eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
برام جای تعجب داره کانال‌هایی رو دنبال می‌کنید که پر از سخنرانی‌های رهبره، اما مطمئنم اگر صاحب کانال دعوت بشه پیش رهبر، ایشون ترجیح می‌دن اون بلاگر رو با چادر ببینن! برام جالبه معتقدید برخی بلاگرها آدم‌های پُری هستن اما از خودتون نمی‌پرسید پس چطور به این بینش نرسیده که پوشش برتر چیه؟ وَ یه خانمِ مسلمانِ شیعه باید چطور در فضای مجازی تولید محتوا کنه... آیا با چهره و استایل؟! برام جالبه که قبل و بعد از یه فرسته، آیاتِ قرآن و تصویرِ سردار سلیمانی بذارن، دیگه این‌که اون فرسته عکس‌های آتلیه‌ایه یه بلاگر عباییه و همین یعنی خلاف قرآن و مکتب انقلاب رو متوجه نمی‌شید... جالبه برام که در پوستهٔ اسلام روتون جواب می‌ده و این خیلی معناها داره... جالبه برام که وقتی بلاگرهای خانم و آقا برای تشییع سیدحسن نصرالله رفتن لبنان، ذوق کردید... دلتون خواست... تحلیل نکردید که چرا قبلش نرفتن؟ چرا تو دل جنگ نرفتن؟ راه‌ها بسته بوده؟ اوکی چرا تا جایی که می‌شده نرفتن؟ چرا اگر دغدغه‌ای دارن تو خطر نرفتن؟ چرا تو امنیتی که بوده تا تونستن پیکرِ سرِ حزب‌الله رو تشییع کنن رفتن؟ بعد چرا اون موقع علمای ما نرفتن؟ اونایی که اتفاقا رفتن‌شون مؤثرتره؟ چرا شخصیت‌های نظامی و سیاسی‌مون نرفتن؟ آیا ضرورت داشته رفتن؟ اگه رفتن چرا به‌جای این‌قدر از خودشون عکس و فیلمه؟! جالبه برام از طرح‌های مختلف روسریِ بلاگر عبایی لذت می‌برید و متوجه نمی‌شید همین یعنی فرستهٔ بین دو تا کلیپ رهبری، کار خودش رو کرده و شما رو برده...! جالبه برام از خودتون و بلاگری که دنبالش می‌کنید نمی‌پرسید چطور تونسته با خونِ بچه‌های غزّه برای خودش کانال و شهرت راه بندازه؟! شما مذهبیا جالبید برام! پر از سوژه برای تدریسِ پارادوکس و محتوای عبرت‌آموز(!)
جای خفه کردنِ خودتون با پروفایلِ مرتضی آوینی، امروز برید کتابخونه و یکی از کتاباش و شروع کنید به خوندن! حرفِ آوینی زمین مونده، نه عکسش(!)
از شغلم؛ عشق و علاقه و تخصصم: ۱. اون یه ظرف شکلات برای من یه ظرف شکلات بود، برای الناز خیلی معناها داشت. دو بار بغلم کرد، دو بار بوسید. با افتخار گفت می‌رم به بچه‌ها نشون می‌دم‌. به زبون آورد که «حتی به فلانی». خوب‌ترین رو می‌گفت. الحمدلله کنترل کردم و نمی‌دونن چقدر دوستش دارم، ولی اون با همه مغرور بودنش، چون خیلی دوروبرِ من می‌پلکه، فهمیدن دوستم داره. الناز همیشه سخت انشا می‌نوشت، این‌بار دو صفحه انشا نوشت. محبت! محبت! اکسیر اعظم! همونی که به کوچکترها نمی‌دیم و خرجِ خرسای گنده‌ای می‌کنیم که صرفا به‌به و چه‌چه بگیریم(!) من با خرسای گنده جدی و سخت هستم، با کوچکترها با محبت و حوصله. برای من تا قبل از اتمامِ اون سه هفت سالِ توصیه‌شده، همه‌چیز گردنِ ماست و بعد از اون «اختیار و انتخاب»ِ هر خرس گنده‌ای. ۲. تیم پژوهشم جشن روز درختکاری رو خوب اجرا نکرد. گرچه مدرسه چون از این کارها ندیده، لذت برد، اما من... تنبیه‌شون کردم. چطور؟ به سخت‌ترین و شکننده‌ترین و فروریزنده‌ترین شکنجه؛ رزقِ کار کردن رو ازشون گرفتم. گفتم کار هرگز زمین نمی‌مونه، این شمایید که از بی‌فایدگی رنج خواهید کشید. و رنج کشیدن. رنج کشیدن. از پانزده اسفند که دیگه بهشون کار ندادم، چنان فروریختن که حتی زنگای تفریح از کلاس بیرون نمیان! لازم‌شونه. نگران‌شون نباشید. یا یاد می‌گیرن اهمال‌کار بزرگ نشن، یا یاد می‌گیرن داوطلبِ کاری که عرضه‌ش و ندارن، نشن. وَ هر دوی اینها مهمه! یه نگاه به خودتون و دوروبر بکنید... کار نکردن، بهتر از بد کار کردنه. دیوارِ پژوهشم مونده بود و حسرتِ روزِ دختر... فکر می‌کنید چی شد؟ دیوارِ پژوهش رو خوب‌ترین دست گرفت و روز دختر رو نهم یک. فکر می‌کنید کِی کار رو شروع کردن؟ از قبل از عید. یعنی وقتی همه نوجوان‌ها داشتن بازارها رو فتح می‌کردن که خودشون رو با لتّه‌ها بیارایند تا به چشم بیان، خوب‌ترین پای گاز خونه‌شون که مادرش خونه‌تکونی کرده، چاقو داغ می‌کرده که سبدهای پلاستیکیِ میوه رو اندازهٔ قابِ دیوار برش بده... دخترم تو نهمِ یک که اینجا برای مختصر شدن، می‌نویسم کارگردان، دربه‌در دنبالِ نمایشنامه می‌گشت... متشکرم از یاریِ چند نفرتون، برام ارزشمند بود. نمایشنامه پیدا کردیم به چه خفنی. دخترونه، ملّی و میهنی، طنز. از برکتِ دخترمه. کارگردان. چون وقتی هیچی پیدا نکردیم، من پیام زدم بهش. گفتم دو‌ هفته است گشتیم و پیام زدیم و کتاب خوندیم. خودم هم فرصتِ نوشتن ندارم. به‌نظرم روزی‌مون نیست. نوشت: نه! انجامش می‌دیم. وَ درست یک ساعت بعد، رفیق یه لینک برام فرستاد و گفت این و ببین. به‌نظرم همونیه که دنبالشی. دیدم و همون بود. به دخترم پیام دادم مسلمون فقط خودت! که ناامید شدن و عقب‌نشینی کردن بلد نیستی. دیروز خوب‌ترین، دیوار رو تحویل داد. من فقط قبل از عید ایده داده بودم کل دیوار بشه صفحه اینستاگرام و روش این محتوا رو کار کن. دیروز چنان کاری تمیز، با جزئیات، سه‌بعدی، دقیق و باسلیقه تحویلم داد که مدیر وقتی دید، معاون رو با هیجان صدا زد، معاون با هیجان مامانِ مدرسه رو صدا زد، بعد مربی پرورشی، بعد دبیرها اومدن و با حسادت به لبخندِ من نگاه کردن، بعد دخترای مدرسه اومدن و از دیدن دیوار ذوق کردن، بعد دخترای پژوهش یواشکی اومدن و با خجالت دیدن و غرورهای ارث‌برده از خانواده‌های مرفه‌شون که جز پول، ارزشی به بچه‌هاشون ندادن شکست. همه از من تشکر می‌کردن و مامان مدرسه من رو به آغوش کشید و بوسید، من به همه می‌گفتم زحمتِ فلانیه. خوب‌ترین ایستاده بود گوشهٔ سالن. با هیچ تشویقی جلو نیومد. با هیچ تشویقی حتی لبخند نزد. مغرورتر از این حرفاست که با این آفرین‌ها وا بده. مثلِ عقاب، محکم و دماغ‌بادکرده ایستاده بود گوشهٔ سالن و فقط حرص می‌خورد بچه‌ها دارن به دیوار دست می‌زنن، کارش کثیف نشه. هیچ‌کس به هیچ‌جاش نبود. من تو تمومِ این مدت حتی مستقیم نگاهش نکردم. اون‌قدر که مامانِ مدرسه فهمید و بهم گفت. گفت مثلِ بقیه نمی‌رید با ذوق ازش تشکر کنید؟ شما همیشه از دخترا خوب قدرشناسی می‌کنید. به مامانِ مدرسه چون خیرخواهن و زلال پاسخ دادم. گفتم صبر کنید. مدلِ خوب‌ترین با بقیه فرق داره. به‌وقتش. حواسم هست. دو زنگ گذشت. هیجان‌ها خوابید. سالن خلوت شد. همه سرشون به کارشون بند بود. خوب‌ترین داشت پایینِ دیوار رو مرتب می‌کرد. رفتم بالای سرش. گفتم مسلمون یعنی خودت! نگام کرد. براش تعریف کردم پیامبر قبر می‌چیدن به چه وسواسی. بهشون خرده گرفتن که آقا قراره خاک بریزیم روش. آقا فرمودن کار رو باید کامل و درست انجام داد.
بهش گفتم دخترای پژوهش دو_سه تاشون اهل نماز و روزه‌ان. اما وفای به عهد نداشتن‌. استوار کار کردن نداشتن. وَ قرآن و سیره‌ای که من خوندم می‌گه اون نماز و روزه باید به این تعهد و متقن کار کردن برسه. زل زدم به چشماش. با لبخند گفتم مسلمان‌ترینِ این مدرسه‌ای به عالی درس خوندن، عالی کار کردن، عالی انجامِ وظیفه کردن. بعد بغلش کردم. عقابم بال‌هایی که برای هیچ‌کس باز نکرده بود رو شاخه‌وار پیچید دورم. هیچی نگفت. فقط با دستاش محکم بغلم کرده بود و با دستام محکم بغلش کرده بودم. عصر بهم یه پیامِ مختصر داد، درست همون‌طوری که می‌شناسمش: «خوشحالم که خوشتون اومد❤️» ۳. نهمِ یک انشا داشتن. موضوع شنیداری بود. شازده کوچولو برده بودم و وَ دست‌هایت بوی نور می‌دهندِ مصطفی مستور. هم‌زمان باید شروع می‌کردن به خوندن. از دو طرفِ کلاس، هر نفر باید یک صفحه داستان و یک صفحه شعر می‌خوند. دخترا باید روی دو صدا و دو محتوا تمرکز می‌داشتن. بعد باید با محتوای هر دو انشا می‌نوشتن‌. گفته بودم رسا بخونن که همه بشنون. بچه‌ها از شنیدنِ هم‌زمانِ دو صدا و اضطرابِ انشا نوشتن از محتوا سرسام گرفته بودن. من با لبخند نگاه‌شون می‌کردم. دیدم یکی‌شون دستش و روبه‌ دوربینِ کلاس بلند کرده، چهارانگشتش و باز کرده و شستش رو کفِ دستش جمع. اون‌که این کار رو کرد، بقیه‌شونم این کار رو کردن. منفجر شدم از خنده! با صدای بلند و به قهقهه خندیدم! کلِ کلاس از خنده ترکید! دخترای دیوونه‌م داشتن به مدیر می‌رسوندن که دچارِ کودک‌آزاری شدن :))
۴. یکی از خصوصی‌هام پیام زده که تونسته فارسی سنجش رو صد در صد بزنه و ازم تشکر کرده. خواسته زمانِ کلاس‌ها رو بیشتر کنم. انگیزه گرفته برای صدهای بیشتر، بیست‌های بیشتر. مادرِ اون‌یکی خصوصی‌م بی اون‌که من بگم، گفت سالِ جدید حقوق‌تون رو افزایش می‌دم. لطفا کلاسای پسرم رو بیشتر کنید. از وقتی با شماست، فارسی بیست گرفته. املای هفده و انشای هجده‌ش رو هم می‌خوام باهاش کار کنید. ۵. کلاس با پسرا خیلی خوبه. خیلی دوست دارم. برام چای که میارن، یه ظرف تخمه هم میارن. دخترا برام بستنی میارن، کلوچه، کیکِ خونگی، آبمیوه، کاپوچینوی دوست‌داشتنی‌م، میوهٔ پوست‌کندهٔ تزئین‌شدهٔ دوست‌نداشتنی‌م. ولی پسرها چای و تخمه! من سرِ هیچ کلاسی نمی‌تونم هم‌زمان با تدریس و تست، تخمه بشکنم، جز کلاسِ پسرها! برای این‌که خودشون هم پابه‌پای من تخمه می‌شکنن و چای می‌خورن و تست می‌زنن! فقط چند تا آفت داره: یهو مادرشون وارد اتاق می‌شه و می‌بینه که پسرش و معلم سخت در کشاکشِ تست‌ها هستن، اما غرق‌شده در پوستِ تخمه و لیوانِ چای! به‌خدا که اگه به تخصصم نیاز نداشتن حاضر نبودن یک ثانیه با بچه‌شون باشم :) آفتِ بعدی جوک‌های بی‌مزهٔ پسرهاست! و البته گاهی جوک‌های بی‌ادبانه‌ای که آگاهانه یا غیرآگاهانه می‌گن و منِ معلمِ دختر رو معذّب می‌کنن!
۶. با مدیرم صحبت کردم. گفتم از دبیرستان من و برای همهٔ کلاس‌ها می‌خوان و قراره دو دبیرِ ادبیاتِ دیگه‌شون رو رد کنن. با چشمای گرد و با صدای بلند پرسیدن: ینی می‌خواید اینجا رو ول کنید؟! نهههههههه! خندیدم و گفتم به‌خاطر اهدافم این سمت رو دوست دارم بمونم، ولی مادرای هفتم دو من باشم، سال دیگه دختراشون و اینجا ثبت‌نام نمی‌کنن ها! گفت: به‌درک! وَ روزهای سالِ تحصیلیِ آینده رو هم برام مشخص کردن و هم‌چنان تک‌دبیرِ همهٔ پایه‌ها هستم. موند دو روز در هفته. گفتن حالا شما و دبیرستان، ما شما رو از دست نمی‌دیم :) بعد از کلاس خصوصی، رفتم و تو خیابونِ آقای طبسی، روبه گنبد نشستم و زنگ زدم مدیر دبیرستان. گفتم فقط دو روز دارم‌. گله کردن که ما شما رو نیاز داریم. با همهٔ شرایط‌تون هم کنار میایم. دیدید که کل دوازدهم رو مستمر ده دادید و ما دست به نمره نبردیم‌. به عطوفت توضیح دادم متوسطه اول ضرورت داره چون پایهٔ دانشی‌شون شکل می‌گیره. چاره‌ای نداشتن‌. گفتن پس دوازدهم‌ها با شما. گفتم نه! سه تا شرط دارم: گروه‌های درسی‌م باید شاد باشه. تحت هیچ شرایطی تلگرام نمیام. هم‌چنان تحت هیچ شرایطی حق دست بردن به نمراتم رو ندارید. وَ همهٔ دهم‌ها رو می‌خوام، اگر جایی موند تو این دو روز، هر پایه‌ای خواستید بچینید، اما همهٔ دهم‌هاتون مال من. دارم تلاش می‌کنم خوب‌ترین بره تیزهوشان، ولی من معلمی هستم که با اشتیاقِ نهم‌های نازنینم وَ به فکرِ یک درصد اومدنِ خوب‌ترین به شعبهٔ دبیرستان، دهم‌ها رو طلب کردم :)
۷. عارفه برای عید ازم کتاب خواست. براش ده کتابِ متفاوت بردم. دیروز کتاب‌هام رو برگردوند با دو بسته کلوچهٔ سوغاتیِ بیرجند. خیلی خوشمزه‌ان :) ۸. جامدادیم و باز کردم و می‌بینم توش لواشک گذاشتن برام. نمی‌دونم کدوم دخترم :) ۹. معلم عربی نیومده بود. نهمِ دو بیکار بودن‌. من سرِ کلاسِ هفتما بودم. اومدن پیشم که موبایلم رو بگیرن برن از خودشون عکس و فیلم بگیرن. موبایلِ من تو مدرسه این‌قدر که دستِ بچه‌هاست، دستِ خودم نیست :) بعد از چهل دقیقه ریختن تو کلاسم که خانوم براتون کلی فیلم گرفتیم، ببینید که بازخوردتون و ببینیم. با ذوق اومدم باز کنم که... نگاهِ هفتما رو دیدم... هفتما به رابطهٔ من و نهما حسودی‌شون می‌شه... از نهما هم حساب می‌برن... موبایل رو بستم و دادم بهشون و گفتم زنگ تفریح میام پیش‌تون، الآن برید دخترا. لب‌ولوچه‌شون آویزون شد اما سریع رفتن‌. در رو که بستن با لبخند گفتم الآن کلاسِ شکوفه‌های بهاریِ قلبمه؛ هفتمای مهربونم. همه‌شون ذوق کردن و شاداب شدن. موبایلم و که بعد دیدم پر از عکس و فیلم دخترای خلمه. برام فیلم گرفتن و از کل زندگی‌شون باهام حرف زدن. عقل‌شون نمی‌رسه پس‌فردا که هرکی می‌ره پی آینده‌ش این فیلما چقدر معلم‌شون رو دلتنگ می‌کنه... :)
۱۰. سه تا اتفاق باعث شده اعتمادِ دخترا بهم بیشتر و بیشتر بشه؛ یکی این‌که ضمیرها رو با اشتراکِ انگلیسی تدریس کردم که بهتر متوجه شن و سرِ لهجهٔ انگلیسی‌م خیلی حیرت کردن. یکی‌شون گفت خانم زبان هم این‌قدر انگلیسی نمی‌خونه! فکر می‌کنم بهش این رو گفتن، چون بعد از عید دبیر زبان حتی به زور بهم سلام می‌کنه و محلم نمی‌ذاره! یکی این‌که گروه اسمی رو با اشتراکِ هندسهٔ ریاضی درس دادم و این‌که دبیرِ فارسی، خیلی جدی داشت پای تخته ریاضی تدریس می‌کرد براشون محیرالعقول بود! یکی هم از وقتی باهاشون تئاتر کار می‌کنم و هی بهم می‌گن خانم چرا نرفتید بازیگر بشید؟! با نهم یک تئاتر دارم ولی از ذوق‌شون خبر به همه رسیده و هر کلاسی می‌رم ازم می‌پرسن خانم شما تئاتر هم بازی کردید؟! :)
پیامی که می‌بینید از طرفِ سرگروهِ ادبیاتِ ناحیه است روی گروهِ سیصد نفرهٔ دبیرانِ ادبیات :) اسیرِ امیرانِ بی‌سوادیم...
سربه‌راه
پیامی که می‌بینید از طرفِ سرگروهِ ادبیاتِ ناحیه است روی گروهِ سیصد نفرهٔ دبیرانِ ادبیات :) اسیرِ امی
همین آدم پارسال سرِ ماجرای شارلاتان اومد کلاسم برای بازرسی و توی ارزشیابی‌ش نوشت: «تدریسِ فراتر از کلاس با درجهٔ بالای دشواری» وَ منفی پشتِ منفی بود که جلوی گزینه‌ها نوشت... همین آدم برای موزهٔ ادبیات نیومد و حتی پیامم رو باز نکرد... همین آدم تو جلسهٔ آموزش تدریس به دبیران، یای بدل از کسره رو گفت همزه، وَ وقتی دست بلند کردم و یای بدل از کسره رو توضیح دادم، شب بهم پیام داد که ساعاتِ آموزشی‌تون پر شده، گواهی براتون صادر می‌کنیم، دیگه نیاز نیست کلاس‌ها رو شرکت کنید... همین آدم سهمیهٔ دخترام و از جشنواره خوارزمی کم کرد و بهم گفت مدارس غیرانتفاعی فقط دو نفر(!) در حالی که بعد خبر رسید بقیه همه شش نفر داشتن... همین آدم بهم اطلاع‌رسانی نکرد جشنوارهٔ داستان‌نویسی‌ای رو که خودم داورش بودم... همین آدم.
سربه‌راه
من مثلِ آدم گریه‌م نمی‌گیره؛ با کفتربازی گریه می‌کنم، با خوراکی‌های خوشمزه‌ای که حسرتِ استوری‌ها هستن و عالَم خبر نداره به گردِ مزهٔ طعامِ مشّایه نمی‌رسه، با چای... چای... با هر چایی که می‌نوشم و می‌نوشم و می‌نوشم و شراباً طهورای طریق الحسین نمی‌شه... با هر محلِ سوله‌مانندی مثلِ سوله‌های خلأ بین مرزِ ایران و عراق... وقتی خروجِ ایران خوردی و ورودِ عراق نه... با... با همین آقا... که بی‌محابا نشسته وسطِ راه... ساعتِ پنج و سی دقیقهٔ صبحگاه... گریه نمی‌کنه. مناجات نمی‌کنه. فقط نشسته و نگاه می‌کنه... نگاه. من گریه می‌کنم. به هق‌هقِ روضه‌های قتلگاه... به های‌های روضه‌های بی‌مَحرم شدنِ خواهرِ ارباب، عصرِ عاشورا... چون من و یادِ خودم می‌ندازه... وقتی خونه‌م بودم‌... همین نیمه‌شعبانی که قلبم رو شعله‌ور کرد... همین سفری که هرچی تقویم رو زیرورو می‌کنم، پر از واجبِ تعهداتمه و جایی برای مستحبِ زیارت نیست. تا اربعین... تا اربعین... تا اربعین... وای خدا... تا اربعین دوره‌... تا اربعین دیره‌‌... خدایا عمر بده... خدایا رزق بده... خدایا رحم کن... من زندگی می‌کنم. تدریس می‌کنم. می‌خندم. می‌خندونم. سؤال طراحی می‌کنم. امر به معروف و نهی از منکر می‌کنم. می‌نویسم. گاهی آشپزی می‌کنم. کمتر با خانواده حرف می‌زنم. بیشتر بیرون از خونه می‌گذرونم. بیشتر پناه می‌برم به کوه. به مزار شهدا. به اون بخشایی از مزار شهدا که خلوت‌تره. بیشتر می‌رم کتابخونه. بیشتر می‌رم پیاده‌روی. بیشتر هندزفری می‌ذارم. بیشتر عینک آفتابی می‌زنم‌. کمتر مسیرها رو گم می‌کنم. همه خیال می‌کنن همه‌چیز حل شده. همه خیال می‌کنن... نشده‌. فقط دیگه نمی‌خوام ازش حرف بزنم. حالم و دوست دارم. بی‌خوابی‌هام و. پراکندگی‌هام و. زود نفس‌نفس زدن‌هام و. من اربعین برمی‌گردم. به خونه‌م. همین‌جوری می‌شینم وسط راه. گریه نمی‌کنم. مناجات نمی‌کنم. فقط نگاه می‌کنم... نگاه. حالم با شعله‌های توی سینه‌م خیلی خوبه. خیلی خیلی خوبه. کربلای سفرنامه‌م و هنوز نمی‌خوام بنویسم‌. غزّه رو خدای خرمشهر آزاد می‌کنه. مستقیم یا غیر مستقیم، حزب الله هم الغالبون. لیست سیصد و سیزده نفر تغییر می‌کنه. شیرهای روبه فاسد شدن رو خدا شله‌زرد می‌کنه. به خیر می‌گذره؛ نمی‌میرم. شهید می‌شم. «بین یدیه». اگه دخترای مؤسسه امروز پرسیدن چرا چشماتون پف کرده؟ فقط یه جوابِ بدونِ شرح می‌دم: چون من دخترِ «خونه‌»ام... نه بیرون!