خمس چون اینجوریه که اگه سر موعد تو حسابت پول باشه، شاملش میشه (حالا چه یه سال مونده باشه، چه همون ساعت ریخته باشن)، مختصرخمسی بهم خورد چون حقوق اسفندم خرج نشده. الحمدلله با پرداخت خمس جزو آدمیزاد حساب شدم و وقتی حاجاقا گفتن مالت پاک شد، خیلی ذوق کردم😍
البته آدم خالصی نیستم و منتظرم خدا چندین برابر بهم برگردونه😁
بیخوابی همونقدر بیتابکننده است که دندوندرد...
+۳۶ ساعت بیخوابی بدونِ هیچ خستگیِ جسمیای... بدونِ هیچ فشارِ کاریای...
Alireza Ghorbani @RozMusic.comAlireza Ghorbani - Dar Zolfe To Avizam (128).mp3
زمان:
حجم:
4.2M
مُسکّنِ قوی با چای... چای... چای... چای... چای... تا موکبی حوالیِ عمودِ ششصد و دوازده که همهٔ بیخوابیهام و درمون کنه...
جلسه تموم شد و آقای مدیر من و رفیق رو صدا زد. گفت یکیتون بشید مدیر و اون یکی معاون. کل مدرسه رو بسپرم بهتون و خیالم راحت. گفتم من دبیرم. تمایلی به کار اجرایی ندارم. از طرفی شما ما رو پسندیدید، ما شما رو نپسندیدیم! مدرسه جزیرهایِ بچهمذهبیا خطرناکتر از مدارس سکولاره! پلشت و بینظم و هردمبیل هم هستید.
گفت همین! همین دقت و صراحتِ شما رو میخوام.
رو کرد به رفیق و گفت من با کلی دختر کار کردم. هر مدلی که بودن هوش و حواسشون با من به کار نبود. امتحان کردم دیدم با هر مردی هوش و حواس ندارن. درگیرِ این میشن که تو چشمِ اون مرد کار خوش بیاد. برخی کمعقلترهاشون هم میزنن شبکه عشقوعاشقی... ولی این دوست شما خیلی عزت نفس داره، خیلی کاربلده، خیلی راحت با من و آقای فلانی برخورد میکنه. تنها دختریه که وقتی با ما حرف میزنه سرش و نمیندازه پایین و رااااااحت چشم تو چشم حرف میزنه. حرفِ خودشم میزنه. کار باید باب میل خودش پیش بره، دنبال خوشآمدِ ما نیست. با دوستت دیگه نمیخواد نگرانِ حاشیه باشیم. این از سن و سال و شغل و تجربه نیست ها، ما با این سن و شغل و تجربه زیاد کار کردیم و ندیدیم. به نظرم از عزت نفسشونه.
رفیقم خیلی جدی جواب داد:
از عزت نفس و چیزایی که گفتید نیست، با مردها راحته و خودش، چون از اساس مردی رو آدم حساب نمیکنه، فقط کارش و جلو میبره.
مدیره و من در اون لحظه: 😐😶
+رفیق اونه که حرفنزده تو رو بلد باشه❣
کجایین؟
سفر؟ طبیعت؟ دریا؟ کوه؟ دشت؟ فامیلبازی؟
در قالبِ یه شیعه و منتظر رفتید سیزده بهدر یا در قالبِ یه موجود که رفته خوشی کنه و برگرده به خور و خواب و خشم و شهوت ادامه بده؟
چند تا امر به معروف داشتید؟
چند تا نهی از منکر؟
تفریح و فامیلبازی و خانوادهداریتون چقدر امام زمانپسند بوده؟
چقدر تبیین داشتید که قدِّ یه نفر از جنگِ داخلی که سیدناالقائد عید فطر فرمودن نجاتمون بدید؟
سیزده بهدر چند قدم «اطرافِ شما» رو خواسته یا ناخواستهشون به ظهور نزدیک کرده؟
گفت برو پیام نور و دوباره ارشد بخون... مدرک ارشد بگیر... برو آزمون دکتری شرکت کن و فردوسی بزن...
گفتم من ارشد و خوندم... با معدل الف... با شاگرد اوّلی... با دو نمره فاصله با نفر دوم... تو فردوسی... من پروپوزال تصویب کردم... همهٔ این مسیر رو دوباره برم؟! اونم تو دانشگاهِ خنگا؟!
گفت تنها راهِ دور زدنِ استاداته... تو سر خم نمیکنی... برنمیگردی پیششون که خردت کنن ولی مدرکت و بدن...
گفتم مدرک بگیرم هم نمیذارن برگردم فردوسی... مصاحبه دکتری با هموناست... اونا نمیذارن امثالِ من برگردن... همونطور که محبوبه شاگرداوّلِ ادبیات تطبیقی با رتبهٔ برترِ آزمون دکتری رو نذاشتن... همونطور که لطیفه شاگرداوّلِ زبان فرانسه با رتبهٔ برتر آزمون دکتری رو نذاشتن... همونطور که فائزه... زهرا... فاطمه... آقای اکبری... آقای نوربخش... نذاشتن هیچ اهلِ ولایت فقیهی واردِ دکتریِ دانشکده ادبیات بشه...
گفت دکتری برو تهران... اونجا که دانشگاه اولِ کشوره...
گفتم برای ادبیات، قطبِ کشور، فردوسیه... ول کنم برم تهران؟!
گفت سختش کردی... از فردوسی با همهٔ ضربههایی که به زندگی و آیندهت زد دل نمیکنی...
گفتم من از فردوسی چادربهسر شدم... از فردوسی پام به دفتر بسیج و اردوی جهادی کشیده شد... من از فردوسی رفتم اربعین... از فردوسی رفیق رو دارم... از فردوسی امام خامنهای مرجع و رهبر و ولی فقیهم شدن... من از فردوسی عاقل شدم... مجنون شدم... زندگیم تکونده شد... چطور ازش دل بکنم؟!
گفت تکلیفت رو رها کردی... دانشگاه زبون و جسارتِ تو رو لازم داریم...
ساکت شدم. گریه کردم. گریه میکنم. گریه خواهم کرد. گریه. گریه. گریه.
داشتم واردِ پلهبرقیِ دارالحجه میشدم که شنیدم یه زن داره تحکّمی و با صدای بلند با خادمِ آقای دمِ پلهبرقی صحبت میکنه.
خادمه خیلی متین گفت شما وقتی واردِ یه مجموعه میشید، باید قوانینش رو رعایت کنید.
زنکِ سلیطه انگار با زیردستش حرف بزنه گفت قانونِ حرم چادره که سرم کردم، آرایشم و لاکم به خودم مربوطه!
فهمیدم خادمه تذکرِ آرایش داده.
گل از گلم شکفت.
من همیشه نفرِ اولم و هیچوقت نشده نفر دومی تقویتم کنه. ینی چی؟
ینی شروعکنندهٔ نهی از منکرم و با اینکه تو اتوبوس و حرم و هرجایی چند تا مذهبیِ دیگه هم هستن، ولی خاکبرسرن و هیچکس از پشتِ حق درنیومده که تقویتم کنه. دینمدار کجا بود؟!
پلهبرقی پایین رسید و سریع برگشتم از پلهها بالا اومدم که نفر دومِ نهی از منکر بشم و حقی که خادمه گفته رو تقویت کنم و باطلِ زنک رو ضعیف.
وقتی رسیدم بالا سلیطه با چادرسفیدِ توری که همونم پوشش نداشت، مژههای کاشتش و محکم رو هم میکوبید و انگشتای با ناخنای کاشتِ قررررررمزش و تو هوا تکون میداد!
خادمه چوبپرش و گرفته بود بغلش و سرش و انداخته بود پایین. جوان هم بود ولی نهی از منکر کرده بود. رحمت به پدر و مادرت با این تربیت.
رفتم جلو و مثلا بیخبر از موضوعِ صحبتشون و انگار تازه رسیده باشم، به سلیطه گفتم خانم! چادری که سرت کردی مناسبِ حرم نیست، آرایش سروصورتت هم مخصوصِ تالاره. با کاشت ناخن و مژهتم حق ورود به مسجد و حریمِ ضریح رو نداری.
وَ برخلافِ تذکرهام که میگم و میرم، موندم.
سلیطه گُر گرفت و با فریاد برگشت گفت به تو چه؟ حرم خودش خادم داره، تو چه کارهای؟
گفتم زائرِ آقایی هستم که امر به معروف و نهی از منکر رو توصیه کردن. نه فقط حرم، که هرکجای دیگهٔ این دنیا باشم، تذکر میدم و همهچیز به من مربوطه چون خدا به دوشم گذاشته. خادمین هم انشاءالله به وظایفِ شرعیشون عمل میکنن.
خادمه شیر شد الحمدلله. دید غریب نیست. چوبپرش و پایین گرفت و سرش و بالا آورد و گفت من تذکر دادم، ایشون همینقدر نامناسب برخورد کردن.
سلیطه اومد حرف بزنه که من با صدای بلند، سریع شروع کردم:
برخوردِ نامناسب با خادمی که وظیفهش و انجام میده؟! به چه جرأتی؟ برادرِ من شما مأخوذ به حیایید مقابله نکردید، بیسیم بزنید آگاهی مأمورین خانم بیان ببرنش. ناراحته دیگه حرم نیاد!
بعد خیلی با تحکّم و از موضعِ قدرت زل زدم به چشمای زنک و گفتم:
عزیزم اگه از دین زده شدی اصلا مهم نیست، دین به ناپاکهای بیغسلی مثل تو نیاز نداره، پس بتمرگ تو خونهت و از همونجا با امام رضای ساختگیت که باب میلته حرف بزن. امام رضای این حرم امامیه که توصیههایی کرده که قطعا میدونی یکیش حجابه. نه مادرش شبیه تو بوده، نه خواهرش! اگر رزقت کرده تا همینجا بیای حتما میخواسته باهات اتمام حجت کنه و به زبانِ خادمش راه رو بهت نشون بده. اینکه بفهمی یا نفهمی به لقمهای که خوردی برمیگرده. الآن هم یا آرایشت و پاک میکنی و چادرت و مثلِ آدم میگیری، یا به این آقا کمک میکنم تحویل آگاهیت بده قانونی بررسی کنیم کی قانون رو زیر پا گذاشته!
سلیطه خفه شد :) اینا همون جماعتِ زیرِ پتو توئیت بزنن :) واسه آرمانهای پوشالیشون حاضر نیستن خطر کنن :)
در حالی که داشت با پشتِ دست رژ لبش و پاک میکرد، با حرص به من گفت فقط بهخاطر این آقا که درست با من حرف زد.
من با لبخند گفتم ولی من شبیه خودت با تو حرف زدم. احتمالا با توسری خوردن بزرگ شدی و شرطی، چون احترام این آقا رو متوجه نشدی(!) چادرتم کامل بکش سرت. موهات همه رو بپوشون. سریع! من تا عصر حرمم و بیکار دور میزنم، فقط کافیه جای دیگهای با بیحرمتی ببینمت، این آقا دستش بسته است، من ولی مثل خودت زائرم و پیگیر! تا کار رو به آگاهی و تولیت نرسونم ولکن نیستم!
سلیطه چادر و میپیچید دورش و من و فحش میداد و میرفت :)
خادمه بندهخدا گفت خدا خیرت بده خواهر... آقا امام رضا دستت و بگیره.
گفتم خدا شما رو خیر بده آقای فلانی. از روی اتیکت کتش اسمش و خوندم که به ۱۳۸ بزنگم ازش تقدیر کنم. گفتم خادما رو غالبا خائن دیدم. انگار نه انگار حریمدارِ امامن... شما مأمور پلهبرقی هستی ولی وظیفه شرعیت و یادت نرفته... دو رکعت نماز هدیه میکنم به پدر و مادرتون چون حرمتدارِ حرمی بودید که امن و آسایشِ من بوده و خیانتِ خادماش ازم گرفتهش...
وَ رفتم. با حالِ خیلی خیلی خوب رفتم که دو رکعت رو تو دارالحجه بخونم❣