eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
داوری ۱. قصه‌ها رو تموم کردم و نتایج رو آماده. تو شاد از شماره‌ای ناشناس برام پیام میاد‌. پنج داستان فرستاده و هر پنج تا از یه مدرسه. جواب پیام رو نمی‌دم. پیگیری می‌کنم ببینم اینا چیه. می‌گن اینا رو هم بخونید و امتیاز بدید. می‌پرسم مگه وقتِ جشنواره تموم نشده؟! می‌گن چرا ولی اینا هماهنگ‌شده است! با آموزش و پرورشیا تا ضرورت نشه بحث نمی‌کنم. نه از ترس یا مراعات که دیدید پارسال شغل و اعتبار و جونم در خطر بود و تا تهش ایستادم. تا ضرورت نشه بحث نمی‌کنم چون تهوع می‌گیرم از هم‌کلام شدن باهاشون... چون عُقم می‌گیره از... گفتم باشه. پنج تا رو خوندم و پایین‌ترین امتیاز رو بهشون دادم که حتی جزوِ آثارِ جایگزین هم نباشن! توشون خوب هم داشت اما «خارج از وقتِ مسابقه تحویل شدن.» اجازه ندادم «هماهنگ‌شده‌ها» حقِ «بچه‌های مردم» رو بگیرن. ۲. وقتی گفتم یک روز بیشتر وقت می‌خوام چون هشت تا سی‌دی مونده که قصه‌هاشون و بخونم، یکی‌شون با تعجب، خیلی با تعجب، صورتش و آورد تو صورتم و ازم پرسید: ینی واقعا شما دویست تا قصه رو دونه به دونه خوندید؟! من از این سؤال حیرت کردم... حیرت کردم. سرم و عقب بردم و جواب دادم: برای داوری کردن باید می‌خوندم دیگه! غیر از اینه؟! به من جوابی نداد! روش و کرد سمتِ اون یکی و با تعجبی صدچندان گفت: دویست تا قصه رو خونده! خدای من... من از همهٔ چیزهایی که پشتِ اون سؤال و پشتِ این حرف بود، به خودم لرزیدم... خدای من... توی اتوبوس دست گذاشتم روی سینه‌م... روی شعله‌ها... روی منارجنبونِ فروریخته و به‌خاکسترنشسته‌م... به خودم گفتم همین‌جا می‌مونی. تو دلِ این لجن‌زار می‌مونی. به علی قسم اگه عشقت نتونه چاره‌ساز بشه، به تُف نمی‌ارزی... چه برسه به مسؤول خواهرانِ امام زمان شدن! هرگز وقتِ دست کشیدن از دنیا و زندگی نیست، مادامی که ظهور رو جلو نندازم.
سربه‌راه
داوری ۱. قصه‌ها رو تموم کردم و نتایج رو آماده. تو شاد از شماره‌ای ناشناس برام پیام میاد‌. پنج داست
خواهش می‌کنم امر به معروف کنید. خواهش می‌کنم نهی از منکر کنید. خواهش می‌کنم فریبِ «حالا اثر نمی‌ذاره» رو نخورید. خواهرانه، دخترانه، دوستانه ازتون خواهش می‌کنم. خواهشِ من رو رزقِ امشبِ ماه مبارک‌تون بدونید. درگیرِ احکام نشید وقتی نفْس‌تون دوست داره با احکام سرتون شیره بماله. امر به معروف ساده‌تر از چیزیه که با احکام دارید خودتون رو ساکت می‌کنید! دنبالِ نتیجه نباشید. برنگردید ببینید بعد از تذکرِ شما شالش رو سرش کرد یا نه؟ آرایش‌ش رو پاک کرد یا نه؟ جلوی مانتوش و بست یا نه؟ سیگارش و خاموش کرد یا نه؟ کالاش و ارزون فروخت یا نه؟ نمرهٔ حقیقی داد یا نه؟ غیبت رو تموم کرد یا نه؟ تذکر بدید. فقط همین. به هر منکری که دیدید تذکر بدید. همین. فقط همین. بلدید خوش‌اخلاق باشید، با خوش‌اخلاقی و حوصله. بلدید تبیین کنید، حرف بزنید. بلد نیستید فقط بگید: این کار درست نیست. همین. به خدا همینه. شرایط، شخص، اثر، درگیرِ اینا نشید. احکام برای درست کار کردنه، نه برای کار نکردن! هیچی نمی‌شه. امام تضمین کرده که هیچی نمی‌شه. شاید کتک بخورید، شاید فحش بشنوید، شاید آبروتون در خطر بیفته، شاید تهدید شید، شاید بی‌کار شید، شاید بی‌مدرک شید، شاید بی‌پول شید، شاید هر اتفاقی بیفته، اما هیچی نمی‌شه‌. من از نقطه‌ای که همهٔ اینها رو چشیدم، مطمئن می‌گم هیچی نمی‌شه. خواهش می‌کنم نباشید. چون من خیلی احساس تنهایی می‌کنم... باور نمی‌کنم امام رضا جان رو دوست داشته باشید و اهلِ غریب گذاشتن باشید...
از شبکهٔ دو، وقتِ سحر متنفرم. چون آدم رو می‌کُشه. چون گوشه گوشهٔ حرمِ نجف رو نشون می‌ده که همین سه هفتهٔ پیش، یه نیمه‌شبی توش پروانه‌وار می‌چرخیدم... چون نمی‌گه آدم دور از حرم آتیش گرفته... ویران شده... به خاکستر نشسته...
سربه‌راه
از شبکهٔ دو، وقتِ سحر متنفرم. چون آدم رو می‌کُشه. چون گوشه گوشهٔ حرمِ نجف رو نشون می‌ده که همین سه ه
فکر می‌کنم دیگه وقتشه نجف رو بنویسم... شما نمی‌دونید من این‌بار چطور حجره به حجرهٔ حرم رو گشتم... خیابون به خیابونِ حرم رو سر زدم... از کجا چای خریدم و کدوم خیابون، لبِ پلهٔ هتل نشستم و نفس کشیدم... شما نمی‌دونید امیرالمؤمنین چطور برای من و رفیقم حرم رو شبِ اوّل قُرُق کرده بودن... چطور زیرِ ناودون‌طلا نماز خوندیم..‌. چطور به من جایزه دادن... شما نمی‌دونید روضهٔ بعد از نماز صبحِ مدرسهٔ غرویهٔ حرم یعنی چی... تو کوچه‌های تنگِ شارع‌الرسول به خونهٔ امام خمینی سر زدن و تو مزارِ ساکت و خالیِ علامه امینی نشستن یعنی چطور... آخ... نجف... نجف... نجف...
این پیام رو دیشب برای کی فرستادم؟ مدیرم. +امر به معروف همین‌قدر ساده و شدنیه. همین‌قدر راحت. یا علی بگید.
خانوم! چرا مشکی پوشیدید؟! به احترامِ «زن». سلام بر خدیجه سلام الله علیها❣
نهما پرسیدن خانوم هفته دیگه تعطیله؟ خندیدم و گفتم به امید خدا، اما اگه نبود و من مجبور شدم بیام، مثل همیشه کسی حق غیبت نداره! نهما گفتن عیبی نداره خانوم، کلاسِ شما رو میایم. خوب‌ترین گفت تا زنگ سوم نمیایم، زنگ آخر و میایم. فقطم شنبه و سه‌شنبه‌. تو دلم خندیدم و جوشِ کلاسایی که متولیاش حرمتِ کلاسشون و نداشتن، نزدم. هفتم و هشتم هم پرسیدن و همین جواب رو دادم. مادر یکی از هفتما اومد پیشم. گفت ما هفته دیگه می‌خوایم بریم سفر. گفتم به سلامت! گفت شما این‌جوری گفتید. گفتم درست شنیدید. گفت ینی بچهٔ من باید علاف شما یه نفر شه؟! از ادبیات گفتاریش بدم اومد. به مسخره خندیدم و گفتم چرا من علافِ کلاس خالی بچهٔ شما بشم؟! گفت پولش و دارم می‌دم(!) گفتم فقط هزینهٔ جواب سلام بچه‌تونه که من می‌دم! جا خورد. لازم دونستم بنشونمش سر جاش. گفتم وقتی به دخترت هدیه دادم ندیدم بیای تشکر! لابد فکر کردی اونم پولش و تو دادی؟! با پوزخند گفتم هرگز معلمی که از جیب خودش جایزهٔ خفن می‌ده رو با پولت تهدید نکن! تو برابر من هیچی نداری! این کلاس دوربین و شنود داره. واضح و رسا هم حرف می‌زنم. یعنی پس‌فردا زیر حرفم نمی‌زنم و از کسی ترسی ندارم‌. اگر مدارس تعطیل نشه و من لازم باشه بیام، بقیه آزادن، اما دختر تو اگه به هر دلیلی غایب شه، خردادِ کارنامه‌ش صفره. هر سه درس. ببینم با پولت می‌تونی از من ۲۵ صدم بگیری یا نه. با خنده ایستادم و زل زدم بهش. داشت منفجر می‌شد. اما چیزی نگفت. کلاس رو ترک کردم.
این‌همه دعواتون می‌کنم، بیاین یه بارم ازتون تعریف کنم! مخاطب‌های بادرکی هستید غالباً؛ وقتی متوجه می‌شید مشغله‌م سبکه بهم پیام می‌دید، وقتی می‌دونید شلوغم در سکوت می‌خونید و اگر نکته‌ای هم پیش بیاد خیلی با مراعاتِ وقتم پیام می‌دید. من به جزئیات دقت دارم. وَ همون‌طور که ناقدِ کاستی‌ها هستم، قدرشناسِ این مراعات‌ها و حواس‌جمعی‌ها هم هستم. توحیدهای فردای اتوبوس‌هام، هدیه به آقا امام زمان علیه السلام، از طرفِ شما🙏🌻
اینجا کانال هنرجوی نویسندگیمه. دو سالِ پیش باهاشون کارگاهِ سه‌روزه داشتم. این متنش خیلی شُسته‌رُفته و قاعده‌مند و اثرگذار شده. طبقِ عادت مألوفم که حامیِ تولیدِ ملّی هستم و طرفدارِ خلوت‌ها، خواستم به سهمِ خودم معرّفِ نوشته‌هاش باشم🌿
دوست داشتم فصل «توسعهٔ خودی» شهید مطهری را برای‌تان می‌خواندم و می‌گفتم که ایثار، نه از خود گذشتن که گسترش خود و دیگران را عین خود دیدن است و بعد توضیح می‌دادم که حرکت فرد باید در دلِ کاروان باشد و پیشرفتِ فردی، اندازهٔ دو فعالیت جمعی درست و حسابی، ارزش ندارد. کاش می‌شد! ولی خب... دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.
خدا همیشه به دیوانه‌ها حواسش هست برای خواندنِ این فرسته، دستِ راست‌تان را بگذارید روی سینه‌تان. آن‌جا که می‌تپد. هوایی می‌شود. تنگ می‌شود. می‌سوزد. تا به حال دلتان هوایی شده؟ دلتان تنگ می‌شود؟ دلتان سوخته؟ دست‌تان را گذاشتید؟ خوب است. حالا راحت‌تر می‌توانم این شب‌نامهٔ معترف را بنویسم. نمی‌دانم کجای شهر هستم. هیچ اتفاقی نیفتاده. کشف‌وشهودی نشده. خواب‌نما نشدم. فقط... فقط این‌که... دست‌تان دارد حرارت می‌گیرد نه؟ دارد کم‌کم داغ می‌شود... گُر می‌گیرد... راستش شنبه‌شب همان یک ستونِ منارجنبانم هم فروریخت! باران بود. ایستاده بودم بیرونِ ورودیِ صحنِ آزادی. روبه‌رو، حوضِ حرم دیده می‌شد و از دورتر، ضریح. دستم، مثلِ دستِ شما روی سینه‌ام بود. آن‌جا که می‌تپد. هوایی شده. تنگ است. می‌سوزد. هوا سرد بود و من از حرارتِ سینه‌ام گُر گرفته بودم. صورتم گل انداخته بود. خُلقم تنگی می‌کرد. اتفاقی نیفتاد. کشف‌وشهودی نشد. فقط... فروریخت. تمامِ ستون‌های منارجنبان... تمامِ دیوارها... تمامِ سقف‌ها... تمامِ ایوان‌ها... تمامِ پنجره‌ها، شیشه‌ها، کاشی‌ها، آینه‌کاری‌ها... فروریخت. چنان بامَهابت و یک‌باره که صدایش در حرم پیچید... سینه‌ام خالی شد و مجبور شدم دستم را به دیوار بگیرم... گردوخاکش به لباس‌هایم نشست... به مژه‌هایم... روی کفش‌هایم... چادرم... خودم را می‌تکاندم به وقتِ خارج شدن از حرم‌... شعله‌ها برای چند لحظه زبانه کشیدند و کم‌کم زیرِ آوار، قد خماندند... به امام رضا یک کلمه گفته بودم... تنها یک کلمه: «نمی‌کِشم». وَ کاشی‌های حرم ذکر گرفته بود يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَ سَلَامًا عَلٰی... دستم داغِ داغ بود... مثلِ دستِ شما؟ منارجنبانم فروریخته... اما... اما... زیرِ ناخن‌هام شکوفه‌ها جوانه زدند؛ صورتی... سُرخ... طلایی... نارنجی... رگ‌های دستم که از زیرِ پوست دیده می‌شد، به ساقه‌های سبزِ تُرد و نازکی می‌مانست که شوقِ شکفتن درشان دمیده. شعله‌ها بودند. همهٔ این‌ها بود و شعله‌ها هم. شعله‌ها... راستش... قابلمه دیدی؟ اگر چیزی در آن بسوزد... ته بگیرد... مزه‌اش به هرچه بعد از آن داخلش بپزی، کشیده می‌شود. خصوصا اگر جنسِ قابلمه مرغوب نباشد... همه‌چیز آرام شده... اما عمیق‌تر... انگار همه‌چیز به در و دیوارِ سینه‌ام گرفته..‌. سوخته و ته گرفته... حالا همه‌چیز طعمِ دِهینِ نجف می‌دهد... سوزِ سرمای طبقهٔ بالای حرمِ امام حسین را دارد... مثلا ناراحت می‌شوم؛ ناراحتی‌ام از یک مسألهٔ دنیایی‌ست، اما برای نجف گریه می‌کنم. یا مثلا خوشحال می‌شوم؛ از دلقک‌بازیِ نهم‌ها خوشحال می‌شوم، اما به یادِ خیابان‌گردی‌های نجف می‌خندم. یا مثلا عصبانی‌ام؛ می‌خواهم یک نفر را بجوم، اما مزهٔ غذای مُضیفِ حرم امام حسین آرامَم می‌کند. به دست‌تان دقت کنید؛ آتش گرفته! گُر گرفته! شعله‌ها زیرِ ویرانه‌ها پابرجاست، اما... چطور بگویم؟ آرام شدم‌. آرام. اما ژرف‌تر. خیلی ژرف‌تر... خیلی بیشتر. دیگر حواسم از دنیا پرت نیست. سر از گلبهار درنمی‌آورم. توی هیچ ایستگاهِ اتوبوسی با صدای بلند نزدم زیر گریه. گیج نیستم. نمی‌لرزم. دستم را از جایی نمی‌گیرم. سرِ کلاس‌هایم نمی‌نشینم. فقط... فقط... بعد از هر ایستگاه لازم است چادرم را بتکانم... کفش‌هایم... لباس‌هایم... مژه‌هایم... لازم است هی دستم را در آب سرد فرو کنم و چند جرعه‌ای هم بنوشم... نفس‌های عمیق بکشم و چشم‌هایم را کمی استراحت بدهم... دردِ شعله‌ها و منارجنبانِ لرزان کمتر از حالا بود... اما... اما من اکنون آرامِ آرامم. به داغی عمیق‌تر. که ته گرفته به دیواره‌های سینه‌ام. طعمش می‌کِشد به همهٔ زندگی‌ام. به همهٔ حالاتم. به همهٔ افکارم. به همهٔ... صورتِ من از حرارت گل انداخته... شما هم؟ احوالپرسم نباشید. آرامِ آرامم. یک داغ‌دارِ آرام‌. که با سینه‌ای فروریخته و‌ شعله‌ور غرقِ زندگی‌ست. از شنبه‌شب. از حرم‌. از قَسمی که امام رضا را بعد از آن یک کلمه دادم: به فاطمه؛ سوختهٔ علی.
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند.