سربهراه
بزنین شبکه یک.
ممکنه از این فرسته برداشتِ خودشیفتگی و غرور کنید.
خب بکنید! نمیتونم برای ترس از فکرِ شما، یه معضلِ مدامِ اجتماعیم رو که ممکنه با نوشتنش، یک نفر رو بیدار کنه ننویسم!
رفیق میگه من و تو خیلی سطح بالاتر از بقیه میفهمیم. خیلی خیلی متفاوتتر. برای همین تک افتادیم. برای همین گاهی از تک بودن میترسیم که نکنه ما اشتباه میریم. نمیشه که بسیجیه هم اشتباه بره، مذهبیه، خونواده، دانشگاه، آموزش و پرورش، حرم و متولیاش،... همه و فقط ما تک بیفتیم.
شک میکنیم.
بعد خدا یه وصیتنامهٔ شهید،
یه سخنرانیِ آقا،
یه مثلِ الآن شبکه یک
میذاره جلومون و میبینیم عه! دقیقا همینا که من و رفیق میگیمه! همینا که من سرِ شاگردام درمیارم و حسرت میخورم سرِ خودم کسی نکرده...
اینقدر خوشحال میشم که خدا میدونه😍
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.
از معلمها:
دبیر ریاضی هشتم و نهم: یهو اومد پیشم و گفت پس من شما رو از همه برنامهها حذف کنم؟ گفتم جان؟ چی؟ گفت عه ببخشید! سرگروهِ پول جمع کردن برای مؤسس و مدیر منم. روی تلگرام گروه زدیم، شما تلگرام ندارید. به معاون گفتم، بهتون گفتن، مثل پارسال میخواید خودتون هدیه بگیرید. میخوام ببینم کلا بذارمتون کنار؟ گفتم از اموری مثلِ خیمهٔ فاطمیه نه. (تو اون کار مشارکت و مدیریت نکرد، ولی من گفتم که حدودم رو بدونه) اما این مدل کارهای اجباریِ آموزش و پرورشیا، بله، حذفم کنید. گفت اجباری چیه خانم فارسی؟ همه از جون و دل داریم میدیم! خندیدم و گفتم پس مشکل از حافظهٔ منه که نقونالههای پارسالتون رو یادمه :))
دبیر ریاضی هفتم: گفت ببخشید شنیدم شما خودتون جدا هدیه میگیرید. برای مؤسس چی میگیرید؟ البته شما پولدارید، هی برای بچههای مدرسه هم چیزی میخرید! گفتم من پولدار نیستم. خدا به کمِ من برکت میده. برای مؤسس هم هدیهای نمیخرم. داشت جوری نگام میکرد که از چشماش میبارید با اینهمه چالشی که برای مدرسهش داری، چطور باز سال بعدت و قرارداد بسته؟! من گفتم هدیههای بیمحبت رو گمونم همین شماهای معلم باب کردید...
دبیر قرآنِ نهم: کشیدمش کنار و بهش میگم دیدید بعد از عید دخترا چقدر کاشت ناخن داشتن و مژه؟ من به زبانِ ادبیِ خودم روی این موضوع کار کردم و میکنم، شما هم میشه غسل و ناپاکیش و بگید؟ لباش و کج کرد و گفت بهخدا آدم میمونه چی بگه! من اگه بگم میگن ما که نماز نمیخونیم، غسل به چه دردمون میخوره؟!
درست مثل آدمای کوچهوبازار و دورهمیهای فامیل(!) دبیر قرآن داشت همون زر رو میزد! لبخند و مهربونیم و جمع کردم و گفتم دبیر قبلیِ قرآن به دخترا گفته بود حضرت رقیهای وجود نداره(!) حجاب مخصوص جذاباست(!) همینکه چهل سالت شد میتونی لخت باشی(!) هیچجای قرآن هم اجبار نکرده حجاب کنی(!) میدونین کی تلاش کرد اون دبیر بیکار شه؟ من. من ادبیات خوندم و درس میدم اما احساسی نیستم. عقلم بهم میگه این مباحث وظیفهٔ شماست. و اگه شما وظیفهت و خوب انجام ندی حتما جای یکی دیگه رو اشغال کردی.
بعد در سکوت خیره شدم به چشماش.
دبیر آمادگی دفاعی نهما: دخترای تئاترم تا من و دیدن، با ناله اومدن پیشم که خانوم! اصلا اجازه نمیده از کلاسش بریم بیرون برای تمرین. گفتم خانم مدیر همراهن، ایشون رو میگفتید برن صحبت کنن. گفتن مدیر اجازه دادن، حتی نامه دادن، ولی اون نذاشته. دوشنبه رفتم دم در کلاس و گفتم بگید دخترای تئاتر بیان بالا تمرین کنن اجراشون و ببینم. گفت نمیشه. گفتم چرا؟ با لحن بدی جلوی دخترا بهم گفت شما اوندفه هم موزه کار کردی از کلاسای من زدی. چرا از ریاضی نمیگیری؟ چرا از علوم نمیزنی؟ اصلا چرا کلاس خودت نمیبری؟
کارگردان بلند شد و درجا جواب داد ما درس شما رو گوش نمیدیم ولی سر کلاس فارسی خودمون میریم میشینیم.
با نگاهی سریع بهش فهموندم ساکت شه و جواب معلمش و نده. دبیر آمادگی رو کشوندم بیرون کلاس. در رو بستم و با صدای آهسته بهش گفتم: چون وقت دخترام سر کلاست هدر میره. چون یا خوابن یا در حال کلکل باهات. چون برای وقتشون ارزش قائل نیستی. چون امتحانات یکیدرمیون کنسله و کلاسات فقط روزایی که برای بسیجِ اداره عکس میخوای فعال. چون امتحاناتت کشکه و همونم میرسونی و تلاشگر و با بیتلاش یکی میکنی. چون عکسِ شهدا رو به درودیوارِ مدرسه کوبوندی و عکسشون عمل میکنی. چون بهجای دستگیری از دخترایی که مشکل دارن، آمارشون و میدی. بسه یا بازم بگم؟ ساکت شد. برگهٔ اجازهٔ مدیر رو دادم دستش و گفتم پنج دقیقه دیگه دخترای تئاتر بالا باشن. وَ رفتم.
با مدیر چشم به دوربین دوخته بودیم که دخترا رو فرستاد.
مشاوره: من و کشید کنار و گفت یک ماهه به درخواست مدیر دارم روی کوثر کار میکنم که ماسک نزنه و گوش نمیده. دیروز ماسک نداشت. پرسیدم چی شده برداشتی؟ خوشحال گفت دیگه نمیخوام بزنم. رفت کلاسش. صداش کردم و اومد. گفتم چطور شده یهو؟ بالاخره ازش حرف کشیدم که شما باهاش صحبت کردین. گفت پنج دقیقه با خانم فارسی چت کردم و دیدم دیگه نمیخوام ماسک بزنم. میشه بگید تو پنج دقیقه چت چی گفتید که من تو یک ماه جلسه حضوری نگفتم؟!
گفتم بهش پیام زدم و پرسیدم چرا از نوزده رسیدی به پونزده؟ گفت ذهنم مشغوله. گفتم لابد به قیافهت؟ گفت از کجا فهمیدید؟ گفتم ترسوهای بیعرضه تو مدرسه ماسک میزنن، بیرون مدرسه آرایش میکنن. اونایی که جز قیافه هیچی برای بروزِ خودشون ندارن. برای همین وقتی قیافهشون به ایدهآلشون نمیرسه، پشت ماسک قایم میشن و ترحم گدایی میکنن. گفت خانم من تحمل اینهمه رک بودن رو ندارم. گفتم برای همین میگم ترسویی. اگه شجاع بودی از هو شدن نمیترسیدی. تو یه نمره۱۹ی و یعنی بااستعدادی، تنها کسی تو کلاس هستی که فهمید زینب استرسیه و بغلی، قبل از هر امتحان میری بغلش میکنی و آروم میشه. تو مهربونی.
تو مفیدی. تو دلسوزی. تو حواست هست وسطِ والیبال بازی کردن توپ دست کی نرسیده و بهش پاس میدی. اما ترسویی و چسبیدی به همونی که همه براشون مهمه؛ قیافه. هیچکس به قیافهت محتاج نیست. و تو هرگز زیباترین دختر جهان نمیشی. اما همهٔ اون قشنگای بیاخلاقی که مسخرهت میکنن، محتاجِ مهربونی توان و بدون تو حتی یه توپ بهشون نمیرسه.
همین. همین و بهش گفتم. داشت با حیرت نگاهم میکرد که گفتم ستایش هم بهم گفته شما بهش گفتید مدرسهت و عوض کن. حالا که فلانی اذیتت میکنه، تو مدرسهت و عوض کن. اومد پیشم و ازم پرسید این کارو بکنم؟ من بهش گفتم بکن. اگه بعدا میتونی شهرت و عوض کنی، بعدتر دانشگاهت و، بعدترش خانوادهت و، سالهای بعد شوهرت و، بعدتر بچههات و، یه روزی کشورت و، زبانت و، هویتت و، حتما بکن. حتما فرار کن از مشکلاتت. اما اگه عرضهٔ چیزای بزرگترِ بعدها رو نداری، به نظرم به نفعته خودت و عوض کنی. میدونی خانم مشاوره؟ همهٔ آدما فطرتاً قدرت رو دوست دارن. قوی بودن رو دوست دارن. آدمای قدرتمند رو دوست دارن. شما خودت ضعیفی، نسخههاتم ضعف داره. برای همین کسی جذبت نمیشه. من به بچهها مبارزه یاد میدم، همهشون از اتاقِ شما میان دنبالِ من.
شما بهشون میگی مهمترینِ دنیا خودتی، من بهشون میگم تو وقتی مهمی که داری به دردِ دنیا میخوری. شما بهشون میگی ترسهات ریشه در طرحوارههات داره، من بهشون میگم میترسی چون خدای زندگیت کمه.
همین.
دبیر کار و فناوری: یهو میگه باید مثل شما رفتار کنم. میگم چی؟ میگه بهشون گفتم نمایشگاهِ مشاغل بزنیم. مثل موزهٔ ادبیات شما. ولی هیچکس هیچی نیاورده. باید مثل شما اجبارِ نمره کنم. اومدم بگم من بیاجبار نمره موزه زدم که دیدم تف سربالاست... جوابش و گذاشتم روز دختر بگم. جلوی همهٔ مدرسه. بعد از تئاتر دخترام که بدون نمره، یک ماهه درگیرشن. بدون حتی ۰/۲۵! باشه تا علنی جواب بگیره :)
به یه داوطلب نیاز دارم برای تصحیح برگههای چهار کلاس، طراحی سؤال برای پنج پایه، محاسبهٔ نمرات ماهانه برای شش کلاس و هر کلاس سه نمره و هر سه نمره مجزّا برای دو ماه، اطلاعرسانی تاریخ مستمرهای اردیبهشت روی هجده گروه و برنامهریزی برای شنبه.
همهٔ این کارها تا فردا ساعت شش باید تموم شه. هفت هم بفرستمش جای خودم شبکاری که صبح هم از شبکاری بره مدرسه و کلاس.
سربهراه
به یه داوطلب نیاز دارم برای تصحیح برگههای چهار کلاس، طراحی سؤال برای پنج پایه، محاسبهٔ نمرات ماهانه
میخوام بدونید از فردا تا ۲۷ اردیبهشت قراره از فشارِ کار یا محو شم و ساکت، یا رگباری غرغر کنم.
اما از فردا تا ۲۷ اردیبهشت، سرزندهترین خسته و لهِ هستی هستم.
چون من عاشقِ شلوغی و پرکاریام و از بیکاری متنفر.
بزرگترین نعمتِ سرشلوغی، بیهوششدنمه بین درآوردن دو جوراب از پام :)
بیخوابای مجلس ببخشن!
خواستم بگم اگه اتاقتون شلخته و شلوغه، کمدهاتون بههمریخته، خونهتون آشفته، لباساتون اتونکرده، موبایل و لپتاپتون شلوغپلوغ؛
بهانهتون هم بچهداری و شوهرِ غیر پایه و امتحانا و کار و درس و روحیهتون و اینچیزاست،
شما یکی دم از ظهور و تمدن مهدوی و مکتب انقلاب نزن!
مهمه.
خیلی مهمه.
حتی اینکه خمیردندون رو از انتها فشار میدی یا از وسط هم مهمه!
زمان:
حجم:
132.6K
تا قبلِ قبلِ حاضر شدن داشتم برگه تصحیح میکردم. تو اتوبوس میخواستم مداحیای چیزی گوش بدم نفس بکشم، مادر و پسرِ کنارم دارن فارسی میخونن😂😭😫
با برگههام شام میخورم و مامان و بابا ستایش میبینن. حشمت فردوس داره عاشقی میکنه؛ به زیباترین وجه ممکن.
جَنَم، عاطفه، غیرت، شجاعت، اصالت، حلالخوری، خونوادهدوستی، ... یه مجموعه از همه چیزای خوبیه که میتونه یه زن رو «سرزنده» نگه داره.
محال در پسرهای آسمونجُلِ مامانیِ آویزونِ موجود(!)
#بیش_باد
اگه یه دخترچادری با کولهپشتی تو خیابونا دیدید که این ساعت داره بهجای سایهٔ درختا، از تو آفتاب راه میره و میلنگه،
اون تیکه از مقنعهشم که از گردیِ چادر جلوتره خیسه،
اون منم!
با دخترام آببازی کردم و حتی یک نقطهٔ خشک تو لباسام نیست و از زنگِ دوم نتونستم بشینم و پادردم :))