تو دور دورمون به تابلوفروشی و کتابفروشی حرم هم سر زدیم که حکاکی روی چوبشون گرچه به ظرافت کار ایران نبود، اما ایدههای جالبی داشت.
تو کتاب هم، کتابای زنانهشون رو دوست داشتم بخرم و بخونم که چون وضعیت مالی نامعلوم بود نخریدم.
هشت و نیم رسیدیم مشهد و تا اسنپ بگیریم بیایم خونه، شد نُه و نیم.
مامان قیمه درست کرده بود که دوست دارم ولی معدهم غذای سنگین نمیکشه چون ده روزی میشه کم خوردم و دو یا یک وعدهای. گوشتاش و خوردم و بقیهش موند. حمام کردم و اومدم لباس مدرسه اتو کنم که دیدم نمیکشم. کوک کردم چهار پاشم به اتو کشیدن و کولهٔ مدرسه بستن.
همینکه دراز کشیدم و بخاریم و روشن کردم دلم برای نجف تنگ شد...
خیلی خستهام و خوابلازم اما به شدت انگیزهٔ کار کردن دارم.
باید پول دربیارم برای سفر بعدی.
اینبار من شب و روز... روز و شب... تو حرم بودم... تو حرم خوردم و خوابیدم و خندیدم و نوشتم و گریه کردم...
خیلی دعا کردم رفیق ازدواج کنه و نمیدونم کاروان دونفرهمون دفعهٔ بعد یکنفره میشه یا نه، ازش سیر نشدم، دلم میخواد بچهدار شه و ازش تو دنیا زیاد باشه. اما سفر بعدی باید زود باشه... زود چون...
چطور بگم؟
بذار اینطور بنویسم؛
توصیه میکنم این مدلی سفر برید که تو حرم ساکن بشید؟
به هیچ عنوان!
چون تا برسید خونه و در اتاقتون و باز کنید، میزنید زیر گریه و دیگه هیچ چهاردیواریای رو طاقت نمیارید...
سلام بر سرمای استخوانسوزِ صحنِ حضرت زهرای حرمِ نجف😭😭😭😭😭😭😭😭
خدای من!
همین دو یا سه شبِ پیش بود.
طبقه بالای حرمِ آقا امام حسین علیه السلام خواب بودم. یه بخاری برقی بود که جمعیت دورش جمع شده بودن و حریفِ سرمایی که از زمین بهمون میرسید نمیشد. دورِ سرم چفیه بسته بودم که گرم بشم. دیدم یکی از کبوترای حرم نشسته روی سرم.
هوهوکنان آهسته میخوند و بعد از دو_سه دقه پر کشید و رفت.
اینقدر اون صدای هوهو و پر کشیدنش شبیه انیمیشنهای پیامبرها و شِبه بهشت بود که من اون لحظه واقعا و بدون تردید خودم رو در بهشت دیدم. سرمایی که اذیتم میکرد از خاطرم رفت و تو سایهروشنی که از زیر چفیه میدیدم میگشتم دنبال کبوترا...
وَ حالا به اتاقم برگشتم...
به جایی که بهشت نیست...
آه حرم........
سربهراه
امامزاده سیدمحمّد علیه السلام (عموی امام زمان علیه السلام):
صبح از کاظمین راه افتادیم سمت سیدمحمّد علیه السلام. تو اتوبوس بازم صبحانه دادن و بازم آقای تدارکات برای ما آورد و هرچی گفتیم ما خودمون داریم گوش نکرد و گذاشت صندلی خالی کنارمون.
کاروان عتبه است و صبحانهها لاکچری؛ پنیر و کره و عسل و قاشق و ظرف و کیک و آبمیوه و موز(!)
من و رفیق پرخور و خوشخور هستیم ولی هم در سفر کمخوراک میشیم، هم تو کَتمون نمیرفت بدون هزینه غذاشون و بخوریم. خصوصا که دیگه اضطراب نداشتیم و تازه داشتیم متوجه نگاههای مسافرا میشدیم.
قبلا نوشته بودم مذهبیا اینقدر بسته و خفه بزرگ میشن که عقدهای بار میان. دختراشون به محض دیدن اولین پسر عاشق میشن و پسراشون به محض دیدن اولین دختر هوا برشون میداره. کلا سیستمشون فقط مذهبزده است نه اسلامی و اساسی.
کل اتوبوس خانواده بودن و قد و نیمقد بچه. همهشون این مدل محجبه که حتی چادر رو میندازن روی روسری. با مردجماعت هم حرف نمیزنن. اما به ما دو تا جوری نگاه میکردن انگار نعوذ بالله زنا کردیم(!)
رفیق خیلی از نگاهاشون حرص میخورد. بهش گفتم تسبیح بردار برای پدر و مادرامون صلوات بفرست که اگه هیچ دین و عقیدهای ندارن عوضش شعور دارن که دختراشون و مستقل بار بیارن و باعرضه و بهش اعتماد کنن تکوتنها بفرستن کشور دیگه. گفتم قدر بابات و بدون که وقتی یه راننده بهش گفته بود چطور دخترت و تنها میفرستی عراق، محکم جواب داده دخترم خودش اوستاست، راه و چاهبلده.
خودم هم تو دلم افتاد برای بابام سوغات خفن بیارم. بابای من هیچیش شبیه من نیست اما ده سال پیش که جوانتر بودم با قیافهٔ بچگونهتر، من و فرستاد عراقِ پر از داعش و دلشورهٔ دهروزهٔ بیخبری از من و به جون خرید، اما رو حرفم نه نیاورد و راضی نشد چشمام و گریون ببینه. وقتی هم برگشتم و تو مهمونی یه دستهبیلِ نَر باد به گلو انداخت و گفت دخترِ جوونت و چطور فرستادی کشور ناامن با داعشیای جهاد نکاح؟ بابام محکم جواب داد داعشیا با امثال دختر تو جهاد نکاح میکنن که از خیابونا جمع نمیشن، دختر من مسیرش حرم به حرمه و در پناه امامش.
آخ دردوبلاتون تو سر این مذهبی عقبموندههای عقدهای!
تنها سه نفری که نگاهشون به ما عادی و مثل همه بود؛ مدیره، حاجآقا وَ آقای تدارکات بود.
آقای تدارکات پدر سه تا بچه بود. خانمش کنارش بود. ولی هرچی باز میکرد بخوره، سر برمیگردوند عقب و به ما هم میداد. قشنگ حس پدری به ما داشت. من یادمه به دخترش زینب پرتقال داد و دخترش گفت نمیخوام. پدرانه تشر زد میوه باید بخوری. بعد سر برگردوند عقب و به ما پرتقال داد. من گفتم موز صبح و هنوز نخوردیم، نیازی نیست. قشنگ همون تشر رو زد و گفت میوه باید بخورید :)
خدا برای خونوادهش حفظش کنه و بچههای بیشتری بهش بده.
به سیدمحمد علیه السلام که رسیدیم، جلوتر از همه رفتیم سرویس و زیارت. زودتر از همه هم برگشتیم.
جا اتوبوس ایستاده بودیم و دستفروشای دور حرم و میدیدیم. با دیدن گردوها یاد فرمانده افتادیم و براشون دعا کردیم. من دلم کرهٔ تنهٔ نخل خواست که رفیق گفت تا با این عقبموندههاییم نمیخواد بری خرید. منم ناخورده از اونجا برگشتم :(
انجیرایی که به نخ میکشن هم خیلی دوست دارم که اونم نشد بخریم.
عروسکای قشنگی هم داشت و رفیق دلش میخواست که اونم پَر.
بذارید اینطور بگم تا بیشتر درک کنید؛
ما همیشه برای کربلا اومدن یا مشکل هزینه داشتیم یا کاروان. دستمون بسته میشد میرفتیم سراغ کاروانای گرونتر که فقط برسیم. بنابراین تا این سفر هرچه کربلا اومدیم به سبک فقرا بوده و دست و جیبمون خالی...
من الحمدلله از مهر خیلی کار کردم و رفیق هم پروژههای خوبی بهش خورده بود. امسال اولین سالی بود که دستمون پُر بود. اولینباری بود که من تو سفر قم و کاشان تونستم سوهان بار کنم بیارم و هم سوغاتی بدم و هم برای خودم که دیوانهٔ سوهان و غنچه گلمحمدی هستم تا چند ماهم خرید کنم.
قبل از این سفر چقدر نقشه کشیده بودیم اینبار کاظمین خرید کنیم. کاظمین همیشه روی دلمون میموند. همیشه حسرت چیزای قشنگش و داشتیم. فکر کنم ثابتای کانال یادشون باشه من تو نجف معمولا دعا میکنم یه سفر پرپول روزیم شه فقط شکمگردی کنم. عاشق حُلویات و دِهینِ نجف هستم.
فکر کنید چقدر برای این سفر نقشه کشیده بودم... چقدر خوشحال بودم جیب و دستم پُره...
اما امتحانِ اینبار فرق کرده بود... با جیب پُر باید از همهجا عبور میکردیم.
کاظمین رو چون نمیدونستیم واقعا این آقا ما رو با خودش همراه میکنه یا نه و مشکلی براش پیش میاد، اینجا رو هم چون دوست نداشتیم زیر نگاهای لجنِ مذهبیعقدهایا باشیم.
سربهراه
روبهروی حرم و نزدیک اتوبوس ایستاده بودیم که رفیق با بغض شروع کرد به گفتن:
چقدر اینبار ذوق داشتی که از کاظمین خرید کنی... چقدر برای انجیرای اینجا دلت و صابون زدی... ولی حالا یه کرهٔ نخل رو نمیتونی بچشی... گناه کردیم دختریم و دلمون حرم میخواد؟! گناه کردیم مثل این عقبموندههای چادریِ نمازخون، همه فکروذکرمون شوهر کردن نیست و درس خوندیم و کار کردیم و خودمون زندگیمون و ساختیم؟! اینقدر خودشون آویزون شوهرن که مثل بیکسوکارا نگامون میکنن...
وَ اشکاش ریخت...
دلِ منم خون بود ولی اونجا باید به دلِ رفیقم میرسیدم.
با خنده گفتم کاروانِ دونفرهمون و عشقه. دقت کردی خیلی خودجوش تقسیم وظیفه کردیم؟ من که تدارکات و لیدر و راهبلد و اجرایی و رسانه شدم، تو هم مفاتیح بهدست، آخوندِ کاروانی و حسابدار و مادرخرج و طبیب :) هی مراقبی زیاد نخورم، کم بخورم، پولمون و تموم نکنم، دینار کی بگیریم، در حرم بهجای شعر خوندن و دنبال کفترا دویدن، چه اعمالی انجام بدم :)
اگه گفتی فقط چی کم داریم؟
رفیق که دیگه گریه نمیکرد و از خنده دلش و گرفته بود، پرسید چی؟
گفتم کاروانسالار!
ما رئیس نداریم!
گفت امام زمان؟
گفتم آقا که همهکارهٔ ماست، ولی بلیط اتوبوس مهرانِ ما رو کی پیدا کرد؟
جفتمون خندیدیم.
گفتم اگه خانم قبول کنن، ایشون با ما همراه شن و کاروانمون بشه سه نفره به مدیریت ایشون. دیگه همهچی دست خودشون.
دستای هم و گرفتیم و شدیم مسافرای کاروانِ سهنفرهٔ خانم حضرت معصومه سلام الله علیها❣
تا بقیه برسن اونجا برای اونایی که آرزوی بچه دارن خیلی دعا کردیم. حرم سیدمحمد علیه السلام پر از گهواره است و حاجت بچه خیلی میدن. کلا امامزادهٔ جلیلالقدری هستن و قسمِ عِراقیها.
مثلا ما تو ایران مهمترین قسممون برای هر قشری چیه؟ حضرت عباس علیه السلام.
تو عِراق مهمترین قسمشون سیدمحمد علیه السلامه.
میگن به سیدمحمد قسم.
#سفرنامه
#نیمهشعبان
#عراق