رفتم آبمیوهفروشی یه یهلیتری آبهویج بگیرم سر بکشم.
آبمیوهفروشه آدمِ سرزنده و شادابیه و معلومه کارش و دوست داره.❤️
همینطور که آبهویج میگیره با آبوتاب میگه:
پلاکت و زیاد میکنه!
من دارم پیشبینی میکنم با اولین جرعهای که نوشیدم، هر دونه از پلاکتای بدنم دوبهدو روبهرو هم صف میبندن و کوچه درست میکنن و جوری که انگار بالاسرِ عروس و دومادی شاباش بریزن، با یه دست، از کفِ اونیکی دست، پلاکته که پاش میدن کفِ تنم!
آبمیوهفروشه باز میگه:
مُفرّحِ کبد!
کبدم و تصور میکنم که آبشنگولی بهدست، کوچه پلاکتا رو رد میکنه و وسطِ دو تا کلیهم میایسته و شروع میکنه علیصادقیوار رقصیدن و هر چند دقیقه میکوبه به پیشونیش و دستش و میزنه به شونهش... بعد به آرنجش و آخرم به مچش!
آبمیوهفروش همینطور که آبهویج و برام تو یهلیتری میریزه میگه:
تقویتِ بینایی رو هم که میدونین؟
وَ من دارم از ذوق میمیرم که بعد از سر کشیدنِ این یه لیتر، میتونم ببینم میخچهم تا کجای انگشتم ریشه کرده که هیچ اسید و چسب و آبنمک و سنگ پایی حریفش نشده و مرغش یهپا داره که ببر من و جرّاحی کن!
همکارم گفت هفتهای دو بار میره تراپی؛
پنجاه دقیقه
هر بار چهارصد و هفتاد هزار تومان
وَ تا اونجاست خوبه
اما بعد از چند ساعت...
بیست دقیقه نشستم پایینپای شهید محرابحسینی:
بدون سانسور
بدون خجالت
بدون محدودیت
بدون عفّت کلام
بدون کنترل خشم
همهٔ خستگیم و نِق زدم.
همهٔ همهٔ همهٔ خستگیهام و.
حتی سادهترینش؛ صدای سگی که به صدای آهنگ اتاقم اضافه شده...
هر غربتبازیای دلم خواست کردم.
بعد بیست دقیقه تهِ قبرستون
کنار اموات
تاب خوردم
بلند
نزدیک به آسمون
با بادی که چادرم و به سرش کشیده بود
بعد یک لیوان چایی رو خوردم که لیپتونش یادگار نیمهشعبان بود
وَ دِهینِ تازهازنجفرسیدهم
وَ حالا آمادهام که باز هم ادامه بدم.
حتی اگر یک نفر بمونم.
وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ
وَالرَّسُولَ
فَأُولَٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ
أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ
مِنَ النَّبِيِّينَ
وَالصِّدِّيقِينَ
وَالشُّهَدَاءِ
وَالصَّالِحِينَ ۚ
وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا
وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا
وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا.
#رهاورد
بهترتیب:
مرتضی
مجتبی
مصطفی
خدیجه جانم
یحیی
روحالله_شریفه جانم (دوقلوان😍)
بچههای من هستن که وقتی خدا من رو در عالَم اَلَست بهشون نشون داد و ازشون پرسید میپذیرن مادرشون باشم یا نه، عقلی کردن و نپذیرفتن.
بهشون افتخار میکنم که عاقلانه و عاقبتبخیری تصمیم گرفتن و بینهایت عاشقشونم❣
ببخشید که پشتشون به شماست؛
دوست ندارم چهرهٔ بچههام و تا به بلوغِ فکری نرسیدن و دامنهٔ تصمیم و انتخاب پیدا نکردن، بیاجازهشون نشر عمومی بدم. 🙏
سربهراه
هشتگ این تصویر با شما. از اینجا فقط به یک دلیل عکس گرفتم...❣
ظاهراً ندیدینش :(
#مشّایه
یه قوطی آبمربعی اون رو بود😍
عکس رو ویرایش کردم ببینیدش.
سربهراه
یکیتون پرسیده شنیدم #کلیدر شاهکار ادبیات فارسیه. کمی خوندم و دیدم برای خودش یه فیلم آمریکایی زبان اصله... شما خوندید؟ توصیه میکنید بخونیم؟ اِروتیک نیست؟ با شرعمون منافات نداره؟
من هیچ توصیهای نمیکنم عزیزم.
فقط میخوام از #ادبیات بنویسم.
با یه خاطره شروع کنم:
سال اوّلی که با رفقای جهادی کاروان راه انداختیم و دخترا رو بردیم اربعین، من همزمان که مسؤول امداد بودم، سفرنامهم و هم مینوشتم.
یه بار تو اتوبوس دوستی کنجکاو شد و گفت بده بخونم. منم دادم.
شب با عصبانیت بهم گفت تو کلی دروغ نوشتی! جابهجا نوشتی! کارای برخی رو به برخی دیگه نسبت دادی!
من دوستِ حزباللهیم و میشناختم. با لبخند پرسیدم قشنگ هم نوشته بودم؟
دوباره با عصبانیت گفت فهمیدی چی گفتم؟! چطوری موضوع به این مقدسی رو با کلی دروغ نوشتی؟ تو چون امدادگری تو گروههای پیادهروی نبودی و بین عمودها عقب و جلو میرفتی که به بیمارهای کاروان کمک کنی، چطوری از گروهِ فلان خبر داشتی که تا احساساتشون رو هم نوشتی؟ این دروغ نیست؟ یا فلانی پاش تاول بزرگ زده بود و تو مجبور شدی با سرنگ آبش و بکشی، چرا یکی دیگه رو نوشتی؟!
من با همون لبخند و صبورانه بهش گفتم جواب میدم. اما بعد از جواب دادن تو.
گفت بپرس.
گفتم خودِ سفرنامه تا اینجا که نوشتم قشنگ بود؟
صداش آروم شد. از جیبش دو مشت دستمالکاغذیِ استفادهشده درآورد. گفت ببین! مُردم اینقدر پای همین چند صفحه اشک ریختم! چه شعرای قشنگی بینش آورده بودی... چقدر لطیف بود... کُشتی من و حالا که مشّایه رو تموم کردیم...
گفتم به این میگن ادبیات!
برگشتیم مشهد بگو کتاب درسیم و بهت نشون بدم. وقتی ترم اوّل وارد رشتهٔ ادبیات میشی، ادبیات رو برات تعریف میکنن.
ادبیات چیست؟
زیباترین دروغ.
چشماش چهارتا شد. گفتم صبر کن. بذار حرفم تموم شه.
گفتم حافظ، حافظ قرآن بوده. میشه شراب خورده باشه؟
گفت نه.
گفتم ولی دقیقترین توصیفات از شراب و لذتش رو تو شعرای حافظ داریم.
میدونستی سعدی احتمالا سفر نکرده؟
گفت نه!
گفتم ولی گلستان پر از خاطرات سفرشه.
گفتم وقتی میخونی آسمون گریه کرد، بارون برات قشنگتر میشه؟
گفت آره.
گفتم ولی آسمون آدم نیست گریه کنه! دروغه!
گفتم اونی که واقعا کف پاش تاول زده بود و خالی کردم، صفاتِ کسی رو داشت که جای اون نوشته بودم؟
گفت نه...
گفتم یعنی سه صفحه از سفرنامهم حذف میشد اگر به بهانهٔ تاول صفاتِ حمیده رو تو این مسیر نمینوشتم...
گفت سه صفحهٔ محشر...
گفتم گروهی که توصیف کردم، تونستی از بینش فضای جادّه رو تو شب تصور کنی؟
گفت آره.
گفتم من فقط با حرف زدن از اون گروهی که توش نبودم میتونستم مشّایهٔ شب رو توصیف کنم... میدونی چرا؟
گفت نه...
گفتم چون اون گروه کندپا بود. آخر از همه میرسید. همهتون قبل از تاریکی میرفتید تو موکبا اسکان بگیرید. همهٔ مسؤولها هم. تنها مسؤولی که باید بعد از آخرین گروه وارد اسکان میشد، من بودم. من بهخاطر اون گروه تا شب تو جاده میموندم. شبِ جاده رو میدیدم. میتونستم به بهانهٔ اون گروه، از شبِ مشّایه حرف بزنم.
گفتم دوستم؛
من نویسندهام. دنیا با قصههای دروغ ما زیباتر شده. چون قصههای دروغ ما، راستهای حقیقی رو زیبا جلوه میدن.
من تفسیر و زندگینامه و تاریخ ننوشتم که باید رعایت حقیقت کنه. من سفرنامهای نوشتم برای نشون دادنِ یک گوشه از این بهشت.
دوستم گریه کرد و بغلم کرد و ازم حلالیت خواست.😊