خواب میدیدم تو حیاط مسجد کوفهام. مرمری ولی برای حرم امام علی علیه السلام. چند تا آقا اومدن سخنرانی. بعد روضه خوندن. روضهٔ حضرت رقیه سلام الله علیها. بعد از روضه ابن ملجمِ ملعون اومد با شمشیر ضریح امام علی علیه السلام رو پاره کرد و برداشت. من و دوستام رفتیم دورِ مرقد و اون خبیث رفت. ما مرقد و غبارروبی کردیم. جارو کردیم.
برق انداختیمش. بعد نشستیم دور مرقد. نسیم میومد. یادمه نسیمش و. یکی برامون یه سینی آورد. توش حبهقند و شکلات و حلوا و خرما بود. بستهبندیش مثل بستههای نُقل خنچه عقد قدیم بود. با پلاستیک و ربان. چیدیم دور مرقد که سلفی بگیریم و بخوریم.
اذان شد و بیدار شدم...
آه...
یه شماره ناشناس اشتباه زنگ زد و گفت ببخشید، برای تعبیر خواب و استخاره تماس گرفتم.
گفتم برای خوابتون صدقه بدید و بگید خیره انشاءالله. استخاره هم بررسی کنید تصمیمی که میگیرید چقدر به نفعه و چقدر به ضرر.
گفت خانوم! من درست گرفتم؟ فکر کنم اشتباه گرفتم ها؟
گفتم اشتباه که گرفتید، ولی من بهتون اشتباه نگفتم.
بدون تشکر قطع کرد بیتربیت :)
سربهراه
زنگ زدن که دنبال دبیر برای آزمونهای تیزهوشانن و من رو معرفی کردن. بعد زمان و مکان و حقوق رو بهم می
هرچقدر معاونه بیادب بود، مدیره محترمه!
بعد از سلام و احوالپرسی گرمی که داشت، ازم پرسید چطور رسیدید؟ گفتم سخـــــــــــــــــــــــــــت (جیسون استتهام یادتون باشه، با نسکافهای که درست کردم و خوردم 😂) (ولی خدایی مسیر دوره و من حوصله ندارم اینقدر خدازده ببینم). گفت چرا اسنپ نگرفتید؟ گفتم نمیصرفه. مگه چقدر برای کلاس بهم میدید؟! (از روی زیادم خوشم میاد، خاصیت شغل آزاد پدرم و برادرام و هفتاد نسلمه به جز خالهم، که هیچوقت ترسِ ازدستدادن و از صفر شروع کردن نداشتیم! جدّاً و حقیقتاً و تحقیقاً و مؤکّداً این خصلت در کارمندجماعت نیست.) گفت من از اینجا بیست ساله دارم میام جای شما، دلتون و بذارید جای دل من! گفتم شما کارمند بودید، بیمه و حقوق داشتید حتی تو تعطیلی، من کارمند نیستم و برام نمیصرفه. تازه شما نسل قدیمید و به زجر کار میکردید، من نسلم، نسلِ راحت کار کردنه، خدا هم روزیرسونه.
خندید و گفت من شما رو برای بیشتر از دو جلسه میخوام. گفتم محاله! گفت اگه اسنپتون و بگیرم؟ گفتم حالا صحبت میکنیم :)
تا شاگردم بیاد اسنپ زدم قیمت بگیرم، دویست هزار تومن رفته و دویست هزار تومن برگشت!
میخوام بگم این چهارصدم بذارید روی حقوقم، من با اتوبوس میام :)
زشته؟ فکر کنم از دستم دیوار بجوه :)))
سربهراه
تا تو اتوبوسم یهچی بگم و برم که به شبکارم برسم🥲
تو پیامهای مختلفی که برام فرستادید، یه نکتهای فراگیر بود. یعنی بسامد داشت. تقریبا شامل همه میشد.
اونم اینکه شما چرا اینقدر غمگینید؟!
دقت کنید؛
غصه و غم و روزها و خاطراتِ تلخ برای همه است. هرکی بگه منِ سربهراه غم و غصهای ندارم، با پشتِ دست...
چیز، منظورم اینه که حرفِ مفت زده :)
پس منظورم طبیعتِ زندگی و عمرِ آدمیزاد نیست.
بلکه منظورم حس غالبتونه. اون عینکی که باهاش به دنیا و مافیها نگاه میکنید. اون سنجهای که غصهها و پیشامدها رو باهاش تحلیل میکنید.
انگار غصهدار بودن رو دوست دارید(!) انگار مثلا شما رو به غمگین بودن بشناسن خفنترید(!)
راستش من یکم جا خوردم...
ایتاییها معمولا مذهبیان(!)
چطور میشه یه مذهبی که خداباوره... امام حسین علیه السلام داره... امام زمان علیه السلام داره... غالب وجودش غم باشه و ناامیدی و اینکه دنیا در حقش ظلم کرده و اینجا جای موندن نیست و باید سرمون و بذاریم بمیریم و از این حرفا...
در درجهٔ اول گفتم بیا! اینه که میگم مذهبیا همهشون بوقن... دیدین راست میگفتم؟! :)
در درجهٔ دوم دلم سوخت... ته ته تهش که همهمون خدا رو قبول داریم... دلم سوخت عمر رو به غصه میگذرونید...
نیاید بگید تو فلان مشکل رو نداری، باشه ایّوبِ بلادیده! تو ستمکش! ولی میتونی بگی من بدون مشکل دارم زندگی میکنم؟
من نویسندهام. کار نویسنده درهمآمیختنِ حقیقت و خیاله. ما مینویسیم که دریچههای تازهای برای نگاه کردن خلق کنیم. یکی صادق هدایتی مینویسه و کلا دریچهها رو میبنده، یکی مثل من تا بتونه حواسش و جمع میکنه غصههایی رو نشر بده که از دلش میشه بذر جدیدی پیدا کرد و کاشت.
پس اینکه نمینویسم، به این معنی نیست که غصهای ندارم. دارم ولی در شأن قلمم یا خودم نمیبینم جارش بزنم. صبح دیروز و با امشب قاطی میکنم، وقایع رو جابهجا، زمانها رو پسوپیش، که هدفمند شه.
من نه علامهام، نه آخوند و منبری. حتی خیلی عامل به چیزی که میگم نیستم. ولی چیز بدی نمیگم. بدتونم نمیخوام. حرم هم رفتم براتون دعا میکنم.
امشب، شب جمعه است.
حال دارید یا ندارید، ته شب یا قبلِ نماز صبح، یه وضو بگیرید، بشینید جای نمازتون رو به قبله، وَ با خدا و امام زمان صحبت کنید.
بهشون بگید سربهراه گفته ظاهرا من غمگینم... بعد دربارهٔ غمهاتون با خدا صحبت کنید... دربارهٔ درموندنهاتون... حسهای بد... ترسها... نگرانیها... ظلمها...
با خدا حرف بزنید.
همین امشب.
نذارید حالا برم حموم تمیز و خوشگل... حالا اتاقم و تمیز کنم... حالا مهمونا برن... حالا بابا اینا بخوابن...
یه گوشه پیدا میشه تو هر خونهای...
هیچجاترین خونه رو هم داشتید، به بهانهٔ دستشویی برید و بیرون دستشویی خلوت کنید... جایی که من چهار سال درس خوندم و فردوسی قبول شدم :)
امشب با خدا حرف بزنید...
اون مذهبیای که امیدوار و شادِ واقعی نیست، یعنی رابطهش با خدا افتضاحه...
امشب برید پیوی خدا و سنگاتون و وا بکنید :)
منم دعا کنید؛ من زنبور بیعسلم :)
سربهراه
مُسکّنِ قوی با چای... چای... چای... چای... چای... تا موکبی حوالیِ عمودِ ششصد و دوازده که همهٔ بیخوا
از پیامها متوجه شدم اینجا ظاهرا پدر و مادری نیست. خیلی ناراحت شدم. بهعنوانِ نمایندهٔ بچهها، نیاز داشتم برخی حرفا بهشون برسه. مثلا اینکه گاهی برید بیرون. وَ این خبر رو به اونی که معمولا با شما همراه نمیشه بدید. بذارید خوشحال شه که قراره چند ساعتی تو خونه تنها باشه.
خانواده بیرون رفتن. با اینکه بعد از ۴۸ ساعت، فقط شش ساعت خوابیدم، اما با اشتیاق بیدار شدم که از تنهایی استفاده کنم.
سکوتِ خونه دلچسب بود. دلچسبترش کردم با صدای علیرضا قربانی. وقتی داشت با صدای بلند میخوند «بیم است که سودایت دیوانه کند ما را» من لباسام و انداختم تو ماشین، ناهار گرم کردم، نماز خوندم، ناهار خوردم، لباسام و پهن کردم، اتاقم و گردگیری کردم، جارو زدم، اسپند دود کردم، کولرم و تمیز کردم، آب گلهام و تعویض کردم، آب جوش آوردم نسکافه بخورم، راهپلهها رو تمیز کردم، هال رو، آشپزخونه رو، حیاط رو، تو حیاط بارون میومد، قربانی با صدای آهسته میخوند «در شهر به بدنامی افسانه کند ما را»، گریه کردم، برای اینکه برای خانوادهم و دوستانم هرگز مفید نبودم، برای شاگردهام هرگز کافی، برای خدا هرگز عبد، برای امام زمان هرگز آبرو، برای امام حسین هرگز عاشق، علیرضا قربانی میخوند «شاید که خیالِ تو امروز به یک ساغر مستانه کند ما را»، دست گذاشتم روی شعلههای قلبم، چشمهام و بستم و فرشهای دورِ حرم رو یادم آوردم که زیرِ سایهبونای سفید و بزرگش مینشستم به ناهار خوردن و بارون همینقدر ریز و شدید و لطیف میبارید، دستم و از روی قلبم برداشتم و برگشتم خونه، زندگی رو ادامه دادم، با گریه.
گریه کردم و آشپزی، خوراکِ شوری درست کردم برای شامم. گریه کردم و رویهٔ تشکم و دوختم، ناشیانه و کجوکوله. گریه کردم و لباسای فردای مدرسه رو اتو کردم، با وسواس و چندباره. نماز خوندم، بیحواس و شرمنده. علیرضا قربانی داشت تکرار میکرد «شاید که خیالِ تو امروز به یک ساغر مستانه کند ما را». من داشتم فکر میکردم خونهداری چه کارِ عاشقانهایه، چقدر به آسمون نزدیکه، چقدر هوای نجف داره، چقدر اشک دوختم به تشکم، شور ریختم به غذام، چقدر برگههای امتحانیِ شاگردام خیس شد، چقدر دهنم طعمِ دهین گرفت، چقدر قلبم...
ادامه میدم.
زندگی رو.
سؤال طرح میکنم.
برای چهارشنبهٔ دوازدهمها.
علیرضا قربانی هم میخونه «خدا رو چه دیدی... شاید پَر گرفتیم».