من هر سال ۹ ماه تلاش میکنم. از بزرگترین وظیفهم تدریس تا کوچکترین و بهظاهر بیاهمیتترین کار دنیا، تناسب رنگِ پنسم به بقیهٔ پوششم رو برنامه میریزم و صفر تا صد رو میچینم که یه نفر رشد کنه و بشه یارِ امام، ولی میدونم که خروجیِ کارم به یک ماه تعطیلی که نه... به سه روز تعطیلی و هجمههای قویتر از من به باد میره...
تهش فحش عالم مال منه... اخراج و بیپولی و بدنامی مال منه... رنج و اندوه و عذاب هم برای منه...
ولی اگه بیتفاوت باشم...
راستش...
دیگه رو ندارم برم کربلا...
دیگه نمیتونم کلمهای بنویسم...
دیگه نمیتونم با سرِ بلند بگم من امام حسین علیه السلام رو دوست دارم...
دیگه نمیتونم پا بذارم مشّایه...
نمیتونم سیاهِ محرم بپوشم...
نمیتونم برای حضرت زهرا سلام الله علیها...
نمیتونم دیگه براشون گریه کنم...
ایشون مستقیم گفتن به گریههامون نیاز ندارن... خانومایی که اومدن عیادتشون رو خوندین؟...
از این فرستهم ناامید نشید :)
این روزا خستهام و تلخ.
مدرسه و دخترام نیستن که سرِ پام کنن و فقط به ارگانهای مذهبی رفتوآمد دارم و سروکله زدن با مذهبیها... با کیلوکیلو ادعا و خروارخروار بهانه وقتِ عمل...
از روحم میکاهد...
ما فقط موظفیم تکلیفمون و انجام بدیم.
نتیجه با خداست.
انشاءالله قیامت پیامبر من رو از صف جهنمیها جدا کنن بگن این واقعا حرص دین ما رو داشت... بد بود... سیاه بود... بهدردنخور بود... اما واقعا حرص دین داشت... بهش رحم کن خدا...
بیتفاوت نباشید.
به همونی که میدونید، عمل کنید و حین عمل خودتون رو ارتقا بدید.
اگه مصطفی مستور نویسندهٔ موردعلاقهمه،
وَ از بین کتاباش اگه سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار کتاب مورد علاقهمه،
پس سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار میشه دوستداشتنیترین کتاب دنیا برای من.
نمیدونم تا حالا چند بار خوندمش... از دستم در رفته...
از کثیفیِ جلد و تیره شدنِ صفحاتش ولی میشه فهمید که چقدر سراغش رفتم...
اما میدونم هر بار از اوّل خوندمش به خاطر رسیدن به صفحهٔ ۷۱.
حتی بعد از صفحهٔ ۷۱ رو هم میخونم به خاطر اینکه ادامهٔ صفحهٔ ۷۱ هستن...
الکی نرید دنبالش ببینید چیه، عکسش و میذارم براتون، هیچ چیز خاصی نیست وَ من بیشتر نمیتونم توضیح بدم.
یادداشتی که آخر کتاب نوشتم؛
مرداد سال ۱۳۹۲
اولینباری که کتاب رو خوندم هم میذارم.
حتی اون رو هم تحت تأثیر صفحه ۷۱ نوشتم...
سربهراه
اگه مصطفی مستور نویسندهٔ موردعلاقهمه، وَ از بین کتاباش اگه سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار کتاب
یک گزارشِ کوتاه دربارهٔ صفحهٔ ۷۱
چرا دربارهٔ این دختره که کشتنش چیزی ننوشتم؟
دختره، ورزشکارایی که تو کره تجاوز کردن، مذاکره، غزه، آقای انصاریان، وزیر اقتصاد جدید، ...
قرار باشه به هر خبر برسم، اینجا میشه کانال اخبار!
غالباً از چیزی مینویسم که دردم آورده.
از طرفی مخاطب من ضدانقلاب و ضدحکومت نیست. تقریباً مطمئنم همهمون که اینجاییم از این اتفاق که برای یه دختر افتاده ناراحتیم، ولی اگه تو فرانسه هم بیفته ناراحت میشیم. غیر این باشه باید به مسلمونیمون شک کنیم.
تحلیلش هم معلومه همهمون طرفدار حکومتیم و این اتفاق رو نقص حکومت نمیدونیم.
من کل مشکلم با شماها اینه که اهل نماز و روزه و امام و انقلابید ولی به زبان، نه در عمل. منفعتطلبید و اهل کوفه. که البته بدتر از ضدحکومته...
پس راجعبه همین مشکل هم حرف میزنم و اتفاقای در این سیر برام مهمه. ضدانقلاب نیستید که بیام تبیین کنم این اتفاق ریشههای دیگهای داره و یه سونامی ضدحکومتی نیست.
مسألهٔ مهمتر هم همونه که گفتم؛ من اینجا اخبار نمینویسم. مثلاً غالباً پیگیر حالوروز غزهام ولی دلیل نمیشه بنویسم. شما ضدغزه نیستید، مخاطبم وسیع نیست پویشی راه بندازم، موافق پفناله هم نیستم، وَ اینجا هم شبکه خبر نیست.
من تو همین مطالبی که نشر میدم هم مطمئن نیستم دارم درست میگم یا نه :) چرا مثل جوزدهها به هر موضوعی بازخورد بدم که بگم مثلا بله! من خیلی حالیمه و نسبت به هر خبری تحلیلی دارم(!)
نسبت به مخاطبم انجام میدما، پروفایل شاد و ایتام الآن روی دختره داره کار میکنه، ولی چون اونجا ضدانقلاب دارم :) اینجا که ندارم.
به قول وبلاگیا؛ اینجا حیاطخلوت منه. اون پنجرهکوچیکه ته حمومه که یواشکی میام پاش سیگار بکشم و بعد برم بیرون سیس جومونگ بردارم و مبارزه کنم :) من اینجا متنام و برنمیگردم بخونم ببینم غلط املایی و ویرایشی دارم یا نه، بعد منتظری درباره هرچی میشه بدوبدو فرسته بذارم؟
بابا بکّن جورابات و، دراز کن پات و، کلاس و مدرسهم که نیست! خدا توفیق بده فقط نشر حرام نکنم. همین.
الآن بزرگترین دغدغهم میدونی چیه؟
اینکه من همیشه بین علما و شهدا درگیرم که کدومیکی مقامش بالاتره.
با علما حال نمیکنم چون معمولا کنج خونه بودن و دور از سیاست و جامعه.
با شهدا خیلی حال میکنم چون هرچی علما حرفش و زدن، اونا عمل کردن.
ولی مسأله اصلاً این نیست!
مسأله خودمم
که نه عالمم
نه شهید...
پس ولمعطلم!
این الآن مهمترین خبر دنیاست برای من... 🥲
قورباغهم و قورت ندادم، حالا دارم جون میکّنم تا تموم شه...
قورباغهٔ من تصحیح برگههای انشاست...
همه دبیرا از املا و انشا خوششون میاد چون راحت نمره میدن. از فارسی بدشون میاد چون باید دقت کنن و زحمت بکشن و کمتر میتونن سلیقهای نمره بدن(!)
من ولی اوّل میرم سراغ فارسی، بعد املا و آخر به جون کندن انشا...
چرا؟
چون فقط دبیر ادبیات نیستم...
بلکه مینویسم!
وَ نوشتن یاد میدم!
وَ از نظرم همهٔ این برگهها صفره...
ولی باید معلمانه بخونم...
معلمانه بررسی کنم...
وَ معلمانه نمره بدم...
به جملات و کلماتی که کمترین ارزشی نداره...
به برگههایی خالی از هر گونه استعداد ادبی...
باور نمیکنین،
ولی دارم زجر میکشم و بعد از هر دو_سه برگه، شعری میخونم یا صفحهای تا ذهنم تاب بیاره...
قواعد رو که تدریس کردم عالیان و برگههایی شستهرفته روبهرومه،
ولی
خالی از هر استعدادی...
خالی از هر شگفتی...
تهی از آفرینش...
دارم جون میکّنم و تموم نمیشه😭😭😭😭😭😭😭
باورم نمیشه برای سال بعد دبیرستان هم قبول کردم...
باورم نمیشه خودم رو زیر کلی برگه برای هر هفته مدفون کردم...
اونم تهش بهخاطر نهمایی که نمیدونم چندتاشون میان اون شعبه...
خریّت نه تنها علف خوردن است(!)
کوهها راست اِستاده بودند
درّهها همچو دزدان خمیده
لعنتی چطور به دنیا نگاه میکرده که چنین تشبیه بدیعی ساخته؟!
#نیمایوشیج
خدای دلکَشِ سایهها❣
ازت ممنونم که خرداد رو خُنک کردی و دلش پر از قطرههای بارونه😍
ازت ممنونم که ابر و سایه آفریدی و وزش باد😍
خدایا تا زندهایم ما رو پاک کن و کمکمون کن خطاهامون و جبران کنیم و ما رو از آتش جهنم نجات بده...😭
ای خدای لطیفِ بوی بارونِ خرداد❣
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به بهانهجویانِ خانوادهم دعوا میکنن و شوهرم راضی نیست و دانشگاه بیرونم میکنه و کارم و از دست میدم و...😁
#اهل_کوفه