در کلاس دوازدهمها، شکسپیر درس میدهم. به معشوقش گفته:
اینگونه است که عشقِ جاودانی همواره معشوق را جوان میبیند
و نه توجهی به گردوغبار و جراحاتِ پیری دارد.
از آن فرصتهاییست که مغتنم میدانم. نکات را که میگویم، اضافه میکنم: پس دل به یک شکسپیر بدهید که نیازی نباشد روزی دماغتان را عمل کنید، روز دیگر قرنیهٔ چشمتان را، آخر هم سر کلاس با بیتی از لیلی و مجنون بزنید زیر گریه که طرف، کنارِ خیابان گفته رنگِ موهاتان را دوست ندارد(!) امروز توانمندید و ظاهرتان را مدام تغییر میدهید تا رها نشوید، با فردای پیری و چروکی چه میکنید؟!
حرفم بابِ میلشان نیست، اما حقیقت است. سکوت کردند و با سرهای پایین گوش میدهند.
حرف آخر را میزنم:
به نظرِ من آن که میترسید روزی برود، حتما رفتنی است. با آدمِ رفتنی نمانید.
من سرم را میاندازم روی کتاب و شروع میکنم ادامه را خواندن که میشنوم دست میزنند. سر بالا میکنم و میبینم که در حالِ تشویق کردن هستند. غزل از آخرِ کلاس میگوید:
خانوم... زدید به هدف... من هر ثانیه در ترسِ رفتنش هستم... وَ پیش شما اعتراف میکنم که رفتنی است...
وَ گریه میکند.
درختهای خمیازه پشتِ پلکهایم بار دادهاند. جوابِ سلامِ باغبانها را ندادم و برای میوهچینی کسی نمانده. خواب، خواب میوههای درختان است که پای چشمانم ریخته!
جمعه که زنداداش از اتاقم رفت، حمام کردم و خستگیِ بعدش خوابم نکرد. یک و نیم خوابیدم و سه برای سحری بیدار شدم. بعدش دیگر فرصتِ خوابیدن نداشتم.
مدرسه. مؤسسه. شبکاری. مدرسه. داوری. مدرسه.
دیروز یک ساعت قبل از افطار به خانه رسیدم. لباسها را از تن کنده و کنارِ بخاریام بیهوش شدم. افطار مادرم خیلی از حنجرهاش مایه گذاشت که بیدارم کند. نمازی که نفهمیدم خواندم و افطاری که نچشیدم خوردم و بلافاصله به اتاق برگشتم. کنار بخاری. باز بیهوش شدم. هیچکدام از کوکهای ساعت، مرا دهِ شب بیدار نکرد، تماسِ رفیق هم! سحر دیدم پیام داده خیلی خسته بودی، اصلا نمیفهمیدی داریم با هم حرف میزنیم!
بعد از سحری نمیخوابیدم، اما همانجا کنار سفره خوابم برد. یک ساعت بعد با دلهرهٔ دبیرستان بیدار شدم.
زنگِ اوّلِ دبیرستان را به خواب، خواب، خمیازههای زیرپوستی تدریس کردم. دخترانِ خوبی دارم اما نه آنقدر که به وجدم بیاورند. کتاب را تمام کردم. گفتم بعد از عید میآیم. یک نفر هم باشید، سؤال نهایی با او کار میکنم. اما قانونِ غیبت، برداشته میشود و آزاد هستید. اصل، کتاب است که همراه بودید.
تکبّر با متکبّران، ثمر داد و قرارداد آوردند. تاریخِ سال بعد را امضا نکردم. هنوز زود است. هم ممکن است برای من فرصتهای بهتری پیش آید، هم قرارداد را باید با قیمتِ طلای شهریورِ ۴۰۴ امضا کرد، نه با قیمتِ طلای اسفندِ ۴۰۳!
به حسابِ کدورتها گذاشتند و عزّ و احترامم کردند. خوابم میآمد و خداحافظی کردم!
دبیرستانِ ۴۰۳ تمام شد.
میروم کنارِ بخاریام تا افطار بیهوش شوم. افطار را با روضهٔ مصورِ علویونِ سوریه آغاز میکنم بلکه دعا کنم خدا درختهای خواب را در من بخشکاند و بیداریام عنایت فرماید.
سربهراه
حقوق دبیرستان را ریختند. حالا آنقدری دارم که برگردم نجف. اما تعهدات... تعهدات... من معلمِ کلی دانش
چمران رو دوست دارم
چون آدمِ دل کندنهای خفن بود.
داوری
۱. قصهها رو تموم کردم و نتایج رو آماده. تو شاد از شمارهای ناشناس برام پیام میاد. پنج داستان فرستاده و هر پنج تا از یه مدرسه. جواب پیام رو نمیدم. پیگیری میکنم ببینم اینا چیه. میگن اینا رو هم بخونید و امتیاز بدید. میپرسم مگه وقتِ جشنواره تموم نشده؟! میگن چرا ولی اینا هماهنگشده است!
با آموزش و پرورشیا تا ضرورت نشه بحث نمیکنم. نه از ترس یا مراعات که دیدید پارسال شغل و اعتبار و جونم در خطر بود و تا تهش ایستادم.
تا ضرورت نشه بحث نمیکنم چون تهوع میگیرم از همکلام شدن باهاشون... چون عُقم میگیره از...
گفتم باشه.
پنج تا رو خوندم و پایینترین امتیاز رو بهشون دادم که حتی جزوِ آثارِ جایگزین هم نباشن!
توشون خوب هم داشت اما «خارج از وقتِ مسابقه تحویل شدن.»
اجازه ندادم «هماهنگشدهها» حقِ «بچههای مردم» رو بگیرن.
۲. وقتی گفتم یک روز بیشتر وقت میخوام چون هشت تا سیدی مونده که قصههاشون و بخونم، یکیشون با تعجب، خیلی با تعجب، صورتش و آورد تو صورتم و ازم پرسید:
ینی واقعا شما دویست تا قصه رو دونه به دونه خوندید؟!
من از این سؤال حیرت کردم...
حیرت کردم.
سرم و عقب بردم و جواب دادم: برای داوری کردن باید میخوندم دیگه! غیر از اینه؟!
به من جوابی نداد! روش و کرد سمتِ اون یکی و با تعجبی صدچندان گفت:
دویست تا قصه رو خونده!
خدای من...
من از همهٔ چیزهایی که پشتِ اون سؤال و پشتِ این حرف بود، به خودم لرزیدم...
خدای من...
توی اتوبوس دست گذاشتم روی سینهم... روی شعلهها... روی منارجنبونِ فروریخته و بهخاکسترنشستهم... به خودم گفتم همینجا میمونی. تو دلِ این لجنزار میمونی. به علی قسم اگه عشقت نتونه چارهساز بشه، به تُف نمیارزی... چه برسه به مسؤول خواهرانِ امام زمان شدن! هرگز وقتِ دست کشیدن از دنیا و زندگی نیست، مادامی که ظهور رو جلو نندازم.
سربهراه
داوری ۱. قصهها رو تموم کردم و نتایج رو آماده. تو شاد از شمارهای ناشناس برام پیام میاد. پنج داست
خواهش میکنم امر به معروف کنید.
خواهش میکنم نهی از منکر کنید.
خواهش میکنم فریبِ «حالا اثر نمیذاره» رو نخورید.
خواهرانه، دخترانه، دوستانه ازتون خواهش میکنم.
خواهشِ من رو رزقِ امشبِ ماه مبارکتون بدونید.
درگیرِ احکام نشید وقتی نفْستون دوست داره با احکام سرتون شیره بماله.
امر به معروف سادهتر از چیزیه که با احکام دارید خودتون رو ساکت میکنید!
دنبالِ نتیجه نباشید.
برنگردید ببینید بعد از تذکرِ شما شالش رو سرش کرد یا نه؟ آرایشش رو پاک کرد یا نه؟ جلوی مانتوش و بست یا نه؟ سیگارش و خاموش کرد یا نه؟ کالاش و ارزون فروخت یا نه؟ نمرهٔ حقیقی داد یا نه؟ غیبت رو تموم کرد یا نه؟
تذکر بدید. فقط همین. به هر منکری که دیدید تذکر بدید. همین. فقط همین.
بلدید خوشاخلاق باشید، با خوشاخلاقی و حوصله.
بلدید تبیین کنید، حرف بزنید.
بلد نیستید فقط بگید:
این کار درست نیست.
همین.
به خدا همینه.
شرایط، شخص، اثر، درگیرِ اینا نشید.
احکام برای درست کار کردنه، نه برای کار نکردن!
هیچی نمیشه.
امام تضمین کرده که هیچی نمیشه.
شاید کتک بخورید، شاید فحش بشنوید، شاید آبروتون در خطر بیفته، شاید تهدید شید، شاید بیکار شید، شاید بیمدرک شید، شاید بیپول شید، شاید هر اتفاقی بیفته، اما هیچی نمیشه. من از نقطهای که همهٔ اینها رو چشیدم، مطمئن میگم هیچی نمیشه.
خواهش میکنم #بیتفاوت نباشید.
چون من خیلی احساس تنهایی میکنم...
باور نمیکنم امام رضا جان رو دوست داشته باشید و اهلِ غریب گذاشتن باشید...
از شبکهٔ دو، وقتِ سحر متنفرم.
چون آدم رو میکُشه.
چون گوشه گوشهٔ حرمِ نجف رو نشون میده که همین سه هفتهٔ پیش، یه نیمهشبی توش پروانهوار میچرخیدم...
چون نمیگه آدم دور از حرم آتیش گرفته... ویران شده... به خاکستر نشسته...
سربهراه
از شبکهٔ دو، وقتِ سحر متنفرم. چون آدم رو میکُشه. چون گوشه گوشهٔ حرمِ نجف رو نشون میده که همین سه ه
فکر میکنم دیگه وقتشه نجف رو بنویسم...
شما نمیدونید من اینبار چطور حجره به حجرهٔ حرم رو گشتم... خیابون به خیابونِ حرم رو سر زدم... از کجا چای خریدم و کدوم خیابون، لبِ پلهٔ هتل نشستم و نفس کشیدم...
شما نمیدونید امیرالمؤمنین چطور برای من و رفیقم حرم رو شبِ اوّل قُرُق کرده بودن... چطور زیرِ ناودونطلا نماز خوندیم... چطور به من جایزه دادن... شما نمیدونید روضهٔ بعد از نماز صبحِ مدرسهٔ غرویهٔ حرم یعنی چی... تو کوچههای تنگِ شارعالرسول به خونهٔ امام خمینی سر زدن و تو مزارِ ساکت و خالیِ علامه امینی نشستن یعنی چطور...
آخ...
نجف... نجف... نجف...
نهما پرسیدن خانوم هفته دیگه تعطیله؟ خندیدم و گفتم به امید خدا، اما اگه نبود و من مجبور شدم بیام، مثل همیشه کسی حق غیبت نداره!
نهما گفتن عیبی نداره خانوم، کلاسِ شما رو میایم.
خوبترین گفت تا زنگ سوم نمیایم، زنگ آخر و میایم. فقطم شنبه و سهشنبه.
تو دلم خندیدم و جوشِ کلاسایی که متولیاش حرمتِ کلاسشون و نداشتن، نزدم.
هفتم و هشتم هم پرسیدن و همین جواب رو دادم.
مادر یکی از هفتما اومد پیشم. گفت ما هفته دیگه میخوایم بریم سفر. گفتم به سلامت! گفت شما اینجوری گفتید. گفتم درست شنیدید. گفت ینی بچهٔ من باید علاف شما یه نفر شه؟!
از ادبیات گفتاریش بدم اومد. به مسخره خندیدم و گفتم چرا من علافِ کلاس خالی بچهٔ شما بشم؟!
گفت پولش و دارم میدم(!)
گفتم فقط هزینهٔ جواب سلام بچهتونه که من میدم!
جا خورد.
لازم دونستم بنشونمش سر جاش. گفتم وقتی به دخترت هدیه دادم ندیدم بیای تشکر! لابد فکر کردی اونم پولش و تو دادی؟!
با پوزخند گفتم هرگز معلمی که از جیب خودش جایزهٔ خفن میده رو با پولت تهدید نکن! تو برابر من هیچی نداری! این کلاس دوربین و شنود داره. واضح و رسا هم حرف میزنم. یعنی پسفردا زیر حرفم نمیزنم و از کسی ترسی ندارم. اگر مدارس تعطیل نشه و من لازم باشه بیام، بقیه آزادن، اما دختر تو اگه به هر دلیلی غایب شه، خردادِ کارنامهش صفره. هر سه درس. ببینم با پولت میتونی از من ۲۵ صدم بگیری یا نه.
با خنده ایستادم و زل زدم بهش. داشت منفجر میشد. اما چیزی نگفت.
کلاس رو ترک کردم.
#بردگانپول
اینهمه دعواتون میکنم، بیاین یه بارم ازتون تعریف کنم!
مخاطبهای بادرکی هستید غالباً؛
وقتی متوجه میشید مشغلهم سبکه بهم پیام میدید، وقتی میدونید شلوغم در سکوت میخونید و اگر نکتهای هم پیش بیاد خیلی با مراعاتِ وقتم پیام میدید.
من به جزئیات دقت دارم. وَ همونطور که ناقدِ کاستیها هستم، قدرشناسِ این مراعاتها و حواسجمعیها هم هستم.
توحیدهای فردای اتوبوسهام، هدیه به آقا امام زمان علیه السلام،
از طرفِ شما🙏🌻