نهمها
زنگِ سوم با نهم یکیها داشتم. درِ کلاس را که باز کردم، همه دست زدند. شنبه با هم بودیم اما هنوز دلتنگِ یکدیگریم. یکی میآید پشتِ میزم و با کوبیدنِ منظمِ دستهایش روی آن، نوایی لهو و لعبگونه میسازد و کلاس، یکصدا ریتم میگیرند و دست میزنند.
من خندهبهلب میپرسم کو عروس؟ کو داماد؟
میخندند. خندههاشان برای من کلیاتِ سعدی است. من انگار بینِ غزلیاتش دراز میکشم. شور و صراحتِ سعدی، نسیموار از صورتم عبور میکند. پوستم تازه میشود.
مثلِ رهبرِ ارکستر، با یک حرکتِ دست، ساکتشان میکنم. مینشینند. یادآورِ امتحانِ هفتهٔ بعد میشوم. مثل هفتمها از روزهای که نمیگیرند مایه نمیگذارند. خیلی صادقانه میگویند خانم ما که روزه نمیگیریم، ولی خدایی اداره گفته امتحانی نباشه.
بعد خودشان به خودشان میخندند.
آن یکی میگوید خانم اداره که هیچ! شما روی گروههایی که صد نفر بررسیاش میکنند، برای آقای رئیسی یادبود گرفتید و به پزشکیان به بهانهٔ نامهٔ اداری، هرچه دوست داشتید گفتید، والا ترامپ هم حمله کند ما این امتحانِ هفتهٔ بعد را باید بدهیم!
دوباره میخندند.
یکی میگوید خانم من یه خواهش از شما دارم.
ذهنم میرود سمت لغو کردنِ امتحان و دوست ندارم چیزی بگوید که باید در جوابش تندی کنم. مردّد میگویم بفرمایید!
آنوقت بلند میشود، میایستد، وَ میگوید: ما امسال نهمیم... از این مدرسه میرویم... میشود توی عید برای هر کداممان یک یادگاری، یک یادداشت بنویسید و بعد از عید به ما بدهید...
پروانههای روی گوشم جان میگیرند... بالبال میزنند و من نگران میشوم از زیرِ مقنعه بیرون بیایند... توی شعلههای زبانهکشیدهٔ بیچارهٔ منارجنبانِ یکستونهٔ سینهام، شکوفهای میدرخشد... مثلِ ابراهیم علیه السلام، در میانهٔ آتش، صورتم گل میاندازد...
زنگ تفریح یکیشان میآید پیشم. دست میکند توی جیبش. مُشتش را میگیرد روبهرویم. به مُشتش میزنم و دستش باز میشود. یک پیکسل زیبا توی دستش نشسته. میگوید این را دیدم یاد شما افتادم. مثلِ روحِ شماست. برای شما خریدم.
من نگاهش میکنم. شعلههای رسیده به چشمهایم را نمیتوانم پنهان کنم... پیکسل را میگیرم. به ظرافتِ طرح و نقشش دقت میکنم. سالهاست جز شاگردهایم کسی ظرافتهای خاکخوردهٔ مطرودِ روحم را ندیده... از صبحی که مدرکِ ارشدم را باختم، دیگر نخواستم ظرافتهای روحم را به کسی هدیه دهم... تنهاییِ آن سه سال بیکاری و سکوتهای مداوم، زمختم کرده... شعبِ ابیطالبِ بعد از مدرکِ ارشدم، عام الحزنها بر دلم نشانده...
سنگِ آن سه سال را گذاشتهام زیرِ زبانِ عقلم که از خاطرم نرود لیلی و مجنون و قصاید سنایی و حماسهٔ فردوسی دیگر معجزه نمیکند!
دفتر که میروم بحثِ نهم دو شده. معلمِ فناوری با صدایی که واقعا گرفته، چنان مبارزی شکستخورده و عقبنشینیکرده، روی صندلی آب شده و دارد میگوید نهم دو هر چقدر جیغ کشیده نتوانسته آرامشان کند...
دبیر عربی میگوید امروز خیلی اذیت کردند...
من زیرپوستی به شیطنتهایشان میخندم. آماده میشوم که به کلاسشان بروم. از دفتر که بیرون میزنم، خوبترینم و سه نفر دیگر منتظرم توی سالنِ بالا ایستادهاند.
با هم به حیاط میرویم. توی حیاط چهار نفر دیگر منتظرم هستند. وارد سالن پایین میشویم و سه نفر هم آنجا چشمبهراهم بودند.
وارد کلاس میشوم و ملیکای غربتم میپرد بغلم.
میخندند، شوخی میکنند، آمارِ امتحانِ فروردین را که به نهم یک گفتهام پنج صفحه شده و هی تعطیل بودن و توی خانه ماندنم کار دستتان داده بس که از سرِ حوصله سؤال طراحی کردم، بهشان رسیده.
نق نمیزنند که روزهداریم(!) نق نمیزنند که خانم اداره فلان گفته(!) با شیطنت شروع میکنند تکه انداختن:
خانوم جان! شنیدیم برای فروردین گورمون و کندید!
من منفجر میشوم از خنده!
سمیه از آخر کلاس میگوید خانم جان! بیایید بُکشید ما را راحت شوید! پنج صفحه سؤال چرا؟ چرا به خودتان ظلم کردید؟ والا ما امتحانِ سه سؤالهٔ شما را میفتیم، پنج صفحه خب بگویید شهریور با شماییم دیگر!
من آنقدر خندیدهام که صورتم سرخ شده و از چشمهایم اشک میآید!
خوبترین میآید بالای سرم. با اخم و جدی میگوید خانم پنج صفحه کمه! میخواین که چهارصد صفحه سؤال طراحی کنید ما رو اسیری ببرید! مدیونید اگه بذارید عید به ما خوش بگذره!
آه خدای من! وسط چرتوپرتهاشان با ادا و اصولهای بانمکشان، ارغوان... ارغوان... که هیچ معلمی نتوانسته حتی نیم ساعت او را بنشاند که فقط درس را گوش کند، میآید همه را کنار میزند و میگوید از چشمهای خانم اشک میآید! دیگر بس است! بعد رو میکند به من و خیلی جدی به من میگوید خانم! امروز من ارائه دارم. وقت دارد میگذرد. خیلی معلمِ شیطونی شدید! بیزحمت دیگر نخندید که من درسم را بدهم!
خیلی جدی از پشتِ میزم بلندم میکند. مرا میبرد پشت نیمکتِ خودش بنشینم. میرود جلوی کلاس. تشر میزند و همه ساکت میشوند. شروع میکند به درس دادن. جدی. آن هم ارغوان... ارغوان... که هیچ معلمی نتوانسته حتی نیم ساعت او را بنشاند که فقط درس را گوش کند!
کوثر پشتِ من نشسته و اینقدر ریز ریز چرتوپرت میگوید که خندهام میگیرد. ارغوان میآید بالای سرم. خیلی محترم و با حفظ جایگاه معلمیام، خیلی باجنبه، خیلی مؤدب، کتاب میگذارد جلویم و میگوید خانم لطفا شما بخوانید که کسی با شما صحبت نکند من بتوانم دعوایشان کنم...
من از مسؤولیتپذیری و تعهدِ ارغوان به وجد آمدهام. میگویم چشم خانم معلم. وَ میخوانم.
وسطِ خواندنم انگار که دبیرستانی باشم، دوستشان باشم، از خودشان باشم، تا ارغوان رفته پای تخته چیزی بنویسد، خوبترین از نیمکتِ کناری ساعتش را یواشکی به سمت من دراز میکند. یواش صدایم میکند.
خانوم! ساعتم و بلد نیستم تنظیم کنم.
ارغوان صدای پچپچ را شنیده. تا سر برمیگرداند، مائده ساعت را چنگ زده و خیلی طبیعی همه سرمان را روی کتاب انداختهایم. ارغوان به ما آخریها چشمغرّهای میرود. برمیگردد رو به تخته. مائده از زیر میز ساعت را به من میدهد. من حینِ خواندن دست میبرم زیر میز و ساعت را میگیرم. کوثر از پشت، کاغذ میفرستد که خانم موبایلتان را بدهید از ملیکا که شبیه قلدرها نشسته عکس بگیریم و استوری کنیم. با آن یکی دستم زیرمیزی موبایلم را میرسانم. عکس میگیرند و از صدای چلیکِ دوربین، ارغوان متوجه ما آخریها میشود.
کوثر؟ تا اینجای درس را توضیح بده!
کوثر موبایلم را پشتش قایم کرده. اول گیج و مبهوت است و بعد بلند میشود و درس را توضیح میدهد. من لبخند میزنم. شیطنتها و پایه بودنها اثر داشته. ارغوان مطمئن شده که گوش دادند. از من تشکر میکند و مائده را پای تخته میبرد. مائده که بلند میشود پای تخته برود، وقتی از کنار نیمکتی که من نشستهام رد میشود، یواشکی خم شده و میگوید خانوم عکس ملیکا رو برام ارسال کنیدا!
من یواشکی جواب میدهم یک و هفتصد بزن به کارتم.
چهار نیمکتِ آخرِ کلاس از خنده منفجر میشویم.
ارغوان با خنده نگاهم میکند و میگوید خانوم! با خانومِ بلا باید چه کار کنم؟!
من سریع جواب میدهم: همان که خانمهای دیگر با ارغوانِ بلا میکنند :)
نهم دو مرا زنده میکند...
نهم دو سوهانِ گزیِ من است...
غنچهٔ گلمحمدیِ شناور روی چای من است...
مُلَمَّعِ سعدیِ من است...
همان دشتِ معتدلِ متصل به اردیبهشتِ من است...
پیچوخمِ اسلیمیِ ظریفِ روحِ من است...
یک باغ، نارنج؛
یک دشت، شقایق؛
یک دسته، مرغِ مهاجر؛
یک ستون، منارجنبانِ قلبِ من است...
کاش صاحبِ تاکستان معجزه کند و مرا با نهمها به صحنِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها برگرداند...
من چقدر در ایوان طلای نجف، برای نهمهایم دعا کردم...
زودتر روز دختر شود و هدیهای که از روبهروی... درست روبهروی بابالقبلهٔ امام حسین علیه السلام برای دو تا از نهمهایم خریدم را بهشان بدهم...
زنگ آخر، دو تا پروانههای روی گوشم هی از زیر مقنعه بیرون میزد... آنقدر که نهم دوییها به من آسمان هدیه دادند.
حقوق دبیرستان را ریختند.
حالا آنقدری دارم که برگردم نجف.
اما تعهدات...
تعهدات...
من معلمِ کلی دانشآموز هستم و مسؤولِ همهٔ فرداهاشان...
داورِ داستانهای چشمبهراهِ روی میزم...
کارراهاندازِ رئیسی که خوشاخلاقی را توصیه میکند، اما با خوشاخلاقها کارش پیش نمیرود...
وَ مسلمانی که «روزه» برایش واجب است و «عشق» مستحبِّ مؤکّد...
یکی برایم از مصطفی چمران روضه بخواند...
روضهٔ هجرت از رفاه به زمینِ سردِ یتیمخانهٔ لبنان...
روضهٔ کمرشکنِ گذشتن از مستحب به اَدای واجب...
+ از دستی کوتاه، سلام بر خرمای بر نخیلِ نجف...
سربهراه
حقوق دبیرستان را ریختند. حالا آنقدری دارم که برگردم نجف. اما تعهدات... تعهدات... من معلمِ کلی دانش
قدم بزن همهٔ شهر را به پای خودت
وَ گریه کن وسطِ کافهها برای خودت...
۱۸ فوریه، ۱۸.۰۸اذان مغرب حرم امام حسین علیه.aac
حجم:
9.7M
امشب با این اذان افطار کنید...
با سلام بر امیرِ تشنهلب...
به گریههای بلند...
وَ دعایی کنید در حقِّ مهجورینِ شعلهور...
به سفرهٔ افطار رسیدم. دارم چای سر میکشم که مامان میپرسه امام علی علیه السلام کسی رو شلّاق زده؟!
میگم چی رو کجا دیدی؟
میگه تلویزیون فیلم امام علی علیه السلام میذاره. یه نفر و هیچکس شلّاق نزد، امام علی علیه السلام اومد شلّاق زد.
میگم ولید رو شلّاق زدن. چون مست رفت مسجد و نماز صبح و چهار رکعت خوند. برادر ناتنی عثمان بود، کسی جرأت نکرد حد اجرا کنه، امام علی یا به روایتی امام حسن علیهما السلام اومدن حد رو اجرا کردن. گفتن حتی اگه قریش بهم بگه جلّاد، حدِ خدا رو من جاری میکنم.
مادرم لبریزِ حیرته. فقط چون تو ذهنش از گفتنِ یه چیزایی میترسه به زبون نمیاره.
میگم شلمذهبیا از امام علی و همهٔ ائمه علیهم السلام فقط تصویر گوگولی میدن که از وظایف سر بزنن. برای همین کسی با این جنبهٔ ائمه علیهم السلام حال نمیکنه. در صورتی که همین عدل امام بود که فرقش رو شکافت...
مادرم اهل کتاب نیست. میگم علیدوستها و علیعلیگوها نهجالبلاغه رو یه بار نخوندن، چه برسه به الغارات... جاذبه و دافعهٔ علی... علی از زبان علی علیه السلام... وگرنه به امام معرفت پیدا میکردن...
امام زمان هم همینطورن. ازشون یه امام گوگولی ساختن که سهشنبه و جمعه براش گریه میکنن و بقیهٔ هفته انتظار دارن امام کاراشون و بکنه و قسطاشون و بده و اجاره خونهشون و اونا رو تو آزمونا و کنکورا قبول کنه و براشون زن و شوهر تور کنه و بچه بزاد! وظیفهای ندارن در قبال امام... نیازی هم به اومدنش ندارن، اومدنِ امام دردسر داره... بیاد هم همین مذهبیا روبهروشن چون دین اِحیا میشه و مذهبیا رسوا...
مامان دقیق گوش میده. میگم خوبه همین سریالا. با دقت دیده شه، یه چیزایی فهم میشه.
امام، عبدِ خداست. مهربونیش طبق اونچه خدا میخواده، قهر و خشمش هم طبق اونچه خدا میخواد. به من و تو نگاه نمیکنه. ولی من تو حرم دیدم و شنیدم که طرف فکر میکنه امام به خودش نگاه میکنه! همین جمعه حرم بودم به خانمه گفتم ناخنت کاشته غسل و نماز و روزه نداری. گفت من نماز میخونم، خدا خواست قبول کنه نخواست نکنه(!) منم با پوزخند گفتم چه بندهٔ خدایی(!) شما با این کرامات و جایگاه چرا حرم اومدی؟! میگفتی امام رضا بیان دستبوستون(!)
+ تا به این سن نتونستم فیلم امام علی علیه السلام رو یک بار ببینم. بس که بدموقع میذارن و من هیچوقت نبودم...
ببینید.
الغارات رو هم تا ماه رمضونه بخونید...
علی علیه السلام نیازی به گدا و سگ و نوکر و غلام نداره(!) کل عالَم نوکرِ قنبرِ امام هستن...
علی علیه السلام معرفت میخواد... شناخت... شیعه...
که ما نداریم و نیستیم(!)
بهنظرم تا سااااااااااالها دیگه نه سیمین دانشور خواهیم داشت، نه جلال و بزرگ علوی و جمالزاده!
#قحطالرجال
#داوری_داستان
#مرگ_قلم
#استعمار_مجازی
دو چهارشنبهٔ قبل
طبقهٔ بالای حرمِ امام حسین علیه السلام خوابیده بودم.
از کفِ زمین سرمای استخوانسوزی، تمامِ تنم را خُرد کرده بود.
کفِ پاهایم را چسبانده بودم به بخاریِ کوچک و ضعیفی که جمعیتِ بسیاری دورش پناه گرفته بودند و پاسخگو نبود.
دو لباسِ بافتِ گرم پوشیده بودم، با پالتو، روی روسریام هم چفیه بسته بودم.
پنهان شده بودم زیر چادر.
کبوترهای حرم آمده بودند دورمان.
هوهوکنان بین ما سرمازدههای خوابآلود قدم میزدند.
یکیشان روی سرم نشست. من از زیر چادر میدیدم که هوهو میکند و به اطرافش مینگرد.
وقتی بال زد و پرید، خیال کردم در بهشت خوابیدم و فرشتهها بالبالزنان در اطرافم به پروازند.
امشب کنارِ بخاریام هستم. گرمِ گرم.
وَ حاضرم همهٔ جوانیام را بدهم که تا صبح برگردم به همان طبقهٔ بالای حرم و از سرما یخ بزنم.
صبح با عجله از خانه بیرون زدم و خودم را به ایستگاه رساندم. اتوبوسِ مدرسه رسیده بود. دویدم و سوار شدم. سه ایستگاهِ بعد یادم آمد امروز مدرسه ندارم، مؤسسه دارم! ساعت گذشته بود و من اتوبوسی کجمسیر سوار شده بودم. سه ایستگاه متوجه نشدم و رفتم...
ایستگاهِ چهارم پیاده شدم و خودم را به ایستگاهی رساندم که خطهای مؤسسه را داشته باشد. دقیقهٔ نودِ آغازِ کارگاههایم به مؤسسه رسیدم؛ منی که اغلب زودتر از شاگردانم در کلاس حاضر میشوم.
بعد از پایانِ کارگاهها، از ایستگاه عبور کردم تا به مغازههای خیابانِ بعد برسم. خرید داشتم. باید ماژیک میخریدم و نمیدانم چه. داشتم به نمیدانم چه فکر میکردم که نمیدانم چطور شد که سوارِ اتوبوسِ نمیدانم کجا شدم. بعد از هجده ایستگاه رسیدم گلبهار!
خودم نمیدانستم کجاست، راننده صدا زد: آخرشه! من به خودم آمدم و دیدم در خیابانی هستم که نمیشناسم. هراسان پیاده شدم و خودم را رساندم به درِ روبهروی راننده و پرسیدم کجا هستیم؟! گفت گلبهار!
توی ایستگاه گلبهار نشستم و از روی نرمافزار نشان فهمیدم تا حوالیِ آخرین میدانی که هوشوحواسم بود، هجده ایستگاه فاصله دارم! اتوبوس رفت. آدمها رفتند. من به صلواتشمارِ توی دستم نگاه کردم. سه هزار و هفتصد و سه قل هو الله احد خوانده بودم! در صورتی که فاصلهٔ مؤسسه تا خانه، ششصد و سیزده قل هو الله احد است!
به این فکر کردم که چند دور ختم قرآن کردم با این توحید خواندنها که تمامش هدیه به امام حسین علیه السلام بود، بابتِ قدردانی از سفری که روزیمان کردند؟
بعد زدم زیر گریه. توی ایستگاه اتوبوسِ گلبهار!
اولش با صدای بلند. بعد سریع ماسکم را از جیبم درآوردم و به صورتم زدم و بیصدا گریه کردم.
تابهحال گلبهار نیامده بودم. حواسم کجا پرت بوده که هجده ایستگاه نفهمیدهام؟! من که تمامِ نجف و کربلا را چشمبسته بلد هستم و رفیق را مقام به مقام و منزل به منزل، زیارت و سیاحت و روایت میبرم؟!
همهچیز به همان منارجنبانِ شعلهورِ توی سینهام ربط دارد. چیزهایی فهمیدهام و هزار چیز نفهمیدهام. میدانم و نمیدانم. از میدانمها وحشت دارم و از نمیدانمها بیمناکم. بسم الله الرحمن الرحیم. قل هو الله احد. الله الصمد. لم یلد و لم یولد. و لم یکن له کفوا احد. احساس میکنم دنیا به این فَراخی، یک مکعب شده. بیدر. بیپنجره. بیروزنه. نفسم گرفته. نفسم خیلی گرفته. پناه بر روزنههای تنفس، زیرِ آسمانِ ششگوشه.
گریهام شدید میشود. صلواتشمارم را صفر میکنم. به شما هنوز مدیونم امام حسین... تا ابد، با هر نفس قل هو الله هم بخوانم باز تا قیامت به شما مدیونم... تنها این سفر، این را فهمیدم... تنها اندکی فهمیدم... همین فهمیدنِ اینکه به شما چقدر مدیون هستم مرا ترسانده... اینهمه دِین... اینهمه دِین...
گریهها، ماسکم را خیس کرده... من به غیبتهایی که زبانم مرتکب میشود فکر میکنم... به صراحتم... به زخمهایی که از شمشیرِ بُرّندهٔ زبانم برمیآید... به دروغهای ریزودرشتی که در روزمره دیگر دروغ حسابشان نمیکنیم اما خدا حساب و کتابش دقیق است...
نه! از جهنم نمیترسم. اتفاقا جهنم را بهشت میبینم...
من از شکستنِ دلِ شما وحشت کردم...
اینهمه دِین... اینهمه دِین...
به گریههای بلند اعتراف میگویند...
اتوبوسی میآید. در نشان زده مرا میرساند میدان شهدا. سوار میشوم. خیسِ اشک. کنارِ پنجره مینشینم. شیشهٔ پنجره کثیف است. انگار کسی روی آن تُف کرده... گذاشته خشک شود... باز روی آن... آخ! مثلِ اتوبوسِ عِراق...
آقا امام حسین؛
قبول کردهام این را که عاشقت هستم
به گریههای بلند...
به گریههای بلند اعتراف میگویند...
از مُچِ دستهایم که ساق نمیپوشم خجالت میکشم، از صورتی که به ضدّ آفتاب روشنتر میشود، از نمازهای دقیقهنودِ روبهقضای صبح، از اندکیِ آیاتِ روزانهام، از دلبخواه نوشتن، از چشمهام که بهشان تقوا نیاموختهام، از قلبم که تیرگی دارد، از کینههایی که به دلم بافتهام، از غرورم، از...
به گریههای بدونِ صدا دلم تنگ است...
جهنم... جهنم چه جای بهشتی است اگر برابرِ اینهمه لطفت، دلی از شما شکستهام...
من از این شکوفههای نارَسِ فهم، وحشت کردهام... انگار که کل زندگیام را تازه در دستهای شما دیده باشم... این شهود، برای این منِ ناحاضر سهمگین است... فهمیدهام این شعلهها از کجاست... این سوختن... این خاکسترها که از تَرَکهای سینهام روی لباسهایم میپاشد...
آقا امام حسین؛
به وسعتِ همهٔ گریهها دلم تنگ است...
وَ همهٔ همهٔ دلخوشیام همین است که؛
تو نیستی متعلق فقط به خوبان که...
آقا امام حسین؛
به حلقههای ضریحِ مجعّدِ زلفت
گره زدم دل سرگشته را... دلم تنگ است...
برای خیمهٔ سبزِ شما دلم تنگ است...
برای خانهتان سامرا، دلم تنگ است...
برای دیدنِ کرب و بلا... آخ...
تو نیستی متعلق فقط به خوبان که............