دلم میخواد زندگی رو رها کنم و فقط بنویسم.
از چی؟
از جنونِ این سفر...
همه میگن سفر اوّل یه چیزِ دیگهست، اما من سفر دومم بهتر از سفر اولم بود. سفر سومم بهتر از سفر دوم. سفر چهارم عالیتر از سفر سوم. سفر پنجم...
اینبار برابری میکنه با همهٔ سفرهام... همهٔ عمرم... همهٔ زیارتهام...
نمیدونم جایزهٔ نترسیدنم بود یا آزمونِ نعمته...
اگر دومی باشه من خیلی حقیرم...
آزمونِ نعمت یه جنگِ نرمِ ترکیبیه...
بلد میخواد و من بلد نیستم...
نمیتونم زندگی رو رها کنم؛
هم از مسلمانی و شیعه بودن دوره،
هم این سفر چنان بیتابم کرده که میخوام خیلی پول داشته باشم و بازم برم...
برم...
برم...
سرم هنوز چنان مستِ بوی آن نفس است
که بوی عنبر و گل ره نمیبرد به مشام
نمیتونم زندگی رو رها کنم و جنونوار بین تصحیح برگهها گریه میکنم... حین غذا خوردن گریه میکنم... بخاری روشن میشه گریه میکنم... وسطِ تدریسِ مجازی گریه میکنم...
طوفان شدم. غوغا شدم. من بعد از این سفر یه طوفانم که داره آروم زندگی میکنه. هیاهویی هستم که بیصدا زندگی میکنم.
بعد از این سفر کمحرف شدم. مادرم دیشب خودش برام شام گرم کرد. معمولا خودم کارام و میکنم. دیشب اون این کار رو کرد. اصرار کرد غذا بخورم. موقع غذا خوردنم نشست کنارم و کلی حرف زد. از هر وری چیزی گفت. من شنیدم و نشنیدم. بعد از سفر حواسپرت شدم. مسواک و گذاشتم تو جاقاشقی و گوشت چرخکرده رو گذاشتم تو کابینت. پول رو مچاله کردم و انداختم سطل زباله و کاغذ باطله رو گذاشتم تو کیفم. مادرم گفت اونجا کم میخوردی که کماشتها شدی؟ گفتم آره. گفت سخت گذشت بدون کاروان رفتی؟ گفتم آره.
فکر کرد سفر رو میگم. نگفتم تبعاتِ سفر رو گفتم آره. من ساکن حرم بودم. هیاهوی درونم رو کسی چه میفهمه؟ آره سخت گذشت که ترسیدم و حسین علیه السلام عهدهدارم شد. سخت گذشت که مثل غسلِ ارتماسی در نور غرق شدم و حالا شوکهام!
آقا امام حسین با من چه کردین؟
اگر سینهام و بشکافید توش یه منارجنبونه که درست وقتی از جمکران؛ آخرین نقطهٔ این سفر، خداحافظی کرد، بی ثانیهای وقفه میلرزه.
از بعد سفر سرگیجه دارم. تو دستشویی دستم و به در گرفتم و پای ظرف شستن دستم و به شیرِ آب.
یکشنبه سرِ کلاسام زیاد نایستادم. صندلیم و بردم بین بچهها که عقبیا اذیت نشن ایستاده نیستم.
نمیتونم زندگی رو رها کنم واگرنه فریاد میکشیدم... با بلندترین صدا... روی بلندترین قلهها...
گریه میکردم... با بیپرواترین اشکها...
سفرنامهم و نمیخوام برای مسابقهای بفرستم. نمیتونم. نمیشه. این سفر یه چیزی داشت که تو سینهم شده منارجنبون و دستودل برام نذاشته... نمیدونم چی... باید زندگی کنم... باید پول دربیارم... باید برگردم... حتی شده به کاروانِ یکنفره...
دارم از وسطِ برگههام با گریههای مقطع بیتابی میکنم به نوشتن...
باید با امام رضا جان صحبت کنم. باید ازش بپرسم اینبار چی شده؟!
بابا دیشب نوشابهٔ اسرائیلی نخرید که من بخورم. من نخوردم. اشتها نداشتم. بابا شبکهٔ نمایش ندید. زد شبکهٔ سه که من پیششون بمونم و فریبا ببینم. نشستم و چشم دوختم به تلویزیون، اما فریبا ندیدم. مامان پرسید تو برگه چی نوشته بود؟ پرسیدم کدوم برگه؟ گفت همون خارجیه که دست فریبا بود. گفتم ندیدم! مامان که حتی صبحها چای تازه دم نمیکنه، بلند شد ساعت ۹ شب چای دم کرد! چیزی نمیگه اما نگرانم شده. سعی میکنم طبیعی باشم اما یه منارجنبون تو سینهم حواسم و پرت کرده؛ سر کتری رو گذاشتم روی قوری و سر قوری رو انداختم تو سطل آشغال...
میخوام یه اعترافی کنم؛
من فقط با اسمِ امام حسین علیه السلام راحت میزدم زیر گریه...
اما از صحن حضرت زهرای نجف یه عکسی دارم که برام شده اسم امام حسین علیه السلام...
وای خدا...
منارجنبونم داره فرومیریزه...
فردا هم تعطیل شدیم و به خدا قسم اگر داشتم همین امشب برمیگشتم نجف😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
سربهراه
دلم میخواد زندگی رو رها کنم و فقط بنویسم. از چی؟ از جنونِ این سفر... همه میگن سفر اوّل یه چیزِ دیگ
کاش میشد عمق ماجرا رو بنویسم...
سربهراه
دلم میخواد زندگی رو رها کنم و فقط بنویسم. از چی؟ از جنونِ این سفر... همه میگن سفر اوّل یه چیزِ دیگ
رو در و دیوارِ منارجنبونم بنزین ریختن؛
کبریت کشیدن و سینهم و به آتیش کشیدن...
اگه سینهم و بشکافید توش یه منارجنبونِ شعلهوره.
مثل بید میلرزم و گُر گرفتم.
اما آروم و ساکت زندگی میکنم.
زینب دانشآموز هشتمه. دختری ساکت و مظلوم.
یکشنبه نزار قبّانی درس میدادم. به دخترا گفتم شعرهای عاشقانهای داره و خیلی همسرش رو دوست داشته. دخترا گفتن برامون بخونید.
درس دربارهٔ فلسطین بود. من هم شعری که بیارتباط نباشه خوندم:
بلقيس
رفته بودی، انار بگيری
دانههايت برگشت
آنها بيروت را رها كردند
و غزالی را كشتند
چشمهايت كه بسته شد
دريا استعفا داد
بلقيس
كيفت را كه از لای آوارهای بيروت بيرون كشيدند
فهميدم كه با رنگينكمان
زندگی میكردهام
به دخترا گفتم شعرهای نزار قبّانی خیلی خیلی زیباست.
زینب بدون دست بلند کردن شروع کرد به خوندن:
زن
مردی ثروتمند یا زیبا
یا حتی شاعر نمیخواهد
او مردی میخواهد
که چشمانش را بفهمد
آنگاه که اندوهگین شد
با دستش به
سینهاش اشاره کند
و بگوید: اینجا سرزمین توست.
وَ خیره شدیم به هم. با چشمهایی که سرخ شده بود و بقیهٔ کلاس دیدن و سکوت کردن...
باید زینبی که بیمقدمه برام نزار میخونه تکرار شه...
وَ شبهای نجف...
وَ کبوترهای کربلا...
وَ آفتابِ کاظمین...
وَ سایهٔ سامرّا...
وَ قنوتِ نمازِ صبحم در مرزِ عراق...
تو اتاقم بین برگههام. برادرم سر میرسه و گوشیِ مادرم و میده بهم و میگه یکی از همسایههاست، ازت سؤال داره.
جواب میدم. بعد از سلام و احوالپرسی میگه غیر اربعین دو تا دختر پا شدید رفتید، من هوس کردم گفتم پس ما هم میتونیم. بگو چطور رفتی و چه کار کنم؟
پرسیدم با همسر و بچهها میرید؟ گفت آره. گفتم پس شما راحتترید، حتما برید، حتما برید.
شروع کرد به سؤال پرسیدن...
با سؤالهاش از مشهد به قم، از قم به مهران، مرز، کاظمین، سامرّا، نجف... شبهای نجف... صحن حضرت زهرای نجف... عکسم از دیوار نجف... کربلا... بخاری حرم... کبوترا... بارون... صحیّاتِ قُرُقشده برای ما دو نفر... به همهچیز برگشتم... همهچیز تکرار شد... تکرار شد... جواب میدادم و بیصدا اشک میریختم...
گفت شبا حسینیه بودید؟ گفتم نه، حرم... حرم... حرم...
یکی از منارههای منارجنبونِ تو سینهم طاقت نیاورد... فروریخت...
من معجزهای ندیدم، اتفاقِ مادی و بصریِ خاصی نیفتاده... چیزِ شگفتی نیست که تعریف کنم، نه! فقط اینبار اینجا... تو سینهم... یه اتفاقایی افتاده که من نمیفهمم...
من از همیشه از نفهمیدن ترسیدم...
برای همین علمدوستم، درسدوستم، درسخونها و علامهها رو دوست دارم...
من نمیدونم چی شده، فقط اینجا... تو سینهم... قیامت به پا شده! مثلِ فیلمهای آخرالزمانی پر از فروریختگی و شعلهور شدنه...
من ترسیدم.
گریانم.
آقا امام حسین...
آقا امام حسین...
آقام امام حسین...
پناه بر پایینِ پات...
۱۸ فوریه، ۲۱.۵۰مراسم پاکستانیهای حرم ارباب.aac
حجم:
4.4M
آخ از صداهایی که ضبط کردم...
آخ...