حضرت معصومه سلام الله علیها❣ تا بقیه برسن اونجا برای اونایی که آرزوی بچه دارن خیلی دعا کردیم. حرم سیدمحمد علیه السلام پر از گهواره است و حاجت بچه خیلی می‌دن. کلا امامزادهٔ جلیل‌القدری هستن و قسمِ عِراقی‌ها. مثلا ما تو ایران مهم‌ترین قسم‌مون برای هر قشری چیه؟ حضرت عباس علیه السلام. تو عِراق مهم‌ترین قسم‌شون سیدمحمد علیه السلامه. می‌گن به سیدمحمد قسم.
چند تا صلوات هدیه کنید آقا امام زمان علیه السلام که فردا تعطیل نباشه، با نهما دارم و دلم براشون تنگ شده😭
سربه‌راه
چند تا صلوات هدیه کنید آقا امام زمان علیه السلام که فردا تعطیل نباشه، با نهما دارم و دلم براشون تنگ
بابا من قبلا با صلواتای شما سنگ آب می‌کردم با شیر می‌خوردم، الآن تعطیل شدیم که😭 کانال ناخالصی پیدا کرده😭😭😭
سربه‌راه
چون فردا نمی‌بینم‌شون، می‌خوام از دیروز بنویسم. طبق برنامه‌ای که برای نبودنم ریخته بودم، دخترا فقط تا هفتهٔ پیش خودگردان بودن. یعنی قرار بود شنبه برسم که برنامه از دستم خارج شد. طفلیا نهمام و بقیه شنبه منتظرم بودن و دیدن نرسیدم. تو اتوبوس بودم که ظهر بعد از تعطیلی که موبایلاشون و می‌گیرن، هشتما بهم زنگ زدن. دیدم صدای ستایش میاد. بله همون ستایش عزیزم که از این مدرسه رفته... اومده بوده من و ببینه که دخترا گفتن نیستم. چون قرار بوده بیام هم هشتما نگرانم شدن. تو مدرسه هم همه‌چیز مخفیه و مدیرم به کسی نمی‌گن من کجام و به خودمم گفتن به کسی نگم، چون معلمی اجازهٔ مرخصی نداره و ایشون فقط به من این اجازه رو می‌دن چون کلاسام در نبودنم دایره. تازه در نبودنم گروه تئاترم در هفتم دو برای مدرسه کاری که سه ماهه برای دهه فجر آماده کردم و تعطیل شدیم، برای نیمه‌شعبان اجرا کردن 😍 گروه سرودم در نهم دو که یک ماهه در تمرینیم برای دهه فجر هم اون روز اجرا کردن و چقدر ازشون تعریف کردن و از من تشکر😍 دخترام حتی در تعطیلی کلاس مجازی برگزار کردن به چه باکلاسی و شیکی😍 کلاسای مدرسه هم یکی از یکی بهتر😍 سربلندم کردن و دورشون بگردم❤️ شاد هم پر از پیام بود که تا تو راه بودم همه رو جواب دادم و به دخترا گفتم فردا (یک‌شنبه) مدرسه‌ام. اما یک‌شنبه‌ها با نهم ندارم و خیلی خیلی دلتنگ‌شون بودم. صبح یک‌شنبه رفتم مدرسه و طبق معمول اولین نفر بودم بعد از مامان مدرسه. این‌قدر من و بغل کردن و بوسیدن که خدا می‌دونه. خدا رو شکر توجیه هستن و نپرسیدن کجا بودید با این‌که همممممه‌شون می‌فهمن. چون صبحا زود می‌رم و همیشه احوال‌شون و می‌پرسم و روبه‌راه بودن و نبودن‌شون و تیز می‌فهمم، کلی حرف داشتن که بهم بزنن. من حین صحبتاشون خودم و آماده می‌کردم که دخترا رسیدن آماده و با قیافهٔ مدرسه باشم. یهو دیدم درِ دفتر باز شد و ارغوان کله کشید و تا من و دید، برگشت به پشت سری گفت اومدن، خانم فارسی اومدن! بعد صدای جیغ دوتاشون هوا رفت. رفتم ببینم کی جز ارغوان اومده دیدنم که دیدم خوب‌ترینمه... همون نهم دوییه که تم سکوت ارائه داد. این تنها شاگردم تو طول عمر معلمیمه که نه فقط عقلم، که دلم رو هم درگیر خودش کرده. از کربلا براش یه جایزهٔ گرون خریدم که بعدا می‌نویسم تو سفرنامه. این‌قدر خوشحال شدم از دیدنش. مدلش هم کااااااااااملا با همه متفاوته. انگار خودمه. غُد و مغرور. تازه شاگرد اول و خلاق هم هست. با هر کسی هم نمی‌پره. جیغ کشید از خوشحالی، اما مثل بقیه نیومد بغلم کنه، دست دراز نکرد دست بده با من. درست مثل خودم که وقتی کسی رو دوست دارم نق می‌زنم، شروع کرد به نق زدن: «چه عجب تشریف آوردید! نمیومدید دیگه! اصلا ول‌مون می‌کردید! نگید کلاسی دارم، درسی دارم، شاگردی دارم! برید برای خودتون ماه تا ماه بگردید اصلا!» دورش بگردم😍 اخم کرده بود و اینا رو می‌گفت. تو همین حین نهم یکی‌ها اومدن و یکی‌یکی بغل و بوس و سلام و احوال‌پرسی. حواسم بهش بود که تکیه زده بود به دیوار و با اخم نگام می‌کرد. رفتم پیشش و با لبخند گفتم یه بوس بده خانوم. جلو نیومد. من این مدل دلتنگی رو می‌شناسم... خودم همین‌جوری‌ام... دلتنگ رفیق که می‌شم همین‌قدر بدخلقی می‌کنم تا این‌که مثل آدم بگم :) دست گذاشتم زیر چونه‌ش و صورتش و چرخوندم و لُپش و بوسیدم. دلش گرم شد. تکیه‌ش و از دیوار برداشت و اومد کنارم و گفت چقدر لطیف بود :) بعد تا من به الطاف هفتم و هشتما پاسخ بدم از کنارم تکون نخورد. هفتما خیلی بغلم کردن. هی می‌رفتن و برمی‌گشتن و بغلم می‌کردن و می‌گفتن دلمون براتون تنگ شده. زنگ آخر که داشتم چادر سر می‌کردم بیام بیرون، یکی‌شون اومد بغلم کرد و گفت خانم دوباره نرید... هیچ‌جا نرید... سه‌شنبه بیاید باشه؟ من دیگه تحمل ندارم بیام مدرسه و شما نباشید... عزیز دلم😭😍 کاش مادرای احمق‌شون بودن و می‌دیدن... این بین فرصتی هم بود که بفهمم کیا به من حساس هستن و من متوجه نبودم‌. فهمیدم سه تا از هفتما و پنج تا از هشتما که تقریبا متأسفانه تا الآن بهشون توجه خاصی نداشتم، خیلی دوستم دارن. نه این‌که بی‌توجه به دخترام باشم، نه، من معلم تیزی‌ام، حواسم به تک‌تک‌شون هست، اما برخی شاگردا که دیرتر اجتماعی می‌شن و ساکت‌ترن رو کمتر می‌تونم براشون وقت بذارم. چون خودم شلوغ و شیطونم و با شلوغ و شیطونا بیشتر جوش می‌خورم. ولی چنین فرصت‌هایی و روز معلم می‌فهمم چنین مواردی هم دارم که نیاز به توجه دارن که خیال نکنن چون ساکت و گوشه‌گیرن محبت‌شون بی‌ارزشه. سر کلاس هفتم دو داشتم درس می‌دادم که بدون در زدن، در کلاسم باز شد و مائدهٔ نهمم که هیـــــــــــــــــــــــچ معلمی ازش روی خوش ندیده، دستاش و باز کرد که یعنی من برم بغلش :)
سربه‌راه
کتاب‌به‌دست رفتم بغلش و هفتمام طفلی خیلی حسودی‌شون شد ولی از مائده حساب می‌برن و کسی چیزی نگفت. مائده بدون هیچ حرفی چند دقیقه بغلم کرد و بعد رفت. مدلش و می‌شناسم. دستش و گرفتم و کشیدمش سمت خودم و گونه‌ش و بوسیدم‌. دوست نداشتم جلوی هفتما باشه ولی نمی‌شد دیگه. مائده دختریه که تموم پارسال افسرده بود. طول کشید تا تونستم وارد جزیره‌ش بشم. طول کشید تا از میز آخر بلند شه بیاد صندلی کنار میزم بشینه و داوطلب ارائه شه. یک سال طول کشید تا خنده‌ش و ببینم. بوسیدمش و اومدم کلاس. یکی از هفتمام و می‌دونم چقدر روم حساسه. دوستاشم می‌دونن. گفتم فاطمه! بیا بغلم کن ولی گریه نکن :) بلند شد و اومد ده دقیقه بغلش نگهم داشت و تا مرز گریه هم رفت و من این‌قدر خندوندم‌شون که هم تونست بشینه، هم بخنده. سر کلاس هشتم بودم که بدون در زدن، در باز شد و ملیکای نهم با جیغ اومد تو کلاسم و پرید بغلم. بعد شروع کرد یه‌نفس حرف زدن که خانوم کجا بودین؟ چرا نیومدین؟ چرا دیروز نرسیدین؟ من دیروز فقط به خاطر شما اومدم مدرسه وگرنه علوم داشتیم غایب می‌شدم... ملیکا خیلی غربته😂 قبل از سفرم یه‌جوری یکی رو زده بود که می‌خواستن بفرستنش کانون اصلاح و تربیت! اوضاع زندگیش خیلی خرابه. بابت کوتاه کردن فرم مدرسه بیست بار تعهد داده! بیرون از مدرسه با وضع بدی دیده شده و تا اخراج رفته! سر همه‌شون خودم مو گرو گذاشتم. روز موزه که تا زنگ آخر همهٔ کلاسا رو غایب بود و فقط به‌خاطر من و موزه اومد، جلو مؤسس و همکارام و مدیرم ایستاد وسط کلاس و گفت این بخش جزو کارمون نبوده و خود ما نهم دویی‌ها برنامه‌ش و ریختیم. بعد رو کرد به من و هنوز حرف‌نزده اشکاش ریخت و با گریه گفت خانم! شما تنها معلمی هستید که ما رو از ته دل دوست دارید، ما رو باور دارید، به حرفامون گوش می‌دید، کلاساتون برامون دوست‌داشتنیه، سخت‌گیرید اما تنها دلسوز ما، ما هر خرابکاری‌ای می‌کنیم به شما پناه میاریم و روز اولیا مربیان تنها امیدمون فقط شمایید که می‌دونیم از ما به خانواده‌هامون بد نمی‌گید... چند نفر از نهم دو زدن زیر گریه و من دیگه رفتم ملیکا رو بغل کردم و کنار گوشش گفتم ادامه نده عزیز دلم... زنگ تفریح یکی از هشتما به دیدنم اومد و برام شکلات آورد و یکی از نهما برام عطر. گفت شما عاشق عطرید، این عطر و بابام برام از لوکزامبورگ آورده و من دیروز آوردم برای شما که نبودید. آه خدای من... چقدر برای فردا و دیدن‌شون چشم کشیدم...😍😭 بر پدر و مادر اونی که بی‌تخصص مسؤولیتی تو این کشور قبول می‌کنه و به‌جای کار و مدیریت و تدبیر، هی تعطیل می‌کنه لعنت! بگو بیش باد!