eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح شد. من توی شیشه مربا هستم. کفِ اقیانوس. وَ صدا و کلماتم را دیگر کسی نخواهد فهمید. این برف‌ها که می‌بینم، به نجف هم باریده؟
خواب می‌دیدم تنها هستم. تاریک است. در عدم یا خلأ هستم. تنها یک ضریح روبه‌رویم است. ضریح، تاکستان نداشت. سورهٔ فجر نداشت. نفهمیدم ضریحِ چه کسی‌ست. هی رفتم که به ضریح برسم و نرسیدم. هی رفتم و نرسیدم‌. مسیر کوتاه نمی‌شد. تمام نمی‌شد. رسیدنی در کار نبود. من خسته شدم. به آسمانی که نبود نگاه کردم. خدایا تو چقدر گاهی جدی می‌شوی! خیلی خیلی جدی! من کلافه شدم. من جسمم برایم سنگینی می‌کند. روحم سنگینی می‌کند. زودتر بی‌حوصله می‌شوم. انگار هزار حلزونِ خسته توی انگشت‌هایم تخم‌ریزی کرده‌اند. مثل مردی میانسال که در اتومبیلش سکته می‌کند، خاموش شده‌ام... توی خلأ یا عدم ایستادم و دستِ راستم را بردم بالا. سرم را انداختم پایین و چشم‌هایم را بستم. بعد با همهٔ جسم و روحم... با بلندترین صدای جانم... فریاد زدم: یا حسین! یا حسین! یا حسین... به دادم برس... بی‌آن‌که دستم را پایین بیاورم یا سرم را بالا، هی صدا زدم: یا حسین! یا حسین! یا حسین! خلأ، طوفان شد. طوفانِ شدیدی. من ترسیدم و گریه کردم. اما از صدا زدن دست نکشیدم: یا حسین! یا حسین! یا حسین! طوفان آن‌قدر شدید بود که اشک‌هایم را به گونه نرسیده، می‌کشید. چیزی که سرم بود را هم کشید. سرم برهنه شد. موهایم در طوفان آشفته شد و این‌سو و آن‌سو می‌جهید. من سربرهنه هم فریاد می‌کشیدم: یا حسین! یا حسین! یا حسین! بعد ضریح شروع کرد به حرکت. من ایستاده بودم و ضریح به سمتم می‌آمد. پریدم از خواب. به «امیری حسین و نعم الامیر»ِ روی دیوارِ اتاقم نگاه کردم. اینجا که ایستاده‌ام نقطهٔ ترسناکی است. به وضعیتِ نامتعادلی دچار شده‌ام. خیابان‌ها را بند آورده‌ام. بی‌مرز شده‌ام. ریخته‌ام‌. پاشیده‌ام. حالم خوب نیست. یک سوزشِ عجیب. یک دردِ لاینقطع. قلبم توی مانتوی مدرسه جا نمی‌شود. حواسم پرت شده است. مغشوشِ بی‌علتِ نامنظم شدم. یک جعبه داستان روی میزم منتظرِ داوریِ من است. من قولِ آخرِ هفته داده‌ام. اما بعد از مدرسه می‌خزم زیر پتو. کنار بخاری‌. زود می‌خوابم که بیدار نباشم. توی خواب خلأ می‌شود. تاریک می‌شود. طوفان می‌شود. از خواب می‌پرم. مست شده‌ام. دیوانه. بی‌سرودست. این آفتابی که می‌بینم، بر نجف هم تابیده؟
مردِ اداره که مرا در رفت‌وآمدهایم دیده و شناخته، زیادی به من توجه دارد. من از بسیار دیدنش، حتی اتفاقی و ناگزیر، پرهیز دارم. هر بار که با دیدنم گل از گلش می‌شکفد، توی دلم می‌گویم لطفا از من خواستگاری نکن! تو مردِ بلندبالای خوش‌تیپِ خوش‌پوشِ خوش‌برخوردی هستی، کارمندی و دفترچهٔ بیمه داری، اعیاد و تابستان‌ها هم با تو پول خواهم داشت، ساعتِ دو کارَت تمام می‌شود و نهایت سه‌ونیم_چهار می‌رسی خانه، حتما می‌شود با تو تمامِ عصر را با دسته‌های لرزشی، پی‌اس۵ بازی کرد و تخمه شکست، اما خواهش می‌کنم از من خواستگاری نکن! چون از تو برنمی‌آید چهارشنبه‌شبی که هر دو طرف خانواده‌هامان را دعوت گرفته‌ایم و ریخت‌وپاش کرده‌ایم و آن‌ها یک و نیمِ نیمه‌شب به خانه‌هاشان برگشته‌اند و من هنوز ظرف‌های تلنبارشده در آشپزخانه را نشسته‌ام و تو هنوز پوستِ تخمه‌ها را از کف پذیرایی جارو نکرده‌ای، خسته و له به تختِ خواب پناه برده‌ایم و هنوز چشم‌هایمان گرم نشده، تو بازویم را تکان دهی و من چنان جنازه‌ای که عیسی مسیح علیه السلام، قصدِ اِحیایش را کرده، نیمه‌جان پاسخ دهم که چه؟ وَ تو بگویی فردا پنج‌شنبه است و تا شنبه تعطیلیم. برویم توی هواپیما یا اتوبوس یا قطار بخوابیم؟ من بپرسم به کدام مقصد؟ تو برخیزی و روی تخت بنشینی و بگویی نجف! نه آقای خوش‌قدوبالا! از تو برنمی‌آید به یک ساعت نکشیده، پاسپورت برداری و یک‌دست لباس و یک دوش بگیری و دستِ زن‌وبچه را گرفته و راه بیفتی نجف. تو به اندازهٔ کافی سرت بوی قرمه‌سبزی نمی‌دهد وَ باید بوی قرمه‌سبزیِ سرِ مرا از رئیس اداره بپرسی که خوب می‌شناسدم! قدوقامتِ بالای تو برای شوریدگی‌های من کوتاه است... من مجنون‌تر از خودم می‌طلبم. بی‌قرارتر. بی‌کله‌تر. وَ از تو حتی برنمی‌آید که یک ساعت مانده به افطار، بگویی بلند شو برویم پارکِ بدنامِ شهر، آنجا بساطِ افطار بچینیم. زبانِ روزه دو تا هم نهی از منکر کنیم و ثوابش را شادی دلِ امام زمان علیه السلام هدیه کنیم به امام حسین علیه السلام. نمازمان را توی چشم بخوانیم بلکه نورش به جوانی گمراه رسید، قیامت هم زمینِ پارکِ بدنامِ شهر، شفاعت‌مان کند... از تو برنمی‌آید آقای اداره‌ای؛ چون وقتی با صراحت دربارهٔ حق‌الزحمه‌ام صحبت می‌کردم، داشتی با دهانِ باز و چشم‌های گِرد نگاهم می‌کردی و متحیّر بودی مثل خودتان در بندِ تعارف و ریا نیستم و بی‌آنکه برایم مهم باشد قبول کنید یا نه، خط‌ونشان می‌کشیدم که اگر قرار است فقط یک برگه‌باطله به اسم تقدیر و گواهی به من بدهید، بروید و کس دیگری را پیدا کنید که رتبه‌های بین‌المللی داشته باشد و بتواند کارتان را پیش ببرد! لطفا هرگز حتی به خواستگاری کردن از من هم فکر نکن وَ بار دیگر که به اداره آمدم، دمِ لانه‌ام سبز نشو! تو مردی نیستی که به پنجرهٔ خانه زل بزنی و از من بپرسی این برف‌ها که آب می‌شود، نجف را هم خیس کرده؟
پیام‌هاتون رو می‌خونم اما حوصلهٔ جواب شخصی دادن ندارم، ببخشید. اونایی که برام شعر فرستادید، دعاهای خوب، دم‌تون گرم. قشنگ برخی پیاماتون روضه است برام و... اونی که شخصی‌ترین انتخاب مهم زندگی‌ت و ازم پرسیدی، راستش برام سؤالت غیرمنطقیه، معرف و بشناسی یا نشناسی مهم نیست، با عقل خودت بسنج. شماره بده و عاقلانه بررسی کن. اونی که با ایول الله مشکل داشتی، احتمالا از جدیدالورودایی وگرنه می‌دونستی من اینجا غلط املایی هم دارم‌. مدرسه یا دفتر کارم که نیست که فرم‌پوشیده بیام و بنویسم، اینجا دلم بخواد با پیژامه هم میام و جوراب سوراخ. اذیت میشی خداحافظ. اونی که برام پیشنهاد کتاب فرستادی، ممنونم، فکر کنم خوندم اما یادم نیست چیزی. شایدم تو کتابخونه‌م باشه. الآن حالم حال کتاب جدی خوندن نیست. محمود درویشم. نزار قبّانی. با رگه‌هایی از سهراب و اخوان. اونی که گفتی دلت واسه سیاسی‌نوشتنم تنگ شده، از دماغ سوختهٔ زلنسکی باخبرم و می‌دونم همّتی گورش و گم کرده، من از تو شیشه مربا هم از همه‌چیز باخبرم چون معلم باید از همه‌چیز باخبر باشه. ولی نوشتنش بسته به تصمیم خودمه. به هر روی اینجا مخاطب‌محور نیست که سفارشی بنویسم. پس چرا عمومی می‌نویسم؟ به همون دلیل که شما به میل خودت اومدی اینجا و به میل خودتم می‌تونی بری. بازم ببخشید دونه دونه جواب ندادم، حوصله داشتم چت می‌کردم باهاتون، ولی ندارم‌.
سربه‌راه
تا ننویسی اوضاع بهتر نمی‌شود. می‌خواستم همه‌چیز که روبه‌راه شد، بیایم و بنویسم که مثلا هوا بارانی است، حالم خوب است، چای در حالِ خُنک شدن است، بوی بهار می‌رسد... اما من تا ننویسم، تا بسیار ننویسم، اوضاع بهتر نمی‌شود! تا توی سینه‌ام را خاموش نکنم، حریفِ شعله‌های بیرون نمی‌شوم... گوشواره‌ام شکست. شکسته‌اش را به مامان دادم که چاره‌ای کند. مامان از بعد از سفر خیلی با من مهربان شده. بس که دور و گور شدم! برایم گوشوارهٔ جدید خرید. به قیمتی دوبرابرِ قبلی! گوشواره‌های قبلی را دوست نداشتم‌. این‌طور بود که مادرِ دو تا پسربچهٔ تُخس هستم و بعد از دیپلم شوهرم دادند و آن گوشواره‌ها را مادرشوهرم برای شکمِ اولم هدیه آورده و توی بیمارستان گوشم کرده. این یکی اما پروانه است. مثلِ قبلی برّاق و طلایی نیست، انگار که پروانهٔ مکدّر و بسیار پروازکرده و خسته‌ای باشد، اما حالا از گوش‌هایم دو تا پروانه آویزان است. توی آینه به گوش‌هایم نگاه می‌کنم. صدای بال زدنِ لطیفی به مشامم می‌رسد. ردّ پرواز، لالهٔ گوشم را می‌چشد. لمس می‌کنم رهایی را. اصلا پروانه‌ها حواسم را به‌هم ریخته‌اند، همه‌چیز قاطی شده. من یادِ آن قاصدکِ کوچکی میفتم که در سامرّا... در حیاطِ خاکی و خرابِ سامرّا، کنارِ مُهرم نشست. من برداشتم و کنارِ گوشش گفتم به امام حسین علیه السلام بگو، در آسمانِ شما نفس می‌کشم... دیدار نزدیک است... می‌بوسم‌تان. رفیق نمازش تمام شد. با هم فوت کردیم که برود و پیغام برساند. حالا انگار گوش‌هایم دارد به هوا می‌رود. مثلا برمی‌گردد به هیاهوی پاکستانی‌ها در باب‌الکرامه. یا به نوای امین‌الله در ایوان طلای نجف. اذان گفتند. چای از دهان افتاد و تا افطار ممنوع شد. باید بلند شوم بروم مدرسه. با دو پروانه روی گوش‌هایم. بوی پرواز گرفته‌ام. وَ شاید امروز به نهم‌ها بگویم بوی پرواز را توصیف کنند... دیر شد... دیر شد و خورشید دیگر صبر نمی‌کند به مدرسه که رسیدم، از خواب بیدار شود! سحرخیز شده و مرا به اتوبوسِ دوم‌نرسیده غافل‌گیر می‌کند... دیر شده و تا به قدرِ پرواز با دو‌ پروانهٔ روی گوشم سبک شدن، راه بسیار است...
۱. هفتم دو گفتن خانوم اخبار گفت ماه رمضان هیچ امتحانی نباید گرفته شه. یکی دیگه گفت: آموزش و پرورش هم بخشنامه داده. من خیلی طبیعی پرسیدم خب؟! مِنّ و مِنّ کردن و گفتن هفتهٔ دیگه امتحانِ اسفند شماست... با لبخند پرسیدم: منظورتون لغو کردنش که نیست؟! همه ساکت شدن. یکی خیلی خیلی آهسته گفت آخه اداره بخشنامه کرده... من محکم و قاطع جواب دادم: من با اداره معلمی نمی‌کنم. مهرماه تاریخِ امتحانام و تا اردیبهشت می‌دم که دیگه از این حرفا نشنوم. همهٔ امتحانام سر جاشه. بعد ایستادم وسط کلاس و خیلی قاطع پرسیدم: کسی اعتراض داره؟! همه گفتند نه! ۲. مدیرم بچه‌ها رو تو‌ حیاط صف می‌کننن. کارشون دارن.‌ در و پنجره‌ها بسته است و بدون میکروفون صحبت می‌کنن. چیزی متوجه نمی‌شم. وقتی میان دفتر می‌گن همکارا به دخترا گفتیم همه امتحانات برقراره. هرکس اعتراض داره هم بره اداره. همکارا جز من، جا می‌خورن! من خندان می‌گم دم شما گرم. مأجورین ان‌شاءالله. وَ تو دلم می‌دونم به خاطر دختر خودشون و شرایطی که تو مدرسه‌شون دارن متوجه این برنامه شدن، و اگرنه پارسال خیلی دست‌ودلشون می‌لرزید. یکی از همکارا می‌گه این‌جوری از روزه زده می‌شن(!) منِ بی‌حوصله از کوره درمی‌رم و می‌گم چه عالی! اون سست‌عنصرِ بهانه‌جویی که با این چیزا بخواد از دین زده شه، همون بهتر امروز زده شه، چون فردا بزرگسالِ بی‌عرضهٔ لب‌ودهنی می‌شه که یاد گرفته در ازای واجبش از وظیفه و تکلیفش بزنه! روزه فقط گرسنگی و‌ تشنگی نیست که بقیه کارها رو لغو کنیم اوف نشیم، از دل ماه رمضان باید یه انسانِ کامل خارج شه، نه یه بی‌عرضهٔ طلبکارِ متوقع که پس‌فردا بشه مترسکی که با اولین وزش باد، کل کشور رو تعطیل کنه بلکه کمرش نصف نشه یه‌وقت انرژی رو تراز نگه داره(!) این‌بار همکارام همه در نطفه خفه شدن و کسی جرأت نکرد نفس بکشه، چه برسه به جواب دادن! + از زده شدن کسی از دین نترسید؛ اون عقب‌موندهٔ سستی که می‌خواد با رفتار من از دین زده شه، با فشار کار در روزه‌داری زده شه، با سخنرانی تند آقای علم‌الهدی از دین زده شه، با سختیِ چادر سر نگه داشتن وسط کلی استهزا از دین زده شه، با فقر و گرونی و بدبختی از دین زده شه، همون بهتر که زده شه! از دورِ امام حسین علیه السلام هم همه زده شدن و موندن ۷۲ تا! اصلا از زده شدن کسی نترسید! اینا دین‌مدار نیستن، باید ریخته شن و امروز و فردا هم نداره.
سربه‌راه
۱. هفتم دو گفتن خانوم اخبار گفت ماه رمضان هیچ امتحانی نباید گرفته شه. یکی دیگه گفت: آموزش و پرورش ه
این‌قدر از عبا بد نگین، بذارید حالا یه چیزی بپوشن تا از دین زده نشن(!) حجابش کامله، حالا یه ناخن کاشته، چیزی نگید یه‌وقت از دین زده نشه(!) ساعتِ اداری رو کم کنیم، یه‌وقت کارمندی از دین زده نشه(!) واسه بچه‌مون آیفون بگیریم، روزه می‌گیره یه‌وقت از دین زده نشه(!) حالا به روزه‌خوریِ علنی گیر ندید، یه‌وقت از دین زده نشن(!) من خواهش می‌کنم هرچه زودتر از دین زده شید! سست‌عنصرجماعت مایهٔ ننگ دینه!
نهم‌ها زنگِ سوم با نهم یکی‌ها داشتم. درِ کلاس را که باز کردم، همه دست زدند. شنبه با هم بودیم اما هنوز دلتنگِ یک‌دیگریم. یکی می‌آید پشتِ میزم و با کوبیدنِ منظمِ دست‌هایش روی آن، نوایی لهو و لعب‌گونه می‌سازد و کلاس، یک‌صدا ریتم می‌گیرند و دست می‌زنند. من خنده‌به‌لب می‌پرسم کو عروس؟ کو داماد؟ می‌خندند. خنده‌هاشان برای من کلیاتِ سعدی است. من انگار بینِ غزلیاتش دراز می‌کشم. شور و صراحتِ سعدی، نسیم‌وار از صورتم عبور می‌کند. پوستم تازه می‌شود. مثلِ رهبرِ ارکستر، با یک حرکتِ دست، ساکت‌شان می‌کنم. می‌نشینند. یادآورِ امتحانِ هفتهٔ بعد می‌شوم. مثل هفتم‌ها از روزه‌ای که نمی‌گیرند مایه نمی‌گذارند. خیلی صادقانه می‌گویند خانم ما که روزه نمی‌گیریم، ولی خدایی اداره گفته امتحانی نباشه. بعد خودشان به خودشان می‌خندند. آن یکی می‌گوید خانم اداره که هیچ! شما روی گروه‌هایی که صد نفر بررسی‌اش می‌کنند، برای آقای رئیسی یادبود گرفتید و به پزشکیان به بهانهٔ نامهٔ اداری، هرچه دوست داشتید گفتید، والا ترامپ هم حمله کند ما این امتحانِ هفتهٔ بعد را باید بدهیم! دوباره می‌خندند. یکی می‌گوید خانم من یه خواهش از شما دارم. ذهنم می‌رود سمت لغو کردنِ امتحان و دوست ندارم چیزی بگوید که باید در جوابش تندی کنم. مردّد می‌گویم بفرمایید! آن‌وقت بلند می‌شود، می‌ایستد، وَ می‌گوید: ما امسال نهمیم... از این مدرسه می‌رویم... می‌شود توی عید برای هر کدام‌مان یک یادگاری، یک یادداشت بنویسید و بعد از عید به ما بدهید... پروانه‌های روی گوشم جان می‌گیرند... بال‌بال می‌زنند و من نگران می‌شوم از زیرِ مقنعه بیرون بیایند... توی شعله‌های زبانه‌کشیدهٔ بی‌چارهٔ منارجنبانِ یک‌ستونهٔ سینه‌ام، شکوفه‌ای می‌درخشد... مثلِ ابراهیم علیه السلام، در میانهٔ آتش، صورتم گل می‌اندازد... زنگ تفریح یکی‌شان می‌آید پیشم. دست می‌کند توی جیبش. مُشتش را می‌گیرد روبه‌رویم. به مُشتش می‌زنم و دستش باز می‌شود. یک پیکسل زیبا توی دستش نشسته. می‌گوید این را دیدم یاد شما افتادم. مثلِ روحِ شماست. برای شما خریدم. من نگاهش می‌کنم. شعله‌های رسیده به چشم‌هایم را نمی‌توانم پنهان کنم... پیکسل را می‌گیرم. به ظرافتِ طرح و نقشش دقت می‌کنم. سال‌هاست جز شاگردهایم کسی ظرافت‌های خاک‌خوردهٔ مطرودِ روحم را ندیده... از صبحی که مدرکِ ارشدم را باختم، دیگر نخواستم ظرافت‌های روحم را به کسی هدیه دهم... تنهاییِ آن سه سال بیکاری و سکوت‌های مداوم، زمختم کرده... شعبِ ابی‌طالبِ بعد از مدرکِ ارشدم، عام الحزن‌ها بر دلم نشانده... سنگِ آن سه سال را گذاشته‌ام زیرِ زبانِ عقلم که از خاطرم نرود لیلی و مجنون و قصاید سنایی و حماسهٔ فردوسی دیگر معجزه نمی‌کند! دفتر که می‌روم بحثِ نهم دو شده. معلمِ فناوری با صدایی که واقعا گرفته، چنان مبارزی شکست‌خورده و عقب‌نشینی‌کرده، روی صندلی آب‌ شده و دارد می‌گوید نهم دو هر چقدر جیغ کشیده نتوانسته آرام‌شان کند... دبیر عربی می‌گوید امروز خیلی اذیت کردند... من زیرپوستی به شیطنت‌هایشان می‌خندم. آماده می‌شوم که به کلاس‌شان بروم. از دفتر که بیرون می‌زنم، خوب‌ترینم و سه نفر دیگر منتظرم توی سالنِ بالا ایستاده‌اند. با هم به حیاط می‌رویم. توی حیاط چهار نفر دیگر منتظرم هستند. وارد سالن پایین می‌شویم و سه نفر هم آنجا چشم‌به‌راهم بودند. وارد کلاس می‌شوم و ملیکای غربتم می‌پرد بغلم. می‌خندند، شوخی می‌کنند، آمارِ امتحانِ فروردین را که به نهم یک گفته‌ام پنج صفحه شده و هی تعطیل بودن و توی خانه ماندنم کار دست‌تان داده بس که از سرِ حوصله سؤال طراحی کردم، بهشان رسیده. نق نمی‌زنند که روزه‌داریم(!) نق نمی‌زنند که خانم اداره فلان گفته(!) با شیطنت شروع می‌کنند تکه انداختن: خانوم جان! شنیدیم برای فروردین گورمون و کندید! من منفجر می‌شوم از خنده! سمیه از آخر کلاس می‌گوید خانم جان! بیایید بُکشید ما را راحت شوید! پنج صفحه سؤال چرا؟ چرا به خودتان ظلم کردید؟ والا ما امتحانِ سه سؤالهٔ شما را میفتیم، پنج صفحه خب بگویید شهریور با شماییم دیگر! من آن‌قدر خندیده‌ام که صورتم سرخ شده و از چشم‌هایم اشک می‌آید! خوب‌ترین می‌آید بالای سرم. با اخم و جدی می‌گوید خانم پنج صفحه کمه! می‌خواین که چهارصد صفحه سؤال طراحی کنید ما رو اسیری ببرید! مدیونید اگه بذارید عید به ما خوش بگذره! آه خدای من! وسط چرت‌وپرت‌هاشان با ادا و اصول‌های بانمک‌شان، ارغوان... ارغوان... که هیچ معلمی نتوانسته حتی نیم ساعت او را بنشاند که فقط درس را گوش کند، می‌آید همه را کنار می‌زند و می‌گوید از چشم‌های خانم اشک می‌آید! دیگر بس است! بعد رو می‌کند به من و خیلی جدی به من می‌گوید خانم! امروز من ارائه دارم. وقت دارد می‌گذرد. خیلی معلمِ شیطونی شدید! بی‌زحمت دیگر نخندید که من درسم را بدهم!
خیلی جدی از پشتِ میزم بلندم می‌کند. مرا می‌برد پشت نیمکتِ خودش بنشینم. می‌رود جلوی کلاس. تشر می‌زند و همه ساکت می‌شوند. شروع می‌کند به درس دادن. جدی. آن هم ارغوان... ارغوان... که هیچ معلمی نتوانسته حتی نیم ساعت او را بنشاند که فقط درس را گوش کند! کوثر پشتِ من نشسته و این‌قدر ریز ریز چرت‌وپرت می‌گوید که خنده‌ام می‌گیرد. ارغوان می‌آید بالای سرم. خیلی محترم و با حفظ جایگاه معلمی‌ام، خیلی باجنبه، خیلی مؤدب، کتاب می‌گذارد جلویم و می‌گوید خانم لطفا شما بخوانید که کسی با شما صحبت نکند من بتوانم دعوایشان کنم... من از مسؤولیت‌پذیری و تعهدِ ارغوان به وجد آمده‌ام. می‌گویم چشم خانم معلم. وَ می‌خوانم. وسطِ خواندنم انگار که دبیرستانی باشم، دوست‌شان باشم، از خودشان باشم، تا ارغوان رفته پای تخته چیزی بنویسد، خوب‌ترین از نیمکتِ کناری ساعتش را یواشکی به سمت من دراز می‌کند. یواش صدایم می‌کند. خانوم! ساعتم و بلد نیستم تنظیم کنم. ارغوان صدای پچ‌پچ را شنیده. تا سر برمی‌گرداند، مائده ساعت را چنگ زده و خیلی طبیعی همه سرمان را روی کتاب انداخته‌ایم. ارغوان به ما آخری‌ها چشم‌غرّه‌ای می‌رود. برمی‌گردد رو به تخته‌. مائده از زیر میز ساعت را به من می‌دهد. من حینِ خواندن دست می‌برم زیر میز و ساعت را می‌گیرم. کوثر از پشت، کاغذ می‌فرستد که خانم موبایلتان را بدهید از ملیکا که شبیه قلدرها نشسته عکس بگیریم و استوری کنیم. با آن یکی دستم زیرمیزی موبایلم را می‌رسانم. عکس می‌گیرند و از صدای چلیکِ دوربین، ارغوان متوجه ما آخری‌ها می‌شود. کوثر؟ تا اینجای درس را توضیح بده! کوثر موبایلم را پشتش قایم کرده. اول گیج و مبهوت است و بعد بلند می‌شود و درس را توضیح می‌دهد. من لبخند می‌زنم‌. شیطنت‌ها و پایه بودن‌ها اثر داشته‌. ارغوان مطمئن شده که گوش دادند. از من تشکر می‌کند و مائده را پای تخته می‌برد‌. مائده که بلند می‌شود پای تخته برود، وقتی از کنار نیمکتی که من نشسته‌ام رد می‌شود، یواشکی خم شده و می‌گوید خانوم عکس ملیکا رو برام ارسال کنیدا! من یواشکی جواب می‌دهم یک و‌ هفتصد بزن به کارتم. چهار نیمکتِ آخرِ کلاس از خنده منفجر می‌شویم. ارغوان با خنده نگاهم می‌کند و می‌گوید خانوم! با خانومِ بلا باید چه کار کنم؟! من سریع جواب می‌دهم: همان که خانم‌های دیگر با ارغوانِ بلا می‌کنند :) نهم دو مرا زنده می‌کند... نهم دو سوهانِ گزیِ من است... غنچهٔ گل‌محمدیِ شناور روی چای من است... مُلَمَّعِ سعدیِ من است... همان دشتِ معتدلِ متصل به اردیبهشتِ من است... پیچ‌وخمِ اسلیمیِ ظریفِ روحِ من است... یک باغ، نارنج؛ یک دشت، شقایق؛ یک دسته، مرغِ مهاجر؛ یک ستون، منارجنبانِ قلبِ من است... کاش صاحبِ تاکستان معجزه کند و مرا با نهم‌ها به صحنِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها برگرداند... من چقدر در ایوان طلای نجف، برای نهم‌هایم دعا کردم... زودتر روز دختر شود و هدیه‌ای که از روبه‌روی... درست روبه‌روی باب‌القبلهٔ امام حسین علیه السلام برای دو تا از نهم‌هایم خریدم را بهشان بدهم... زنگ آخر، دو تا ‌پروانه‌های روی گوشم هی از زیر مقنعه بیرون می‌زد... آن‌قدر که نهم دویی‌ها به من آسمان هدیه دادند.
سلام بر بین‌الحرمینِ خالی از ما...