Mahmoud KarimiMahmoud Karimi - Chi Mishe Tire Mohabat [Sevilmusic].mp3
زمان:
حجم:
6.8M
به دامِ زلفِ بلندت دچار و سرگرمم
مرا جدا مکن از حلقههای زنجیرم...
دو شبِ پیش رفیق تو باسلام یه دیوارکوب میبینه که طرحش دو تا دخترن تو بغل هم، یکیشون موهای رنگارنگی و اونیکی شبهبرهنه.
برام میفرسته و منم همونی که اون دیده میبینم.
جفتمون تو باسلام گزارش میدیم و اون نرم و من تند که اینجا فرانسه نیست هرکی هر غلطی دلش بخواد بکنه. جمع کنین وگرنه از طریق فتا پیگیری میکنیم.
الآن رفیق خبر داد اون طرح رو برداشتن.
این کارمون فقط دونفره بود.
فقط دو تا پیام.
شد.
خواستم با مصداق یادآوری کنم هروقت فکر کردی نمیشه، اون بهونهٔ خودته برای پیچوندنِ خدا.
یک. در میانهٔ شلوغیام.
در میانهٔ شلوغی زندگی کردن خیلی خسته و رنجورم میکنه، اما دوستش دارم. من آدمِ خلوتی نیستم. سفر رو با کاوران دوست دارم و سفره رو با خانواده و زیارت رو گروهی و نماز رو به جماعت. من معلمِ کلاسهای شلوغی هستم که دبیرهاش برای تموم شدنِ سال جشن دارن و من اندوه.
در خلوتی همه توانمندن. اینکه چیز عجیبی نیست! من از خواستگار نمیپرسم تو عصبانیت چه بازخوردی داری؟ معلومه میگه منطقیام! همه در آرامش منطقیان! میبرمش تو شلوغترین خیابون، پشت چراغقرمزی طویل، وسط آفتابِ ظهر، با کلی رانندهٔ خستهٔ در آستانهٔ دعوا، ببینم اونجا چه میکنه!
در خلوتی همه کتابخونن! اینکه مسخره است کسی جواب بده کتاب دوست دارم ولی وقت ندارم(!) تو وقتی کتابخونی که در شلوغترین روزهات هم کتاب دستت باشه!
در خلوتی همه نمازخونن... همه قاریان... همه اهل عبادتن(!) خیلی راست میگی وسطِ هیاهوی کار و درس و زندگی نماز اول وقتت دیر نشه! قرآنِ روزانهت فوت نشه!
خندهم میگیره همه میگن «الآن شلوغم... وقت ندارم»(!) خندهم میگیره چون بدترینِ آدمهای روی زمین هم در عادیترین شرایط خوبن! پس هنر نکردی!
هنر اونه که در بحران چه شکلیای!
در شلوغی چه روتینی داری!
در هیاهو بازخوردت چیه!
هنر اینه وسط بدوبدو چیا دغدغته!
هنر اینه کلاسی که پر ازچالشه رو چطور مدیریت کنی! بچهخوبا که مدیریت و هنر و دبیری نمیخوان(!)
دو. مامان میگه بیا بریم میخچه پات و فلان درمانگاه هم نشون بدیم. میگم ابداً! اونجا همه دکتراش جوونای دست و گردن تتوییِ لختیان که از دانشگاه آزاد به زورِ پول مدرک گرفتن. اونا چه میفهمن درمون چیه؟!
مامان میگه چرا اینطوری میگی؟
میگم چون تو مدرسهام. چون من روال نمره دادن رو میبینم. من میبینم معلمای حرومخور چطور نمره میدن که ترازشون بالا بره و خنگا رو بالا میارن. بریم فلان درمانگاه که دکتراش قدیمیان و میفهمن چی به چیه.
سه. صبح زود رسیدم مدرسه. فقط من و مامانِ مدرسهایم. همینطور که برگای گلدونا رو دستمال میکشه، به منی که دارم سؤالاتِ جاموندهٔ ریاضی کشوریِ نهم رو بررسی میکنم میگن دختر گُلُم، یه چیزی میخوام بگم، مدیونم میشی اگه ازم دلخور شی، چون خودت میدونی چقدر دوستت دارم.
میخندم و میگم شما من و بزن، من و فحش بده، اگه جز همین خنده ازم دیدی.
میگه دختر من، فلان مدرسه همه نمرهها رو بیست داده. کارنامه همه بیست. فلان مدرسه هم همینطور. اونیکی. اینیکی. بعد تو اداره اونا شدن مدارس برتر ناحیه. با اینکه خدا میدونه شاگردای خنگش اسم و فامیلشونم غلط مینویسن. ولی مدرسه ما که معدل بیست نداره شده مدرسه بده... با اینکه اینجا مدیر و معاون و شما داری زحمت میکشی...
خنده از لبام میره. چون یادم اومد دارم تو دل بیعدالتی، از عدل دم میزنم...
میگن دختر من، من آدم پختهایم. تا دلت بخواد اینور و اونور کار کردم. مدیر دیدم، معاون دیدم، معلم دیدم. مثل شما سه تا (مدیرم، معاون اجرایی و خودم) هیچجا ندیدم. شماها هر سه به حقوق این کار نیاز دارید ولی برای حقوق کار نمیکنید. من دیدم معلمای دیگه اینجا چند بار به ساعت نگاه میکنن کی تموم شه مدرسه... دیدم مدیری که دیر و زود میاد و به دروغ میگه اداره بودم... اما شما...
دختر گلم بقیه نگن من میگم که تو دو ماه دوشنبهها اومدی با بچهها تئاتر کار کردی و نگفتی حقوق میخوام... زورم میگیره معلمای دیگه با حسادت بهت نگاه میکنن و پشتت با هم پچپچ دارن... اونوقت اینهمه زحمت میکشی و چون سه تا درس شما تو کارنامهها بیست نیست، اداره شما و مدرسه رو برده زیر سؤال...
میپرسم چیزی شده؟ بهم بگید.
با همون لهجهٔ قشنگش میگه نه به خدا! اگه خانم مدیر بفهمه من این چیزا رو بهت گفتم ازم دلخور میشه. تو اداره محکم پشت شما ایستاده و گفته همهتون قیامت باید به خانم فارسی ما جواب پس بدید. برید با همون دبیرای بیسوادتون که نمره کیلویی میدن.
ولی من دلم برای زحمتت میسوزه... چرا جوری نمره نمیدی تو بری بالا؟ چرا زنک بیسوادی که نمیتونه یه جمله حرف بزنه باید سرگروه ادبیات اداره باشه؟ (وقتی اومده بود بازرسی کلاسام، مامان مدرسه دیده بودنش. از اونجا یادشه کیه و چهطوری) چرا تو با این عرضه و سواد رو به خاطر نمرههایی که میدی بگن بد؟ دختر گلم یه جوری نمره بده این احمقایی که پشت میزا نشستن چون پارتیهای کلفت داشتن، حقت رو نخورن...
یادِ مدرکم افتادم... یادِ دو سال درس خوندنم با بالاترین کیفیت اونم همزمان با تدریس و ویراستاری... یاد استاد سلمان ساکت که من و برد اتاقش و گفت بهترین تکلیفا از تویه ولی تو کوتاه نمیای و این بده... یاد استاد قبول افتادم... که حتی پروپوزالم و نخوند چون راضی نشدم روی کتابش که تو اسرائیل تدریس میشه و از افتخاراتشه کار کنم...
یاد استاد پیشقدم میفتم که چقدر تلاش کرد روز دفاعم اشکم و دربیاره و چقدر خودش و به این در و اون در کوبید و صدای استاد راهنمام که از گروه ادبیات نبود و از هیچی خبر نداشت دراومد که چرا رفتارتون اینقدر غیرعادی و غیرعالمانه است و اون بازم ادامه داد و من اینقدر خوب مدیریت کردم که حتی صدام نلرزید و با صلابت پاسخ میدادم و حتی تیکه هم مینداختم و اون اینقدر کمر به تخریب بست که استادراهنمام جلسه رو دست گرفتن و گفتن من میتونم برم و شب بهم ایمیل دادن بین تو و استادات اتفاقی افتاده؟ اون روز به لطف خدا نذاشتم نه قبول، نه پیشقدم، نه ابراهیمی اشکم و ببینن، اما وقتی از سایت دفاع بیرون اومدم، دست گذاشتم روی قلبم و نشستم گوشهٔ دیوار و با صدای بلند گریه کردم...
عمیقترین و
شدیدترین و
طولانیترین گریهٔ عمرم...
مثل مادری که بچهش مرده...
درست مثل مادرِ بچهمرده که هجده سال درس خوندنم به فنا رفت و حالا باید همهجا بنویسم لیسانس و طعنهٔ مشتی دانشگاه آزادی و پیامنوریِ با پارتیبهمیزرسیده رو بخورم...
دردم گرفته...
نه از سرماخوردگیم، نه! از سر انگشت پام تا فرق سرم دردم گرفته...
محکم آب دهنم و قورت میدم که بغضمم ببره و چشمام حتی خیس نشه...
لبخندِ بیجونی میزنم و میپرسم: منظورتون اینه چون اونا دزدن، منم دزد باشم؟!
ساکت میشن. دستاشون روی برگ گلدونی ثابت میمونه. نگاهشون میفته زمین.
من بازم میپرسم: چون زحمت من رو دزدیدن، منم زحمت دخترام و بدزدم؟ چون من و همرتبهٔ بیتلاشا کردن، منم بیتلاش و تلاشگرم و یکی کنم؟
پس فرقمون چی میشه؟
اونوقت شما بازم من و اینقدری دوست دارید که از بین اینهمه همکار فقط به من بگید دختر گلم؟!
من و خیلی دوست دارن. خیلی. چشماشون قرمز میشه و از دفتر بیرون میرن...
چهار. به خانم قرآن فکر میکنم. به خانم دینی. به خانم آمادگی دفاعی. که هر سهشون مذهبیان. که پروفایلاشون سردارسلیمانی و شهیدهمّت و رهبره. ولی اونام نمرهها رو گرد میکنن... بهقول مدیرم:
نه گرد! که دایره! که دایرههای چهار و پنج نمرهای!
که اسمش و میذارن رأفت اسلامی...
به این فکر میکنم اگه مذهبیامون به وظیفهشون عمل میکردن من تنها میشدم؟! حق من خورده میشد؟!
به این فکر میکنم مذهبیامون چطور میتونن پول شبههناک... یا حتی حروم بخورن؟!
درد، دبیر ریاضی نیست... درد دبیر ورزش نیست... درد دبیرهای بیخدای بیاعتقادِ مزدور نیستن...
همونطور که پارسال درد مردک شارلاتان نبود که میگفت خدا کیه؟!
درد، مدیر اون خرابشدهای بود که پشت سرش ایوانطلای امام حسین علیه السلام بود و دستش تسبیح و روی پیشونیش جای مُهر...
دو بار رفتم اداره برای حقوق داوریم شکایت کنم و برای اینکه دوباره به اون اتاق نرم و اون آدم رو نبینم، برگشتم... همهٔ پلهها رو برگشتم و رنج سکوت برابر ظلم رو با خودم حمل میکنم...
درد، ایناییان که دین، لقلقهٔ زبونشونه و به وقت عمل، پی مصلحت و منفعتن...
پنج. مدیرم با عصبانیت برگهٔ ریاضی یکی از نهمها رو میذارن روی میزشون و ازش عکس میگیرن. با عصبانیت میگن من ریاضی خوندم. این برگه نوزده و نیم نمیشه. ولی دبیرم داده نوزده و نیم. چه کار کنم؟ چه کاری ازم برمیاد؟
شش. حتی مدیر و معاون هم از سر عدالت این نیستن... دنیا چرخید و حق دخترشون خورده شد، تا فهمیدن من چه کار میکنم و چرا با وجود اینهمه مشغله، یه کلاسور جدا دارم و نمرات رو محاسبات دقیق میکنم و برای خودم کار تراشیدم...
هفت. ریاضی کشوری چندین نفر بیست داریم...
املا استانی فقط دو نوزده... وَ کلی ده...
اینها رو میذارن کنار هم و من و با دبیر ریاضیای مقایسه میکنن که...
آه!
مثلِ همهٔ عمرم که هرجا گفتم ادبیات خوندم، من رو با رشتهٔ فیزیک مقایسه کردن و خیال کردن رتبه نیاوردم...
آه...
من به دیده نشدن و پایمال شدن تلاشهام عادت دارم...
هشت. خدا میبینه.
خوبترین یه خطا داشت
که اگه دبیر ریاضی امضا میکرد
میشد ۲۰
سرِ برگهش خیلی مکث کردم
خیلی غصه خوردم
من معلمی نیستم که از ۱۰ دادن خوشحال بشم
همونطور که معلمی نیستم که از بیستِ الکی دادن ذوق کنم
سرِ برگهٔ خوبترین عاطفهم درگیر شد
ترسیدم ناحق کنم
عکس گرفتم از کلمه
فرستادم برای رفیق
بیاسم
گفتم این و با کدوم «ز/ذ» میخونی
تا جواب بده هی صلوات فرستادم که بگه «ذ»
ولی نوشت «ز»
زیر برگه نوشتم ۱۹ و گریه کردم
عدالت درد داره
رشد درد داره
بخوای اجراش کنی بیشتر
بخوای عاملش باشی بیشتر
همهشون برام خوبترین نیستن
اما من برای همهشون همون زحمتی رو کشیدم که برای خوبترین
حتی پدر و مادرا نمیدونن که رنجِ این نوزده
بیش از همه
برای منه...
من مصطفی چمران نیستم.
من مرتضی آوینی نیستم.
من یحیی سنوار نیستم.
من طیبهسادات زمانی نیستم.
من ابراهیم رئیسی نیستم.
وَ خسته شدم.
مدیرِ شبکاریم پیام زدن بهتر نشدی بیای؟
نه نه! نگید چه مهربون!
دوستام سرِ شب زنگ زدن و احوالم و پرسیدن و اینکه چرا امشب نیستم. اونا از مهربونیه.
ولی مدیر خانمم...
کارش لنگ منه!
بخش آقایون خراب شه، باید تا یک ماه جواب پس بده...
من و لازم داره.
صدها نیرویی که قربونصدقهش میرن و بهش چشم میگن
عرضه ندارن کار کنن
وَ اون برای سربلندی پیش قسمت آقایون
من و نیاز داره
وگرنه این
همون زنیه که یک سال پیش
چون بهش نگفتم چشم
چون مثل بقیه خم نشدم شونهش و ببوسم
من رو از پُستم تنزل داد...
که تو هیچ جلسهٔ مسؤولیتی نباشم و
هیچ مسؤولی من رو نبینه...
بدون جلسهٔ تودیع...
بدون روال اداری...
یه عصری پیام داد چون شما مشغله داری و گناه داری و پُستتون سنگینه، جابهجاتون کردم...
اینم مذهبیه :)
دورشم مذهبیان :)
درد
اینه.
ذکر خیر... یا شرتون بود گفتم بهتون بگم.
رفیق به مطلبی از یه بلاگر خانم رسیده که کلی تولید ملی، تولید ملی کرده و تهش گفته عه... کار سختیه من خسارت دادم و حساسم میخوام کار خارجی بیارم(!)
بهم میگه این بیعرضگی خودش و با زدن تو سر تولید ملی ماستمالی کرده؟
من طرف و میشناسم.
به آیدی کانالش پیام میدم وقتی حجاب حضرت زهرا سلام الله علیها رو کردی عبا و بلاگرحجاب شدی و از دین و وطن و البته کودن بودنِ مذهبیها زدی به جیب، عجیب نیست از دیدار با آقا بنویسی و تو سر تولید ملی هم بزنی و با توجیهات رنگیرنگی و روضههای طویل که دل کودنمذهبیها رو بهدرد میاره که آخی... طفلی... شیفت کردی روی کار خارجی...
لازم دونستم پیام بدم که نشینی لذت ببری همه نمیفهمن :)
بعد یکی از کلیپای خوشآبورنگِ عباییش رو برای رفیق میفرستم و وقتی داره حرص میخوره، میگم روی کانال منم یه تعداد از همون کودنمذهبیا هستن که ظاهراً شیعهٔ اینن. من و هم دعوت کرده بودن به آیینِ حماقتشون :))
سربهراه
یک. در میانهٔ شلوغیام. در میانهٔ شلوغی زندگی کردن خیلی خسته و رنجورم میکنه، اما دوستش دارم. من آد
امروز امتحان فارسی بود.
هفتم و هشتم که امتحان دادن و رفتن خونه، مادرا زنگ زدن مدرسه و به معاون جیغجیغ که سؤالا خارج از کتاب بوده و فراتر از سطح کلاس بوده و الهی خیر نبینه و به زمین گرم بخوره و بی اونکه جرأت کنن فامیلشون و بگن، قطع کردن.
سریع فایل سؤالات و پاسخنامه رو گذاشتم روی گروههای هفتم و هشتم و به معاون و مدیرم گفتم هرکی زنگ زد، بگید اثبات کنه سؤالا خارج از کتابه و من با بچهش کار نکردم.
خسته بودم.
از زنگای مادرا نه!
از همون بحث دیشب.
از معلمهای حرامخوری که عرصه رو به من تنگ کردن...
از معلمهای مذهبی حرامخوری که عرصه رو به من تنگ کردن!
نهمها کشوری داشتن.
مثل ریاضی نزدن زیر گریه!
مدیرم اینجا فهمیدن چی شد...
به معاون گفتن ای کاش مادر هفتم و هشتما میومدن و جلسه نهما رو میدیدن... خانم فارسی فکر اینجا رو کردن...
سر امتحانات من کسی حق سؤال نداره.
هیچ سؤالی.
چیزی ناخوانا باشه برای همه و بلند میگم.
اما هیچکس حق سؤال نداره.
چون سؤال یعنی شکستن تمرکز برای آزمون.
معلم هم کارش رو درست انجام بده، فایلاش مشکل تایپی و سؤالاش مشکل فنی نداشته باشه دیگه سؤالی نمیمونه، که من تو این دوازده سال حتی یک مورد، حتی یک مورد خطا نداشتم و برگههای امتحانیم به نظم و شکیل بودن مشهوره.
امروز مدرسه در سکوت بود.
هر سه پایه.
و باید همکارای مراقبم و میدیدید.
چون در چرخش بودم و مسلط به همه کلاسا، معلمی جرأت نداشت بگو و بخند راه بندازه. معلمایی که امتحان کشوریشونم انگار گروهی و با دورهمی برگزار میشه(!)
امروز جرأت نداشتن نفس بکشن.
قبل از تقسیم شدن هم تو دفتر خیلی مستقیم گفتم همکارای عزیز! نظم جلسه رعایت شه که حق تلاشگری ضایع نشه. اگر نتونستید با خودم جابهجا کنید.
سرِ کارم با کسی شوخی و تعارف ندارم.
معاون مدرسه گفتن امروز یه مدرسهٔ منظم و یه امتحان حقیقی داشتیم...
یکی از نهما دست بلند کرد.
گفتم بپرس.
گفت میشه بیاین؟
گفتم بلند بپرس.
گفت سؤال ۲۱... ... ...
وَ سرش و جوری چرخوند که یعنی یه کمکی بکنید.
من گفتم خب؟!
از اون سر کلاس کوثر بهش گفت
خانم فارسیه ها! خانم ریاضی و عربی نیست که برسونه!
وَ زدن زیر خنده...
من هم باهاشون لبخند زدم اما دلم خون شد...
همونجا تو دلم گفتم خدا خیرتون نده که شرّ مطلقید.
یکی از هفتما غایب بود.
دفتر که اومدم و جویا شدن گفتن مادرش زنگ زده حالش بده.
گفتم بسیار خب. گواهی پزشک رو برام بیاره تا در سامانه براش غیبت موجه بزنم واگرنه غیبت ناموجه.
رنگ از مدیرم پرید ولی چیزی نگفتن.
معاون گفتن نمیشه دوباره ازش امتحان بگیرین؟
گفتم معلومه که نه!
گفتن حالش بد بوده...
گفتم زینب هم حالش بده! کوثر هم! آیناز هم! خودم با ماسکم!
آخه...
حرفشون و قطع کردم. گفتم روشنا استرس پزشکی داره. هر ده دقیقه دستاش میلرزید. اما امتحان داد.
مادرش از خودش بدتره. اما باهاش اومده و تو حیاط نشسته و انگار کنکور داره، داره براش دعا میخونه.
مدیرم گفتن از دوربین دیدم رفتید بالاسرش و روی دستش که باهاش مینویسه براش قلب کشیدید...
گفتم چون داره با همهٔ باورهای غلطش مبارزه میکنه و با غش و ضعف، از شونههای دیگران بالا نمیره.
به معاون گفتم میدونید چرا از فارسی وحشت دارن؟
میگن از سختی امتحان، اما نه.
از شیوهٔ نمرهدهی من.
اینقدر که غریبه...
ساکت شدن.
تو دلم دوباره گفتم خیر نبینین معلمای حرومخوری که عرصه رو به من تنگ کردید...
گفتم غیبت بخوره تو سامانه، میفته تو مارپیچِ طولانی استرس. تیر باید امتحانی بده که اگه اونم قبول نشه، دوباره شهریور باید امتحان بده. و من حتما تیر رو جوری طراحی میکنم که به شهریورم برسه.
پزشکیان و من و شما تو مدرسههامون اینجوری بار آوردیم.
محاله به خودم اجازه بدم از زیردست من پزشکیان و ظریف و روحانی وارد جامعه شه.
اما...
اما...
اما...
ببینید: