eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
دلم می‌خواد زندگی رو رها کنم و فقط بنویسم. از چی؟ از جنونِ این سفر... همه می‌گن سفر اوّل یه چیزِ دیگ
رو در و دیوارِ منارجنبونم بنزین ریختن؛ کبریت کشیدن و سینه‌م و به آتیش کشیدن... اگه سینه‌م و بشکافید توش یه منارجنبونِ شعله‌وره. مثل بید می‌لرزم و گُر گرفتم. اما آروم و ساکت زندگی می‌کنم.
زینب دانش‌آموز هشتمه. دختری ساکت و مظلوم. یک‌شنبه نزار قبّانی درس می‌دادم. به دخترا گفتم شعرهای عاشقانه‌ای داره و خیلی همسرش رو دوست داشته. دخترا گفتن برامون بخونید. درس دربارهٔ فلسطین بود. من هم شعری که بی‌ارتباط نباشه خوندم: بلقيس رفته بودی، انار بگيری دانه‌هايت برگشت آنها بيروت را رها كردند و غزالی را كشتند چشمهايت كه بسته شد دريا استعفا داد بلقيس كيفت را كه از لای آوارهای بيروت بيرون كشيدند فهميدم كه با رنگين‌كمان زندگی می‌كرده‌ام به دخترا گفتم شعرهای نزار قبّانی خیلی خیلی زیباست. زینب بدون دست بلند کردن شروع کرد به خوندن: زن مردی ثروتمند یا زیبا یا حتی شاعر نمی‌خواهد او مردی می‌خواهد که چشمانش را بفهمد آن‌گاه که اندوهگین شد با دستش به سینه‌اش اشاره کند و بگوید: اینجا سرزمین توست. وَ خیره شدیم به هم. با چشم‌هایی که سرخ شده بود و بقیهٔ کلاس دیدن و سکوت کردن... باید زینبی که بی‌مقدمه برام نزار می‌خونه تکرار شه... وَ شب‌های نجف... وَ کبوترهای کربلا... وَ آفتابِ کاظمین... وَ سایهٔ سامرّا... وَ قنوتِ نمازِ صبحم در مرزِ عراق...
تو اتاقم بین برگه‌هام. برادرم سر می‌رسه و گوشیِ مادرم و می‌ده بهم و می‌گه یکی از همسایه‌هاست، ازت سؤال داره. جواب می‌دم‌. بعد از سلام و احوال‌پرسی می‌گه غیر اربعین دو تا دختر پا شدید رفتید، من هوس کردم گفتم پس ما هم می‌تونیم. بگو چطور رفتی و چه کار کنم؟ پرسیدم با همسر و بچه‌ها می‌رید؟ گفت آره. گفتم پس شما راحت‌ترید، حتما برید، حتما برید. شروع کرد به سؤال پرسیدن... با سؤال‌هاش از مشهد به قم، از قم به مهران، مرز، کاظمین، سامرّا، نجف... شب‌های نجف... صحن حضرت زهرای نجف... عکسم از دیوار نجف... کربلا... بخاری حرم... کبوترا... بارون... صحیّاتِ قُرُق‌شده برای ما دو نفر... به همه‌چیز برگشتم... همه‌چیز تکرار شد... تکرار شد... جواب می‌دادم و بی‌صدا اشک می‌ریختم... گفت شبا حسینیه بودید؟ گفتم نه، حرم... حرم... حرم... یکی از مناره‌های منارجنبونِ تو سینه‌م طاقت نیاورد... فروریخت... من معجزه‌ای ندیدم، اتفاقِ مادی و بصریِ خاصی نیفتاده... چیزِ شگفتی نیست که تعریف کنم، نه! فقط این‌بار اینجا... تو سینه‌م... یه اتفاقایی افتاده که من نمی‌فهمم... من از همیشه از نفهمیدن ترسیدم... برای همین علم‌دوستم، درس‌دوستم، درس‌خون‌ها و علامه‌ها رو دوست دارم... من نمی‌دونم چی شده، فقط اینجا... تو سینه‌م... قیامت به پا شده! مثلِ فیلم‌های آخرالزمانی پر از فروریختگی و شعله‌ور شدنه... من ترسیدم. گریانم‌. آقا امام حسین... آقا امام حسین... آقام امام حسین... پناه بر پایینِ پات...
عاقبت از صد هزاران تا یکی بیش نرسیدند آنجا اندکی عالمی پُرمرغ می‌بردند راه بیش نرسیدند سی آن جایگاه سی تنِ بی‌بال‌وپَر، رنجور و سست دلشکسته، جان‌شده، تن‌نادرست حضرتی دیدند بی وصف و صفت برتر از ادراکِ عقل و معرفت
۱۷ فوریه،‏ ۱۹.۵۰​ قرآن ایوان طلای نجف.aac
حجم: 2M
شاید من بنیان‌گذارِ سفرنامهٔ صوتی باشم، نمی‌دونم! اما عاشقِ ضبط کردنِ صداها هستم از اربعین و مکان‌هایی که دوست دارم. عکس‌ها کافی نیستن، کلمه‌ها فرصت نیاز دارن، اما صداها رو هر لحظه می‌شه استفاده کرد. چون مشغله دارم، تو رفت‌وآمدها و اتوبوس‌ها و مسیرها هندزفری می‌ذارم و صداهایی که ضبط کردم رو گوش می‌دم. صدای پای زائرهای مشّایه تو جاده، صدای باد در نیمه‌شبِ طریق الحسین، صدای روضهٔ زنِ لبنانی پشتِ باب أمّ‌البنین سلام الله علیها تو حرمِ پسرش، صدای گریه‌های مردانهٔ بین‌الحرمین، صدای به هم خوردنِ فنجون‌های مردِ دشداشه‌پوشِ عِراقی، صدای «حلیب حارِّ» پسرکِ وسطِ جاده، صدای «لبّیک یا حسینِ» دستهٔ بچه‌های عِراقی جلوی موکب، صدای «هَلَبیکُم یا زوّارِ بوسجّادِ» موکب‌داری که التماس می‌کرد ازش غذا بگیرم... یا بوسجّاد؛ بنفسی انت... بفداک یا بوسجّاد... بفداک یا بوسجّاد...