سربهراه
دوستم برام خبر خوش فرستاده. خبر خوشش یه لینکه. باز میکنم و تیزر سریال سووشون هست که نرگس آبیار ساخت
رفیق تکمله زده به فرستهم😍
بله؛
همه خودشون اسم میگفتن و خودشون رو شرحهشرحه میکردن،
در حالی که ایشون از من سؤال پرسیدن😍😍😍 ایشونی که حرفی با کسی نمیزدن😍😍😍
برادرم اومده مرخصی. مادرم داره کولهش و خالی میکنه لباساش و بشوره.
بسته بهداشتیش و نشونم میده و میگه بهش شامپو سدر صحت دادن. بعد نچنچ میکنه و سرش و به نشونهٔ افسوس تکون میده!
متوجه افسوس مادر نمیشم! میپرسم چی شده؟ چرا نچنچ میکنی؟
میگه شامپو بد به بچهم دادن!
من از شدتِ حیرت نیمخیز میشم و ظرف تخمهٔ روی پام میریزه! میگم شامپوی بد؟! مامان از بچگیم تو حمام فقط شامپو سدر صحت دیدم! فقط بابا ایندفعه سیر صحت خریده! متوجهی چی میگی؟!
مامان سکوت میکنه...
من خیلی عصبانی میشم...
اولین روزِ با خانواده بودن خیلی طوفانی شروع شد...
تخمههام و جمع کردم و رفتم اتاقم...
دوری و دوستی.
دارم با خشم فکر میکنم چطور میشه؟ چطور میشه آدم نسبت به کسی یا چیزی اینقدر کینه یا جهل یا حسد یا چی داشته باشه که حقیقت رو وارونه کنه یا...
ینی واقعا اسکن مغزی چی نشون میده؟!
واقعا سؤالمه!
سربهراه
برادرم اومده مرخصی. مادرم داره کولهش و خالی میکنه لباساش و بشوره. بسته بهداشتیش و نشونم میده و
اونیکی برادرم میگفت تا پرچمِ این نظام و نکشم پایین سربازی نمیرم!
الحمدلله پرچمِ نظام، دماغِ برادرم و کشید پایین و مجبور شد بهخاطر کار و ازدواج بره سربازی و منافقانه لقمه نونش و از پرچم دربیاره😎 خیلی دیر رفت و کلی جریمه خورد.
هروقت از سربازی میومد کلی حرف مفت میزد و من هرچی مقابله میکردم، چون سربازی نرفتم و طرفدار نظامم، میگفتن من دروغ میگم(!)
این یکی با من بزرگ شده. نیمی از وجودش با من شکل گرفته. مثل من طرفدار حزبالله نیست ولی مثل بقیهشونم ضدنظام نیست.
با اینکه مادرم مخالف بود و میگفت مثل اونیکی دیر برو و وقتی مجبور شدی، این عاقلانه بهوقت دفترچه پر کرد و بهوقت اقدام کرد و به هیچکسم توجهی نکرد. قشنگ برنامه کار و زندگی و ازدواجش و ریخته و تکلیفش با خودش معلومه :)
دیشب هنوز نرسیده بود که اونیکی به مادرم میگفت براش غذای خوب بذار، اونجا فرماندههاشون غذای خوب میخورن، تفالههاشون و میدن ما...
برادرم که رسید و مادرم برای اون بیشتر از همه و با مخلفات ریخت، خیلی میل نداشت. مادرم گفت معده بچهم و به هم ریختن اینقدر آشغال بهش دادن! برادرم خیلی جدی دست از غذا کشید و گفت آشغال؟! هفتهای دو بار کوبیده داریم، ناگت داریم، شما سبک غذاییای که به ما میدی اینه مامان؟! ناهار پادگان و تا خرخره خوردم، جا ندارم! :))
بابا گفت صبحا با باتوم میزنن به تختاتون بیدار شین؟ (این و اونیکی وقتی سربازی بود میگفت!)
برادرم با عصبانیت گفت مگه زمان شاهه؟! مگه ساواکه؟! این چه سؤالاییه؟! باتوم چیه؟! تخت چیه؟!
میان با دست میزنن به در همه پا میشیم!
من کِیفور بودم :)
گفتم اون یکی دروغ زیاد میگفت من هرچی گفتم قبول نکردید، اینکه از خودتونه، مثل من تافتهٔ جدابافته نیست(!) این و چی میگین؟! :))
اونیکی میگفت وقتی سینهخیز میبرن، درازنشست میدن، اصلا نرو، خودت و بنداز روی زمین و بگو نمیتونم، هیچ غلطی نمیتونن بکنن...
اینیکی گفت روزای اول اذیت میشدم ولی حالا بدنم ورزیده شده، اتفاقا تا ته همه ورزشا و آمادگیها رو میرم. دستام تاول زد ولی زمین خاکی رو زودتر از همه سینهخیز رفتم و رسیدم. خیلی خوبه. آدم و توانمند میکنه.
دمت گرم داداشم❤️
دمت گرم مرد😍
جوری که من میانهٔ سیاسیترین بحثهای ممکن دربارهٔ جمهوری اسلامی ایران هستم،
قسم میخورم مسعود پزشکیان و عراقچی نیستن!
یه چیزی به خانواده گفتم، قبلا هم به شاگردام گفته بودم، الآن هم میخوام اینجا بنویسم.
من جامعهشناس نیستم ولی معادلهم تا ریاضی داشتم همیشه بیست بود.
این معادله خیلی ساده است:
خانمهای دینمدار تشکیل خانواده میدن و فرزندآوری میکنن. حتی احتمالا در این شرایط بیش از میانگین هم فرزند میارن.
مؤنثهای ولنگار هم
یا ازدواج نمیکنن و اهل کثافتکاریان
یا اگه ازدواج کنن طلاق میگیرن و داریم میبینیم
یا اگه طلاق نگیرن ته ته تهش یه بچه میارن.
نتیجه؟
بیدینها قدرت و رسانه و تسلیحات و اتاق فکر و چارت تشکیلاتی هم داشته باشن، به زودی تموم میشن و نمیتونن حریف جریان دینمدار بشن.
تازه نسلهای مذهبی قبل، آگاه از جنگهای ترکیبی و نقشههای استکبار نبودن،
شما بگیر نسل جدید دینمدار آگاه هم شده و آگاهانه داره فرزندآوری و تربیت میکنه.
فکر نمیکنم فرزندآوریِ الآن بتونه ایران رو از پیریِ آینده نجات بده... دیر به فکر افتادیم...
اما ترکیب جمعیتی رو تغییر میده.
تاریخ ثابت کرده افراد دینمدار در شرایط ستیز، باروریِ بیشتری دارن.
اینم که ممکنه بچههای دینمدارها شکل خودشون نشن، باز با تاریخ اگه پیش بریم میبینیم که غالبا شبیه پدر و مادر میشن و استثنائات کم هستن.
ضمنا
شرایط اقتصادی هم اگه ادامه پیدا کنه،
دین رو به عنوان عامل عدالت به صحنه برمیگردونه :)
درواقع
واقعا زمین رو دینمدارها به ارث میبرن :)
و واقعا جای هیچ نگرانیای نیست،
دعوایی اگر هست
سر «تکلیف» هست که در این مسیر، هرکس کجا ایستاده و فردای به ارث بردن کی سربلنده و کی سرافکنده...
✌️😎🇮🇷
چهارده_پونزده ساله دارم علنی و در فضای مجازی مینویسم. ده سال مداوم وبلاگ، بعد از فروپاشی وبلاگها، استوریِ دوستداشتنی و تکرارنشدنیِ واتساپ و بعدش از بدِ حادثه کانال.
میخوام بگم این پیام برام تازه نیست، جدید نیست، نه غصهم میده، نه شادم میکنه. نه خشمم میده، نه امیدوارم میکنه. واقعا از جمله بازخوردهای فراوانم در فضای مجازیه و اونم چون قربونصدقهتون نمیرم چون نه تعدادتون برام مهمه، نه قراره از شما پول دربیارم(!) شما رو عادت دادن جذبِ هرکی بشید که خرتون کنه :)
من یادتون میارم باید آدم باشیم، دردتون میاد :))
به اونا هم گفتم،
به شما هم میگم؛
فقط با دعا حل نمیشه.
به عمل کار برآید...
به عمل.
عمل کردن وحشتناکتر از درگیر بودنِ خودت با خودت نیست :)
از من بازم گفتن بود!
سربهراه
سلام
سفرنامهٔ اصلی، قلممه، هنرِ نوشتنمه، فضای مجازی امانتدار نیست. اینجا مذهبی و غیرمذهبی همهچی رو به اسم خودشون نشر میدن. دقت کنی جز مشهورها که شناختهشده هستن و حق نشرشون محفوظه، بقیه نمیان داستان یا ایدهشون رو در فضای مجازی بنویسن. اینجا جای نشرِ هنر و تخصصت نیست.
کربلا هنوز زوده... نوشته بودم مبادامه... هنوز وقتش نیست...
اما نجف...
نجف؛
تاکستانِ علی...
علی...
به تو ای عشق
از این فاصله
از دور سلام!
از کجاش بگم؟ از اونجا که دست میکشی به خوشههای روی ضریح و دونه دونه انگورها از بینِ انگشتهات قِل میخوره و میفته تو حوضِ فیرزوهای دلت؟
قُلُپی صدا میده و وسطِ حوضِ دلت هی دایره دایره موج درست میشه و قلقلکت میاد...
اونوقت با چشمای گریون کنارِ تاکستانِ علی، میخندی...
مستانگیها را چگونه شرح باید داد؟!
وقتی گرفتند از زبانِ شعر، ساقی را...
یا مثلا نشستی روبهروی ایوان طلا... سر بلند میکنی که منارههای عظیمش رو ببینی... پیشونیت میخوره به پلههای آسمونِ اول... فرشتهها از خواب میپرن... هی سر میچرخون چپ و راست که ببینن کی بود؟ چی شد؟ چطور بود؟ بعد نمِ اشکای چشمهات میپاشه به سروصورتشون... اشکهات که از تاکستانِ علی جوشیده، طعم گرفتن... فرشتهها رو از خود بیخود میکنن... ایوان طلا رو یاهو،شون برمیداره... صحن رو موج برمیداره... تو رو جنون برمیداره... تاکستان رو هیاهو برمیداره... حوضِ دلت رو قُلُپقُلُپ برمیداره... ببخش ای شاه اگر من... این گدای مستِ شیرینعقل... نمیجویم برای گفتگویت هیچ آدابی...
تو دست دراز میکنی به سمتِ تاکستان... به بوی ردای علی... مولودِ کعبه! دستِ مرا بگیر که آب از سرم گذشت... منارههای عظیمِ ایوانطلا کنارِ حوضِ دلت گُل میکنن... مثلِ پیچک، بیتوقف و مشتاق از دلِ رگهای قلبت قد میکشن... خیلی عظیمن و سینهٔ تو خیلی کوچیک... ترک میخوره سینهت... مثلِ کعبه به وقتِ میلادش... مثلِ فرقش به وقتِ رستگاری... به خدای کعبه از عظمتِ منارههای ایوانطلا تو سینهت فرومیریزی... پِی نداریم ما دورافتادههای قحطیزدهٔ امامندیدهٔ چشم به تقویمدوخته که عمرمون به سر نرسیده به پای پسرش میفتیم یا ناکام از دنیا میریم...
زلزله میشی... گوشهٔ صحن... پشتِ درِ مدرسهٔ غرویه... چند ریشتر میتونه کاشیهای حوضِ دلت رو بترکونه و آب از گوشهوکنارِ فیروزهایها فوّارهای بزنه بیرون؟
مجبوری دست به دیوار بگیری که فرونریزی... روی دیوارهای حرم ولی اقیانوس کاشتن... ماهیسیاه باشی غرق میشی... چه چیزی از سفر در عمقِ اقیانوس زیباتر؟ برای قصهٔ ماهیسیاهِ تلخِ تُنگابی... اقیانوس به اقیانوس، فروریخته و آوار پناه میبری به علیشناسها... شیخ عباس قمی کجایی؟ بلند شو ملاصدرا... من برای آسمونِ علی پرنده نیستم... برای اقیانوسِ کاشیها نهنگ نیستم... من یه ماهیسیاهِ جویهای کنارِ جادههای بیتابلواَم که گوگلمَپ هم پیداشون نمیکنه... یه نیمهشبِ سردِ زمستونی، امام رضاجان دعام کرد و سر از آبراهههای سوقالکبیر درآوردم... بوی دِهین به مشامم رسید و شیرینعقل شدم... افتادم پی اقیانوس... زایندهرودم در سرشتم ردّی از دریاست... تا کی بگیرم سرنوشتی باتلاقی را؟ از من پذیرا باش متنی اتفاقی را... این بیتهای درهمِ هندیعِراقی را... آقا به من فرصت ندادند اشک و هقهقها... در متن بنویسم تمام اتفاقی را...
آخ...
دیگر مرا تاب نوشتن بیش از اینها نیست... لطفا خودت بنویسْ، اَز این لحظه باقی را.
امتحانا و مراقبتها و برگه تصحیح کردنا و نمره وارد کردنای من از هفتهٔ بعد شروع میشه. این هفته بیکارم. تو خونه شرایط کارِ خونه کردن ندارم. با اینکه عاشق آشپزی کردن و یاد گرفتنم و دلم میخواد ظرفا با نظم توی کابینتا چیده شه و همیشه بوی سیر و دارچین تو هوای خونه باشه، ولی دستم بسته است... مثل گلدونی که شوقِ گل دادن داره ولی گذاشتنش تهِ انباری و اینقدر نور بهش نرسیده که داره پلاسیده میشه...
بعد از یه فشارِ وحشتناکِ کاری،
یهو بیکارِ بیکار شدم...
تصور کن یه فنر رو بین انگشتات هی فشار دادی و فشار دادی و فشار دادی و یهو رهاش کردی...
فقط یک روز گذشته و نه موبایل، نه تلویزیون، نه دورهمی و غیبت کردن از همه، نه یه کتابِ صد و سی صفحهای رو یهنفس خوندن، نه دو تا فیلم نود دقیقهای رو با سرعتِ ۲/۵ دیدن، هیچکدوم به جذابیتِ «کار و فعالیت» نیست...
دلم میخواد مامان دوباره بره مکه و بتونم کل کارای خونه رو دست بگیرم... دلم میخواد ده جلد کلیدر رو شروع کنم... دلم میخواد یه دورهٔ حضوریِ فوق پیشرفتهٔ نویسندگی برم... دلم میخواد کسی بهم ریاضی درس بده... دلم میخواد هر صبح برم کوه و چایآتیشی بخورم... دلم میخواد با یه عالمه از خوبترین، کار فرهنگی بکنم... با رفیق برم بینالود و روبهروی پنکههای بادی عظیم روی دشتِ سرسبز و رقصان در بادش بدوم... با لپتاپ قصه بنویسم...
دلم میخواد برم عِراق.
تو مشّایه جوونه بزنم...
من گلدونِ فراموششدهٔ ته انباری نیستم.