سربهراه
دیشب که رسیدم، مامان گفت حوالیِ ساعتِ هفتونیمِ عصر، فرماندهت اومد و یه بسته برات آورد. بسته رو که
خستگیم و فقط گنجی که انتهای طبقهٔ پایینِ یخچال پنهان کردم، در میکنه...
تو اتوبوسم و یکی داره برا اون یکی میگه من خواهرزادهٔ سردار فلانیام(!) یادِ شبِ دختر افتادم...
یه لشگر مذهبیِ خاکبرسر دورهمون کرده بودن که یکی میگفت خادمِ حرم هستم... اون یکی میگفت برادرِ فلانی... اون یکی میگفت نوهٔ فلانی... یکی میگفت چهارده ساله تو سپاهه... اون یکی حافظ قرآن بود و یکی دیگه کارت بسیج درآورد...
وَ همهشون، همهشون... امر به معروف و نهی از منکر رو ذلیل کردن...
این فرسته در راستای اون خاکبرسرای نمازخون و روزهبگیر و محجبه و ریشو نیست...
این فرسته رو برای رفیقم نوشتم.
من و رفیق تو بسیج حکم داریم. چون فعالِ اردو جهادی هستیم در سیل و زلزله... هیچکدوم نرفتیم حکمامون و بگیریم... اینجا نوشته بودم که من کارت بسیجم و هم پاره کردم... جفتمون از دانشگاه فردوسی هستیم و کلی سابقه داریم... وَ مواردی دیگه...
من هرگز خودم رو پشتِ کسی یا جایی پنهان نکردم. اونشب تا کلانتری رفتم و یه لشگر نرِ مذهبی رو که خیال میکردن سرم داد بزنن اشکام میریزه، مجبور کردم ازم عذرخواهی کنن اما حتی نفهمیدن معلم هستم!
برای من پیش اومده بود و همیشه همین بودم. ولی رفیق آرومتر از منه و اهل مدارا. اونشب اولین تجربهش بود. همهش خیال میکردم الآن میگه که ما حکم داریم و فلان و بهمان...
حتی پلیسه ازمون پرسید کارت امر به معروف دارید یا زیرمجموعهٔ ارگانی هستید؟(!) رفیق گفت قرآن و داریم و زیرمجموعهٔ اسلام هستیم و تذکر مثل نمازمون واجبه.
آخ من کِیف کردم!
ما رو از پرونده و دادگاه و سوءسابقه ترسوندن و ما محکم ایستاده بودیم پای امر به معروف و حتی نفهمیدن تحصیلاتمون چقدره.
همهشون هیچیندار بودن! با کیلوکیلو ریش و پشم، آویزونِ کارت و جا و افراد بودن و تهش مجبورشون کردم عذرخواهی کنن در حالی که حتی سنمون رو هم نمیدونستن!
تو راهیان نوری که ایام کرونا رفتیم و اونجا با فرمانده آشنا شدیم، ایشون برادرِ شهید بودن و کسی که دوران داعش خودشون در سوریه بودن و میتونستن کلی بچسبن به این و اون، ولی گمنام ظرف میشستن و مردکی برای ما از شهدا میگفت که یه هیچیندارِ بهتماممعنا بود(!)
من جدّا حالم از مذهبیها به هم میخوره... واقعا میگم! جمعه رفتم برای فلسطین، سخنرانی رو گوش نمیدادم. روی فرش هم ننشستم. خادمشون اومد گفت گوش بدید. تشکر کردم. گفت اگه گوش نمیدید از اینجا برید!
عجب...
بهش گفتم نگاه نکن جفتمون چادریایم و من شکل توام، این لباسیه که عقیدهم بهم گفته بپوشم و اگر نه از تو و مثل تو بیزارم. اینجایی که ایستادم هم وسطِ شهرمه و مالکش تو نیستی. هرجا دلم بخواد میایستم و به توی عقبموندهٔ هیچیندار هم ربطی نداره.
میخوام بگم اینقدر واقعی حالم بهم میخوره که بیان هم میکنم.
یکی پیام داده چرا روز دختر رو تعریف نمیکنی و به حرف رفیقت میکنی؟
پاسخت و گرفتی؟
چون رفیقم مثلِ شما مذهبیای هیچیندارِ آویزونِ کارت و فرد و مکان نیست! چون مثلِ شما عقبموندههای سجادهآبکشِ بیعرضه، هرجا گیر کرد از حوزه و دین و عقیده و مدرک و خونواده و ریالِ تو جیبش و دو رکعت نافلهش مایه نمیذاره.
مفهوم؟
نکتهدارترین هدیهم این خرفهٔ تزیینشده و باسلیقه، با کارت تبریکی که توش یه بیت از سعدی نوشته شده، بود.
یه بار از اندوه گذاشت روی دلم...
دختری که این گلدون رو بهم هدیه داده، فوقالعاده ساکت و مظلومه. هیچوقت سرِ کلاسم حرف نزده. جز ارتباطِ درسی با هم گفتگویی نداشتیم. از گفتنش اذیت میشم اما حقیقته؛
حتی یک خط نمیتونم در موردش صحبت کنم و نمیشناسمش... اما اون همهٔ دوستداشتنیهام و میشناسه...
گلدون، سعدی، تزیین، سلیقه، سادگی، صمیمیت، کارتپستال...
این یعنی باز هم محبتی وجود داشته که من ازش غافل بودم و نتونستم حسی متقابل بهش بدم...
کاش به تعدادِ شاگردهام، تکثیر میشدم...
دخترکِ نازنینم...❤️🩹
از پاکت یا ساک هدیه خوشم نمیاد. ازش برداشتِ بیاهمیتی و بیمحبتی میکنم. از سر باز کردن و رفع تکلیف توش میبینم.
اما هدیههایی که کادو شدن... کادوشون باسلیقه تزیین شده... یادداشت دارن...
من از این هدیهها بوی مستکنندهٔ عشق و محبت به مشامم میرسه و سرزندهم میکنه...
اونچه داخلش بود زمین تا آسمون با سلیقهم فرق داره، اما رفت تو اون بخشی از کمدم که برای خودمه و عزیز... نذاشتمش تو بخشِ قابلِ اهدا به دیگران.
این هدیه رو یکی از هفتمهای افغانستانیِ نازنینم بهم داده💞
اضطراب داشت رنگش و دوست نداشته باشم... گفت خانوم میشه بازش کنید که ببینم رنگش و دوست دارید یا نه؟!
با نگرانی پرسید...
بغلش کردم و محکم تو بغلم فشارش دادم و موهاش و بوسیدم. گفتم نازنینِ قلبم! حتی اگر سیاه باشه هم عاشقشم و میبرمش اربعین. میخوام با همین قشنگیِ کادوش ببرمش خونه و به همه نشونش بدم که ببینید دخترم چقدر باسلیقه و وقت بهم هدیه داده😍
دخترکم...❣
یه ماگِ صورتی هم دارم که...
آه.
عزیزِ دلم...
اون دخترم بهم هدیه داد که اومد پیشم و گفت فلانی با من قهر کرده و به حرفم گوش نمیده. میشه آشتیمون بدید؟
وقتی زنگِ تفریح دو تاشون و بردم گوشهٔ سالن و مجبورشون کردم با هم حرف بزنن، عصبانی سرِ هم داد میزدن و اون یکی میگفت تولدم نیومدی، با بچهها رفتیم بیرون نیومدی، زنگ زدم بیا خونهمون دورهمی نیومدی، حالام نیا.
این با داد گفت پول نداشتم. تو که میدونی مامان و بابام تو چه وضعیان. هیچی پول نداشتم. چطور بدون پول جلوی بچهها بیام؟ فقط تو اوضاعم و میدونی...
اون یکی گفت چطور با فلانی خبر رسید رفتین بیرون؟! اونجا پول داشتی؟!
این گفت ماه رمضون بود، هیچی لازم نبود بخریم، من و برد مترو منکارت زد بره کوهسنگی بلیز بخره تنها نباشه. یک قرون خرج نداشت که رفتم...
آه...
گریه...
گریه...
دارم پای این ماگ گریه میکنم...
بقیهش نوشتن نداره...
زمان:
حجم:
71.2K
این صدا را شنیدم.
خیال کردم دیوانه شدم.
زدم زیرِ گریه.
رفتم دنبالِ صدا.
دیدم روبهروی حرم موکب است.
چای میدهد.
با نعلبکی.
در استکانِ کمرباریکِ تا کمر شکر.
با قاشقِ فلزی برای هم زدن.
دستِ مردم بود.
دیدم که چای هم غلیظ است.
دوباره صدا زد:
هَلبی زائر...
با صدای بلند گریه کردم.
مردِ عِراقی از دور دید.
برایم استکان آورد.
خودش فهمید.
پرسید:
اربعین؟
من دست گذاشتم روی صورتم و به هقهق گریه کردم.
آقا امام حسین...
قدم سرِ چشمم گذاشتید...
شهرم را منوّر کردید...
آقا امام حسین...
سربهراه
این صدا را شنیدم. خیال کردم دیوانه شدم. زدم زیرِ گریه. رفتم دنبالِ صدا. دیدم روبهروی حرم موکب است.
ظهری میلنگیدم. میخچهٔ پایم غیر قابل تحمل شده. به زجر کفش پا میکنم. ظهری که در راهِ کلاسِ پسرم بودم به پاهایم گفتم باید ببرمت دکتر. فقط بهخاطر اربعین. اربعین قرار است همینجوری مرا اذیت کنی؟ لنگ بزنم و درد بکشم و عقب بمانم؟
آقا امام حسین...
حتی درد پایم را با معیار اربعین میسنجم... شما خودت را رساندی...
آقا امام حسین...
من باید به شما برسم...
بگو لنگ... بگو دردناک...
من فدای تاولهای مشّایه...
چقدر شرمندهام که شما تا آسمانِ شهرِ من قدمرنجه کردهای...
حضرتِ آقای امام حسین!
عهدهدارِ ما!
کسوکار و مَحرم و پناهِ ما!
شما را که خدا برای به دادِ ما رسیدن نیافریده... شما که نباید دلتنگیهای ما را پاسخ بگویی... حاجاتِ ما را عابسِ شما بس! من از عابسِ شما حاجتها گرفتهام...
هی گفتم به حقِ امام حسین کارم را راه بیانداز... به حقِ امام حسین به دادم برس... به حق امام حسین فلان و بهمان...
هی عابسِ شما به حقِ شما گرهگشایی کرد...
آقای امام حسین؛
خدا شما را آفریده که ما عشق را بچشیم... که زندگیمان تکانده شود... که کار کنیم و تقویم نگاه کنیم و هی چشم بکشیم به دوبارههای هر عمود...
شما فقط برای دوست داشته شدنید...
برای اینکه من با میخچهٔ دردناکِ پایم هی بگویم دوستتان دارم... دوستتان دارم... دوستتان دارم...
ببین آقای امام حسین؛
شما باید همان بالای بالاها بمانید و ما هی روی سرپنجه بلند شویم و قد بکشیم و دست دراز کنیم تا بزرگ شویم... برای رسیدن به پای شما...
آقای امام حسین؛
به عابسِ شما سپردهام که به شما بگوید من چقدر شما را دوست دارم...
به عابسِ شما سپردهام به شما بگوید همهٔ امر به معروفها و نهی از منکرهایم به احترامِ شماست که تنها ماندید... سپردهام بگوید من هی اسمِ شما را در مترجمِ گوگل مینویسم... به زبانهای مختلف جستجو میکنم... بعد به املایش دقت میکنم... بعد بلندگوی پایینِ ترجمه را فشار میدهم و به تلفظِ نامت به زبانهای مختلف گوش میسپرم... چقدر نامِ تو زیباست؛ اباعبدالله... حتی به زبانهایی که نمیدانم.
من اهلِ تولدی دوباره و رفیقِ شهید و این مسخرهبازیهای بیبنیادِ بیفکرِ صورتیغایت نیستم.
من در مشّایه متولد نشدم؛ اِحیا شدم!
قبل از مشّایه دخترِ شاه بودم! خانواده داشتم، اعتبار داشتم، احترام داشتم، فامیل و دوست و همسایه داشتم، پول داشتم، صورتی یکدست سفید و دستهایی بلوری داشتم. رفاه از سروکولم بالا میرفت. روزنامه خراسان کار میکردم و هر ظهر پیتزا میخوردم و آبمیوه طبیعی با تکههای میوه و عصرها قهوه سرمیکشیدم. قبل از مشّایه من با همه حرفِ مشترک داشتم! با پدرم، با مادرم، با برادرهایم، با مردمِ توی اتوبوس، با مردمِ توی صفها، با همکارانم، با انقلابیها، با ضدانقلابیها، با مذهبیها، با ضدمذهبیها، با دخترها، با پسرها، حتی با استادهایم... همکلاسیهایم...
بروبیایی داشتم برای خودم!
مشّایه مرا تکاند...
مشّایه فوت کرد وسطِ زندگیام...
من بید بودم...
به بادِ همان فوت لرزیدم...
همهچیزم را باد برد...
آفتابِ مشّایه صورتم را تیره کرد و دستانم را سیاه... طلاهای سر و گردنم کم شد و پیتزاها جای خود را به ساندویچِ سیبزمینی آبپز دادند و بهجایش پاسپورت پشتِ پاسپورت پر شد...
کمکم تنها شدم...
حرفِ مشترکی با کسی نداشتم...
طرد شدم... تنها شدم... دور شدم...
اما زنده.
مشّایه؛
دمِ عیسوی داشت...
یک شبی
میانهٔ بیابان
منِ دور از خانه و خانواده را
منِ دور از رفاه و پول و اعتبار را
منِ تنها را
کنارِ عمودی
اِحیا کرد...
شب بود.
دی بود.
سرد بود.
عمودِ هشتصد و خردهای بود.
گفتند به سیطرهٔ کربلا نزدیکیم و پیادهروی روبهاتمام.
وَ من بعد از ۲۳ سال مُردگی
ناگهان نفس کشیدم...
قلبم تپید...
وَ زنده شدم.
در آن حیاتِ دوباره؛
استکانها به هم میخورد،
باد میوزید و پرچمِ عظیمِ آذریها را با هیجان تکان میداد،
جوانی عِراقی لِخلِخکنان از کنارِ جاده میگذشت،
غبارِ بیابان مژههایم را خاکستری کرده بود،
وَ دشداشهپوشی بیتوقف صدا میزد:
هَلَبیکم... هلبیکم یا زوّارِ بوسجّاد... هلبیکم...
وَ من با بوسجّاد آشنا شدم؛
زانوزده...
گریان...
تنها...
تنها...
تنها...
من بودم و بوسجّاد.