تو مفیدی. تو دلسوزی. تو حواست هست وسطِ والیبال بازی کردن توپ دست کی نرسیده و بهش پاس میدی. اما ترسویی و چسبیدی به همونی که همه براشون مهمه؛ قیافه. هیچکس به قیافهت محتاج نیست. و تو هرگز زیباترین دختر جهان نمیشی. اما همهٔ اون قشنگای بیاخلاقی که مسخرهت میکنن، محتاجِ مهربونی توان و بدون تو حتی یه توپ بهشون نمیرسه.
همین. همین و بهش گفتم. داشت با حیرت نگاهم میکرد که گفتم ستایش هم بهم گفته شما بهش گفتید مدرسهت و عوض کن. حالا که فلانی اذیتت میکنه، تو مدرسهت و عوض کن. اومد پیشم و ازم پرسید این کارو بکنم؟ من بهش گفتم بکن. اگه بعدا میتونی شهرت و عوض کنی، بعدتر دانشگاهت و، بعدترش خانوادهت و، سالهای بعد شوهرت و، بعدتر بچههات و، یه روزی کشورت و، زبانت و، هویتت و، حتما بکن. حتما فرار کن از مشکلاتت. اما اگه عرضهٔ چیزای بزرگترِ بعدها رو نداری، به نظرم به نفعته خودت و عوض کنی. میدونی خانم مشاوره؟ همهٔ آدما فطرتاً قدرت رو دوست دارن. قوی بودن رو دوست دارن. آدمای قدرتمند رو دوست دارن. شما خودت ضعیفی، نسخههاتم ضعف داره. برای همین کسی جذبت نمیشه. من به بچهها مبارزه یاد میدم، همهشون از اتاقِ شما میان دنبالِ من.
شما بهشون میگی مهمترینِ دنیا خودتی، من بهشون میگم تو وقتی مهمی که داری به دردِ دنیا میخوری. شما بهشون میگی ترسهات ریشه در طرحوارههات داره، من بهشون میگم میترسی چون خدای زندگیت کمه.
همین.
دبیر کار و فناوری: یهو میگه باید مثل شما رفتار کنم. میگم چی؟ میگه بهشون گفتم نمایشگاهِ مشاغل بزنیم. مثل موزهٔ ادبیات شما. ولی هیچکس هیچی نیاورده. باید مثل شما اجبارِ نمره کنم. اومدم بگم من بیاجبار نمره موزه زدم که دیدم تف سربالاست... جوابش و گذاشتم روز دختر بگم. جلوی همهٔ مدرسه. بعد از تئاتر دخترام که بدون نمره، یک ماهه درگیرشن. بدون حتی ۰/۲۵! باشه تا علنی جواب بگیره :)
به یه داوطلب نیاز دارم برای تصحیح برگههای چهار کلاس، طراحی سؤال برای پنج پایه، محاسبهٔ نمرات ماهانه برای شش کلاس و هر کلاس سه نمره و هر سه نمره مجزّا برای دو ماه، اطلاعرسانی تاریخ مستمرهای اردیبهشت روی هجده گروه و برنامهریزی برای شنبه.
همهٔ این کارها تا فردا ساعت شش باید تموم شه. هفت هم بفرستمش جای خودم شبکاری که صبح هم از شبکاری بره مدرسه و کلاس.
سربهراه
به یه داوطلب نیاز دارم برای تصحیح برگههای چهار کلاس، طراحی سؤال برای پنج پایه، محاسبهٔ نمرات ماهانه
میخوام بدونید از فردا تا ۲۷ اردیبهشت قراره از فشارِ کار یا محو شم و ساکت، یا رگباری غرغر کنم.
اما از فردا تا ۲۷ اردیبهشت، سرزندهترین خسته و لهِ هستی هستم.
چون من عاشقِ شلوغی و پرکاریام و از بیکاری متنفر.
بزرگترین نعمتِ سرشلوغی، بیهوششدنمه بین درآوردن دو جوراب از پام :)
بیخوابای مجلس ببخشن!
خواستم بگم اگه اتاقتون شلخته و شلوغه، کمدهاتون بههمریخته، خونهتون آشفته، لباساتون اتونکرده، موبایل و لپتاپتون شلوغپلوغ؛
بهانهتون هم بچهداری و شوهرِ غیر پایه و امتحانا و کار و درس و روحیهتون و اینچیزاست،
شما یکی دم از ظهور و تمدن مهدوی و مکتب انقلاب نزن!
مهمه.
خیلی مهمه.
حتی اینکه خمیردندون رو از انتها فشار میدی یا از وسط هم مهمه!
زمان:
حجم:
132.6K
تا قبلِ قبلِ حاضر شدن داشتم برگه تصحیح میکردم. تو اتوبوس میخواستم مداحیای چیزی گوش بدم نفس بکشم، مادر و پسرِ کنارم دارن فارسی میخونن😂😭😫
با برگههام شام میخورم و مامان و بابا ستایش میبینن. حشمت فردوس داره عاشقی میکنه؛ به زیباترین وجه ممکن.
جَنَم، عاطفه، غیرت، شجاعت، اصالت، حلالخوری، خونوادهدوستی، ... یه مجموعه از همه چیزای خوبیه که میتونه یه زن رو «سرزنده» نگه داره.
محال در پسرهای آسمونجُلِ مامانیِ آویزونِ موجود(!)
#بیش_باد
اگه یه دخترچادری با کولهپشتی تو خیابونا دیدید که این ساعت داره بهجای سایهٔ درختا، از تو آفتاب راه میره و میلنگه،
اون تیکه از مقنعهشم که از گردیِ چادر جلوتره خیسه،
اون منم!
با دخترام آببازی کردم و حتی یک نقطهٔ خشک تو لباسام نیست و از زنگِ دوم نتونستم بشینم و پادردم :))
سربهراه
اگه یه دخترچادری با کولهپشتی تو خیابونا دیدید که این ساعت داره بهجای سایهٔ درختا، از تو آفتاب راه
زنگ تفریحِ اوّل، هفتما اومدن گفتن خانوم میاین آببازی؟ خندیدم گفتم بیام خیس میشید هاااااا! فکر میکردم یه تعارفه ولی با ذوووووق گفتن هوراااااا!
رفتم حیاط. پام هنوز رو پله بود که یه بطری آب، خالی کردن تو صورتم :)
نهما دیدن خیس شدم، رفتن با بطریهای آبشون ریختن سرم :)
میلم به نهما بود ولی هفتما سرِ ذوق بودن با من بازی کنن. بطری یکی از نهما رو گرفتم آب کردم، افتادم پی هفتما. هلن و گیر آوردم و بطری و ریختم تو یقه مانتوش :)
از چپ و راست ریختن سرم و خیـــــــــــــــــــــــــــسم کردن :)
تو دلم گفتم من یه دبیرستان و خیس میکردم، خودتون خواستید :)
میگمیگ رفتم پای باغچه و شلنگِ آب رو گرفتم دستم و تا به خودشون بجنبن، آب رو باز کردم، انگشت شستم و گذاشتم سرِ شلنگ و به آب، زاویه و سرعت دادم و گرفتم روشون :)
ساعتِ ۹ و بیست دقیقه از مدرسهٔ ما صدای فریاااااااااد بلند شد و وقتی مدیر و معاون و بقیهٔ معلما ترسیده اومدن پشتِ پنجره، دیدن من شلنگِ آب و بستم رو دخترا و دخترا مثلِ جوجهزردای بیپناه، چسبیدن به دیوار و با جیغ و داد و خم شدن، سعی میکنن خیس نشن :)
ولی یه مدرسه ازش آب میچکید تا همین زنگِ آخر :))
مدیرمون میکروفون برداشتن گفتن دمتون گرم خانوم فارسی :))
رفتم دفتر گفتن نمره انضباطتون و چند بدیم؟ :))
معاون گفتن باید با پدرشون تماس بگیریم بیان مدرسه :))
معلما در سکوت و تعجب نگام میکردن :))
شلنگ و که انداختم، بدو بدو در رفتم اومدم دفتر :))
صدای ذوق و خندهٔ هفتما مدرسه رو برداشته بود، نهما هم داد میزدن میبینیمتون خانم فارسی :))
هشتما هم خیس و متحیر مونده بودن گوشه دیوار :)))
دیشب که رسیدم، مامان گفت حوالیِ ساعتِ هفتونیمِ عصر، فرماندهت اومد و یه بسته برات آورد.
بسته رو که باز کردم توش گنج بود!
دو ظرف، گنج و خردهگنجهایی اطرافش!
جلوی خودم و گرفته بودم که از نوشتههای روی ظرفها، پیشِ مامان گریه نکنم. درِ ظرف رو که باز کردم، خونه بوی سوق الکبیر گرفت!
طاقت نیاوردم. بلند شدم و همهچیز رو بردم اتاقم.
اتاق بوی سوق الکبیر گرفت.
گریه کردم.
گریههام بوی سوق الکبیر میداد.
قاشق بردم به گنج. گنج گذاشتم دهنم. دهنم بوی سوق الکبیر گرفت.
برای مامان مقداری گنج ریختم توی بشقاب. مامان که خورد بوی سوق الکبیر گرفت.
گنجِ بزرگتر رو پنهان کردم انتهای طبقهٔ پایینِ یخچال و گنجِ کوچیکتر رو گذاشتم توی کولهم.
کولهم بوی سوق الکبیر گرفت.
دارم میرم مدرسه که املا بگیرم.
مدرسه و املای دخترام بوی سوق الکبیر میگیره.
از اتوبوسِ اوّلم که پیاده شدم، بوی سوق الکبیر گرفته بود.
امروز هرکی گنجشناس باشه، بوی سوق الکبیر میگیره و مست میشه!
امروز خیلی بیرون کار دارم. برای فردای دخترا خیلی خرید دارم. خیلی تو شهر تردّد دارم.
مشهد امروز بوی سوق الکبیر میگیره.
مشهد امروز مست میشه.
تقصیر من نیست؛
تقصیر فرمانده است.
حتی چشمای شما که این فرسته رو خوند، بوی سوق الکبیر گرفت.
تو آینه نگاه کنید؛
بوی سوق الکبیر به مشامتون میرسه.
با زیرصدای همون دشداشهپوشی که صدا میزد:
دِهینْ بوعلی! بِفرما خانُوم!
هرچی امضا میکنم تموم نمیشه.
دستم درد گرفته.
دوندونایی که دست چپم ریخت بیرون هنوز خوب نشده.
پای آزردهم با کفشای جدید هم خوب نشده.
درد دارم.
خوابم میاد.
وَ تنها چیزی که نمیذاره غر بزنم اینه که فقط دو هفته دیگه با دخترامم...
با نهما...
با خوبترین...
وَ بازم باید پرشون بدم برن پی آیندهشون...
شنبه سرِ کلاسِ نهمِ دو، بحثِ آشپزی شد. همه گفتن دستپختِ خوبترین خیلی عالیه. تعجب کردم. به روحیهٔ پسرونهش و سیسِ عقابش نمیاد. با ذوق نگاهش کردم و گفتم واقعا؟! ریز لبخند زد و گفت خانوم گولِ قیافهم و نخورید. نگفتم نخوردم که دوستت دارم...
محبتم بهش بیشتر شد. چندبعدی و تواناست. مادرش همسنِ منه. به این فکر کردم اگه دخترِ من بود با اینهمه ادعا، اینقدر باعرضه و توانمند بار نمیومد...
امروز یادداشتِ کارتپستالِ هدیهش و نوشتم. دستِ من پنجاه و هفت نمره اضافه داره و هرگز دست از تلاش نکشید. براش از کربلا هدیه گرفتم. میذارم عکسش و. چیزیه که خیلی خیلی دوست داره و خوشحال میشه. درست از روبهروی حرمِ آقا امام حسین علیهالسلام. به این نیت که عاقبت بخیر شه و عهدهدارش آقا بشن. بهشم میگم از کجا براش هدیه خریدم.
تو اینهمه سال معلمی تا حالا شاگردی رو اینطوری دوست نداشتم... با همهٔ وجودم تلاش میکنم و تشویق که تیزهوشان قبول شه... با اینکه میدونم اگه جای دیگه نره میاد شعبهٔ دبیرستان پیش خودم.
اردیبهشت برای من ماهِ غمانگیزیه...
نُه ماه جون میکّنم و خونِ دل میخورم و آب میشم، بعد باید یکی یکیشون و بذارم لبِ پنجره و هول بدم که بیفتن و بپرن و نترسن و پرواز کنن و برن پی آسمونشون...
قلبم رو به چی آروم کنم؟
به دِهینِ عِراق...
عِراق...
عِراق...
بعد از پر دادنِ جوجههام،
پناه میبرم به عِراق...