سربهراه
مدیر میگن فلانی (خوبترینِ من) خیلی مغروره، اگر از نهمِ دو جزوهای هم بخوایم بگیریم، با اینکه جزوهٔ اون کاملتره ولی ازش نمیگیریم.
من میرم تو حیاط با دخترا برفبازی کنم. موبایلم و میگیرن که سلفی بگیریم. خوبترین، اون سمتِ حیاط ایستاده و با اخم، گروهی که دورم جمع شده نگاه میکنه. جلو نمیاد. دخترا پشتِ هم عکس میگیرن. بالاخره جلو میاد و کنارِ گروه میایسته. اما تو قابِ موبایلم جا نمیشه. میره کلاس.
من همونطور که تو آستینِ دخترم برف میندازم و یکی از دخترام تو یقهٔ پالتوم برف میندازه و داریم میخندیم، حواسم به همهٔ این چیزا هست.
دفتر که میرم، معلمِ بیعقدهٔ قرآن با خوشرویی میگه ایولالله خانم فارسی! فقط شما شجاعتِ برفبازی با دخترا رو دارید و نمیترسید روتون به هم باز شه.
معلمِ عربی طعنه میزنه ولی نهم دو از بعدِ موزه خیلی شرورتر شدن!
معلمِ مطالعات میگه املاشونم خیلی ضعیفه، تو همه امتحانام غلط دارن، چطوری دوستشون دارین؟!
من جواب میدم معلماشون که شمایید بذارید رو بزارید مینویسید و انشا و املا رو انشاء و املاء(!) من از این طفلیا چه توقعی داشته باشم؟!
مدیرم پوزخندی میزنن و از جوابم به معلمایی که صبح، به زور مدرسه اومدن و خودشون گفتن تا دقیقهٔ نود در حال دعا بودن که تعطیل باشیم(!) خیلی کِیف کردن.
مامانِ مدرسه گفتن ما هم یه روز هیچی بلد نبودیم، به این بچهها باید فرصت داد. یه خانم فارسیه که لب روزه، زنگای تفریح بهجای استراحت، بین این دختراست و مغزش و میذاره بِجَوَن!
همه ساکت شدن.
من برگشتم تو حیاط. گذاشتم گلولهٔ برف رو بکوبن به صورتم. هرچی از تو باغچه جمع کردن بریزن تو پالتوم. گذاشتم هفتما با ترس از ابهّتم، از دور من و بین شیطنتِ هشتم و نهم ببینن و آروم آروم بیان جلو و برف دستشون بگیرن و بپاشن روی سرم.
من از مغرور شدنِ نهمِ دو نمیترسم و هر جلسه که بعد از سفر رفتم کلاسشون، واضح و شفاف گفتم «دلم خیلی براتون تنگ شده بود».
توی اتوبوس به خوبترینم پیام میدم روبهراهی؟ وَ نمیترسم که باد کنه و دیگه محلم نذاره و بهقولِ خانم ریاضی خودش و خر کنه(!)
نه؛ نمیترسم از اینکه یاسمین وسطِ کلاس درس بلند میشه و تهدیدم میکنه اگر من و نبوسید، کلاس و به هم میریزم.
نمیبوسم و بهش میگم زنگ تفریح، وَ اگه نشینی اجازه میدم کلاس رو به هم بزنی و آبروی من رو تو مدرسه ببری درحالی که همه میدونن تو رو خیلی دوست دارم.
میشینه. کلاس رو به هم نمیزنه. زنگ تفریح میاد روبهروم میایسته و بوسی که حرفش و زدم طلب میکنه.
مدرسه تنها نقطهٔ دنیاست که با محبتِ سرشارم قمار میکنم و مطمئنم نمیبازم.
از غرور و عوض شدنشون وحشتی ندارم. نازشون و میخرم و منّتشون رو میکشم. چون اولِ سال به همهشون، کلاس به کلاس، گفتم شما در کلاسِ من اذیت خواهید شد، چون من دنبالِ تغییر هستم. وَ تغییر، درد داره. اگر به من اعتماد هم نکردید، مطمئن باشید وقتِ درد کشیدن تنهاتون نمیذارم.
حتی اگر خوبترینم دیگه چشمبهراهِ برگشتنم از سفر نباشه، من حواسم به جا نشدنش تو قابِ عکسِ موبایلم هست و باز هم در اتوبوس بهش پیام میزنم: روبهراهی؟
گفتم؛
چون تغییر، درد داره...
وَ در درد کشیدن تنها بودن، زجر...
این رو من میدونم. من چشیدم. وَ با همهٔ توانم نمیذارم دخترام بدونن و بچشن.
در مدرسه و برای دخترام، همیشه آمادهٔ دستِ خون هستم؛ حتی وقتی در کشاکشِ درد و زجرهای تغییر، شرحهترین قلب رو دارم.
حس میکنم بیمار شدم. بیماریِ ناتوانی در گفتن. اگر مدرسه نبود، حتما این روزها... این روزهای بعد از سفر، لال میشدم.
حرف نزدن در من شدت گرفته. من مطمئنم هیچچیز پایدار نیست. مثلِ آسودگیِ بعد از ظهرِ سهشنبهها... مثلِ آخرِ فروردین... مثلِ خوشیِ نوشیدنِ چای افطار...
خزیدهام در خودم. بیحجابها را به حالِ خودشان رها کردم. بحثهای پوچِ سیاسینمای آدمهای اتوبوس را به دقیقترین مباحثاتِ مستدل تبدیل نمیکنم.
حالم شبیه شعرهای محمود درویش شده. صبحها که از خواب بیدار میشوم حس میکنم توی یک شیشه مربا هستم. شیشه مربا توی اقیانوس.
همکارانِ سالها پیشم، بیآنکه روح و استخوانمان به هم ربطی داشته باشد، دعوتم میکنند به دورهمیِ زاییدنِ سهبارهٔ یکیشان. نمیپذیرم. بهانهٔ مدرسه را میآورم با اینکه این روزها سبکم. این روزهای بیبرگهٔ پرتعطیلی. از من قولِ تابستان میگیرند و من به این فکر میکنم که تابستان هنوز توی شیشه مربا هستم یا به سطح رسیدم و ساحل را میبینم؟
از مناسبتها فراریتر شدهام. به دیدارهای خانوادگی دیگر متعهد نیستم و از دیدارهای دوستانه سر باز میزنم. بعد از سفر هنوز زنداداش را ندیدهام. وقتی به خانه آمد، من به شبکاری رفتم. در شبکاری رئیسم که به اخلاقِ تندم معترض بود، بعد از دو هفته نبودنم، تا مرا دید، لبخند زد. رئیسم هرگز به کارمندهای خانمش لبخند نمیزد. فهمیدم در نبودنم با خوشاخلاقها کنار نیامده. آمد توی اتاق و از کنارِ همهٔ نیروهایش عبور کرد و به من که رسید، ایستاد و احوالپرسی کرد. رئیسم هرگز با کارمندهای خانمش احوالپرسی نمیکرد. فهمیدم خوشاخلاقها کارش را آنطور که میپسندد پیش نبردهاند.
من حتی توی شیشه مربا، خزیده و خاموش، کارم را خیلی دقیق انجام میدهم. مویی اگر باشد از ماست بیرون میکشم. میدانم کدام تماس را پاسخ دهم و کدام پیام را بیجواب بگذارم. بلدم آدمها را ندیده بو بکشم و تندیِ یکی را کوبنده پاسخ دهم و آن یکی را بیمحلی کنم. من میتوانم غَرَض و مَرَضها را بهراحتی حس کنم و حسابشده با آنها برخورد کنم. من معلمِ تیزی هستم. نویسندهٔ آگاهی. ویراستارِ با منبعی. وَ شوربختانه برای هر چیزی دلیلی دارم که برای هرکسی بازگو نمیکنم و از فکر و قضاوتِ هیچکس نمیترسم.
اسفند آمده و برفهایی که روی دلِ آسمان مانده، حالا بر زمین آوار شده. من دارم به شدت پوست میاندازم. وَ تنهایی... تنهایی تصمیمهای وحشتناکی گرفتهام. استخوانهایم درد میکنند. انگار کسی محکم آنها را در مشتشان گرفته است.
من حتی از توی شیشه مربا، خزیده و خاموش، از مبارزه کردن خسته نمیشوم. روی گروه دبیران ادبیات مشهد، دنبال یک داور برای مسابقهٔ کشوری داستاننویسی میگردند. رزومهٔ نویسندگیام را میفرستم. برای آنکه اسمم برای هزارمین بار به دستِ رئیسِ ریاکار و بدکارِ اداره برسد. از همان پارسال و ماجرای شارلاتان تصمیم گرفتم آنقدر خوب کار کنم که نامم کابوسش شود.
از بین ۹۲ نفر دبیر رسمی ادبیات و سردبیرهای اداره و استادهای فرزانگان و داورهای احساس واژهها، رزومهٔ من انتخاب میشود و روی میز اتاقم یک جعبه پر از داستانهای دانشآموزان قرار میگیرد. بدون تعارف و رودربایستی پیگیرِ حقالزحمه میشوم و خطونشان میکشم تا تکلیفِ زمان و انرژیام روشن نشود، درِ جعبه را باز نمیکنم.
شمارهکارت از من میگیرند و مشخصات. حقالزحمه و ابلاغیه برایم میتراشند. من با دردِ پوست انداختن، توی شیشه مربایم، کفِ اقیانوس، تنهای تنها، مینشینم کنار جعبه که یکی از مشهورترین مسابقات داستاننویسی کشور را داوری کنم.
با درد، داستان خواندن و پی پیرنگ و تعلیق گشتن، بهتر از چشمبهراه بودن است که یک روز بین روز بیایی و من برایت چای بریزم.
کاش میشد جسمم را شبها دربیاورم و از جالباسی آویزان کنم هوایی بخورد. جسمم مثلِ لباسی مجلسی، سنگین و بلند، دستوپایم را گرفته. خُلقم را تنگ کرده. دوست دارم تابستانی باشم. یک لا پیراهنِ مردانهٔ خنکی که در پیادهرویِ اربعین زیرِ چادر میپوشم.
فقط یک جیب داشته باشد روی سینهام. من بتوانم قلبم را هر وقت دلم خواست داخلش بگذارم و هر وقت دلم نخواست بیرون بیاورم.
جسمم سنگین است. وَ من دشتِ معتدلی متصل به اردیبهشت میخواهم. اتاقم یک پنجرهٔ بزرگ داشته باشد و من یک میز تحریرِ بزرگ. نوروز تنها باشم و صبح تا شب بنویسم با صدای پیوستهٔ علیرضا قربانی.
اینکه خوبها گاهی بدی میکنند را نمیتوانم ببخشم... اما اگر بدها بد باشند میتوانم درک کنم... یا اگر بدها خوبی کنند... میتوانم عاشقشان شوم... اما هیچچیز نابخشودنیتر از این نیست که یک خوب... یک خوب که در ذهنت همهٔ معناهای بلند عاطفی را ترفیع داده است... ناگهان بدی را برگزیند... هیچچیز بدتر از این نیست که خوبها خوب نباشند...
صبح شد. من توی شیشه مربا هستم. کفِ اقیانوس. وَ صدا و کلماتم را دیگر کسی نخواهد فهمید.
این برفها که میبینم، به نجف هم باریده؟
خواب میدیدم تنها هستم. تاریک است. در عدم یا خلأ هستم. تنها یک ضریح روبهرویم است. ضریح، تاکستان نداشت. سورهٔ فجر نداشت. نفهمیدم ضریحِ چه کسیست. هی رفتم که به ضریح برسم و نرسیدم. هی رفتم و نرسیدم. مسیر کوتاه نمیشد. تمام نمیشد. رسیدنی در کار نبود. من خسته شدم. به آسمانی که نبود نگاه کردم. خدایا تو چقدر گاهی جدی میشوی! خیلی خیلی جدی!
من کلافه شدم. من جسمم برایم سنگینی میکند. روحم سنگینی میکند. زودتر بیحوصله میشوم. انگار هزار حلزونِ خسته توی انگشتهایم تخمریزی کردهاند. مثل مردی میانسال که در اتومبیلش سکته میکند، خاموش شدهام...
توی خلأ یا عدم ایستادم و دستِ راستم را بردم بالا. سرم را انداختم پایین و چشمهایم را بستم. بعد با همهٔ جسم و روحم... با بلندترین صدای جانم... فریاد زدم:
یا حسین!
یا حسین!
یا حسین...
به دادم برس...
بیآنکه دستم را پایین بیاورم یا سرم را بالا، هی صدا زدم:
یا حسین!
یا حسین!
یا حسین!
خلأ، طوفان شد. طوفانِ شدیدی. من ترسیدم و گریه کردم. اما از صدا زدن دست نکشیدم:
یا حسین!
یا حسین!
یا حسین!
طوفان آنقدر شدید بود که اشکهایم را به گونه نرسیده، میکشید. چیزی که سرم بود را هم کشید. سرم برهنه شد. موهایم در طوفان آشفته شد و اینسو و آنسو میجهید. من سربرهنه هم فریاد میکشیدم:
یا حسین!
یا حسین!
یا حسین!
بعد ضریح شروع کرد به حرکت. من ایستاده بودم و ضریح به سمتم میآمد.
پریدم از خواب. به «امیری حسین و نعم الامیر»ِ روی دیوارِ اتاقم نگاه کردم. اینجا که ایستادهام نقطهٔ ترسناکی است. به وضعیتِ نامتعادلی دچار شدهام. خیابانها را بند آوردهام. بیمرز شدهام. ریختهام. پاشیدهام. حالم خوب نیست. یک سوزشِ عجیب. یک دردِ لاینقطع. قلبم توی مانتوی مدرسه جا نمیشود. حواسم پرت شده است. مغشوشِ بیعلتِ نامنظم شدم. یک جعبه داستان روی میزم منتظرِ داوریِ من است. من قولِ آخرِ هفته دادهام. اما بعد از مدرسه میخزم زیر پتو. کنار بخاری. زود میخوابم که بیدار نباشم. توی خواب خلأ میشود. تاریک میشود. طوفان میشود. از خواب میپرم. مست شدهام. دیوانه. بیسرودست.
این آفتابی که میبینم، بر نجف هم تابیده؟
مردِ اداره که مرا در رفتوآمدهایم دیده و شناخته، زیادی به من توجه دارد. من از بسیار دیدنش، حتی اتفاقی و ناگزیر، پرهیز دارم. هر بار که با دیدنم گل از گلش میشکفد، توی دلم میگویم لطفا از من خواستگاری نکن! تو مردِ بلندبالای خوشتیپِ خوشپوشِ خوشبرخوردی هستی، کارمندی و دفترچهٔ بیمه داری، اعیاد و تابستانها هم با تو پول خواهم داشت، ساعتِ دو کارَت تمام میشود و نهایت سهونیم_چهار میرسی خانه، حتما میشود با تو تمامِ عصر را با دستههای لرزشی، پیاس۵ بازی کرد و تخمه شکست، اما خواهش میکنم از من خواستگاری نکن! چون از تو برنمیآید چهارشنبهشبی که هر دو طرف خانوادههامان را دعوت گرفتهایم و ریختوپاش کردهایم و آنها یک و نیمِ نیمهشب به خانههاشان برگشتهاند و من هنوز ظرفهای تلنبارشده در آشپزخانه را نشستهام و تو هنوز پوستِ تخمهها را از کف پذیرایی جارو نکردهای، خسته و له به تختِ خواب پناه بردهایم و هنوز چشمهایمان گرم نشده، تو بازویم را تکان دهی و من چنان جنازهای که عیسی مسیح علیه السلام، قصدِ اِحیایش را کرده، نیمهجان پاسخ دهم که چه؟ وَ تو بگویی فردا پنجشنبه است و تا شنبه تعطیلیم. برویم توی هواپیما یا اتوبوس یا قطار بخوابیم؟
من بپرسم به کدام مقصد؟ تو برخیزی و روی تخت بنشینی و بگویی نجف!
نه آقای خوشقدوبالا! از تو برنمیآید به یک ساعت نکشیده، پاسپورت برداری و یکدست لباس و یک دوش بگیری و دستِ زنوبچه را گرفته و راه بیفتی نجف. تو به اندازهٔ کافی سرت بوی قرمهسبزی نمیدهد وَ باید بوی قرمهسبزیِ سرِ مرا از رئیس اداره بپرسی که خوب میشناسدم! قدوقامتِ بالای تو برای شوریدگیهای من کوتاه است... من مجنونتر از خودم میطلبم. بیقرارتر. بیکلهتر. وَ از تو حتی برنمیآید که یک ساعت مانده به افطار، بگویی بلند شو برویم پارکِ بدنامِ شهر، آنجا بساطِ افطار بچینیم. زبانِ روزه دو تا هم نهی از منکر کنیم و ثوابش را شادی دلِ امام زمان علیه السلام هدیه کنیم به امام حسین علیه السلام. نمازمان را توی چشم بخوانیم بلکه نورش به جوانی گمراه رسید، قیامت هم زمینِ پارکِ بدنامِ شهر، شفاعتمان کند...
از تو برنمیآید آقای ادارهای؛ چون وقتی با صراحت دربارهٔ حقالزحمهام صحبت میکردم، داشتی با دهانِ باز و چشمهای گِرد نگاهم میکردی و متحیّر بودی مثل خودتان در بندِ تعارف و ریا نیستم و بیآنکه برایم مهم باشد قبول کنید یا نه، خطونشان میکشیدم که اگر قرار است فقط یک برگهباطله به اسم تقدیر و گواهی به من بدهید، بروید و کس دیگری را پیدا کنید که رتبههای بینالمللی داشته باشد و بتواند کارتان را پیش ببرد!
لطفا هرگز حتی به خواستگاری کردن از من هم فکر نکن وَ بار دیگر که به اداره آمدم، دمِ لانهام سبز نشو!
تو مردی نیستی که به پنجرهٔ خانه زل بزنی و از من بپرسی این برفها که آب میشود، نجف را هم خیس کرده؟
پیامهاتون رو میخونم اما حوصلهٔ جواب شخصی دادن ندارم، ببخشید.
اونایی که برام شعر فرستادید، دعاهای خوب، دمتون گرم. قشنگ برخی پیاماتون روضه است برام و...
اونی که شخصیترین انتخاب مهم زندگیت و ازم پرسیدی، راستش برام سؤالت غیرمنطقیه، معرف و بشناسی یا نشناسی مهم نیست، با عقل خودت بسنج. شماره بده و عاقلانه بررسی کن. اونی که با ایول الله مشکل داشتی، احتمالا از جدیدالورودایی وگرنه میدونستی من اینجا غلط املایی هم دارم. مدرسه یا دفتر کارم که نیست که فرمپوشیده بیام و بنویسم، اینجا دلم بخواد با پیژامه هم میام و جوراب سوراخ. اذیت میشی خداحافظ.
اونی که برام پیشنهاد کتاب فرستادی، ممنونم، فکر کنم خوندم اما یادم نیست چیزی. شایدم تو کتابخونهم باشه. الآن حالم حال کتاب جدی خوندن نیست. محمود درویشم. نزار قبّانی. با رگههایی از سهراب و اخوان.
اونی که گفتی دلت واسه سیاسینوشتنم تنگ شده، از دماغ سوختهٔ زلنسکی باخبرم و میدونم همّتی گورش و گم کرده، من از تو شیشه مربا هم از همهچیز باخبرم چون معلم باید از همهچیز باخبر باشه. ولی نوشتنش بسته به تصمیم خودمه.
به هر روی اینجا مخاطبمحور نیست که سفارشی بنویسم. پس چرا عمومی مینویسم؟ به همون دلیل که شما به میل خودت اومدی اینجا و به میل خودتم میتونی بری.
بازم ببخشید دونه دونه جواب ندادم، حوصله داشتم چت میکردم باهاتون، ولی ندارم.
سربهراه
تا ننویسی اوضاع بهتر نمیشود. میخواستم همهچیز که روبهراه شد، بیایم و بنویسم که مثلا هوا بارانی است، حالم خوب است، چای در حالِ خُنک شدن است، بوی بهار میرسد...
اما من تا ننویسم، تا بسیار ننویسم، اوضاع بهتر نمیشود!
تا توی سینهام را خاموش نکنم، حریفِ شعلههای بیرون نمیشوم...
گوشوارهام شکست. شکستهاش را به مامان دادم که چارهای کند. مامان از بعد از سفر خیلی با من مهربان شده. بس که دور و گور شدم! برایم گوشوارهٔ جدید خرید. به قیمتی دوبرابرِ قبلی! گوشوارههای قبلی را دوست نداشتم. اینطور بود که مادرِ دو تا پسربچهٔ تُخس هستم و بعد از دیپلم شوهرم دادند و آن گوشوارهها را مادرشوهرم برای شکمِ اولم هدیه آورده و توی بیمارستان گوشم کرده. این یکی اما پروانه است. مثلِ قبلی برّاق و طلایی نیست، انگار که پروانهٔ مکدّر و بسیار پروازکرده و خستهای باشد، اما حالا از گوشهایم دو تا پروانه آویزان است. توی آینه به گوشهایم نگاه میکنم. صدای بال زدنِ لطیفی به مشامم میرسد. ردّ پرواز، لالهٔ گوشم را میچشد. لمس میکنم رهایی را. اصلا پروانهها حواسم را بههم ریختهاند، همهچیز قاطی شده. من یادِ آن قاصدکِ کوچکی میفتم که در سامرّا... در حیاطِ خاکی و خرابِ سامرّا، کنارِ مُهرم نشست. من برداشتم و کنارِ گوشش گفتم به امام حسین علیه السلام بگو، در آسمانِ شما نفس میکشم... دیدار نزدیک است... میبوسمتان.
رفیق نمازش تمام شد. با هم فوت کردیم که برود و پیغام برساند. حالا انگار گوشهایم دارد به هوا میرود. مثلا برمیگردد به هیاهوی پاکستانیها در بابالکرامه. یا به نوای امینالله در ایوان طلای نجف.
اذان گفتند. چای از دهان افتاد و تا افطار ممنوع شد. باید بلند شوم بروم مدرسه. با دو پروانه روی گوشهایم. بوی پرواز گرفتهام. وَ شاید امروز به نهمها بگویم بوی پرواز را توصیف کنند... دیر شد... دیر شد و خورشید دیگر صبر نمیکند به مدرسه که رسیدم، از خواب بیدار شود! سحرخیز شده و مرا به اتوبوسِ دومنرسیده غافلگیر میکند...
دیر شده و تا به قدرِ پرواز با دو پروانهٔ روی گوشم سبک شدن، راه بسیار است...
۱. هفتم دو گفتن خانوم اخبار گفت ماه رمضان هیچ امتحانی نباید گرفته شه.
یکی دیگه گفت: آموزش و پرورش هم بخشنامه داده.
من خیلی طبیعی پرسیدم خب؟!
مِنّ و مِنّ کردن و گفتن هفتهٔ دیگه امتحانِ اسفند شماست...
با لبخند پرسیدم: منظورتون لغو کردنش که نیست؟!
همه ساکت شدن.
یکی خیلی خیلی آهسته گفت آخه اداره بخشنامه کرده...
من محکم و قاطع جواب دادم: من با اداره معلمی نمیکنم. مهرماه تاریخِ امتحانام و تا اردیبهشت میدم که دیگه از این حرفا نشنوم. همهٔ امتحانام سر جاشه.
بعد ایستادم وسط کلاس و خیلی قاطع پرسیدم: کسی اعتراض داره؟!
همه گفتند نه!
۲. مدیرم بچهها رو تو حیاط صف میکننن. کارشون دارن. در و پنجرهها بسته است و بدون میکروفون صحبت میکنن. چیزی متوجه نمیشم.
وقتی میان دفتر میگن همکارا به دخترا گفتیم همه امتحانات برقراره. هرکس اعتراض داره هم بره اداره.
همکارا جز من، جا میخورن! من خندان میگم دم شما گرم. مأجورین انشاءالله. وَ تو دلم میدونم به خاطر دختر خودشون و شرایطی که تو مدرسهشون دارن متوجه این برنامه شدن، و اگرنه پارسال خیلی دستودلشون میلرزید.
یکی از همکارا میگه اینجوری از روزه زده میشن(!)
منِ بیحوصله از کوره درمیرم و میگم چه عالی! اون سستعنصرِ بهانهجویی که با این چیزا بخواد از دین زده شه، همون بهتر امروز زده شه، چون فردا بزرگسالِ بیعرضهٔ لبودهنی میشه که یاد گرفته در ازای واجبش از وظیفه و تکلیفش بزنه! روزه فقط گرسنگی و تشنگی نیست که بقیه کارها رو لغو کنیم اوف نشیم، از دل ماه رمضان باید یه انسانِ کامل خارج شه، نه یه بیعرضهٔ طلبکارِ متوقع که پسفردا بشه مترسکی که با اولین وزش باد، کل کشور رو تعطیل کنه بلکه کمرش نصف نشه یهوقت انرژی رو تراز نگه داره(!)
اینبار همکارام همه در نطفه خفه شدن و کسی جرأت نکرد نفس بکشه، چه برسه به جواب دادن!
+ از زده شدن کسی از دین نترسید؛
اون عقبموندهٔ سستی که میخواد با رفتار من از دین زده شه، با فشار کار در روزهداری زده شه، با سخنرانی تند آقای علمالهدی از دین زده شه، با سختیِ چادر سر نگه داشتن وسط کلی استهزا از دین زده شه، با فقر و گرونی و بدبختی از دین زده شه،
همون بهتر که زده شه!
از دورِ امام حسین علیه السلام هم همه زده شدن و موندن ۷۲ تا!
اصلا از زده شدن کسی نترسید! اینا دینمدار نیستن، باید ریخته شن و امروز و فردا هم نداره.
سربهراه
۱. هفتم دو گفتن خانوم اخبار گفت ماه رمضان هیچ امتحانی نباید گرفته شه. یکی دیگه گفت: آموزش و پرورش ه
اینقدر از عبا بد نگین، بذارید حالا یه چیزی بپوشن تا از دین زده نشن(!)
حجابش کامله، حالا یه ناخن کاشته، چیزی نگید یهوقت از دین زده نشه(!)
ساعتِ اداری رو کم کنیم، یهوقت کارمندی از دین زده نشه(!)
واسه بچهمون آیفون بگیریم، روزه میگیره یهوقت از دین زده نشه(!)
حالا به روزهخوریِ علنی گیر ندید، یهوقت از دین زده نشن(!)
من خواهش میکنم هرچه زودتر از دین زده شید! سستعنصرجماعت مایهٔ ننگ دینه!
نهمها
زنگِ سوم با نهم یکیها داشتم. درِ کلاس را که باز کردم، همه دست زدند. شنبه با هم بودیم اما هنوز دلتنگِ یکدیگریم. یکی میآید پشتِ میزم و با کوبیدنِ منظمِ دستهایش روی آن، نوایی لهو و لعبگونه میسازد و کلاس، یکصدا ریتم میگیرند و دست میزنند.
من خندهبهلب میپرسم کو عروس؟ کو داماد؟
میخندند. خندههاشان برای من کلیاتِ سعدی است. من انگار بینِ غزلیاتش دراز میکشم. شور و صراحتِ سعدی، نسیموار از صورتم عبور میکند. پوستم تازه میشود.
مثلِ رهبرِ ارکستر، با یک حرکتِ دست، ساکتشان میکنم. مینشینند. یادآورِ امتحانِ هفتهٔ بعد میشوم. مثل هفتمها از روزهای که نمیگیرند مایه نمیگذارند. خیلی صادقانه میگویند خانم ما که روزه نمیگیریم، ولی خدایی اداره گفته امتحانی نباشه.
بعد خودشان به خودشان میخندند.
آن یکی میگوید خانم اداره که هیچ! شما روی گروههایی که صد نفر بررسیاش میکنند، برای آقای رئیسی یادبود گرفتید و به پزشکیان به بهانهٔ نامهٔ اداری، هرچه دوست داشتید گفتید، والا ترامپ هم حمله کند ما این امتحانِ هفتهٔ بعد را باید بدهیم!
دوباره میخندند.
یکی میگوید خانم من یه خواهش از شما دارم.
ذهنم میرود سمت لغو کردنِ امتحان و دوست ندارم چیزی بگوید که باید در جوابش تندی کنم. مردّد میگویم بفرمایید!
آنوقت بلند میشود، میایستد، وَ میگوید: ما امسال نهمیم... از این مدرسه میرویم... میشود توی عید برای هر کداممان یک یادگاری، یک یادداشت بنویسید و بعد از عید به ما بدهید...
پروانههای روی گوشم جان میگیرند... بالبال میزنند و من نگران میشوم از زیرِ مقنعه بیرون بیایند... توی شعلههای زبانهکشیدهٔ بیچارهٔ منارجنبانِ یکستونهٔ سینهام، شکوفهای میدرخشد... مثلِ ابراهیم علیه السلام، در میانهٔ آتش، صورتم گل میاندازد...
زنگ تفریح یکیشان میآید پیشم. دست میکند توی جیبش. مُشتش را میگیرد روبهرویم. به مُشتش میزنم و دستش باز میشود. یک پیکسل زیبا توی دستش نشسته. میگوید این را دیدم یاد شما افتادم. مثلِ روحِ شماست. برای شما خریدم.
من نگاهش میکنم. شعلههای رسیده به چشمهایم را نمیتوانم پنهان کنم... پیکسل را میگیرم. به ظرافتِ طرح و نقشش دقت میکنم. سالهاست جز شاگردهایم کسی ظرافتهای خاکخوردهٔ مطرودِ روحم را ندیده... از صبحی که مدرکِ ارشدم را باختم، دیگر نخواستم ظرافتهای روحم را به کسی هدیه دهم... تنهاییِ آن سه سال بیکاری و سکوتهای مداوم، زمختم کرده... شعبِ ابیطالبِ بعد از مدرکِ ارشدم، عام الحزنها بر دلم نشانده...
سنگِ آن سه سال را گذاشتهام زیرِ زبانِ عقلم که از خاطرم نرود لیلی و مجنون و قصاید سنایی و حماسهٔ فردوسی دیگر معجزه نمیکند!
دفتر که میروم بحثِ نهم دو شده. معلمِ فناوری با صدایی که واقعا گرفته، چنان مبارزی شکستخورده و عقبنشینیکرده، روی صندلی آب شده و دارد میگوید نهم دو هر چقدر جیغ کشیده نتوانسته آرامشان کند...
دبیر عربی میگوید امروز خیلی اذیت کردند...
من زیرپوستی به شیطنتهایشان میخندم. آماده میشوم که به کلاسشان بروم. از دفتر که بیرون میزنم، خوبترینم و سه نفر دیگر منتظرم توی سالنِ بالا ایستادهاند.
با هم به حیاط میرویم. توی حیاط چهار نفر دیگر منتظرم هستند. وارد سالن پایین میشویم و سه نفر هم آنجا چشمبهراهم بودند.
وارد کلاس میشوم و ملیکای غربتم میپرد بغلم.
میخندند، شوخی میکنند، آمارِ امتحانِ فروردین را که به نهم یک گفتهام پنج صفحه شده و هی تعطیل بودن و توی خانه ماندنم کار دستتان داده بس که از سرِ حوصله سؤال طراحی کردم، بهشان رسیده.
نق نمیزنند که روزهداریم(!) نق نمیزنند که خانم اداره فلان گفته(!) با شیطنت شروع میکنند تکه انداختن:
خانوم جان! شنیدیم برای فروردین گورمون و کندید!
من منفجر میشوم از خنده!
سمیه از آخر کلاس میگوید خانم جان! بیایید بُکشید ما را راحت شوید! پنج صفحه سؤال چرا؟ چرا به خودتان ظلم کردید؟ والا ما امتحانِ سه سؤالهٔ شما را میفتیم، پنج صفحه خب بگویید شهریور با شماییم دیگر!
من آنقدر خندیدهام که صورتم سرخ شده و از چشمهایم اشک میآید!
خوبترین میآید بالای سرم. با اخم و جدی میگوید خانم پنج صفحه کمه! میخواین که چهارصد صفحه سؤال طراحی کنید ما رو اسیری ببرید! مدیونید اگه بذارید عید به ما خوش بگذره!
آه خدای من! وسط چرتوپرتهاشان با ادا و اصولهای بانمکشان، ارغوان... ارغوان... که هیچ معلمی نتوانسته حتی نیم ساعت او را بنشاند که فقط درس را گوش کند، میآید همه را کنار میزند و میگوید از چشمهای خانم اشک میآید! دیگر بس است! بعد رو میکند به من و خیلی جدی به من میگوید خانم! امروز من ارائه دارم. وقت دارد میگذرد. خیلی معلمِ شیطونی شدید! بیزحمت دیگر نخندید که من درسم را بدهم!