دوستانم رو گم کردم. دنبالشون بودم که به یه گروه زن و مرد رسیدم. زنی که سخنرانی میکرد گفت خانمها پارچه انداختیم روی ضریح که شما روی پارچه دست بکشید. اول خانمها برن زیارت. بلند شدن و چند قدمی جلو رفتن. درِ انتهای موکب رو باز کردن و زن و مرد هجوم بردن. من نگرانِ دیر رسیدن به قرار و پیدا نکردنِ دوستام بودم. از یکی پرسیدم اینجا ضریحِ کیه؟ گفت ضریحِ خانم.
درِ اون قسمت رو بوسیدم و راه افتادم.
تو مشّایه بودم.
همین چند دقیقهای که بیهوش شدم و مادرِ شاگردخصوصیم تماس گرفته.
سربهراه
داوری ۱. قصهها رو تموم کردم و نتایج رو آماده. تو شاد از شمارهای ناشناس برام پیام میاد. پنج داست
همون شماره ناشناسی که برام خارج از زمانِ جشنواره داستاننویسی قصه فرستاد و از هماهنگشدهها بود(!) تماس گرفت و گفت شما قصههایی که فرستادم هم خوندید؟
گفتم بله!
گفت آهااااااا! آخه نتایج ابلاغشده و از مدرسهٔ ما هیچکدوم برنده نشدن...
گفتم حتما استعداد نداشتن!
نگفتم چون خارج از زمان بوده که دست ببره به نتایج...
با جوابم چند دقیقه سکوت کرد...
بعد خداحافظی سردی و قطعِ تلفن...
خدا رو شکر این داوری رزقِ من شد. خدا رو شکر توفیق داشتم و با هماهنگشدهها، هماهنگ نشدم...
اون چهار قصهٔ خارج از موعد و خصوصیارسالشده رو جوری امتیاز دادم که از هر مدل و روشی خروجیِ رتبه بگیرن، اونا بالا نمیان.
ما تو دنیایی هستیم که به دو برگهٔ بچههای کلاس هفتمی و هشتمی هم رحم نمیکنن... از هر چیزی بالا میرن که دیده شن... وَ با اینهمه دقت و خون دل خوردنم تهش دخترای منم همین شکلی میشن...
سربهراه
تو خونهٔ ما هیچکس اهلِ گل و گلدون نیست. مادرم از همهشون بیشتر. همسایه که قبلا درختِ انگور داشت، شا
خیلی ناراحتم.
خیلی خستهام.
خیلی رنجورم.
مهوش پدرش به مادرش خیانت کرده بود... تو برفای بهمن بهم گفت... زندگیشون به آشوب کشیده شده بود... زنی که وارد زندگی پدرش شده، عقب نرفته... از کسی ترسی نداره... با بچهش هر روز میومد دم مغازه بابای مهوش... مهوش فحشای بد یاد گرفته بود... وقت عصبانیت و تعریف کردن ماجراها حرفای زشتی میزد...
امروز غایب بود. از مدیر پرسیدم چرا؟ گفت دیشب پیام زده لبام و پروتز کردم و نمیشه کاریش کرد... کاشت ناخن و مژه کردم و وقت ریمو ندادن...
مهوش نهمه...
یه دختر پونزده ساله...
من هر گونه آرایشهای غیرطبیعیِ تحمیلی به بدن رو اگر پزشکی نباشه، آسیب به بدن میدونم...
بیاحترامی به امانتِ خدا.
به وجود اومدنِ همهٔ اینا اول پشتوانهٔ درمانی داشته... بعد به کثافت کشیده شده... مثلِ اکتشافات و اختراعات...
تو نیمهشعبان همون مذهبیخاکبرسرایی که خونِ باباشون و از ما میخواستن، تو سرویس بهداشتیا میشنیدیم که دغدغهشون بوتاکسه و ژل لب... ینی دیگه به چادر و حجاب و عقاید ربطی نداره... هجمه داره همه رو میبره...
الّا المتّقین.
میدونین؟
دینمدارها نسخهٔ باکیفیتِ یک انسان هستن،
اما هیچکس دوست نداره مثلشون بشه...
در عوض همه عاشقِ لات بودنِ پزشکیان شدن...
دبیر ریاضی بازم با چادر اومد. جلوی همه گفتم باز درگیر مصاحبهٔ آموزش و پرورش شدین؟ گفت هی میگن میان تحقیقات.
گفتم قبول شید ۲۵ سال چیزی که دوست ندارید رو به دوش میکشید؟
گفت قبول شم دیگه کی به کیه!
مشاوره گفت همون اول لختت میکنن تتو نداشته باشی، به بعد هر کار دوست داشتی بکن.
دبیر ریاضی گفت اصلا یکی شوهر داره دوست داره بهخاطر شوهرش رو تنش تتو بزنه، به کسی چه؟
با همکارام شبیه دخترام با حوصله تبیین میکنم. نه چون مثل دخترام دوستشون دارم، ابدا!
چون هر تنشی توی مدرسه به دخترام میرسه. همهٔ مراعاتهام بهخاطر اونهاست که تهش بعد از سه هفته برگشتن به تنظیمات کارخونه...
تبیین کردم یه جور آسیب به بدنه. اونا از منظر اسلام به تتو گیر نمیدن، بلکه فلسفهش اینه که وقتی کسی به بدن خودش احترام نذاشته و رحم نکرده، چطور میتونه به بچههای مردم رحم کنه و عطوفت داشته باشه؟
وقتی کسی دربارهٔ خودش که بالاترین داراییشه عاقلانه تصمیم نگرفته، چطور میتونه دربارهٔ بقیه تصمیم درست بگیره؟
تأهل و تجرد نداره، انسان عاقل با مردی ازدواج میکنه که هرگز راضی به بیحرمتی به جانِ مخلوق خدا نمیشه، مردی که دلش میخواد همسرش تتو کنه، بلوغ فکری و عقلِ سالم نداره. کسی هم که چنین انتخابی داشته، بلوغ فکری و عقل سالم نداشته. پس قاعدتا فرد مناسبی برای تربیت نسلهای آینده نیست.
ساکت شدن...
وَ من میدونم تهش دخترام انتخاب میکنن شبیه دبیر ریاضی بشن... شبیه معاونِ هماهنگشدهٔ فلان مدرسه... شبیهِ اونایی که به پزشکیان رأی دادن و اونایی که نیومدن رأی بدن و اونایی که سفید رأی دادن...
شبیه هرکی تو الغارات خوندم... شبیه کوفیها که دیروز جناب مسلم علیه السلام وارد شهرشون شدن و چند روزِ دیگه پشتشون رو خالی میکنن...
ما زباله نمیریزیم... ما با صدای بلند آهنگ گوش نمیدیم... ما در درگیریها و اغتشاشات کتک نمیزنیم... ما برای همیشه قطع ارتباط نمیکنیم... ما حیوانآزاری نمیکنیم... ما دلسوزیم... ما خیررسانیم... وَ تهش پزشکیانِ لات رأی میاره...
دارم عبث تلاش میکنم و علاوه بر کلاسهام، جشنِ روز دختری رو آماده میکنم که حتی یک هزارمش وظیفهٔ عرفیم نیست و هر هزارمش وظیفهٔ شرعیمه...
دارم تلاش میکنم و امروز یکتایی که شش ماه تلاش کردم بدونِ کتک زدن، یه زنگِ تفریح رو بگذرونه، دوباره داشت یکی از نهما رو به قصد کشت میزد...
کاش میشد بگم کاش پدر و مادراشون بمیرن... ولی نمیتونم برای دخترام رنج و غصه طلب کنم...
حالم به خونهتکونیِ قبل از عید میمونه؛
بههمریخته... آشفته... درهم... شلوغ...
وَ زنانه موندم و هنوز دارم تلاش میکنم. تو بگو تا عید فقط یه کشو مرتب شه... اما مرتبش میکنم.
Alireza Ghorbani-Tasian -musicdel.ir.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
خدا رو چه دیدی
شاید جون گرفتم...
سربهراه
خدا رو چه دیدی شاید جون گرفتم...
موسیقیِ بالا رو پخش کردم. این ظرفِ شکلات و خوراکی رو حینِ پاک کردنِ اشکام آماده کردم. که فردا بدم به النازِ نهم. که بگم یادته سه ماهِ پیش ازم پرسیدی تو کولهتون جز کتاب، خوراکی هم دارید؟ وَ من گفتم فقط میوه. تو گفتی خانووووووم! شکلاتم بذارین خب!
سه ماه صبر کردم تا بهوقتش...
به وقتی که همهٔ دقتهام و تو سه هفته خانواده شسته و بُرده و الناز جایی تو صورت و موهاش و بدنش نمونده که دست نزده باشه...
بله!
با یه ظرف شکلات، هیچ سرنوشتی بهخیر نمیشه...
اما من تخصصم کاشتنِ بذر تو زمینِ سوخته است...
مرتب چیدنِ قبری که قراره روش خاک بریزن...
من معلمیام که فقط شش هفتهٔ دیگه وقت دارم و همین یه ظرف شکلات رو...
امروز مدیرِ دبیرستان گفتن من و برای سالِ آینده میخوان. گفتم قبلا گفتم که، مشکلی نیست، فقط قرارداد رو خرداد ببندیم.
گفتن برای همهٔ پایهها، همهٔ رشتهها، همهٔ دروسِ عمومی و تخصصی شما رو میخوایم.
اصلا نتونستم جلوی خوشحالیم و بگیرم... قشنگ دماغِ بادکردهم خالی شد و خندیدم و گفتم من از خدامه، این یعنی نهم دوییهای پارسالم بالاخره میان پیش خودم. ولی اینجوری کل روزای هفته میشه دبیرستان... من متوسطه اول رو دوست دارم...
نگفتم چرا... نگفتم چون متوسطه اول میشه فراتر از درس روی چیزای دیگه کار کرد و متوسطه دوم دخترا دیگه شکل گرفتن... نگفتم متوسطه اول مدیر رو همراه کردم و بخشی از موانعم رفع شده و اینطرف باز باید از صفر شروع کنم...
گفتم صبر کنید اول با اون سمت صحبت کنم... صادقانه گفتم اون سمت مادرای دو کلاس شرط کردن سال بعد من باشم، دختراشون و میبرن... ممکنه اونطرف به مشکل بخورم... اما اولویتم متوسطه اوله...
گفتن خبر بدید که ما تا شد کلاسا رو با شما پر کنیم...
صادقانه خیلی کِیف کردم... خیلی کِیف کردم از دو تا دبیرِ دیگهشون با دکتری پیام نور و بیست سال سابقه تدریس، اونقدر خفنتر کار کردم که میخوان من و بهجای سه دبیر برای همه پایهها و همه دروس ادبیاتی بگیرن...
من دیوانهٔ درسای تخصصی هستم. اصلا فکرِ اینکه باز بتونم فنون ادبی تدریس کنم و در بیتها دنبالِ کشفِ اختیارات شاعری باشم، در وجودم بهار بهپا میکنه...
متوسطه دوم یعنی نهمای پارسالم... یعنی نهمای امسالم... عزیزای دلم...
اما اهداف دیگهم چی؟...
دل تو دلم نیست که چطور تصمیم بگیرم...
گفتم اجازه بدید فردا با متوسطه اول صحبت کنم. اونطرف اگر مؤسس حرف مادرا رو گوش بده و بخواد هفتم و ازم بگیره، هیچ پایهای رو قبول نمیکنم.
تا فردا قلبم تو دهنمه که چی میشه...
الحمدلله رب العالمین.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
اللهم استعملنی لما خلقتنی له.