با بچهها رفتیم سینما موسی کلیم الله ببینیم. خیلی ذوق داشتم و برابر با ذوقم نبود، ولی چسبید.
بچههایی که از وبلاگ با من هستن میدونن :) من عاشقِ حضرت موسی علیه السلام بودم تا وقتی با ایشون سر از مشّایه درآوردم...
نزدیک ده سال وبلاگ نوشتم با اسم واقعی خودم، تو جایی به اسم «باید موسی شوم» که بلاگفا پاکش کرده...
خیلی دوست دارم بقیهش و ببینم...
تو فیلم، مادرِ موسی خیلی بیتابی میکرد. خدا هر دو باری که بهش الهام کرد گفت بهت برش میگردونیم... یکی از رفقا گفت چقد خدا مادر موسی رو درک کرده... چقدر دلش و آروم کرده... من گفتم مادرِ علیاصغر ولی داغ دید...
تو وبلاگِ موساییم خیلی روضهٔ امام حسین علیه السلام نوشتم، تو سینما هم خیلی بهم روضه داد...❣
فیلمِ خاصی نبود، اما ماجرای خود حضرت موسی همیشه جالبه. ببینید.
خمس چون اینجوریه که اگه سر موعد تو حسابت پول باشه، شاملش میشه (حالا چه یه سال مونده باشه، چه همون ساعت ریخته باشن)، مختصرخمسی بهم خورد چون حقوق اسفندم خرج نشده. الحمدلله با پرداخت خمس جزو آدمیزاد حساب شدم و وقتی حاجاقا گفتن مالت پاک شد، خیلی ذوق کردم😍
البته آدم خالصی نیستم و منتظرم خدا چندین برابر بهم برگردونه😁
بیخوابی همونقدر بیتابکننده است که دندوندرد...
+۳۶ ساعت بیخوابی بدونِ هیچ خستگیِ جسمیای... بدونِ هیچ فشارِ کاریای...
Alireza Ghorbani @RozMusic.comAlireza Ghorbani - Dar Zolfe To Avizam (128).mp3
زمان:
حجم:
4.2M
مُسکّنِ قوی با چای... چای... چای... چای... چای... تا موکبی حوالیِ عمودِ ششصد و دوازده که همهٔ بیخوابیهام و درمون کنه...
جلسه تموم شد و آقای مدیر من و رفیق رو صدا زد. گفت یکیتون بشید مدیر و اون یکی معاون. کل مدرسه رو بسپرم بهتون و خیالم راحت. گفتم من دبیرم. تمایلی به کار اجرایی ندارم. از طرفی شما ما رو پسندیدید، ما شما رو نپسندیدیم! مدرسه جزیرهایِ بچهمذهبیا خطرناکتر از مدارس سکولاره! پلشت و بینظم و هردمبیل هم هستید.
گفت همین! همین دقت و صراحتِ شما رو میخوام.
رو کرد به رفیق و گفت من با کلی دختر کار کردم. هر مدلی که بودن هوش و حواسشون با من به کار نبود. امتحان کردم دیدم با هر مردی هوش و حواس ندارن. درگیرِ این میشن که تو چشمِ اون مرد کار خوش بیاد. برخی کمعقلترهاشون هم میزنن شبکه عشقوعاشقی... ولی این دوست شما خیلی عزت نفس داره، خیلی کاربلده، خیلی راحت با من و آقای فلانی برخورد میکنه. تنها دختریه که وقتی با ما حرف میزنه سرش و نمیندازه پایین و رااااااحت چشم تو چشم حرف میزنه. حرفِ خودشم میزنه. کار باید باب میل خودش پیش بره، دنبال خوشآمدِ ما نیست. با دوستت دیگه نمیخواد نگرانِ حاشیه باشیم. این از سن و سال و شغل و تجربه نیست ها، ما با این سن و شغل و تجربه زیاد کار کردیم و ندیدیم. به نظرم از عزت نفسشونه.
رفیقم خیلی جدی جواب داد:
از عزت نفس و چیزایی که گفتید نیست، با مردها راحته و خودش، چون از اساس مردی رو آدم حساب نمیکنه، فقط کارش و جلو میبره.
مدیره و من در اون لحظه: 😐😶
+رفیق اونه که حرفنزده تو رو بلد باشه❣
کجایین؟
سفر؟ طبیعت؟ دریا؟ کوه؟ دشت؟ فامیلبازی؟
در قالبِ یه شیعه و منتظر رفتید سیزده بهدر یا در قالبِ یه موجود که رفته خوشی کنه و برگرده به خور و خواب و خشم و شهوت ادامه بده؟
چند تا امر به معروف داشتید؟
چند تا نهی از منکر؟
تفریح و فامیلبازی و خانوادهداریتون چقدر امام زمانپسند بوده؟
چقدر تبیین داشتید که قدِّ یه نفر از جنگِ داخلی که سیدناالقائد عید فطر فرمودن نجاتمون بدید؟
سیزده بهدر چند قدم «اطرافِ شما» رو خواسته یا ناخواستهشون به ظهور نزدیک کرده؟
گفت برو پیام نور و دوباره ارشد بخون... مدرک ارشد بگیر... برو آزمون دکتری شرکت کن و فردوسی بزن...
گفتم من ارشد و خوندم... با معدل الف... با شاگرد اوّلی... با دو نمره فاصله با نفر دوم... تو فردوسی... من پروپوزال تصویب کردم... همهٔ این مسیر رو دوباره برم؟! اونم تو دانشگاهِ خنگا؟!
گفت تنها راهِ دور زدنِ استاداته... تو سر خم نمیکنی... برنمیگردی پیششون که خردت کنن ولی مدرکت و بدن...
گفتم مدرک بگیرم هم نمیذارن برگردم فردوسی... مصاحبه دکتری با هموناست... اونا نمیذارن امثالِ من برگردن... همونطور که محبوبه شاگرداوّلِ ادبیات تطبیقی با رتبهٔ برترِ آزمون دکتری رو نذاشتن... همونطور که لطیفه شاگرداوّلِ زبان فرانسه با رتبهٔ برتر آزمون دکتری رو نذاشتن... همونطور که فائزه... زهرا... فاطمه... آقای اکبری... آقای نوربخش... نذاشتن هیچ اهلِ ولایت فقیهی واردِ دکتریِ دانشکده ادبیات بشه...
گفت دکتری برو تهران... اونجا که دانشگاه اولِ کشوره...
گفتم برای ادبیات، قطبِ کشور، فردوسیه... ول کنم برم تهران؟!
گفت سختش کردی... از فردوسی با همهٔ ضربههایی که به زندگی و آیندهت زد دل نمیکنی...
گفتم من از فردوسی چادربهسر شدم... از فردوسی پام به دفتر بسیج و اردوی جهادی کشیده شد... من از فردوسی رفتم اربعین... از فردوسی رفیق رو دارم... از فردوسی امام خامنهای مرجع و رهبر و ولی فقیهم شدن... من از فردوسی عاقل شدم... مجنون شدم... زندگیم تکونده شد... چطور ازش دل بکنم؟!
گفت تکلیفت رو رها کردی... دانشگاه زبون و جسارتِ تو رو لازم داریم...
ساکت شدم. گریه کردم. گریه میکنم. گریه خواهم کرد. گریه. گریه. گریه.