با وضو غذا بار گذاشته بود.
پر ملات و چرب و چیلی.
نیّت کرده بود سفره پهن کنه از این سرِ اتاق تا اون سرِ اتاق.
مهمون وعده بگیره.
یهو زودپزش ترکید...
زحمتش ماسید به در و دیوار و پرده و پنجره...
وا رفت وسطِ آشپزخونهش...
حالِ اون زن منم.
چقدر قرص مسکّن؟! چقدر مُهر سکوت؟!
رسیده درد به عمقِ... به عمقِ عمقِ عصب
کدام آتش عاشق به روح من پیچید؟
که سوخت پیرهن خوابهای من از تب!
دیدم مرزِ عراق و که رد کردیم، چرا کوه نشه بریم حالا که کمجمعیتیم؟!
دو تایی داریم میریم کوه
جز بلندی هیچجا مغزم و آروم نمیکنه الآن
برم بالا
بالا
خیلی خیلی بالا.
سربهراه
دیوانهها آدم به آدم فرق دارند.
به رفیق میگم این عکس و خیلی دوست دارم. خیلی خیلی منه.
میگه آره. منم میبینمش فقط تو به ذهنم میای.
میگم ینی شکستگیهام اینقدر تابلو شده؟!
میگه نه. تو از درون همینقدر سبزی. زور میزنی معلوم نشه، اما همینقدر بیشتر از شکستگیهاته.
فردا تو اتوبوس
نوشتنِ نجف رو شروع میکنم.
مرورِ دوبارهٔ نجف...
مرورِ جزء به جزءِ نجف...
فردا که بیاد میشه سه هفتهٔ پیش...
فردای شلوغی دارم.
مدرسه. اداره. کتابخونه. خرید.
سر از گلبهار درنمیارم. مطمئنم.
اینبار با قامتی راست، دلتنگِ ویرانم.
قرار به زندگی شد.
به اَدای شیعه رو درآوردن.
نه یه مُحبِّ سادهٔ نالانِ هر دم به زیارتِ بیخاصیت.
اینقدر اَدای شیعهها رو دربیارم که تهش شیعه شم.
علی فرمود.
علیه السلام.
که ادای هر گروهی رو دربیارید جزوشون میشید.
فردا با شعلههای سرمای نجف توی سینهم، به بدحجابا و بیحجابا تذکر میدم. به صدای بلندِ موسیقیها. به روزهخواریها. به ریاکاریهای آموزش و پرورش. به مصلحتاندیشیهای مدرسه. به غیبتها. به طعنهها. به هر فروشندهٔ گرونفروش. به هر کالای غیرایرانی. به روابطِ بیقبحِ پسر و دخترِ مذهبی به بهانهٔ کار فرهنگی و هیئت و بسیج و جهادی. به هر منکری که رزقم بشه برابرش بایستم.
به نیّتِ شیعه شدن.
هدیه به آقای نجف.
فدای آقای نجف.
نجف:
ظهر بعد از نماز از سامرّا راه افتادیم و بعد از ناهاری که روی اعصابمون بود، تهِ اتوبوس خوابیدیم تاااااااااا خودِ نجف.
بعد از اذانِ مغرب و عشا به آسمونِ نجف رسیدیم.
باد میوزید و فوقالعاده سرد بود. سردتر از شبهای مشهد.
اتوبوس جلوی هتلشون نگه داشت و همه بدوبدو رفتن داخل. ما سرِ صبر و آخرین نفرات پیاده شدیم. تو هتل نرفتیم. همون بیرون کنارِ مغازهها موندیم که مدیره هر وقت کاراش و کرد بیاد سراغمون. دستمون اومده بود این آدم حواسش به ما هست. مسؤولیتی در قبالمون نداره اما فوقالعاده مسؤولیتپذیره. اونم دستش اومده بود ما دخترایی که بپیچونیمش نیستیم. دستش اومده بود اهل مراعاتیم. خیلی زود اومد و صدامون کرد بریم داخل هتل. گفتیم ما بیرون راحتیم. شما به کارای تحویل اتاق برسید، ما همینجا هستیم. اما حریفش نمیشدیم. گفت بیاید تو لابی. بیرون سرده. رفت و یعنی ما هم باید بریم. به حرفش گوش میدادیم که باری روی بارهاش نباشیم. قدرشناسِ خطری که کرده بود بودیم. اون حتی اسمِ ما رو نپرسیده بود، پاسپورتِ ما رو ندیده بود، کولهٔ ما رو نشناخته برده بود اتاقش. تهِ همهٔ اینا میشه صد تا فکر و ترس ریخت. نمیخواستیم ذرهای با وجود ما اذیت شه.
رفتیم لابی نشستیم. کاروانیا خیلی چپچپ نگامون میکردن. رفیق خیلی ازشون بیزار بود. خیلی اذیت میشد. منم همینطور ولی نباید به این نفرت دامن میزدم که حال رفیق بدتر شه. من میزدم به درِ مسخرهبازی و میخندوندمش. میگفت نخندون، میگن سبکیم. باز ما ساکت میشدیم. گیر کرده بودیم وسطِ مُشتی مذهبی عقبمونده. وَ اون مدیره وسطِ این آدما اینقدر محترم ما رو همراهِ کاروانش کرده بود.
برای مادرِ مرحومشون یه صلوات هدیه کنیم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
یادم نیست نوشتم تو کاظمین بهمون گفت تشکر و پول نمیخواد، هرجا حال کردیم یه سلام از طرف مادرش بدیم. حتی نگفت نماز، نگفت صلوات. یعنی زحمتی روی دوشمون نذاشت. خدا خیرش بده. من خیلی دعاش میکنم. بحث فقط سفر بردنِ ما نیست، بحث مَنش و کُنشیه که از این آقا دیدیم. نمیگم مذهبیِ درست. من به مذهبیِ شل و سفت و درست و نادرست اعتقادی ندارم. از مذهبیجماعت بیزارم و متنفر. چه شل، چه سفت. من این آقا رو «دینمدار» دیدم. از اولین لحظه تا آخرین نقطه. بدون حتی یه گاف. مأجورین انشاءالله. رحمت به مادرش با این تربیت.
اتاقای همه رو تحویل داد و همه مذهبیخاکبرسرا رفتن و اون اومد پیش ما. با نگرانی پرسید کجا میرید این سه روز رو؟ من گفتم خیالتون آسوده، اینجا هم مدینة الرضا للزائرین هست، پارسال اومدیم، هم صحن حضرت زهرای حرم. پرسید کوفه و مسجدها رو با ما میاید؟ من و رفیق با شادی به هم نگاه کردیم و گفتیم از خدامونه. خوشحال شد و گفت پس باهاتون هماهنگ میکنم. واتساپ دارید؟ گفتیم نه. گفت چی دارید؟ گفتیم ایتا. خندید و گفت ایتا بگیر و نگیر داره. واتساپ نصب کنید بتونم خبر بگیرم. گفتم باشه نصب میکنم.
رفت پیشخونِ هتل و شمارهش و یادداشت کرد و داد، با اینکه کاظمین داده بود.
دقت کنید؛ نگفت شمارهتون و بدید. هنوز حتی اسم ما رو نپرسیده بود. هیچی از ما نمیدونست.
کار خیر این شکلیه.
کار خیر این شکلیه.
کار خیر این شکلیه.
یا امیرالمؤمنین! نوکرِ شما بودن همینقدر ظرافت میخواد... من این ظرافت رو ندارم... من و قدّ نوکریت بزرگ کن آقا... من نوکریت و طلب میکنم...
گفت کولههاتون و نمیدید؟ گفتیم نه، چون سه روز اینجاییم لازممون میشه. تأکید کرد رسیدیم موکب مستقر شدیم بهش خبر بدیم.
گفتیم چشم و راه افتادیم.
بیرون کولههامون و انداختیم پشتمون و روی ابرا راه افتادیم...
وقتی تو مشهد مضطرب و نگران بودیم حتی تصور نمیکردیم اینجوری در آرامش و آسایش و احترام و امنیت به نجف برسیم... سه روز... سه روز... با زیارتِ کوفه... آخ خدای نجف... خدای نجف...
انتهای خیابونِ هتل، سوقالکبیر بود و تهِ سوقالکبیر حرم...
راه افتادیم...
شبهای نجف... خیابونهای نجف... سوقالکبیرِ نجف...
دو تا کبوتر بودیم؟ نه!
دو تا پَر بودیم؟ نه!
دو تا... دو تا...
به خدا هیچ کلمهای جز «زائرِ علی» بودن غایتِ خوشبختیِ اون لحظهمون و اَدا نمیکنه...
دو تا زائرِ علی بودیم... در هوای علی... غرق در عنایتِ علی...
علیه السلام
علیه السلام
علیه السلام.
بازارِ دوستداشتنیِ نجف که به ته رسید، دیوارهای آجریِ حرم رو که دیدیم، گنبد... خورشیدِ روی گنبد...
السلام علیک یا ساقی!
من علیک السلام میخواهم...
گاهگاهی کمی جنون دارم
من جنونی مداااااااام میخواهم...
من تشنه بودم. رفتم از آبخوریهای زیرِ سایهبونها آب بخورم که یه عِراقی به رفیق دو تا تسبیح هدیه داد...
#سفرنامه
#نیمهشعبان
آقاجانم هدیه؟! دورت بگردم کی ما رو اینجا رسونده؟ ما باید دورتون بگردیم و تا عمر داریم تشکر کنیم... هدیه میدید یا أبانا؟
سلامی دادیم و رفتیم که بریم مدینة الرضا للزائرین. دوست داشتیم لباس عوض کنیم و تر و تمیز بریم محضرِ امام. حرم رو باید کااااااامل دور میزدیم تا به صحن حضرت زهرا سلام الله علیها برسیم و بعد پلهبرقیهای نازنینِ طبقاتی و مرقدِ صافی صفا و بحر النجف و مدینة الرضا...
خیلی راه داشتیم و ساعت نزدیکای دهِ شب بود...
ولی ما دو تا مست... دو تا سرخوش...
خیلی سرد بود... خیلی خیلی سرد. ولی ما از حرارتِ وصال داغِ داغ بودیم... سوزانِ سوزان...
شاید این شعلههای توی سینهم اونجا و همون شب جرقه خورد... نمیدونم... اونشب هوش و حواسی برامون نمونده بود...
ما داشتیم زیرِ آسمونِ نجف... تو سرمای نجف... تو کوچهها و خیابونهای نجف... تو شبِ نجف پرواز میکردیم...
خدای من...
چه شُکر گویمت ای کارسازِ بندهنواز...
روی پلهبرقیها کلی عکس گرفتیم... کلی خندیدیم... کلی گریه کردیم... سه طبقه پلهبرقیِ طویل برای مستی کردن خیلی فرصته...
به ورودیِ مدینه که رسیدیم دیدیم تو حیاطش غلغله است! خیلی خیلی خیلی خوشحال شدیم.
هم اینکه نجف خالی از زائر نیست، هم اینکه بسته نبود.
من همون اول رفتم از خادماش سؤال کردم اینجا همیشه بازه؟ گفتن آره. همیشهٔ خدا بازه.
بعد با ذوق رفتیم توی سولهها دنبال جا بگردیم. نه مثل اربعین، اما شلوووووغ بود! شلوغی که جا نبود!
حتی قدّ دو نفر!
سوله به سوله گشتیم و جا نبود و آخر با توکل رفتیم تو سولهٔ حضرت معصومه سلام الله علیها و گفتیم کارواندارمون خودشون جامون میدن :)
انتهای سوله یه عالمه چمدون بود که یعنی گروهی اونجا جا گرفته بودن. ولی روشون پتو انداخته بودن که یعنی فعلا نمیان. همونجا نشستیم و گفتیم هر وقت اومدن ما پا میشیم. من از خستگی دراز کشیدم و رفیق رفت وضو بگیره. وقتی برگشت گفت تموم سرویس بهداشتیهای داخل رو که میشد بی چادر رفت تو اربعین، بستن و باید بریم پشتِ سولهها و با حجاب کامل. گفت حموم نداره... مایع دستشویی نداره... هر بارم باید کلی راه بریم...
اون به نماز ایستاد و من رفتم پی وضو. دیدم اوووووووو! کلی راهه تا سرویس. بعدم شرایط مناسب نیست. داخل هم که جا نداریم. حمام که هیچی، آبش یخ. داشتم فکر میکردم چه کنیم؟ چه نکنیم؟
برگشتم و منم نماز خوندم و دوباره دراز شدم. به رفیق گفتم تا صاحبِ جا نیومده بذار بخوابم، بعد به همهچی فکر میکنم. رفیق گفت به مدیره خبر بده اینجاییم. بندهخدا نگران میشه. گفتم راست میگی.
پول خرج کردن ما از اینجا شروع شد.
بازم یادم نمیاد نوشتم یا نه، ولی ما هر سفری با هم میریم یه دفترچه باز میکنیم و هرکی هرچی خرید و هزینه کرد و مینویسیم. نه فقط برای هم، حتی صدقه رو.
هم آمارِ خرج و پولِ مونده رو داریم، هم با هم میتونیم راحت حساب و کتاب کنیم و هزینه فقط به دوشِ یکی نباشه.
فکر کنم به صد و سی هزار تومن از ایرانسل چند مگ اینترنت برای خط من خریدیم. واتساپ نصب کردیم و شماره مدیره رو ذخیره کردیم و روی واتساپ پیام زدم و سلام و خدا قوت و گفتم ما مدینة الرضا مستقر شدیم.
بندهٔ خدا درجا سین کرد و شروع به تایپ. یعنی منتظر بود. یعنی حواسش بود. یعنی با همهٔ مشغلهش ما رو یادش نرفته بود.
نوشت کارت اونجا رو فردا براش ببریم. منِ بدجنس زدم زیرِ خنده. رفیق گفت چی نوشته مگه؟
من غش غش میخندیدم و میگفتم الهی بگردم! این مدیرِ عتبه است! هواپیما و هتل و لاکچری! نمیدونه اینجا موکبه... ما اینجا دستشویی میریم مایع نداریم دست بشوریم، این کارت میخواد!
جفتمون خیلی خندیدیم. براش نوشتم اینجا موکبطوره. یه محل عمومی برای هرکی از راه میرسه. کارت و متصدی نداره.
بندهخدا نوشت آها! فکر کنم بلدم.
ما دوباره بهش خندیدیم. مسخره نمیکردیم ها! به تفاوتِ دنیاهامون میخندیدیم. که یکی چندین بار اومده عراق و چقدر لاکچری... وَ ما هر بار با یه ماجرا...
به این تفاوته میخندیدیم.
نوشت آدرس دقیق بهم بدید. نوشتم بعد از صحن حضرت زهرا سلام الله علیها، نزدیک صافی صفا یمانی، یه پله برقی خیلی بزرگه. پایینِ پلهها، کنارِ بزرگراه، مدینة الرضا للزائرینه. همهٔ سال برای همه بازه.
نوشت شرمندهام... به خدا اگر میشد هتل براتون جور میکردم ولی عتبه فقط به زائرای خودش اتاق میده و غیر اینجا هم صلاح نمیدونم برید هتل.
من نوشتم شما برادری و بزرگواریتون و ثابت کردید. به خدا ما مشکل جا و غذا نداریم. اصلا نگران ما نباشید. همون رفتوآمد زحمت شما باشه. خدا خیرتون بده.
#سفرنامه
#نیمهشعبان
تشکر کرد و گفت برای کوفه بهمون خبر میده. هر روز چند باری واتساپ و یه نگاه بکنیم.
اینترنت و بستیم و رفیق گفت بیا به مادرامونم یه خبر بدیم. گناه دارن. اینترنت و باید قطرهچکونی استفاده میکردیم که برای دیدنِ واتساپ بمونه. خیلی سریع رفتیم بله و به مامانامون پیام دادیم کاروان پیدا کردیم و همهچی امنه. فرمانده هم تا دقیقه نود خبرمون و میگرفت و به ایشونم خبر دادم نگران نباشن و اینترنت و بستیم.
من خوابیدم و رفیق گفت میره حموم پیدا کنه. تو کتش نمیرفت بی غسلِ زیارت بره حرم.
خواب بودم که خوزستانیهای خوشگلمون بیتوجه به خواب بودنِ بنده خدایی مثلِ من، زارت نشستن دورم و شروع کردن عربی حرف زدن با صدای بلند!
بلند شدم، قشنگ وسطِ دایرهشون بودم! پرسیدم اینجا جای شماست؟ گفتن نه(!) گفتم آها! خیلی شیک دورِ من نشستین به حرف زدن، گفتم شاید حق آب و گل دارین(!)
به ساعت نگاه کردم، دیدم نزدیک یک ساعته خوابم و رفیق نیومده. دلم شور افتاد. بند و بساط و جمع کردم و کولههای جفتمون و انداختم و راه افتادم برم حیاط از بلندگو صداش کنم. به خوزستانیها هم سپردم خواهرم برگشت بگید تو حیاط کنار خادمی میمونم که از بلندگو صدا میزنه.
به ورودیِ سوله رسیدم و دیدم تو شلوغی رفیق آب به دست داره میاد تو. داد زدم برو حیاط، منم میام. برگشت و منم به سختی از جمعیت عبور کردم و رسیدم حیاط. گفتم معلومه کجایی؟! دلم هزار راه رفت. گفت تا فرسخها گشتم و آب گرم نیست که نیست!
رفتیم تو حیاط در دودِ سیگارهای عراقیها شام بخوریم. کنسرو لوبیا باز کردیم و با آخرین تکههای نونی که از صبحانههای کاروان نگه داشته بودیم خوردیم. به رفیق گفتم اینجا خیلی کثیفه و سرویس هم که نداره. اربعین که میموندیم سرویس خوب داشت و غذا و آب جوش. الآن که هیچی نداره بیا بریم حرم، صحن حضرت زهرا سلام الله علیها تمیزه، روشنه. پایه بود و راه افتادیم. پایینِ پله برقیا بودیم که من چشمم به تابلوی حمامات خورد. یه ساختمونِ خیلی خیلی بزرگ، درست روبهروی پله برقیا. گفتم بیا بریم اینم ببینیم.
دیگه نیمهشب بود که وارد حمامات شدیم و دیدیم اووووووووووو! یه طبقه سرویس بهداشتی با آب گرم! یه طبقه حمام با آب گرم! خلوت! بی جمعیت! انگار چون از مدینه فاصله داشت کسی حوصله نمیکرد بیاد اینجا!
من و رفیق آهوکِیف بودیم!
رفتیم طبقه حمام و فقططططططط ما دو تا بودیم. تا رفیق بره حمام من مسواک زدم و گیس شونه و کولههامون و مرتب کردم. اون اومد، من رفتم. من چون بدنم ضعیفه و فرتفرت سرما میخورم، سرم و نشستم و غسل زیارت نکردم. سالم بودن و استفاده از فرصتِ زیارت رو به مستحبات ترجیح دادم. دستِ اول لباسم و دور ریختم و کولهم کمی سبک شد.
خوشگل و موشگل کردیم و راه افتادیم حرم. رفیق سرخوشانه میگفت خونهٔ پدری یعنی این. ینی ناامیدی اینجا معنی نداره.
کولههامون و امانت دادیم و فقط مختصری خوراکی برداشتیم و وسایل ضرور و رفتیم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها. روی پلاکهای امانتداری نوشته بود بعد از ۲۴ ساعت کولهها میره انبار اگر کسی دنبالش نیاد. من برنامهریزی کردم شب به شب برم امانتِ کولهها رو تعویض کنم که یه وقت کارمون به انبار نکشه. از انبار ترسی نداشتیم، نمیخواستیم اتفاقی بیفته که وقفهٔ زمانی ایجاد شه و برای مدیره مشکل پیش بیاد. واقعا دغدغهمون بود بندهخدا سرِ ما حرفی نشنوه، اتفاقی براش نیفته. ما هم خودمون و نسبت به ایشون مسؤول میدونستیم.
#سفرنامه
#نیمهشعبان
تا تو نجف بودیم مدااااااام تو بازرسیهای ورودی به من یه گیری دادن :)
یه بار گفتن چقدر خوراکی همراهته(!) بار بعد گفتن چاقو داری(!) بار بعد گفتن مسواکت چرا اینقدر بلنده(!) یعنی هر بار همینا رو میدادم دست رفیق هیچکس هیچکار بهش نداشت، ولی من و شناسایی کرده بودن آقا زیرسیبیلی راهم دادن :)
وارد صحن حضرت زهرا سلام الله علیها شدیم، دیگه ساعت حدود یک و نیم، دوی نیمهشب بود. رفیق نشست نفسی بگیره و من با اینکه پا نداشتم از خستگی، گفتم میرم ضریح.
راه افتادم و میلههای خالی از جمعیتِ ضریح رو که از مسجدِ قبل از دورِ ضریح شروع میشه، با طمأنینه و عشق عبور کردم. این میلهها تو اربعین پر از جمعیته و برای رسیدن به ضریح باید یک ساعتی صبوری کرد... حالا ولی همهٔ ردیفها خالی و خادمِ پوشیدهٔ آقا مشغولِ جارو کشیدنه.
به خادمه دقت میکنم و پوششش. خادمای کاظمین و سامرا روبنده نمیزدن، پوشششون کامل بود ولی جلوی عباشون معمولا باز. اینجا هم اغلب روبنده ندارن اما عبا و قباشون خیلی پوشیدهتره. ولی خادمای حرم امام حسین علیه السلام پوشیدهٔ پوشیدهٔ پوشیده😍
میلهها به انتها رسید و من رسیدم به ورودیِ ضریح.
من رسیدم به تاکستانِ علی... به انگوریها... به خوشهخوشه شکوه...
اونشب حرم قُرُقِ ما بود؛ خالی از جمعیت... شبای دیگه اینطور نشد... ولی اونشب... یه دلِ سیییییییییر ایستادم همون دمِ در و ضریح رو نگاه کردم... اون قبّهٔ با عظمت رو... اون شکوه و هیبت رو...
همهچیز گلگلی بود و رنگِ روشن... همهچیز شاد بود... تو اربعین حتی فرصت نمیکنی ببینی... آروم آروم رفتم جلو و هیچی به ذهنم نمیومد جز مدحِ مولا...
حافظ خوندم... سعدی خوندم... نظامی خوندم... شاهنامه خوندم...
که خاکِ پی حیدرم...
خیلی با طمأنینه دست میکشیدم به انگوریها... میبوسیدم... میبوییدم... صلوات هدیه میکردم... دوباره قربونصدقه میرفتم... کِی فرصت داشتم اینجوری به پای علی بیفتم و فقط قربونصدقه برم؟!
داخلِ ضریح رو نگاه میکردم... جای ردّ دو انگشت رو میدیدم... نوشتههای روی پوشِ مرقد رو میخوندم... چشمهام و میبستم و نفس میکشیدم... بوی انگورها مستترم میکرد... میزدم زیرِ گریه... باز میخندیدم... اصلا این جنون از همونشب شروع شد... از همونشبی که بی هیچ خواستهای فقط امیرالمؤمنین رو تنفس میکردم...
نمیدونم چقدر گذشت... به خودم اومدم دیدم تکخوری تو مرامم نیست... باید رفیق رو بیارم... از کجا معلوم تو این سه روز بازم بشه اینقدر آسوده ضریحِ انگوریِ مولا رو نوشید؟!
من عادتی دارم که هر فرصتی رو آخرین فرصت میدونم. این باعث میشه بهترینِ خودم رو اجرا کنم. مثلا سرِ هر کلاسی میرم با خودم میگم این آخرین کلاسته... معلوم نیست شنبهٔ بعد زنده باشی یا نه... معلم باشی یا نه... پس بهترینم و میذارم... کامل درس میدم... نکتهای رو جا نمیندازم... دخترام و خوب به چشم میکشم...
یا هر فرصتِ امر به معروفی رو میگم این آخرین فرصته برای یاریِ امام... شاید تا نفرِ بعدی مُردی...
اونشبم گفتم شاید تا سه روزِ دیگه از شدتِ شوق قلبم ایستاد... پس همین الآن باید همهچیز رو نفس کشید...
حتی نذرها و التماس دعاها و زیارات خاص رو هم همون اول انجام میدم. رفیق سرِ صبر و حوصله تا آخرین دقیقه کِش میده. ولی من نه.
بدو بدو برگشتم پیشِ رفیق. عاشورای صد سلام و صد لعن شروع کرده بود. خسته بود. ما بعد از اتوبوس همهش سرِ پا بودیم و اینور و اونور. ولی دستش و گرفتم و گفتم بیای ضریح رو ببینی خستگیت در میره. با هیجان بهش گفتم تو شلوغیِ اربعین نمیتونی اینطوری ضریح رو ببوسی، پاشو که از دستت میره.
سریع بساط و جمع کردیم و با هم رفتیم سمت میلهها.
رفیق چسبیده بود به ضریح و من سرخوشانه نشسته بودم کنارِ ورودیِ در و به چشمهام یاد میدادم دورِ کدوم گوشهٔ ضریح بگردن. وقتی رفیق از کنار ضریح به سمتم میومد، از چوبپرِ خادمی یه پَرِ سبزرنگِ اکلیلیِ طاووسیِ بزرگ افتاد رو چادرِ من. برداشتم و با لبخند نگاه میکردم که رفیق ازم چنگ زد و پرسید امام علی بهت پر دادن؟! پس من چی؟!
پرم و گذاشت لای مفاتیحش که دستش بود و گفت مال منه.
من با خنده نگاش میکردم و میگفتم تو روی آقا دزدی میکنی؟! اونم میگفت همینی که هست :)
مست بودیم... مست!
خواستیم عکس بگیریم که خادمه صدا زد ممنوع! تو اربعین میذاشتن، حتی پارسال شعبان هم عکس گرفتیم ولی اینبار تأکید داشتن عکسبرداری ممنوعه. من همون اول که گفتن ممنونه دوربین و بستم و عکس نگرفتم. ولی خانومای دیگهٔ ایرانی که دوروبر بودن بیتوجه به تذکر، ایستادن به عکس گرفتن(!)
به رفیق گفتم بیا بریم حیاط. من دلم برای ایوان طلا تنگ شده. خیلی خیلی خسته بود. ساعت دیگه داشت سه میشد ولی زیارت سرِ شوقمون آورده بود.
رفتیم حیاط و از یه گوشه شروع کردیم دور دور.
حجره به حجره، مرقد به مرقد، علامه به علامه، آقا مصطفی خمینی، ایوان طلا، پنجره فولادای حرم، همممممممهش و سر زدیم.
#سفرنامه
#نیمهشعبان