۷. عارفه برای عید ازم کتاب خواست. براش ده کتابِ متفاوت بردم. دیروز کتابهام رو برگردوند با دو بسته کلوچهٔ سوغاتیِ بیرجند. خیلی خوشمزهان :)
۸. جامدادیم و باز کردم و میبینم توش لواشک گذاشتن برام. نمیدونم کدوم دخترم :)
۹. معلم عربی نیومده بود. نهمِ دو بیکار بودن. من سرِ کلاسِ هفتما بودم. اومدن پیشم که موبایلم رو بگیرن برن از خودشون عکس و فیلم بگیرن. موبایلِ من تو مدرسه اینقدر که دستِ بچههاست، دستِ خودم نیست :)
بعد از چهل دقیقه ریختن تو کلاسم که خانوم براتون کلی فیلم گرفتیم، ببینید که بازخوردتون و ببینیم.
با ذوق اومدم باز کنم که... نگاهِ هفتما رو دیدم...
هفتما به رابطهٔ من و نهما حسودیشون میشه... از نهما هم حساب میبرن... موبایل رو بستم و دادم بهشون و گفتم زنگ تفریح میام پیشتون، الآن برید دخترا.
لبولوچهشون آویزون شد اما سریع رفتن.
در رو که بستن با لبخند گفتم الآن کلاسِ شکوفههای بهاریِ قلبمه؛ هفتمای مهربونم.
همهشون ذوق کردن و شاداب شدن.
موبایلم و که بعد دیدم پر از عکس و فیلم دخترای خلمه. برام فیلم گرفتن و از کل زندگیشون باهام حرف زدن. عقلشون نمیرسه پسفردا که هرکی میره پی آیندهش این فیلما چقدر معلمشون رو دلتنگ میکنه... :)
۱۰. سه تا اتفاق باعث شده اعتمادِ دخترا بهم بیشتر و بیشتر بشه؛
یکی اینکه ضمیرها رو با اشتراکِ انگلیسی تدریس کردم که بهتر متوجه شن و سرِ لهجهٔ انگلیسیم خیلی حیرت کردن. یکیشون گفت خانم زبان هم اینقدر انگلیسی نمیخونه! فکر میکنم بهش این رو گفتن، چون بعد از عید دبیر زبان حتی به زور بهم سلام میکنه و محلم نمیذاره!
یکی اینکه گروه اسمی رو با اشتراکِ هندسهٔ ریاضی درس دادم و اینکه دبیرِ فارسی، خیلی جدی داشت پای تخته ریاضی تدریس میکرد براشون محیرالعقول بود!
یکی هم از وقتی باهاشون تئاتر کار میکنم و هی بهم میگن خانم چرا نرفتید بازیگر بشید؟!
با نهم یک تئاتر دارم ولی از ذوقشون خبر به همه رسیده و هر کلاسی میرم ازم میپرسن خانم شما تئاتر هم بازی کردید؟! :)
سربهراه
پیامی که میبینید از طرفِ سرگروهِ ادبیاتِ ناحیه است روی گروهِ سیصد نفرهٔ دبیرانِ ادبیات :) اسیرِ امی
همین آدم پارسال سرِ ماجرای شارلاتان اومد کلاسم برای بازرسی و توی ارزشیابیش نوشت:
«تدریسِ فراتر از کلاس با درجهٔ بالای دشواری»
وَ منفی پشتِ منفی بود که جلوی گزینهها نوشت...
همین آدم برای موزهٔ ادبیات نیومد و حتی پیامم رو باز نکرد...
همین آدم تو جلسهٔ آموزش تدریس به دبیران، یای بدل از کسره رو گفت همزه، وَ وقتی دست بلند کردم و یای بدل از کسره رو توضیح دادم، شب بهم پیام داد که ساعاتِ آموزشیتون پر شده، گواهی براتون صادر میکنیم، دیگه نیاز نیست کلاسها رو شرکت کنید...
همین آدم سهمیهٔ دخترام و از جشنواره خوارزمی کم کرد و بهم گفت مدارس غیرانتفاعی فقط دو نفر(!) در حالی که بعد خبر رسید بقیه همه شش نفر داشتن...
همین آدم بهم اطلاعرسانی نکرد جشنوارهٔ داستاننویسیای رو که خودم داورش بودم...
همین آدم.
سربهراه
من مثلِ آدم گریهم نمیگیره؛ با کفتربازی گریه میکنم، با خوراکیهای خوشمزهای که حسرتِ استوریها هستن و عالَم خبر نداره به گردِ مزهٔ طعامِ مشّایه نمیرسه، با چای... چای... با هر چایی که مینوشم و مینوشم و مینوشم و شراباً طهورای طریق الحسین نمیشه... با هر محلِ سولهمانندی مثلِ سولههای خلأ بین مرزِ ایران و عراق... وقتی خروجِ ایران خوردی و ورودِ عراق نه... با...
با همین آقا...
که بیمحابا نشسته وسطِ راه...
ساعتِ پنج و سی دقیقهٔ صبحگاه...
گریه نمیکنه. مناجات نمیکنه. فقط نشسته و نگاه میکنه... نگاه.
من گریه میکنم. به هقهقِ روضههای قتلگاه... به هایهای روضههای بیمَحرم شدنِ خواهرِ ارباب، عصرِ عاشورا...
چون من و یادِ خودم میندازه...
وقتی خونهم بودم...
همین نیمهشعبانی که قلبم رو شعلهور کرد...
همین سفری که هرچی تقویم رو زیرورو میکنم، پر از واجبِ تعهداتمه و جایی برای مستحبِ زیارت نیست.
تا اربعین...
تا اربعین...
تا اربعین...
وای خدا...
تا اربعین دوره...
تا اربعین دیره...
خدایا عمر بده...
خدایا رزق بده...
خدایا رحم کن...
من زندگی میکنم. تدریس میکنم. میخندم. میخندونم. سؤال طراحی میکنم. امر به معروف و نهی از منکر میکنم. مینویسم. گاهی آشپزی میکنم. کمتر با خانواده حرف میزنم. بیشتر بیرون از خونه میگذرونم. بیشتر پناه میبرم به کوه. به مزار شهدا. به اون بخشایی از مزار شهدا که خلوتتره. بیشتر میرم کتابخونه. بیشتر میرم پیادهروی. بیشتر هندزفری میذارم. بیشتر عینک آفتابی میزنم. کمتر مسیرها رو گم میکنم. همه خیال میکنن همهچیز حل شده. همه خیال میکنن...
نشده.
فقط دیگه نمیخوام ازش حرف بزنم.
حالم و دوست دارم.
بیخوابیهام و.
پراکندگیهام و.
زود نفسنفس زدنهام و.
من اربعین برمیگردم.
به خونهم.
همینجوری میشینم وسط راه.
گریه نمیکنم. مناجات نمیکنم. فقط نگاه میکنم... نگاه.
حالم با شعلههای توی سینهم خیلی خوبه.
خیلی خیلی خوبه.
کربلای سفرنامهم و هنوز نمیخوام بنویسم.
غزّه رو خدای خرمشهر آزاد میکنه.
مستقیم یا غیر مستقیم، حزب الله هم الغالبون.
لیست سیصد و سیزده نفر تغییر میکنه.
شیرهای روبه فاسد شدن رو خدا شلهزرد میکنه.
به خیر میگذره؛
نمیمیرم.
شهید میشم.
«بین یدیه».
اگه دخترای مؤسسه امروز پرسیدن چرا چشماتون پف کرده؟ فقط یه جوابِ بدونِ شرح میدم:
چون من دخترِ «خونه»ام... نه بیرون!
یکی دیگه از روضههای مصوّری که اشکم و درمیاره، دیدنِ انسانهاییه که عقل ازشون زایل شده...
منظورم غیرمستقیم نیست که تقریبا همه رو، حتی خودم رو، فرا میگیره(!)
مستقیم. همونکه مشهوده.
مثلا یه صبحِ سردِ زمستونی که میرفتم دبیرستان، یه پسرِ جوان... رشید و سالم... با پاهای برهنه... یه لا پیرهن... ایستاده بود روبهروی باجهٔ تلفن... وَ داشت با تلفن عمومی حرف میزد...
اینقدر بیعقلی برام سهمگینه که اول هول میکنم...
ایستادم کمی دورتر... نگاهش کردم... دوست داشتم بفهمم سرِ کارم گذاشته... دوست داشتم مزاحم باشه... تیکهبنداز باشه...
داشت جملاتِ مبهمی به تلفن میگفت...
«بودی اومدم که کفش اسپرت تا جادهٔ چالوس پُخت»
حتی نمیدونم آخرِ این جمله چه علامتِ سجاوندیای بذارم...
نه که گوشیِ تلفن رو دستش گرفته باشه، نه!
با کل باجهٔ تلفن داشت خیلی جدی صحبت میکرد...
من به پاهاش نگاه کردم... پاهای برهنهش روی زمینِ سردِ صبحگاهِ زمستون... وقتی من با پالتو و شالگردن و دستکش داشتم یخ میزدم...
نشستم روی نیمکت و زدم زیر گریه...
فقط وقتی با کسی باشم گریهم و قورت میدم... حتی با رفیق. چون نمیخوام ازم بپرسن چرا گریهت گرفت و من بگم چون خدا عقلِ این آدم رو ازش گرفته...
من از زایل شدن عقل... از آلزایمر... از ندونستن... نفهمیدن... نشناختن... به یاد نیاوردن...
وحشت دارم...
از ظهور عاشقِ سه چیزشم:
عدالت.
کامل شدنِ عقول.
دیدنِ انسانِ کامل.
از زیاراتِ حرمها عالیة المضامین رو خیلی دوست دارم. چون در محضرِ امام، از درگاهِ خدا «عقلِ کامل» طلب میکنه...
هیچ بچهٔ کاری اشکم و درنمیاره. هیچ گدا و معلولی. هیچ کارگری.
دلم نمیسوزه کمک کنم، غذا بدم، لباس بدم. داره کار میکنه. عزتمندانه. چرا این عزت رو بشکنم و نفْسش رو ذلیل کنم؟! میخوایم بچهها بچگی کنن و کار نکنن؟ نظام سرمایهداری رو کنار بذاریم و تمدن مهدوی بهپا کنیم. من فریبِ این اسکولایی که به سگ و گربهشون میگن «بچهم» رو نمیخورم! فریبِ سفیرِ کودکانِ کار بودنشون رو(!) فریبِ دیوارهای مهربانی که بنیانگذاراش آدمهای نامهربونن! اینا از این کارا سود میبرن. وگرنه خیلی دلسوز مردمید، کار راه بندازید! کارآفرینی کنید! سرمایهگذاری کنید! آبرو بذارید یکی رو ضمانت کنید بهش کار بدن.
بعد از سخنرانیِ آقا تو عید، چند تا مذهبیِ دستبهخیر دیدید که دیگه طلاعلا نخره و پولش و بندازه به چرخه؟!
نه. این چیزا گریهدرآر نیست! حتی بچههای اعتیاد! همهٔ اینا دستِ خودمونه. جایگزین بذار، اعتیاد ریشهکن میشه.
اما زایل شدنِ عقل...
پناه بر خدا.
سربهراه
یکی دیگه از روضههای مصوّری که اشکم و درمیاره، دیدنِ انسانهاییه که عقل ازشون زایل شده... منظورم غیر
منِ خونهدار، منِ دانشجو، منی که دستم به جیبِ بابامه، چطور نظام سرمایهداری رو فروبریزم؟
سیدناالقائد رو گوش بدید. گوش ندادن که دارن چو میندازن ایشون با مذاکرهٔ غیرمستقیم موافقت کردن(!)
گوش بدید که بدونید هر کجای عالَم باشید، همونجا مرکزِ دنیاست و اثرگذار.
چطور با سرمایهداری مبارزه کنید؟
در بندِ فرعیاتِ دنیا نباشید.
وقتی خودتون در بند نباشید، در صلهٔ ارحام متوجه نمیشید جاریتون مبلاش و عوض کرده یا باجناقتون ماشینش و!
وقتی نفهمید برای این چیزا تبریک نمیگید. چون اصلا ندیدید. وقتی تبریک نگید طرف میبینه شما اصلا ظواهر زندگی اون براتون مهم نیست. بدون اینکه بفهمید به النگوهاش اضافه شده یا از وزنش کم، با اون در رفتوآمدید. اون دیگه تو چشموهمچشمی نمیفته. خرج بیهوده نمیکنه. مصرفگرایی کم میشه. عرضه و تقاضا برابر میشه. تورم کاهش پیدا میکنه. نقدینگی راکد از بین میره. احتکار و کمفروشی محو میشه. زندگی ساده میشه. فئودالها خیت میشن.
تو خونهتون دکوری و بوفه نداشته باشید. کاسه و بشقابِ مهمونی و دم دستی نداشته باشید. باور کنید تهِ تهِ تهِ این ذلیلهای خاکبرسری که رفتن با ترامپِ وحشیِ مغرور مذاکره کنن و ایرانِ سربلند رو ذلیل و توسریخور، میرسید به مادرایی که خریدهای تازه و باکلاسشون رو میذاشتن تو کمد و کابینت و از جلوی بچههاشون قایم میکردن. عزت نفسی برای خودشون و بچه قائل نمیشدن. بچههاتون و ذلیل بار بیارید میشن ظریف و پزشکیان و عراقچی که ترامپ چپ و راست فحششون میده و بیعار لبخند میزنن و پیش موسموس میکنن(!)
هر چیزی رو به ضرورت و کیفیت داشته باشید. برای لذت هم بخرید، بپوشید، ببینید ولی لذتی که پشتوانهٔ مبارزه و مجاهده باشه! شیعه لذتی که لذتِ حالا یه ساعتی رو خوش باشیم نداره! ما در لذتهامون باید نفس بگیریم برای ادامهٔ گامها یا برداشتنِ گامهای بزرگتر.
با خودتون رک باشید! این و سر اربعین گفتم. سر عبا گفتم. سر همهٔ مسلمونی میگم.
«هرکس خودش میفهمه مصرفگراست یا داره معقول زندگی میکنه».
«هرکس خودش میفهمه داره دقیقا چه کار میکنه!»
بذارید یه جور دیگه بگم که فکر میکنم سادهتر باشه:
به نظر من تقریبا هفتاد درصدِ مردم واجبالحج هستن!
یعنی مستطیع!
چطور؟
ماشین، خونه، پسانداز، روزمره،
همه به «حدّ معقول» اگر تبدیل بشه،
کلی پول اضافه میاد!
گرفتید؟ یا پیچیدهتر شد؟
ما
در حواشی
غرق هستیم!
وَ این یعنی سلطهٔ سرمایهداری.
خونه پر از آدمه. اما من دیگه کشش ندارم. از دنیا کنار کشیدم و شعر میخونم.
اگه شعرای سیدتقی سیدی رو تا حالا نخوندید، بخونید. با یه لیوان چای.
من اون یه نفریام که به موسی کلیمالله ایمان آوردم و پابهپاش اومدم.
دیدنِ نیل دلم رو خالی کرده ولی مثلِ بقیه هی برنمیگردم پشتِ سر رو نگاه کنم و هولوولا داشته باشم که فرعون بهمون نرسه...
نه.
من اون یه نفریام که فقط چشم دوختم به موسی کلیمالله و منتظرم نجاتمون بده.
من اون یه نفریام که لبِ نیل ایستاده و چشم از موسی برنمیداره.