اینهمه دعواتون میکنم، بیاین یه بارم ازتون تعریف کنم!
مخاطبهای بادرکی هستید غالباً؛
وقتی متوجه میشید مشغلهم سبکه بهم پیام میدید، وقتی میدونید شلوغم در سکوت میخونید و اگر نکتهای هم پیش بیاد خیلی با مراعاتِ وقتم پیام میدید.
من به جزئیات دقت دارم. وَ همونطور که ناقدِ کاستیها هستم، قدرشناسِ این مراعاتها و حواسجمعیها هم هستم.
توحیدهای فردای اتوبوسهام، هدیه به آقا امام زمان علیه السلام،
از طرفِ شما🙏🌻
دوست داشتم فصل «توسعهٔ خودی» شهید مطهری را برایتان میخواندم و میگفتم که ایثار، نه از خود گذشتن که گسترش خود و دیگران را عین خود دیدن است و بعد توضیح میدادم که حرکت فرد باید در دلِ کاروان باشد و پیشرفتِ فردی، اندازهٔ دو فعالیت جمعی درست و حسابی، ارزش ندارد. کاش میشد! ولی خب... دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.
#ازگفتنیهایدوستداشتنیم
خدا همیشه به دیوانهها حواسش هست
برای خواندنِ این فرسته، دستِ راستتان را بگذارید روی سینهتان. آنجا که میتپد. هوایی میشود. تنگ میشود. میسوزد.
تا به حال دلتان هوایی شده؟ دلتان تنگ میشود؟ دلتان سوخته؟
دستتان را گذاشتید؟
خوب است. حالا راحتتر میتوانم این شبنامهٔ معترف را بنویسم.
نمیدانم کجای شهر هستم. هیچ اتفاقی نیفتاده. کشفوشهودی نشده. خوابنما نشدم. فقط... فقط اینکه...
دستتان دارد حرارت میگیرد نه؟ دارد کمکم داغ میشود... گُر میگیرد...
راستش شنبهشب همان یک ستونِ منارجنبانم هم فروریخت!
باران بود. ایستاده بودم بیرونِ ورودیِ صحنِ آزادی. روبهرو، حوضِ حرم دیده میشد و از دورتر، ضریح. دستم، مثلِ دستِ شما روی سینهام بود. آنجا که میتپد. هوایی شده. تنگ است. میسوزد.
هوا سرد بود و من از حرارتِ سینهام گُر گرفته بودم. صورتم گل انداخته بود. خُلقم تنگی میکرد.
اتفاقی نیفتاد. کشفوشهودی نشد. فقط...
فروریخت.
تمامِ ستونهای منارجنبان... تمامِ دیوارها... تمامِ سقفها... تمامِ ایوانها... تمامِ پنجرهها، شیشهها، کاشیها، آینهکاریها...
فروریخت.
چنان بامَهابت و یکباره که صدایش در حرم پیچید... سینهام خالی شد و مجبور شدم دستم را به دیوار بگیرم... گردوخاکش به لباسهایم نشست... به مژههایم... روی کفشهایم... چادرم...
خودم را میتکاندم به وقتِ خارج شدن از حرم...
شعلهها برای چند لحظه زبانه کشیدند و کمکم زیرِ آوار، قد خماندند...
به امام رضا یک کلمه گفته بودم...
تنها یک کلمه:
«نمیکِشم».
وَ کاشیهای حرم ذکر گرفته بود يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَ سَلَامًا عَلٰی...
دستم داغِ داغ بود... مثلِ دستِ شما؟
منارجنبانم فروریخته...
اما...
اما...
زیرِ ناخنهام شکوفهها جوانه زدند؛
صورتی... سُرخ... طلایی... نارنجی...
رگهای دستم که از زیرِ پوست دیده میشد، به ساقههای سبزِ تُرد و نازکی میمانست که شوقِ شکفتن درشان دمیده.
شعلهها بودند. همهٔ اینها بود و شعلهها هم.
شعلهها...
راستش...
قابلمه دیدی؟ اگر چیزی در آن بسوزد... ته بگیرد... مزهاش به هرچه بعد از آن داخلش بپزی، کشیده میشود.
خصوصا اگر جنسِ قابلمه مرغوب نباشد...
همهچیز آرام شده...
اما عمیقتر...
انگار همهچیز به در و دیوارِ سینهام گرفته... سوخته و ته گرفته...
حالا همهچیز طعمِ دِهینِ نجف میدهد... سوزِ سرمای طبقهٔ بالای حرمِ امام حسین را دارد...
مثلا ناراحت میشوم؛ ناراحتیام از یک مسألهٔ دنیاییست، اما برای نجف گریه میکنم.
یا مثلا خوشحال میشوم؛ از دلقکبازیِ نهمها خوشحال میشوم، اما به یادِ خیابانگردیهای نجف میخندم.
یا مثلا عصبانیام؛ میخواهم یک نفر را بجوم، اما مزهٔ غذای مُضیفِ حرم امام حسین آرامَم میکند.
به دستتان دقت کنید؛
آتش گرفته!
گُر گرفته!
شعلهها زیرِ ویرانهها پابرجاست، اما...
چطور بگویم؟
آرام شدم.
آرام.
اما ژرفتر.
خیلی ژرفتر...
خیلی بیشتر.
دیگر حواسم از دنیا پرت نیست. سر از گلبهار درنمیآورم. توی هیچ ایستگاهِ اتوبوسی با صدای بلند نزدم زیر گریه. گیج نیستم. نمیلرزم. دستم را از جایی نمیگیرم. سرِ کلاسهایم نمینشینم.
فقط...
فقط...
بعد از هر ایستگاه لازم است چادرم را بتکانم... کفشهایم... لباسهایم... مژههایم...
لازم است هی دستم را در آب سرد فرو کنم و چند جرعهای هم بنوشم...
نفسهای عمیق بکشم و چشمهایم را کمی استراحت بدهم...
دردِ شعلهها و منارجنبانِ لرزان کمتر از حالا بود...
اما...
اما من اکنون آرامِ آرامم. به داغی عمیقتر. که ته گرفته به دیوارههای سینهام. طعمش میکِشد به همهٔ زندگیام. به همهٔ حالاتم. به همهٔ افکارم. به همهٔ...
صورتِ من از حرارت گل انداخته... شما هم؟
احوالپرسم نباشید. آرامِ آرامم. یک داغدارِ آرام. که با سینهای فروریخته و شعلهور غرقِ زندگیست.
از شنبهشب.
از حرم.
از قَسمی که امام رضا را بعد از آن یک کلمه دادم:
به فاطمه؛
سوختهٔ علی.
سربهراه
خدا همیشه به دیوانهها حواسش هست برای خواندنِ این فرسته، دستِ راستتان را بگذارید روی سینهتان. آ
مثلا اینطوره که دارم به مذهبی و بسیجیجماعت فحش میدم،
وَ یادِ روحانیِ روایتگرِ بیت امام خمینی در نجف میفتم که خمینیِ من رو داشت تحریف میکرد (مثلِ همیشهٔ روایتهای بیت امام...) وَ من چطور ضربانِ قلبم بالا رفت و به روشنگری شتافتم...
همهچیز مزّهٔ نجف گرفته.
سربهراه
خدا همیشه به دیوانهها حواسش هست برای خواندنِ این فرسته، دستِ راستتان را بگذارید روی سینهتان. آ
قبل از شنبهشب
توی سینهام تنگهٔ ابوقریب پخش بود؛
پر از صدا... غوغا... هیاهو... آشوب... خون و خونریزی... بزنبزن... شتابزدگی... هول بودن... ترسیدن... مَنگ شدن...
از شنبهشب توی سینهام آبادان۱۱۶۰ پخش میشود؛
همهچیز عمیق... آرام... لطیف... پرمعنا...
اما محزونتر...
داغتر...
سوزناکتر...
به گریههای فراوان...
+شبکهٔ نمایش آبادان۱۱۶۰ پخش میکرد. مثلِ بارهای قبل پای این فیلم خیلی گریه کردم. سحریِ تنهاییام به اشک گذشت... لقمهلقمه اشک...
اگر کسی اینجا فراغت داره، بگرده برام نمایشنامهٔ روز دختر پیدا کنه.
لطفا طنز باشه.
با تشکر🪴
چند سال پیش تو وبلاگم نوشته بودم سفرههای تنهای سحر و افطار خیلی اذیتم میکنه.
یکی از همین مذهبی عقبموندهها که هدف خلقت رو شوهر کردن و تمکین ازش میدونن، اومد نوشت ازدواج کنی دیگه تنها نیستی(!)
جواب دادم نکبت، همینکه توی ازدواجکرده یهسره تو وبلاگی یعنی ازدواج کردنت تنهاییت و پر نکرده.
اون نکبت که گورش و گم کرد، ولی نکبتجماعت، خصوصا مذهبی، مثل مور و ملخ ریخته.
اینا چه میفهمن تنهایی به شوهر و مادرشوهر و خواهرشوهر نیست.
تنهاییهای سفرههای ماه رمضون خیلی عمیقتره...
از جنسِ تنهاییِ عقیده...
تنهاییِ عاطفه...
تنهاییِ مسیر...
تنهاییِ انتخاب...
تنهاییِ تصمیم...
قبل از مکه حلال نکردم. از مکه هم اومد نکردم. دوازده روزه دارم با خودم کلنجار میرم که خالی کنم خودم و شبای قدر بتونم پُر شم، اما بازم نشد...
ماه رمضونهای همه به خاطرات شیرینه و ماه رمضونای من به تاریکترین خاطرات...
تو نجف، نشسته بودیم بیرونِ حرم، روی فرشا، زیرِ سایهبونا. نونشکری خریده بودیم با ماست و نوشابهای که مدیره برامون آورده بود میخوردیم.
یه خونواده عراقی اومدن پشت سرمون سفره پهن کردن. مثل خونه. باباهه نشست سر سفره و بقیه دورش. من خیلی ذوق کردم. سفره ندیدهام. به رفیق گفتم راضیای یکی از نونشکریهامون و بدیم بهشون. هم دو تا دخترایرانیایم بحث اثر فرهنگیش هست، هم یه خونوادهان دور هم. ببین باباهه چطوری با عشق خیار پوست میکنه.
رفیق خیلی استقبال کرد.
نون بهشون دادم و خواستم تو سفرهٔ دور همشون شریک شم.
تعارفی نیستن عراقیا. دوست دارم این و. نون و گرفتن.
یه ربع بعد دیدم خانومه میزنه به شونهم. برگشتم دیدم برامون ساندویچ درست کردن. پر از همون خیارهایی که باباهه پوست میکرد.
طرف میره ایوان طلا و روضه گوش میده و اشک میریزه. من روضه گوش دادنم فرق داره. به قول رفیق عتیقهام.
همون شد روضهٔ من. ساندویچه رو گاز میزدم و اشک میریختم. چون خوندم ظهور همین شکلیه. سفرههامون یکیه. همه خونوادهٔ همیم. کسی تنها و مطرود نیست. دورهمیها زخم زبون و شماتت نیست.
بیتابی نمیکنم. اتفاقا برعکس. اشکها و دلتنگیهام عمیق و آروم شده.
اما هزار بار کُشندهتر.
اگه پدر و مادری اینجا رو میخونه؛
سفرههای ماه مبارک رو خیلی محبتی بندازین... دور هم جمع کنین... شکرآبیها رو اصلاح کنین... قدیما پدر و مادرا عرضهدار بودن... حالا بیعرضه شدید... به قهرهای زیر سقفتون بیاهمیتین... سفرهها رو محلِ رشد نمیکنین...
من از نگاه بقیه یه دختر مستقل و موفقم. یه دختر مستقل و موفق مینویسه که رفتارهای شما چطور روی روح و روان ما میمونه و سالها و سالها ادامه پیدا میکنه...
کمی از طلبهایی که دارید چون پدر و مادرید کم کنید و حداقل حرمت ماه خدا رو داشته باشید.
با وضو غذا بار گذاشته بود.
پر ملات و چرب و چیلی.
نیّت کرده بود سفره پهن کنه از این سرِ اتاق تا اون سرِ اتاق.
مهمون وعده بگیره.
یهو زودپزش ترکید...
زحمتش ماسید به در و دیوار و پرده و پنجره...
وا رفت وسطِ آشپزخونهش...
حالِ اون زن منم.
چقدر قرص مسکّن؟! چقدر مُهر سکوت؟!
رسیده درد به عمقِ... به عمقِ عمقِ عصب
کدام آتش عاشق به روح من پیچید؟
که سوخت پیرهن خوابهای من از تب!