سربهراه
زنگ زدن که دنبال دبیر برای آزمونهای تیزهوشانن و من رو معرفی کردن. بعد زمان و مکان و حقوق رو بهم می
هرچقدر معاونه بیادب بود، مدیره محترمه!
بعد از سلام و احوالپرسی گرمی که داشت، ازم پرسید چطور رسیدید؟ گفتم سخـــــــــــــــــــــــــــت (جیسون استتهام یادتون باشه، با نسکافهای که درست کردم و خوردم 😂) (ولی خدایی مسیر دوره و من حوصله ندارم اینقدر خدازده ببینم). گفت چرا اسنپ نگرفتید؟ گفتم نمیصرفه. مگه چقدر برای کلاس بهم میدید؟! (از روی زیادم خوشم میاد، خاصیت شغل آزاد پدرم و برادرام و هفتاد نسلمه به جز خالهم، که هیچوقت ترسِ ازدستدادن و از صفر شروع کردن نداشتیم! جدّاً و حقیقتاً و تحقیقاً و مؤکّداً این خصلت در کارمندجماعت نیست.) گفت من از اینجا بیست ساله دارم میام جای شما، دلتون و بذارید جای دل من! گفتم شما کارمند بودید، بیمه و حقوق داشتید حتی تو تعطیلی، من کارمند نیستم و برام نمیصرفه. تازه شما نسل قدیمید و به زجر کار میکردید، من نسلم، نسلِ راحت کار کردنه، خدا هم روزیرسونه.
خندید و گفت من شما رو برای بیشتر از دو جلسه میخوام. گفتم محاله! گفت اگه اسنپتون و بگیرم؟ گفتم حالا صحبت میکنیم :)
تا شاگردم بیاد اسنپ زدم قیمت بگیرم، دویست هزار تومن رفته و دویست هزار تومن برگشت!
میخوام بگم این چهارصدم بذارید روی حقوقم، من با اتوبوس میام :)
زشته؟ فکر کنم از دستم دیوار بجوه :)))
سربهراه
تا تو اتوبوسم یهچی بگم و برم که به شبکارم برسم🥲
تو پیامهای مختلفی که برام فرستادید، یه نکتهای فراگیر بود. یعنی بسامد داشت. تقریبا شامل همه میشد.
اونم اینکه شما چرا اینقدر غمگینید؟!
دقت کنید؛
غصه و غم و روزها و خاطراتِ تلخ برای همه است. هرکی بگه منِ سربهراه غم و غصهای ندارم، با پشتِ دست...
چیز، منظورم اینه که حرفِ مفت زده :)
پس منظورم طبیعتِ زندگی و عمرِ آدمیزاد نیست.
بلکه منظورم حس غالبتونه. اون عینکی که باهاش به دنیا و مافیها نگاه میکنید. اون سنجهای که غصهها و پیشامدها رو باهاش تحلیل میکنید.
انگار غصهدار بودن رو دوست دارید(!) انگار مثلا شما رو به غمگین بودن بشناسن خفنترید(!)
راستش من یکم جا خوردم...
ایتاییها معمولا مذهبیان(!)
چطور میشه یه مذهبی که خداباوره... امام حسین علیه السلام داره... امام زمان علیه السلام داره... غالب وجودش غم باشه و ناامیدی و اینکه دنیا در حقش ظلم کرده و اینجا جای موندن نیست و باید سرمون و بذاریم بمیریم و از این حرفا...
در درجهٔ اول گفتم بیا! اینه که میگم مذهبیا همهشون بوقن... دیدین راست میگفتم؟! :)
در درجهٔ دوم دلم سوخت... ته ته تهش که همهمون خدا رو قبول داریم... دلم سوخت عمر رو به غصه میگذرونید...
نیاید بگید تو فلان مشکل رو نداری، باشه ایّوبِ بلادیده! تو ستمکش! ولی میتونی بگی من بدون مشکل دارم زندگی میکنم؟
من نویسندهام. کار نویسنده درهمآمیختنِ حقیقت و خیاله. ما مینویسیم که دریچههای تازهای برای نگاه کردن خلق کنیم. یکی صادق هدایتی مینویسه و کلا دریچهها رو میبنده، یکی مثل من تا بتونه حواسش و جمع میکنه غصههایی رو نشر بده که از دلش میشه بذر جدیدی پیدا کرد و کاشت.
پس اینکه نمینویسم، به این معنی نیست که غصهای ندارم. دارم ولی در شأن قلمم یا خودم نمیبینم جارش بزنم. صبح دیروز و با امشب قاطی میکنم، وقایع رو جابهجا، زمانها رو پسوپیش، که هدفمند شه.
من نه علامهام، نه آخوند و منبری. حتی خیلی عامل به چیزی که میگم نیستم. ولی چیز بدی نمیگم. بدتونم نمیخوام. حرم هم رفتم براتون دعا میکنم.
امشب، شب جمعه است.
حال دارید یا ندارید، ته شب یا قبلِ نماز صبح، یه وضو بگیرید، بشینید جای نمازتون رو به قبله، وَ با خدا و امام زمان صحبت کنید.
بهشون بگید سربهراه گفته ظاهرا من غمگینم... بعد دربارهٔ غمهاتون با خدا صحبت کنید... دربارهٔ درموندنهاتون... حسهای بد... ترسها... نگرانیها... ظلمها...
با خدا حرف بزنید.
همین امشب.
نذارید حالا برم حموم تمیز و خوشگل... حالا اتاقم و تمیز کنم... حالا مهمونا برن... حالا بابا اینا بخوابن...
یه گوشه پیدا میشه تو هر خونهای...
هیچجاترین خونه رو هم داشتید، به بهانهٔ دستشویی برید و بیرون دستشویی خلوت کنید... جایی که من چهار سال درس خوندم و فردوسی قبول شدم :)
امشب با خدا حرف بزنید...
اون مذهبیای که امیدوار و شادِ واقعی نیست، یعنی رابطهش با خدا افتضاحه...
امشب برید پیوی خدا و سنگاتون و وا بکنید :)
منم دعا کنید؛ من زنبور بیعسلم :)
سربهراه
مُسکّنِ قوی با چای... چای... چای... چای... چای... تا موکبی حوالیِ عمودِ ششصد و دوازده که همهٔ بیخوا
از پیامها متوجه شدم اینجا ظاهرا پدر و مادری نیست. خیلی ناراحت شدم. بهعنوانِ نمایندهٔ بچهها، نیاز داشتم برخی حرفا بهشون برسه. مثلا اینکه گاهی برید بیرون. وَ این خبر رو به اونی که معمولا با شما همراه نمیشه بدید. بذارید خوشحال شه که قراره چند ساعتی تو خونه تنها باشه.
خانواده بیرون رفتن. با اینکه بعد از ۴۸ ساعت، فقط شش ساعت خوابیدم، اما با اشتیاق بیدار شدم که از تنهایی استفاده کنم.
سکوتِ خونه دلچسب بود. دلچسبترش کردم با صدای علیرضا قربانی. وقتی داشت با صدای بلند میخوند «بیم است که سودایت دیوانه کند ما را» من لباسام و انداختم تو ماشین، ناهار گرم کردم، نماز خوندم، ناهار خوردم، لباسام و پهن کردم، اتاقم و گردگیری کردم، جارو زدم، اسپند دود کردم، کولرم و تمیز کردم، آب گلهام و تعویض کردم، آب جوش آوردم نسکافه بخورم، راهپلهها رو تمیز کردم، هال رو، آشپزخونه رو، حیاط رو، تو حیاط بارون میومد، قربانی با صدای آهسته میخوند «در شهر به بدنامی افسانه کند ما را»، گریه کردم، برای اینکه برای خانوادهم و دوستانم هرگز مفید نبودم، برای شاگردهام هرگز کافی، برای خدا هرگز عبد، برای امام زمان هرگز آبرو، برای امام حسین هرگز عاشق، علیرضا قربانی میخوند «شاید که خیالِ تو امروز به یک ساغر مستانه کند ما را»، دست گذاشتم روی شعلههای قلبم، چشمهام و بستم و فرشهای دورِ حرم رو یادم آوردم که زیرِ سایهبونای سفید و بزرگش مینشستم به ناهار خوردن و بارون همینقدر ریز و شدید و لطیف میبارید، دستم و از روی قلبم برداشتم و برگشتم خونه، زندگی رو ادامه دادم، با گریه.
گریه کردم و آشپزی، خوراکِ شوری درست کردم برای شامم. گریه کردم و رویهٔ تشکم و دوختم، ناشیانه و کجوکوله. گریه کردم و لباسای فردای مدرسه رو اتو کردم، با وسواس و چندباره. نماز خوندم، بیحواس و شرمنده. علیرضا قربانی داشت تکرار میکرد «شاید که خیالِ تو امروز به یک ساغر مستانه کند ما را». من داشتم فکر میکردم خونهداری چه کارِ عاشقانهایه، چقدر به آسمون نزدیکه، چقدر هوای نجف داره، چقدر اشک دوختم به تشکم، شور ریختم به غذام، چقدر برگههای امتحانیِ شاگردام خیس شد، چقدر دهنم طعمِ دهین گرفت، چقدر قلبم...
ادامه میدم.
زندگی رو.
سؤال طرح میکنم.
برای چهارشنبهٔ دوازدهمها.
علیرضا قربانی هم میخونه «خدا رو چه دیدی... شاید پَر گرفتیم».
میتونم نجفِ سفرنامهٔ شعبانم رو
در پانزده سبکِ ادبی،
از پانزده زاویهٔ دیدِ متفاوت،
با پانزده شروع و پایانِ مختلف،
پانزده بارِ دیگه از نو بنویسم...
فقط من و رفیق میدونیم این سفرِ لبریز از آوارگی،
چقدر مأوا و موطن بود...
یا امیرالمؤمنین؛
من از پشتِ لپتاپ، از وسطِ سؤالِ هشتمِ ادبیاتِ دوازدهم، از سقفِ امنی که شکرگزارش نیستم، از دلِ هوای سردی که برابرِ شبهای شَهرت داغه داغه، من درست از دلِ وظایف و تعهداتم، از دلِ واجباتم، به بانگِ بلند دورت میگردم و کمداشتنت رو جار میزنم...
دلتنگتونم ولی میانهٔ کارهایی که شما از زیارت، مقبولترش میدونید، نجف نمیخوام...
میخوام حلالم کنی...
میخوام من و ببخشی...
میخوام ازم بگذری که برات آبرو نیستم...
بخشش از بزرگانه...
دعای پدر مستجابه...
یا أبانا؛
استغفرلنا...
معذرت میخوام.
معذرت میخوام.
معذرت میخوام.
یا امیرالمؤمنین...
با لبخند واردِ کلاس شدم اما هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که نهم دو گفتن خانوم! امروز مثل همیشه نیستید!
حاشا کردم و با انرژیتر ادامه دادم.
زنگ که خورد اومدن دور میزم و گفتن جلسهٔ بعد، خانومِ پرانرژیِ خودمون باشید...
بغلم کردن، من و بوسیدن و رفتن.
نهم دویه دیگه... نمیشه مثل بقیه دورشون زد... قلبامون به هم متصله...
حتی خوبترین گفت صداتون گرفته... بعد سؤال مینوشت و بلند بلند به کوثر میگفت احتمال میدم امتحانمون و خراب کرده باشیم... کوثر میگفت خانم ما رو فراتر از نمره دوست داره...
همینطوری گزینه میگفتن که ببینن چرا من مثل همیشه نیستم و من مدام حاشا میکردم...
زنگِ قبل از نهم دو، نهم یکیها اومدن پیشم که با مدیر به چالش خوردن و دعوا شدن و ظاهرا بیرون با پوشش بدی دیده شدن و فلان و بیسار. ازم میخواستن واسطه شم و کار به خونوادهها نکشه.
رفتم دفتر و واسطه شدم و ماجرا حل شد.
موقع کلاس رفتن بهلول رو دیدم. اینجا از بهلول یادداشت داشتم فکر کنم. میشناسیدش.
بهلول از هشتماست. یه گردالوی کپلِ خوشخندهٔ بلای درسنخون که همه دبیرا ازش عاصیان جز من که برام ماهه. خیلی سرزنده است. خیلی شیطونه. خیلی اَدای اسکولا رو درمیاره ولی همهچی حالیشه.
بهلول رو صدا کردم که ببینم چرا قرص قلب میخوره.
هفتهٔ پیش سرِ تمرین دست بلند کرد بره بیرون. قانون کلاسمه که رفتوآمد نباید باشه و همه کاراشون و زنگ تفریح بکنن. برای همین با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت قرص بخورم.
گفتم صبر کن. یکی رو بردم پا تخته که سرشون گرم شه و خودم رفتم کنارش و یواش پرسیدم قرص چی؟
خندید. دستش و محکم مشت کرد قرص و نبینم. چشمام و گرد کردم که یعنی به من نمیگی؟! باشه...
من و دوست داره. سریع موضعش عوض شد و گفت بعدا میگم خانوم.
بهش اعتماد دارم. اجازه دادم بره.
زنگ تفریح صداش کردم که چی میخوری؟ گفت قرص قلبه.
گفتم چرا؟! باز خندید.
اومدم حرف بکشم که نهما ریختن سرم.
من تو کیف گوشیم صبح به صبح یه نوارکاغذ میذارم که توش چهار تا اسمه. برای چهار تا زنگ تفریح. از هرکی حالش و پرسیدم یا مشکلی ازش میدونم یا مسألهای داشتیم، یادداشت میکنم پیگیری کنم. روزای هفته رو هم تقسیم میکنم که به یکی دو روز نپردازم به یکی هیچی.
اصلا هم دنبال نتیجه نیستم، بچهها اینکه کسی بهشون توجه کنه رو دوست دارن. نمیشه از یکی یه روز حال بپرسی و بعد کلا ولش کنی. همینکه بهشون توجه میکنی دنیا رو بهشون میدن. انگار طفلیا هیچ گوش شنوایی ندارن...
خصوصا این پولدارا...
پول دارن اما دیگه چیزی ندارن...
بهلول رو یادداشت کرده بودم امروز پیگیری کنم.
زنگِ قبل از نهم دو صداش زدم و گفتم ماجرای قرصت چیه؟
خندید. من بلدم حرف بکشم. خیلی نگذشت که من و برد روی پلههای پشت بوم و حرف زد...
پدر و مادرش تا طلاق پیش رفتن. اینکه میفهمه تلاش میکنه خودکشی کنه. آستینش و زد بالا و جای تیغ رو روی دستش نشونم داد...
پدر و مادرش میترسن و نمیرن دادگاه. مادره میره خونه مادرش... پدره هم خونه پدرش...
بهلول؟
خونه مادربزرگش...
بچه است... هی غصه خورده و روی قلبش فشار اومده... بردنش دکتر و قرصی شده...
بهلول که اشکاش ریخت انگار چارلی چاپلینِ مدرسه اشکاش ریخت...
خیلی خودم و کنترل کردم اما چشمام سرخ شد... نهم دو گفتن خانوم صورتتون لبو شده... انگار گریه کرده باشید...
خیلی باهاش صحبت کردم و فرستادمش کلاس... اما بعدش همهٔ بدنم فروریخت...
جسمم آشفته شد.
کمرم درد گرفت. زانوهام. دستام. دست چپم زیرپوستی دوندون شد و ریخت بیرون. میخاره. همین حالام که نگاه کردم ترسیدم که نمونه یهوقت. صدام گرفت. کفشای جدیدم فوقالعاده راحته اما پای آزردهم دوباره درد داره.
خستهام. سردمه. ایستادن زیر دوش گرم رو میخوام و خوابیدن...
خوشحالم دارم میرسم خونه.
امیدوارم کسی باهام حرف نمیزنه.
برای امروز تمومم دیگه.
دارم ستایش میبینم. حشمت فردوس حالم و خوب کرده. جوهرهٔ مرد، کار کردنه. این جوهره تو هر مردی باشه پیر و جوون نداره.
عروسش انتخاب کرد با پدرشوهرش زندگی کنه. اینجور مواقع خیلی زحمت برای عروسه پیش میاد. باید بشوره، بپزه، ببره، بیاره. خلوتش کم میشه. کارش زیاد میشه.
ولی ستایش پدرشوهرش کاریه. میاد در حد ضرورت میخوره، میخوابه، حرف میزنه، میره که تلاش کنه.
اگه یه تار موی حشمت فردوس تو تنِ پسرای تن لشِ امروزی بود، الآن دنبالِ مشقای پسر پنجمیم بودم که به چه ترفندی بشینه بنویسه بخوابه!
من و رفیق تونستیم پولمون و از مردکی که پنجاه میلیون پول مردم رو بعد از دو سال نداده و دادگاه طفلیا همین شونزدهم بود و هنوزم به پولشون نرسیدن و اربعینشون خیلی سخت شد، با چهار تا پیام و تلفن بعد از یک هفته، از حلقومِ باباش بکشیم بیرون.
من و رفیق همین نیمهشعبان پولی که کاروان اولیه نمیخواست پس بده رو تو نصف روز پس گرفتیم.
عقبتر برم و بگم؛ تو یه مسابقهٔ نویسندگی اول شده بودم و کارت پول و تندیس داشت. بعد از اعلام نتایج غیبشون زد و جوایز رو پیچوندن. من و رفیق بعد از یک سال پیگیریِ جدی و مصمم، ردشون و تو دفتر بسیجِ مرکزی زدیم. رفتیم سراغشون و تندیس و کارت پول و ازشون کندیم.
عقبتر اینکه تو پارکینگِ حرم یکی زد به ماشین دوستم. دوستم خودش وا داد دید دو تا مردن. من ولی یک ساعت چنان معرکهای بهراه انداختم که حرم و خادماش و زائراش تا حالا ندیده بودن! حتی پلیس اومد هم خییییییییییلی شیک بهمون گفت بگذرید! دید دو تا دختریم و اون دو تا مردا بردنش چی بهش گفتن، ما رو وسطِ یه جماعت ظالم ول کرد و رفت... خدا بهم توان داد و امام رضاجان بهم جرأت، کوتاه نیومدم و هفتصد هزار تومانِ هفت سالِ پیش خسارتی که به ماشین دوستم زده بودن رو تا قرون آخر ازشون گرفتم.
میخوام بگم شما بگو صد تا تک تومنی! تو کتم نمیره مظلومی باشم که برابرِ ظالم ساکت نشسته و آه میکشه و حواله به قیامت میده. نه! مظلومها خودشون ظالمن. چون اونان که با اجازه دادن به ظالمها، اونها رو جری میکنن و مظلوم رو غریب.
اداره پولِ داوریِ نویسندگی رو واریز نکرده...
میتونم بگم هر روز یه پیام مینویسم که بفرستم، اما دقیقه نود لغو میکنم و شماره میگیرم تماس بگیرم، اما بوقنخورده قطع میکنم...
چرا؟
چون عوقم/اوقم میگیره با آموزش و پرورشیا حرف بزنم...
چون تا مجبور نباشم پام و اداره نمیذارم...
چون تا حقِ دخترام وسط نباشه، حتی از خیابونِ آموزش و پرورش هم رد نمیشم...
چون،
چون تا به این سن رسیدم جایی به فسادِ آموزش و پرورش ندیدم و بیفرهنگتر و بیادبتر و وقیحتر از آموزش و پرورشیا سراغ ندارم.
به هرکی برخورد هم به درک. من خودم معلمم و میدونم دارم دربارهٔ کیا و کجا حرف میزنم.
حتی رفیق هم نمیذاره من این پول رو پیگیری کنم. من نمیتونم بگم سگخور و هر روز شماره میگیرم که حقم و بگیرم، اما رفیق اتاقِ رئیس رو یادم میاره و حالم و بهم میزنه و منصرفم میکنه که حتی بخوام تف تو صورتشون کنم...
حقوقِ مؤسسهٔ جدید رو ریختن. همون یک جلسه رو. چون نیازم دارن و نمیخوان از دستم بدن. به تخصصم احترام گذاشتن که بمونم. خیلی گوشت شد به تنم. اما من و یاد حقم انداخت دستِ فاسدهای آموزش و پرورش...
شماره گرفتم که پیگیری کنم و باز بوقنخورده قطع کردم...
عوقم/اوقم گرفت حتی تلفنی باهاشون حرف بزنم...
همبازیِ پلیاستیشنم؛
کسی که کاپوچینوهاش و همیشه میدزدم؛
پسری که پارسال یکِ نیمهشب باهاش رفتم حرم و پلیسِ حرم به هوای اینکه من دختردبیرستانیام و با اون از خونه فرار کردم، ما رو گرفت و وقتی سنِ من رو فهمید و اینکه خواهربرادریم شاخ درآورد؛
تنها فردی که در خانواده عقاید و مواضعِ من رو نشنیده رد نمیکنه و هیچوقت نه مسخرهم کرد و نه آزارم داد؛
تنها همصحبتم در خونه،
رفت سربازی.